title زن، زندگی، آزادی – آینده ما

زیبایی این تصویر در آن است که از آن هیچ گروه و دسته و حزبی نیست. این مردم اند در ساده ترین بدیهی ترین سرراست ترین صورت خود. به فرمان کسی نیستند. پیرو کسی نیستند. جنبشی را پیش می برند که هربار همه اپوزیسیون را شرمنده می کند. جنبشی بی‌رهبر و همه‌رهبر. جنبشی که شایسته ایران شهروندی است. جنبشی که نمی توان آن را مصادره کرد. نمی توان به آن فرمان ایست داد. ولایت کسی و گروهی را نمی پذیرد. نه از داخل نه از خارج. می خواهد که زندگی کند. رها از قید هر ولایت و بزرگتر و اتوریته و فرمانده و رهبری:
هرگز از زمین جدا نبوده‌ام
با ستاره آشنا نبوده‌ام
روی خاک ایستاده‌ام
با تنم که مثل ساقهٔ گیاه
باد و آفتاب و آب را
می‌مکد که زندگی کند
بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده‌ام

 

title هنر و مردم

جنبش واقعی جایی است که هنر می جوشد. جایی که هنرمند با مردم اش پیوند می خورد. و این ترانه زیبا با یاد یکی از بهترین آوازخوانان ایران با شعری تازه در باره زن و زندگی و آزادی – جنبشی که نشان می دهد آینده ما کجا ست. با کرنش و ستایش به پیشگاه هنرمند بزرگ ایران گوگوش و شاعر مردمی شهیار قنبری و موسیقی درخشان اسفندیار منفردزاده.

title آینده زن است

فرهنگ ایرانی بر ستایش زن استوار است. فرهنگ انیرانی بر ستیز با زن. فرهنگ ایرانی در شعر او بازتابیده است که همه سخن از عشق و محبوب و یار است. و فرهنگ زن ستیز ولایی فرهنگی بیگانه با ما ست. ستیز دایمی با زنان در ایران پایانی جز نابودی ستیزه گر ندارد.

می گویند نیرویی برای مقابله با ولایت نیست. حزبی نیست. سازمانی نیست. شبکه ای نیست. جامعه مدنی نیست یا ضعیف است. می دانم. اما نمی دانند که زنان بزرگترین حزب و سازمان و شبکه در ایران اند. و در مقابل این ستیزه گران که ویرانی طلب اند و در صدر همه با زنان درافتاده اند، تنها یک نیروی بزرگ اجتماعی می شناسم که از پس جمهوری ملعون ولایی می تواند برآید: زنان!

و کاروان زنان چند دهه است که به راه افتاده است و بزودی به مقصد می رسد. برای همین همی گویم و گفته ام بارها که آینده زن است! و این یعنی پایانِ باشکوهِ مردسالاریِ زمخت ترین اقشار جامعه ما. امروز زنان متحدترین نیروی اجتماعی اند از هر دستی و طبقه ای و عقیده ای. ستم به زنان آنان را متحد کرده است. و رشد کرده اند و به سبب این رشد تحمل شان برای ستم کم و کمتر شده است. و زنان که این پوسته زمخت را بشکافند جامعه دوباره متولد می شود. زن نیروی حیات بخش است. و تنها نیرویی که می تواند با مرگ اندیشان و مانویت جدید مبارزه کند.

و در همه فرهنگ ایران از هامون خراسان تا معبد آناهیتای کردستان پرستش خدایان زن اصل بوده است. اینهمه نام بیدخت (بغ دخت/ دخترخدا) و چهل دختر و بی بی ها نشانه حرمت عمیق زن در این فرهنگ است. یعنی حرمت نیروی آفرینش. مهسا امینی نماینده این فرهنگ است و حق همین است که نمی میرد رمز می شود. رمز تولد دوباره. تولدی دیگر. و این بزرگترین دستاورد ما مردم از رنجی است که می بریم.

تصویر کاری است از فرید یاحقی

title بدون درمان نفرت پراکنان آینده تاریک است

انبوه بدگویی ها از ملکه بریتانیا نشانه یک بیماری است: نفرت پراکنی. این بیماری دارد حاد می شود. دست کم تظاهر بسیار دارد. حالا دیگر فقط کیهان نیست. جوان هم هست. صداسیما هم هست. شبکه های اجتماعی که اصلا به دست نفرت پراکنان وطنی فتح شده است! این روزها همه مثل کیهان حرف می زنند. در رسانه های رسمی مثل شبکه های اجتماعی حرف می زنند. پوپولیسم بیداد می کند. عربده با خلق خدا بیداد می کند. ولایت خودویرانگری است.

در برابر نفرت پراکنی باید ایستاد. باید هوشیار بود که از اینجا به هیچ جا نمی رسیم. یعنی به آنجا که می خواهیم و تصور یا توهم اش را داریم. به جهنم و خونریزی و قتل عام می رسیم. نفرت ریشه همه بدی ها ست. همه کجی ها. آتشی است که بر خرمن دستاوردهای فرد و جامعه می افتد. نابودی حرث و نسل است.

نفرت پراکنی دیگر دارد به یک ایدئولوژی تبدیل می شود. مناسک خود را دارد. دعاها و نفرین های خود را دارد. زبان خاص و نگاه خاص خود و دستور کار خاص خود را دارد. نفرت پراکنان هر روز یک هدف تازه پیدا می کنند تا خوراک شان تامین شود. یک روز براهنی. یک روز زبان فارسی. یک روز سایه. یک روز بی بی سی. یک روز نسل انقلاب، دین و آخوند و اسلام و قرآن هم که در صدر لیست نفرین های روزانه ایشان است.

نفرت پراکن کور است. ادعای بینایی دارد. نفرت پراکنی حاصل خامی کسی است که مدام با خود می گوید چرا جهان به کام من نمی گردد. جهان را نمی شناسد. پس از هر چه دوست ندارد و نمی فهمد متنفر است. نفرت پراکنی حاصل ناتوانی از درک تضادهای جاری در فرد و جامعه و جهان است. از جهان و تضادهای ناگزیرش می گریزد. جهان را یکسویه و تک سویه می خواهد و می بیند. خود را معصوم و دیگران را خطاکار می یابد. توجیهاتی هم همیشه پیدا می کند طوری که خودش در آن هیچ نقشی نداشته باشد. خود را ابزار می بیند. حرف اش هم ابزار است؛ ابزار نزاعی دایمی میان خواست من و طبع جامعه و جهان. مایوسانه می خواهد هر چه را نمی خواهد حذف کند. نیازی به فهم چیزی ندارد. علاقه ای ندارد. چه بسا راهی هم ندارد. دانشی ندارد. فقط می داند یک چیزهایی را نمی فهمد و نمی خواهد. نفرت پراکن مظهر کج فهمی است. مظهر کودکی که گم شده است ولی معترض است که چرا مادرش گم شده است.

نفرت پراکن کودک است. کودکی است که بزرگ نشده است. در کودکی گم شده است. می خواهد حمایت شود. می خواهد همه حرف او را گوش کنند. و چون نمی کنند همیشه فریاد می زند. هیچ وقت بزرگ نمی شود. خود را در معرض تجربه نمی گذارد. از تجربه می گریزد. از قبول مسئولیت می گریزد. از اعتراف به خطای خود می گریزد. از همه چیز می گریزد. به چیزی تن نمی دهد جز تخریب و تخریب. نفرت پراکن تنها ست. در تنهایی خود سوت گوشخراش می زند تا نترسد.

نفرت پراکن دیگران را گرگ می بیند و خود را گوسفند. نفرت پراکن ریشه به فرهنگ قربانی می رساند. مظلوم نمایی وارونه و تهاجمی دارد. نفرت پراکن نقش خود را همیشه صفر می بیند. موضوع نفرت را طرد می کند چون او را غالب و برتر می یابد. نفرت زبان تفرقه و مقدمه جنگ است. گرگ شدن گوسفندان است!

درباره نفرت پراکنی و نفرت پراکنان بسیار می توان نوشت و نوشته اند و من هم سه درسگفتار پیش از این نوشته ام. راه درمان نفرت پیست؟ در پایان آن درسها گفتاری از برتراند راسل آورده بودم که می گوید راه اش عشق است. سخنی است متین. اما سوال این است که چرا نفرت پراکنان به عشق نمی رسند؟ آن هم در فرهنگ ما که غنی از عشق است؟

امروز می فهمم که مانع درک همدلانه و همزیستانه آن است که نفرت نگاهی یکسویه به جهان دارد. نگاهش تخت است. معترض است که چرا جهان چنین است که هست. و در واقع تصور می کند که می تواند جهان را دیگر کند به جای آن که جهان را بشناسد. خود را بشناسد. طبیعت را بشناسد. و جایگاه خود را در مجموعه جامعه و جهان و طبیعت پیدا کند. مظهر درک همدلانه و انسانی از جهان در فرهنگ ما حافظ است که خود گرداگرد گنبد حکمت ایران قرار دارد و آنچه باران بر این گنبد باریده در این پایه و پایگان جمع شده است که غزل بی نظیر و جاودانه او ست. چند سال پیش در مقاله ای به این نکته اشاره کرده بودم که تفکر اندیشیدن به تناقض است و مظهر آن در حکمت ایران حافظ است.  جهان از دید انسان ناهموار است. اما هموار خواهی کرد گیتی را؟ بخواهی هم نمی توانی. آرزوی محال است و روزی ننهاده است که به کف نمی آید. ناچار نفرت دوران کودکی است. دوران ناشناخت است. وقتی بلوغ اتفاق افتاد تازه آدمی در می یابد که تاریخ و جامعه را از نو در پرتو تناقض های نازدودنی اش باید شناخت. و این شناختی است که بتدریج حاصل می شود. از راه رنج. از رنج ناتوانی خدایی که در هر آدمی هست اما قادر مطلق نیست. درک محدودیت است. درک محدودیت قدرت است. قدرتی که میل به نهایت دارد اما همزمان باید باید باید تن به مرز و حد بدهد. تربیت شناخت محدودیت است. آدمی در جهان تنها نیست. دیگران هم هستند. و دیگران همه نقش می بازند در زندگی ما. در تاریخ ما. در فرهنگ ما. دور شدن از نفرت نزدیک شدن به درک تازه ای از خود در کنار دیگری است. بازایستادن از «جهان را برای خود خواستن» است. و این پایه عشق است.

title عباس سرطان ایران داشت

عباس کودک بود. کودکانه زندگی می کرد. با قلب اش می گفت و می نوشت. لج می کرد. بازی می کرد. دعوا می کرد. آشتی می کرد. عاشق می شد. شعر می نوشت. بهترین شعرهای عاشقانه را نوشته است. لطیف ترین قلم را داشت. زهرآگین ترین قلم را داشت. مثل زندگی بود. زندگی را دوست داشت اما با مردگان همنشین بود. داستان در او می جوشید. همیشه قصه می گفت. دروغ و راست. اما قصه اش شیرین بود. رفاقت می کرد. بی وفا بود. فراموش می کرد بی وفایی کرده است. دوباره سلام می کرد و سخن می گفت انگار نه انگار. بدی ها یادش می رفت. از خودش باشد یا از دیگران. می خواست باور کند جهان بهتر از آنی است که به او رخ نموده است. مثل نویسنده ای در وطن خودش زندگی می کرد. با انبوهی کتاب و قهوه ناب و موسیقی و مهمانان ریز و درشت از هر دستی. و آتشی که در شومینه بسوزد. برفی که بیرون ببارد. یا بارانکی بزند. قدم بزند. یقه پالتو را بالا بدهد. تنها. یا با رفیقی. یا با محبوبی. عاشق جمع بود. اگر نبود کتابفروش نمی شد. عاشق کتاب بود. عشق سفر داشت. می خواست رمان بخواند برای دیگران. کلاس بگذارد. می خواست باور کند زندگی اش نرمال است. اما نبود. مهاجر بود. از وطن اش گریخته بود. زندگی اش دشوار بود. همان پشت مغازه اش باید زندگی می کرد. اما بیشتر در خیال زندگی کرد. جهان را با داستانهایش با شعرهایش آذین می کرد. با شمعی و کتابی و شرابی و رفیقی خوش بود. و مثل هر کودکی که نگران اسباب بازی هایش است نگران نوشته هایش بود. تمیز می نوشت. مدام می نوشت. مدام غرق بازی با کلمات بود. دنیایی داشت از کلمات. گاهی کلمه ای گم می شد. همه جا را می گشت که پیدایش کند. گاهی کلمه ها روی هم تلنبار می شدند نمی دانست چطور بهشان نظمی بدهد. کلمه ها طغیان می کردند. عاشق می شدند. بچه دار می شدند. دستگیر می شدند. یا جبهه می رفتند. یا از وطن شان می گریختند. عباس سیاسی نبود. نویسنده بود. بارها گفته بود و نوشته بود. اصلا با عالم سیاست قهر قهر بود. می خواست بنشیند با عروسک هایش شخصیت هایش خلوت کند. با آنها حرف بزند از آنها بگوید. داستان برایش همه چیز بود. کافی بود. چیز دیگری نمی خواست. اما نمی شد. باید آن کتابفروشی متروک را اداره می کرد. دستگاه چاپی هم اضافه کرد. اما افاقه نکرد. زندگی در مهاجرت سخت تر از آن بود که فکر می کرد. نمی خواست بزرگ شود. نمی توانست بزرگ شود. کودک بود. شیرین زبان و بازیگوش. می خواست با قصه هایش تنها باشد. با غصه هایش تنها باشد. باید می نوشت تا غصه ها او را نخورد. اما دیگر ننوشت. نمی شد. دور از وطن نمی شود. دور از دامان مادر نمی شود. مادری می جست تا سر به زانویش بگذارد. می یافت و نمی یافت. هیچ مادری وطن نمی شود. زبانش بسته شد. قلم اش خشک شد. سرطان اش از بی مادری بود. از بی پناهی بود.

title نه ولایت نه برانداز -راه مردم راه همگان بی حذف و تبعیض

اقلیت حاکم اعتباری ندارد. سرمایه اجتماعی خود را تا ته مصرف کرده و سوخته. پس منطق می گوید مخالفان باید اعتماد ایجاد کنند و بر سرمایه اجتماعی خود بیفزایند. اما تا اینجا فقط امثال تاجزاده و میثمی و مدنی چنین کرده اند. براندازان همان راه اقلیت حاکم را می روند -عجیب نیست؟

به عبارت دیگر، براندازان آینه گذاشته اند مقابل ولایی ها و کیهانی ها و دقیقا همان کارها را می کنند: معرکه گیری، برچسب زنی، فحاشی، ترور شخصیت، همه بد ما خوب، نخبه ستیزی، درک بدوی از آزادی بیان، فرهنگ گله ای، پروپاگاند رسانه ای شبیه ۹ دی و قس علیهذا!

قدرت ولایی ها از بیت می آید و سپاه و پول پاشی و رانت دهی و سیاهی لشکر جمع می کنند. قدرت براندازان هم از منابع مشکوک و پول پاشی و رانت دهی می آید و سیاهی لشکر جمع می کنند. قدرت مردم جای دیگری است. آینده را مردم می سازند. نه ولایی نه برانداز.

تنها هنر ولایی ها تخریب ایران و اعتمادسوزی و فرصت سوزی بوده است. و این دقیقا هنر براندازان هم هست. از همین الان به تخریب چهره های ملی ما پرداخته اند و برای همه ما غیر از خودشان شمشیر کشیده اند. این ضدمردمی ترین روش است. اعتبار براندازان به اندازه اعتبار ولایی ها ست. بی اعتباری!

من به تاجزاده و میثمی و مدنی و ستوده و صمیمی و امثال این چهره ها نگاه می کنم فرهنگ ایران را می بینم. خرد ایرانی را می بینم. ایمان و صمیمت و ایثار می بینم. به براندازان که نگاه می کنم هیچ نشانی از فرهنگ ایرانی نمی بینم. فاند و حسابگری و رنگ‌عوض‌کنی و ناتوانی از ارتباط می بینم.

هر قدر مخالفت با نظام در داخل متکی به ایده های آینده ساز و فراگیر و دربرگیرنده همه اقشار ایرانی است و خاصه بر طبقه متوسط تکیه دارد، ولایی و برانداز متکی به اوباشیگری و فاشیسم و زور مطلق اند و عوامفریب. هر دو قدرت/زور را می پرستند. آینده ایران را حاکمیت ملی می سازد نه زورپرستی!

خلاصه کنم: ولایی ها مرتجع اند. در عهد حجر و قجر زندگی میکنند. براندازان هم مرتجع اند. حداکثر آمال شان عصر رضاخانی است. عصر زور! اما ایران و شهروندانش خود را در آخرین جنبش اجتماعی نشان داده اند: جنبش سبز؛ مدرن ترین و مدنی ترین جنبش معاصر. رای من کو یعنی مرا نمی توانی حذف کنی! ایران از آن همه ما ست. حضور همگان ام آرزو ست!

title بازگشت به گذشته امکان ندارد

یکسالی است که مشتری کلابهاوس هستم. آدم اهل رسانه نمی تواند از این نعمت جدید آسان بگذرد. فیک خیلی کم دارد. یا کم داشت. ولی هنوز بهتر از توئیتر فیک آلود است. صدا هست. شخصیت صدا را می توانی همراه با نظرش و شیوه بیان اش درک کنی. جمع هست و انجمن هست. برخی انجمن ها فوق العاده است. در برخی از آنها بهترین نیروهای فکری را می بینی و می شناسی. و چه بهتر از این؟ خاصه برای من دور از وطن. که هرگز وطن برایش دور نبوده و هر روز به آن اندیشیده است.
کلابهاوس انجمن های خوب کم ندارد. اما امان از انجمن های پرتکرار و کم مایه و پرادعایش. و چون می بینم کمتر کسی درباره این ادعاها می نویسد پس دو کلمه متذکر می شوم. شاید راهی به دهی باشد.
مساله بسیاری از اتاق ها و گروههای کلابهاوس هر قدر کوچک یا پرت و گاه البته متاسفانه پر جمعیت آن است که برگردیم به گذشته! و معمولا این گذشته فراتر از ایده های کهنه عصر پهلوی نمی رود. چه رمزی است در این داستان؟
ممکن است بگویید زیادی جدی می گیری این جماعت را. ولی اصلا زیاد نیست اگر به رمزش توجه کنیم. رمز داستان چیست؟
یک مشکل بزرگ در این چهاردهه عمر جمهوری اسلامی آن است که طبقه متوسط مدام سرکوب شده و تحقیرشده و از اینجا و آنجا رانده و مانده شده است و بسیاری از اعضای آن هم مهاجرانده شده اند. این را همه می دانیم. اما آنچه کمتر به آن تذکر داریم این است که معنای این سرکوب نوعی ایستایی فرهنگی در طبقه متوسط است. به این معنا که به دلیل اینکه از حمایت دولت و نهادهای عمومی برخوردار نبوده چیز تازه ای تولید نکرده است (و برای بقای خود تلاش کرده بیش از هر چیز دیگر). ناچار در همان ذهنیت ماقبل انقلاب باقی مانده است علی الاغلب.
اولین بار که به این موضوع توجه پیدا کردم وقتی بود که از خود سوال کردم رمز اینهمه محبوبیت ترانه های پیش از انقلاب در چیست؟ و دریافتم که رمزش این است که پس از آن ترانه سرایی متوقف شده است. بله می دانم که هزار ترانه جدید و دهها خواننده تازه هم (عمدتا بیرون از ایران) سر بر آورده اند ولی یک تن از آنها جای داریوش و فروغی و گوگوش و ابی و دیگران را نگرفته است. استثنا همیشه هست اما در جریان غالب ترانه سرایی دیگر هرگز دوران طلایی ترانه های پاپ تکرار نشده است. دلیل اش هم ساده است. دیگر تلویزیون ملی وجود نداشت و کسی هم در مسئولان فرهنگ تره ای برای این ترانه ها خرد نمی کرد. حتی بزرگان این ترانه ها نتوانستند ترانه هایی به شهرت و محبوبیت کارهای قبل از انقلاب خود تولید کنند. نمونه شاخص آن گوگوش است که هنوز با کارهای قبل از انقلاب اش شناخته می شود. و این یعنی بی پناهی و تک افتادگی و فقدان شبکه حمایتی و غیر آن. هنر مهاجرت غیر از هنر وطنی است.
حال اگر برگردیم به صحنه گفتمان های سیاسی می توانیم بگوییم طبقه متوسط در همان گفتمان های عصر پهلوی به سر می برد. و به صورت نمادین گرایش لفظی و سطحی به رضاشاه و شاهزاده رضا این موضوع را در خود پیکرینه می کند. طبقه متوسط علی الاغلب از دوران پهلوی برنگذشته است. و این هیچ مطلوب نیست بلکه باید گفت خطرناک است!
خطر جمود فکری و گفتمانی اظهر من الشمس است. اما در زمینه مورد بحث من موجب توهمی عمیق می شود که حل هیچ مساله ای از آن بر نمی آید. و این بدترین وضعیت فکری برای طبقه متوسط ما و بهترین وضعیت سیاسی برای ولایت است!
طبقه متوسط کمی با بنی صدر کمی با مجاهدین خلق کمی با فدائیان و بعدها بخشی از آن کمی با خاتمی و کمی با سروش و این اواخر با میرحسین همدلی پیدا کرد. اما همین و بس. هیچ مدل فکری برای آینده ایران از این همدلی ها پیدا نشده است. و طبقه متوسط در گروهاگروه دارد به عقب بر می گردد -ارتجاع مطلق!
جامعه عوض شده است. نسل ها دیگر شده اند. امکانات تفاوت کرده است. فرصت های بسیاری از دست رفته و فرصتهای دیگری پدید آمده است. ولی اندیشه بازگشت به عصر پهلوی باعث می شود هیچ کدام از مسائل خود را درست نشناسیم. هیچ برداشت درستی هم از عصر پهلوی نداشته باشیم. و ناچار هیچ آینده ای هم نتوانیم بسازیم.
یکبار برای همیشه باید گفت بازگشت به گذشته ممکن نیست مطلوب نیست مفید هم نیست! آینده در گذشته نیست. آینده در آینده است و برای آن گفتمان های دیگری نیاز داریم. شناخت جامعه امروز یعنی ۱۴۰۱ را نیاز داریم. و این شناخت تقریبا غایب است. کلابهاوس شاهد آن است. به غیر از شماری اندک از اتاق های کوچک و خوب و شماری از اتاق های تخصصی و مفید بیشتر اتاق های دیگر شاهدی است بر اینکه در گذشته گیر کرده ایم. و هنوز می خواهیم مثل عصر پهلوی و مثل همین دوره ولایی برای جامعه تعیین تکلیف کنیم و این باش و آن نباش کنیم. می خواهیم میراث معنوی ایران را دفن کنیم. اسلام را از ایران بیرون کنیم. بر چهره عرفان خط بکشیم. همه سرمایه هامان را بسوزیم. هیچ اتوریته ای را قبول نکنیم. آزادی مطلقی را بخواهیم که خدا هم نافرید. به این امید واهی که وقتی نه اسلام ماند و نه عرفان و نه همزیستی و نه گفتگو و هر چه بود تحمیل بود و توهم بود و مناظره های سخیف و تنش و فحاشی و یقه گیری لابد به دوره طلایی شاه بر می گردیم!
آینده در گرو اخلاق و تربیت و خرد دیگری است. در گرو شناخت و معرفت و رنج تحقیق و حسابگری است. مستلزم شناخت خود و جامعه خود است. مستلزم شناخت تفاوت های آینده با امروز و گذشته ما ست. و سنجش امکاناتی که داریم و نقشه راهی برای رسیدن به آرزوهای دور و درازی که می پروریم. و برای این طبقه متوسط ایران ۴۰ سال عقب است. و در این میانه بیشتر آنچه تولید کرده به خودزنی و خوویرانگری یاری رسانده که آن اندیشه ارتجاعی بازگشت را باز هم تقویت کرده است. گویی انقلاب پایان بهشت بود!

title طرحواره اندیشه ایرانشهری

طرحواره ای از اندیشه ایرانشهری تقدیم به آقامحمد قائد ناقد شهیر و همپالکی ها و ستایندگان ایشان و دنباله روها که همگی در نخواندن و ندانستن اندیشه ایرانشهری شریک اند. پس طرح این اندیشه را بر اساس فصل دوم کتاب «خواجه نظام الملک» دکتر طباطبایی می آورم و از ایشان می پرسم دقیقا با چه چیزی و کدام حکم و توصیفی از آنچه به نقل از طباطبایی می آورم مخالف اند که اینقدر ستیز بیهوده می کنند؟ و اصلا با کدام حکم و شرح زیر می توان مخالف بود؟ مگر اینکه فرض کنیم الناس اعداء ما جهلوا!

تداوم اندیشه ایرانشهری در گذار به دوره اسلامی عاملی اساسی در تداوم تاریخی و فرهنگی ایران زمین به شمار می رود.

مفردات اصلی اندیشه فلسفی دوره باستانی ایران در دوره اسلامی تداوم پیدا کرده است. اندیشه فلسفی ایرانی بخشی از اندیشه ایرانشهری است. و در کنار زبان و اندیشه فلسفی اندیشه سیاسی ایرانشهری هم یکی از عمده عوامل تداوم ایران زمین است.

[به این ترتیب زبان، فلسفه و سیاست سه مولفه اندیشه ایرانشهری هستند بدرستی. گاهی در ادب ما جلوه می کند گاهی در تواریخ ما و گاه نیز در سیاستنامه نویسی.]

در تحلیل نوروزنامه خیام: این آمیختگی سیاست به همه اموری که به نوعی با آیین های کشورداری پیوند می داشته از ویژگی های اساسی نوشته های ایرانشهری است. در عصر زرین فرهنگ ایران اندیشه فراگیر اندیشه سیاسی می بوده و هر اندیشه ای از خنیاگری و معماری تا شطرح و شکار در درون آن سامان می یافته است.

در نوشته های تاریخی این دوره آیین نامه های ساسانی یا بازپرداختی از آنها در دوره اسلمی مبنای درک و توضیح رویدادهای تاریخی قرار گرفته است. همه نوشته های تاریخی پر اهمیت عصر زرین فرهنگ ایران را با توجه به نوعی نظریه شاهی آرمانی می توان مورد بررسی قرار داد در حالی که بعد از مغولان تکیه گاه نوشته های تاریخی نظریه سلطنت مطلقه و خودکامه می شود.

نوشته های دوره باستانی ایران درباره اندیشه سیاسی ایرانشهر در زبان پهلوی آیین نامگ خوانده می شدند و گزارشی از آنها نقشی عمده در تکوین و تدوین سیاستنامه نویسی یا کتب سیر الملوک داشته است.

گروه دیگری از نوشته های باستانی خوتای نامگ است که به تاریخ شاهان می پردازد. این آثار در دوره اسلامی خداینامه خوانده شده و «شاهنامه» معادل فارسی و سیرالملوک ترجمه عربی آن بوده است.

با سستی گرفتن سلطه خلافت عربی و برآمدن خاندان های ایرانی که اگر خود از دهقانان نبودند با ایشان پیوند استوار داشتند نظام حکومتی کهن ایرانی در عمل و نظر تجدید شد.

اندیشه سیاسی یکی از بنیادی ترین قلمروهای تاریخ ادبی ایران است و فهم بسیاری از متون تاریخ هزارساله ادب فارسی به فهم ساحت سیاسی آن متن وابسته است. متون پر اهمیت فارسی اعم از نثر و نظم نوشته هایی سیاسی اند و نه نوشته هایی صرفا ادبی.

[به این ترتیب ادب فارسی مخزن فکر و حکمت عملی ایران است و چنانکه داریوش آشوری هم جداگانه گفته است تاریخ فکر و حکمت ایران را باید در ادب ما جستجو کرد و نه لزوما در متون فلسفی ما.]

متونی مثل شاهنامه و گلستان و کلیله و دمنه در طول سده ها در رویکرد ایرانیان به امور سیاسی نقش تعیین کننده داشته است.

در سیاستنامه های دوره اسلامی پنج گرایش را می توان از یکدیگر تمیز داد:

۱. نوشته های سیاسی یا سیاست نامه ها
۲. رساله های تاریخ الوزرا
۳. متون تاریخی
۴. برخی نوشته های عرفانی
۵. اندرزنامه ها

عنصرالمعالی به فرزند خود بسیار خواندن سیرالملوک را سفارش می کند: «و نیز باید بسیار سیرالملوک خوانده باشی و بدانسته … تا پیش خداوند خصلت های ستوده ملوک گذشته همی گویی تا اندر دل پادشاه کار کند.»

خواجه نظام الملک یکی از برجسته ترین نمایندگان سیاستنامه نویسی به شمار می آید و سیاستنامه او بنیادی ترین نوشته در انتقال اندیشه ایرانشهری به دوره اسلامی بوده است.

شماری از متون یادشده ذیل تاریخنامه های وزیران:

-الوزراء و الکتاب جهشیاری با دیباچه ای در تاریخ تدوین این دست کتابها و سابقه آن در ایران باستان

-تحفه الوزراء ثعالبی

-قوانین الوزراء و سیاسه الملک ماوردی

شماری از متون تاریخی یادشده مربوط به اندیشه ایرانشهری:

-تاریخ بیهقی

-غرر اخبار ملوک الفرس ثعالبی

-تجارب الامم مسکویه رازی

که هر سه بی تردید در شمار اصیل ترین منابع تاریخ اندیشه سیاسی در ایران قرار دارند.

-تاریخ شاهی قراختائیان

-الفخری فی الآداب السلطانیه ابن طقطقی

-بخشی از جامع التواریخ خواجه رشید الدین فضل الله با عنوان تاریخ مبارک غازانی که از برخی جهات تالی سیاستنامه نظام الملک است.

از شمار متون عرفانی که یاد شده است:

-مرصاد العباد نجم رازی

-ذخیره الملوک میرسیدعلی همدانی

-مجمع البحرین ابرقوهی

-رساله کم حجم و پرفایده ای از باباافضل کاشی موسوم به «ساز و پیرایه شاهان پرمایه» که یکی از برجسته ترین نوشته های سیاسی فیلسوفان باطنی ایرانی است و تفسیر باطنی جالب توجهی از اندیشه سیاسی ایرانشهری به دست می دهد خاصه از نظر نقد سلطنت مطلقه دوران مغول.

و از میان متون ادب فارسی:

-پر اهمیت ترین و کهن ترین این نوشته ها کلیله و دمنه است. در سنت ادب فارسی کلیله و دمنه همتای شاهنامه تلقی می شده است.

-مرزبان نامه که مانند کلیله و دمنه سیاستنامه ای است منسوب به مرزبان بن شروین امیر طبرستان از فرزندزادگان کیوس برادر انوشیروان

بعد از یورش مغولان دیگر هیچ رساله ای در سیاست و اخلاق به اهمیت سیاستنامه خواجه و کلیله و دمنه نصرالله منشی و گلستان و بوستان سعدی نمی شناسیم.

(نقل از: خواجه نظام الملک طوسی؛ گفتار در تداوم فرهنگی ایران، چاپ جدید: مینوی خرد، ۱۳۹۲، صص ۷۹-۱۲۳)

title ذکر جواهر کمیابی که به غفلت از گردن افتاده باشد

از لاله زار که می گذرم
بهروز تورانی
لندن: اچ اند اس مدیا، ۲۰۱۷/ ۱۳۹۵

خواندن نوشته های بهروز تورانی برای هر کس که دلبسته زبان فارسی باشد بسیار الهام بخش است. این بهترین تعبیری نیست که می شود در باره نوشته های او به کار برد ولی شاید تا انتهای این یادداشت روشن شود که منظورم چیست. این نوشته ها که در هیچ فرم خاصی قرار ندارند جویبار زلالی از نثر فارسی است. نوشته های او نوعی خاطره نگاری است. اما خاطرات به آن معنا نیست. چون ترتیب تاریخی معینی ندارد گرچه در آغاز دست کم نوعی ترتیب تاریخی در آن رعایت شده است. مثل ورق زدن آلبومی از عکس های قدیمی است که خیلی خوب حفظ شده باشد و رنگ عکس ها نپریده باشد. تورانی سینمایی می نویسد. با ضرباهنگی از جملات کوتاه و روشن و بی گیر و گرفت. نثرش هموارِ هموار است. برای همه کسانی که سعی می کنند نثر فارسی خود را بسازند و شاخص کنند نثر تورانی معلمی سرد و گرم چشیده و مهربان است که می خواهد بگوید نثرنوشتن اینقدر ادا و اصول ندارد. خودش هم بی ادا می نویسد. سعی نمی کند واژه سازی کند. سعی نمی کند فارسی سره بنویسد. سعی نمی کند از دایره کلمات عمومی زبان که همه فهم است بیرون برود. اما شیرین می نویسد. نثرش روشن است. گرم است. حس دارد. زنده است.

تورانی البته نثر نمی نویسد. زندگی می کند با نوشتن اش با نثرش. زندگی اش را ریخته در نثرش. برای همین نثرش طبیعی است و صمیمی و راحت ارتباط برقرار می کند. این صمیمی و راحت بودن نام دیگر همان بی ادا و اصول نوشتن است. نوشته های او از این نظر کارگاه نوشتن است. هر روزنامه نگاری باید آن را بخواند. هر معلم درس فارسی باید آن را بخواند و دوره کند و سر کلاس برای دانش آموزان اش بازخواند و از آنها بخواهد بخوانند و از آن بیاموزند؛ اگر صمیمی بودن آموختنی باشد.

بهروز تورانی همه عشق خود را به شهر و دیار و کودکی ها و سرزمین مادری ریخته است در این نوشته ها. در این نوشته ها یکی از ما شده است. نماینده ما شده است. سخنگوی ما شده است. هم آنها که در ایران با یادمان های وطن دلخوش اند و هم خاصه ما مهاجران که مثل خود او بیرون از وطن مانده ایم و راهی به وطن نداریم.

یادداشتی دارد درباره گنبد سلطانیه در نزدیکی زنجان. درباره فیلمبرداری فرنگی ها از این گنبد عظیم با هلی کوپتر. آنقدر خوب از گل و کاشی و خاک و عظمت این گنبد نیمه ویران می گوید که خود را آنجا همراه گروه می بینیم. و بعد که فرود می آیند فرصتی پیدا می کند تا با خاک و گل و کاشی گنبد آشنا شود. «دست زدن به کاشی های فیروزه ای که سینیور دریکو معمار ایتالیایی کم و کسری ها آنها را یک به یک از خاک کاشی های اصلی قدیمی با آب چشمه سرشته بود و در کوره نزدیک گنبد در یک بنای کوچک کاهگلی با تاق ضربی پخته بود و رنگ شان را با رنگ چشم های خودش در آینه تظبیق داده بود مثل حس لمس یک ماهی بود در آب. یک ماهی در خواب. و وقتی در خنکای هوای غروب صورتم را به کاشی های آبی می چسباندم خنک و آرامش بخش بودند و طنین احترام برانگیز هزاران اذان از سده های پیشین را همراه پیام معماران عصری نه چندان درودست در گوش آدمی زمزمه می کردند: ما در اینجا شریف و هنرمند زیستیم در روزگارانی نه چندان دور و تمام جان و مهر خود را در این خاک سرشتیم.»

این خصلت نوشته های او ست که خواننده را همراه می برد. در کوچه ها و خیابان ها و بازارهای دهه ۳۰ و ۴۰ می گرداند. نه تنها همه نقشه خیابان ها را آنقدری که حافظه بتواند بازسازی کند ترسیم می کند که بوها را هم از یاد نمی برد. «بوی کالباس سیردار و آجیل بوداده … بوی مسحور کننده ساندویچ کوکوسبزی با جعفری … بوی لنت ترمز و بوی سنگین سیگار…» نگاهش به روایت نگاهی کاملا سینمایی است. این نوشته ها هم ظاهرا نوعی تاریخ مردمی سینما ست. سرشار از انواع اطلاعات باستانی در باره سینما در ایران. او آنقدر نام سینماها را ذکر می کند که بعید می دانم در نوشته دیگری اینقدر نام سینما با تعیین محل و مکان آنها در نقشه شهر آمده باشد. و این شهرها هم یکی دو تا نیستند. شهرها را اصولا از منظر سینما و محل سینما در آن شهر می بیند و فیلمهایی که در آن دیده است. مثل کتاب فیلمهایی که دیدم از سیروس غنی. جز اینکه این یادداشتها هیچ نمایه ای ندارد. و کاش داشت و به آسانی هم ممکن است برایش تهیه کرد. نام همه فیلمها و نام همه سینماها و نام همه شهرها و آدمها را باید در نمایه ای به این کتاب افزود.

اما این نوشته ها خیلی بی پیرایه ارائه شده است. من شخصا کمی کار ویرایش روی متن کتاب را در این موارد ترجیح می دهم. مثلا خوب است که نام همه فیلمها در گیومه بیاید یا با حروف سیاه از متن مشخص شود. گاهی هم پاراگراف بندی لازم است تا شرح یک فیلم از شرح یک فیلم دیگر مجزا شود. گرچه می توان فکر کرد که نویسنده نخواسته است هیچ نوع ترتیب خاصی رعایت کند جز تسلسل خاطرات اش، و خواسته تجربه اش را از عالم سینما و فیلمها بی فاصله و تمیزِ این از آن زنجیروار بیاورد.

این نوشته ها نوعی تاریخ مردمی سینما ست. فرض کنید تاریخ شفاهی. اما سینما را چنان در پیوند با زندگی شهری توصیف می کند که نوشته ها به تاریخ اجتماعی تبدیل می شوند. از خلال این تاریخ نکات کمیاب و کم گفته و شنیده و کمتر ثبت شده مکرر می توان یافت. او بدون اینکه بخواهد تاریخ بگوید تاریخ گفته است از رادیوی دهه سی تا سینمای سیار اصل چهار آمریکایی. از سئانس های هفت صبح جمعه سینما در شیراز که یکی از برگزارکنندگان اش ارتش بود تا رادیوی نیروی هوایی. از صلواتی که جمعیت بعد از تماشای فیلم فرستاد تا فیلم های وسترن که ایران ساخت. و آن خیابان چراغ گاز که «پر از مغازه های فروش لوازم یدکی مرسدس بنز بود که بدون استثنا همه آنها را “سردار”های هندی سیک تبار اداره می کردند»! و همه اینها قلم انداز مثل تابلوی نقاشی و هر جا بلاغت اجازه می داده همراه با طنزی ظریف. که نمی شود از زندگی و تاریخ و رسم و رسوم مردم گفت و از امیدها و نومیدی ها و از چرخش های روزگار و سخن همه بجد گفت.

اگر نخبه ای از نویسندگان هر نسل می توانستند تاریخ اجتماعی وطن را از منظر خود و در تجربه زیسته خود بیان کنند گنجینه ای می داشتیم. اما حالیا در این گنجینه تک و توک گوهر و رشته مروارید می توان یافت. و کار بهروز تورانی یکی از آن جواهرات است. جواهر است از جمله به این خاطر که خودش هم نگاهش به آنچه روایت می کند گوهرشناسانه است. و آنچه را زمان از او و از همه ما گرفته است جواهری که از دست رفته توصیف می کند. وقتی بعد از چهل و چند سال به مدرسه دوران کودکی اش بر می گردد در آن روستایی که خاطرات مدرسه با بوی همیشگی باران و طعم توت فرنگی همراه است و «بوی بنفشه های ریزی که تازه اش را به یقه می زدیم و خشک شده اش را مادران مان دم می کردند و دوای هر دردی می دانستیم» به یکی از دختران همکلاسی بر می خورد که حالا دیگر زنی است با پنج فرزند. «چهار کلاس بیشتر درس نخوانده بود. باید چرخ زندگی را می چرخاند. روزهای مدرسه را مثل یاد عزیز یک دوران شیرین به خاطر داشت. از من و همکلاسی ها طوری حرف می زد که گویی سالها ست گم شده ایم. مثل جواهر کمیابی که به غفلت از گردن افتاده باشد.»

بهروز تورانی همه یادهای خود را عزیز می دارد. و این نوشته ها بزرگداشت آن یادهای عزیز است. زندگی و یادهای او مثل جواهر در چشم اش می درخشند و طبعا در چشم ما نیز. کمتر پیش آمده است که در این هجوم لعنت به وطن که از سر و روی روزنامه ها و رسانه ها و شبکه های اجتماعی و تحلیل و محلیل ها می بارد، نوشته ای بخوانم که بزرگداشت وطن باشد و یادهایش و معماری اش و شوق و ذوق اش و مادرانش و کودکی هایش و کنجکاوی های یک نسل مشتاق و پر آرزو و سینماگران اش که ثبت کننده حال و روزگار قوم بوده اند. و بهروز تورانی این را با کتاب کوچک خود که تماشای گلستان وطن است و خوشی های بادوام دیار دور از دست، جبران کرده است. کتابی که هر صفحه اش مهر به وطن نرم و شیرین قصه می کند. از این منظر، این نوشته ها حاصل تاملات دوری از وطن است. حاصل دوری شیدایی از محبوب خود. پس آن را باید از ادب مهاجران دانست.

یکدستی نثر و بیان و روال کتاب در اواخر آن کمی به هم می خورد یعنی وقتی وارد فصلی می شویم که از «فیلم ها و آدمها» با شتاب و و اغلب کوتاه سخن می رود و زبان بیشتر گزارشی می شود و از آن حس و حال ۱۰۰ صفحه پیشین بیرون می آید. گرچه نگاه دقیق و منصفانه نویسنده همچنان ادامه دارد با همان رگه های طنز و تعبیرهای آشنا و زبان و بیان اش روان و استوار است. بعد در صفحات آخر کتاب دوباره بر می گردیم به همان جریان جویباری کلام و وصف های نقاشی مانند از طبیعت و باغ و چمن و پرندگان و مردمان و جریان سیال گفتن از روزگار خویشتن. «یک روز بر می گردم. می آیم. از تو زودتر. پشت در پنهان می شوم. وقتی آمدی، در را باز کردی، چشم هایت را از پشت با کف دست هایم محکم می پوشانم. بعد وقتی توی دست هایم چرخیدی و خندان رو به من برگشتی، می خندم. می گویم: جانان من! غربت تمام شد. من آمدم. سلام!»

*این یادداشت را برای نشر در راهنمای کتاب نوشته ام و در همانجا منتشر شده است

title هفت کتاب دوست داشتنی

پسرم علی از گروهی از دوستانش و من و شهزاده خواسته طی هفت روز هفت کتاب را که دوست داریم معرفی کنیم با عکسی از روی جلد آنها. این روزها خیلی به فکر دوست نازنین جیمز باکن بوده ام که از رمان نویسان خوب انگلیسی است و تقریبا زمانی که من دخترم را از دست دادم همسر جیمز هم از جهان گذشت و خیلی تنها شد. یک انگلیسی به تمام معنا اصیل و آزاده و با مهری عمیق به ایران است. در رمان جای خوبی برای مردن خاطرات سفرش به ایران و اصفهان را با داستان عشق اش به دختری به نام شیرین در هم آمیخته است. این تنها رمانی است از نویسندگان غیرایرانی که موضوع ایران و انقلاب را محور کاری ادبی قرار داده است. خیلی دوست دارم ترجمه فارسی پاکیزه ای از آن فراهم شود و جیمز رمان خود را که برای ایران نوشته در دست خوانندگان ایرانی و فارسی زبان ببیند:

و اما کتاب دوم از هفت کتاب قابل اعتنا همانا تالیف گرانقدر بانو پروانه پورشریعتی است: افول و سقوط شاهنشاهی ساسانی. اگر بگویم با این کتاب ایرانشناسی یک گام بزرگ به جلو رفته است اغراق نخواهد بود. اهمیت کتاب هم در محتوا ست و هم در جایگاه و جسارت نویسنده. معمولا ایرانی ها از کتابخوان معمولی تا پژوهشگر دانشگاهی خود را در مقابل حرف و سخن و ادعا و تالیف و تحقیق غربی دست بسته می بینند و تصور عمومی بر این است که هر چه فرنگان گفته باشند درست است. واقعیت چنین نیست و فرنگان هم مثل باقی آدمیزادان خطا بسیار دارند خاصه وقتی درباره ملل دیگر سخن بگویند. البته چندین دهه است که محققان ایرانی در حوزه ایرانشناسی میدان دار شده اند و دیدگاههای خاورشناسانه غربی از حوزه ایرانشناسی دور و دورتر شده و می شود. ولی باز هم نوشتن کتابی که برخلاف آمد عادت فرنگان باشد جسارت علمی و شخصی فراوان می طلبد و این در کار استاد پورشریعتی به غایت هست. کتاب او در واقع فهم ما را از تاریخ ساسانی و تاریخ ایران بعد از ساسانیان دگرگون می کند و خطوط متعدد بسیاری رسم کرده است که توان گفت نتیجه بهینه بسیاری از مقالات و یادکردها و گرایش های محققان ایرانی پیش از او ست و به این ترتیب کتابی است کاملا ایرانی، کاملا علمی و همزمان جهانی. نمونه درخشانی از کار یک محقق خراسانی در ینگه دنیا! کتاب هم به انگلیسی در دسترس است و هم ترجمه عالی نشان آن به فارسی در دسترس است:

کتاب سوم را از کتابهایی انتخاب کرده ام که ذهن آدم را مشغول می کند ولی نهایتا آن را دوست ندارم! کتاب ما ایرانیان از همان تیترش مشکل دارد. من فقط کنجکاو بودم که مولف دانشور یعنی مقصود فراستخواه چطور از پس این طرح کلان برآمده است. و بعد دیدم واقعا نتوانسته کار را عهده کند. و به نظرم درست آن است که بگوییم هیچ کس نمی تواند چنین کاری را تعهد کند و به سرانجام برساند. اگر زمانی قرار باشد در باره ما ایرانیان چیزی بنویسیم حتما باید در قالب دانشنامه و با مشارکت دهها نفر از دانشوران باشد. خود استاد فراستخواه هم اگر تنها یک دو سه بحث را با همین تفصیل رسیدگی می کرد کافی بود. اما فعلا در میان انبوه داده ها گم شده است. بعد از این مشکل در تیتر، مشکل دیگر این است که از کدام ایرانیان حرف می زند؟ چیزی به نام ایرانیان به صورت واحد و یکپارچه وجود ندارد. دانشگاهیان ایرانی، روزنامه نگاران ایرانی، نظامیان ایرانی، روحانیان ایرانی، عشایر ایرانی، کارگران ساده و صنعتی ایرانی، زنان ایرانی، جوانان ایرانی، معلمان ایرانی، دانش آموزان و دانشجویان ایرانی و خلاصه صدها برش از ایرانیان وجود دارد. این کتاب مدعی بررسی چیزی مشترک بین همه آنها ست و موفق نمی شود آن را نشان دهد. اما محتوای کتاب هم به مشترکات اساسی ایرانیان توجه نکرده است بلکه فقط “خلقیات” منفی ایرانیان را برشمارده است. آیا ایرانیان خلقیات مثبت ندارند؟ یا آن خلقیات در ایرانی بودن شان نقشی ندارد؟ وانگهی در همه مواردی که مولف دانشور بررسی کرده است برخی از مهمترین مسائل ایرانیان بررسی نشده است: قانون و قانونگرایی مثلا. غرب گرایی و فرنگی پرستی و آلمان دوستی و فرانسه مآبی و انگلوفیل بودن و این اواخر آمریکاگرایی ایرانیان. از خودبیگانگی ایرانیان. برخی مسائل مکرر در این کتاب هم اساسا مسائل انسانی است و اختصاص به ایرانیان ندارد. مثل فرضا کار تیمی. کار تیمی ذاتی بشر یا هر ملتی نیست. از اموری است که آموزش نیاز دارد و در همه جای دنیا درباره آن نوشته اند و می نویسند. نهایتا اینکه کتاب مولف دانشور ما که زحمت بسیار کشیده مدعایی را ثابت کند پیش از آنکه نشانگر ایرانیان باشد آینه بدفهمی های گروهی از روشنفکران است از مدرنیته. کتاب استاد ما از چنان تصورات و توهماتی در باره مدرنیته انباشته است که نمی تواند چیزی جز آرمان سازی و بهشت پنداری از مدرنیته باشد. استاد تصور می کند هر چه پیشامدرن است مشکل دارد و هر چه مدرن است نیک و بهینه است. مثلا می گوید «انسانگرایی جدید استعداد آن را دارد که عزت نفس بشر را بالا ببرد» تو گویی پیش از اومانیته غربی هیچ کس عزت نداشته و هیچ آیینی بر اساس عزت بنا نشده بوده است. این نوع نگاه در کشوری که اساس فرهنگ والایش ادب پهلوانی و جوانمردی است از عجایب است. به همین خاطر برخی برداشتهای ایشان از حافظ هم چنان بیراه است که از محققی ورزیده بعید می نماید. همه اینها به خاطر آن است که مولف محترم حوزه کارش را وسیع گرفته است و به چنان گوشه هایی سر زده که نمی توانسته در آنها اشراف پیدا کند. خلاصه بحث درباره این کتاب بسیار است. پیشنهاد من این است که ایشان یا هر کسی که می خواهد در این حوزه کار کند کار را محدود بگیرد. مثل: “در خدمت و خیانت روشنفکران” آل احمد که درباره یک گروه معین اجتماعی است؛ “کین توزی” ماکس شلر که درباره یکی از عواطف مهم بشری است (با ترجمه خوب صالح نجفی و جواد گنجی)؛ و عقل سلیم از سوفیا روزنفلد که تاریخ سیاسی تحول این مفهوم است در تمدن و دموکراسی غربی.

و اما برای کتاب چهارم از هفت کتاب جستار عالی سیروس غنی را انتخاب کرده ام با عنوان: ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها. کتاب از ردیف تحقیقات عالی ایرانیان خارج از کشور است که به فارسی درآمده. همانطور که در مورد کتاب خانم پورشریعتی هم نوشتم این گروه از تحقیقات به درک عمیق از تاریخ ایران شاخص اند. مقدمه کتاب سیروس غنی هم با بیشتر یادکرد از محققان ایرانی است که بخش هایی از کتاب را خوانده اند: علینقی عالیخانی، غلامرضا مقدم، حسن کامشاد، فرخ غفاری، ابراهیم گلستان، علی توران و چند نفر دیگر بعلاوه ایرج باقرزاده ناشر نسخه انگلیسی کتاب. ترجمه همزمان کتاب به فارسی بخت بلندی داشته که در ایام اصلاحات منتشر شده است و گرنه شاید در ایام بعد از آن با مشکل روبرو می شد. من کتاب را زمانی که درباره زبان فارسی در عهد رضاشاه مقاله ای می نوشتم خواندم و از آن بسیار استفاده کردم و قدر و قیمت آن را شناختم. تصور می کنم کسی بعد از این کتاب نمی تواند درباره رضاشاه و دوره ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۵ مطلبی بنویسد و دستاوردهای این کتاب را نادیده بگیرد. امسال صدمین سال کودتای ۱۲۹۹ است و شخصا امیدوارم کارهای ارزنده ای به این مناسبت در عالم کتاب و مطبوعات و رسانه ها منتشر شود و این کتاب یکی از مراجع دست اول در این زمینه است. دوره ای که سیروس غنی بررسی کرده است از همه لحاظ هنوز زنده است و مساله روز ما ست. یا بگوییم مساله های روز ما را بدون شناخت آن دوره نمی توان با دقت کافی بازشناسی و ریشه یابی کرد. مثلا در همان صفحات آغازین می گوید: «روسیه بی چون و چرا مخالف حکومت پارلمانی بود. بریتانیا نیز ترجیح می داد سر و کارش با یک نفر باشد و گرفتار دولتها و مجلسها نشود.» آشنا ست. نه؟ روسیه هنوز هم با پارلمان در ایران سازگاری ندارد و از به توپ بستن مجلس هنوز هم حمایت می کند. در کشورهای غربی هم مشکل این است که بالاخره کی در ایران قدرت نهایی را دارد تا بتوان با او طرف شد و قرارومدار گذاشت. کتاب سرشار از نکته های دقیق است که برخی نکات اش را در چارچوب مقاله خود یاد کرده ام. انصاف و واقع نگری مولف دانشور و فارسی خوب و روان مترجم بلندمرتبه کتاب را خواندنی تر کرده است و نشانه ای است از ارزشهای والایی که نخبگان ایرانی به آن پایبندند. تاریخ ایران را اگر محققان ایرانی با در دست داشتن اسناد کافی بنویسند همیشه بهتر از کار در می آید و از حجاب هایی که محققان فرنگی در کار خود خواه ناخواه دارند برکنار می ماند. که اهل البیت ادری بما فی البیت.

و اما کتاب پنجم از کتابهای هفتگانه کتابی است نسبتا کوچک در قطع جیبی اما خوش چاپ و خوشخوان به نام جهل یا ندانستگی چگونه علم را پیش می راند. بعد از مدتها تلمذ در محضر بزرگان و استفاده از آثار تحقیقی و علمی، در چند سال اخیر متوجه شدم حجم جهل ما خیلی خیلی بیشتر است از علم و دانش ما. حضور در شبکه های اجتماعی هم این را بر من مسجل ساخت که بیشترینه ما با چیزهایی روبرو می شویم که از آن چیزی نمی دانیم و گروه بزرگی هم به همین دلخوش اند و در هر چیزی که از آن کم می دانند یا اصلا چیزی نمی دانند وارد می شوند و اظهار نظر می کنند. به زبان ساده جهل ما همیشه بیشتر از علم ما ست. گرچه علم ما هم قطعی و یقینی نیست اما دایره جهل ما بزرگتر است و متاسفانه خیلی کمتر از آنچه باید به جهل خود آگاه ایم. البته جهل خوبی هایی هم دارد. مثل اینکه اگر می دانستیم مثلا زندگی مان چه خواهد شد از فعالیت های بسیاری دست می شستیم. اما خوشبختانه نمی دانیم و می کوشیم و بعد از شکست های پی در پی می فهمیم که نمی دانسته ایم و اصلا این راه ما نبوده است یا راه اصلی ما نبوده و راه ما جایی دیگر است. پس شروع کردم به خواندن در باره جهل. فکر کردم اصلا کسی درباره نقش جهل و ندانستگی در زندگی ما چیزی نوشته است؟ دیدم ماشاالله! تا دل تان بخواهد مطلب در این زمینه هست گرچه معمولا در حاشیه قرار گرفته و کمتر وارد بحث های عمومی و بازار کتاب می شود و گویی خواندنی های در خلوت است. زیرا همیشه از اینکه بگوییم نمی دانیم شرم داریم. ولی واقعیت این است که «دانش جهل شناسی» خود دانش مهمی است و کتب متعدد در آن نشر شده و می شود. هر قدر درباره جهل بدانیم بهتر می فهمیم که چرا نیازمند علم هستیم و چرا باید دنبال علم برویم تا از دایره جهل مان کم کنیم و دست کم در یک دو سه موضوع چراغی در تاریکی ها بیفروزیم. و بر این اعتقادم که حتی یک چراغ کافی است تا راه خود را در ظلمات پیدا کنیم. یعنی درست که بشر در تاریکی زندگی می کند اما اینطور نیست که هیچ راه برونشدی نداشته باشد و از عجایب زندگی بشری این است که اگر چراغی به دست آوردیم راه مان را هم پیدا می کنیم. بحث چراغ شد بگویم که در این رساله شریفه داستانی خواندم که ما معمولا به ملانصرالدین نسبت می دهیم (آن داستان که کلیدش را در خانه گم کرده بود و در کوچه دنبالش می گشت چون کوچه چراغ داشت!) و دریافتم که ملا چه نفوذی در ادب جهل شناسی پیدا کرده است! نکته فوق العاده ای که در این کتاب یافتم این است که می گوید وقتی به بدن عضوی بیگانه را پیوند می زنید (مثلا کلیه اهدایی) باید سیستم ایمنی بدن را قانع کنید که این عضو بیگانه را خودی بشمارد و گرنه آن را پس خواهد زد. این نکته بسیار باریکی است خاصه برای اهل رسانه. یادتان باشد اگر بیگانه تلقی شوید سیستم ایمنی جامعه شما را پس می زند. پس بکوشید خودی باشید. به مردم نزدیک باشید. برای همین هم هست که بسیاری از رسانه ها می کوشند در نقش رسانه ملی ظاهر شوند و خودی بنمایند ولی البته نه همه وقت موفق می شوند. نکته دیگر که یاد کنم و کوتاه کنم این است که می گوید در علم پروسه کشف است که مهم است نه نتیجه. بنابرین اگر کسی نمی تواند پروسه را توضیح دهد جاهل است. مثل بسیاری از مدیران که مثلا می گویند معلم باید تحقیق کند (و هزاران باید دیگر) ولی نمی گویند چطور و با چه ساختاری و در چه نظام ارزشیابی و آموزشی. و نیز مثل تقریبا همه سران مدعی اپوزیسیون که فقط می توانند بگویند حقوق بشر باید رعایت شود یا تورم باید مهار شود یا دین باید از سیاست جدا شود ولی نمی توانند توضیح دهند چگونه و با چه مراحلی و طی چه روندی. امیدوارم همه ما و شما در جهل شناسی موفق باشیم که خود نیمی از علم است!

این چندروزه خیلی فکر کرده ام چه کتابهایی بهتر است در کتب هفتگانه بیاید و خب کار آسانی هم نیست و هی فکر می کنی این را مطرح کنی یا آن را و آخر یک کتاب سوم مطرح می کنی! این کتاب مستطاب را به خاطر گل روی پسرم علی و دوست دانشور عدیم النظیر استاد نجیب مایل هروی یاد می کنم: شیخ عبدالرحمن جامی. جهت علی این است که چندین سال پیش یک روز پرسید بابا ما هیچ پیوند خویشاوندی با عبدالرحمن جامی داریم؟ خیلی سوال بکری بود و لطف و ظرافتی داشت. طبعا چون نام خانوادگی ما جامی است چنین سوالی برای او مطرح شده بود. فکر کردم و گفتم بعید نیست ولی از پیوند روشنی میان جامی های تربت جام و این مرد بزرگ خبر ندارم. پدر ما و اجدادش از باخرز جام آمده اند و جناب جامی از خرگرد جام است. چه بسا نسبت دوری در این میان باشد. اما چون علی خیلی به جامی ارادت پیدا کرده بود نخواستم این تصور پیش آمده را به هم بزنم -که برای خودم هم روشن نبود- تا در جامی شناسی قدمی پیشتر رود و بعد وقتی دیگر نسبت خویشی ارزش مطرح نبود و نسبت فکری مهمتر بود محکمتر در این قصه سخن بگوییم. اما وقتی آمد به هلند درباره همین کتاب استاد مایل زیاد صحبت کردیم. استاد مایل در این کتاب که در سلسله ای از کتب جلیله در خصوص نام آوران فرهنگ ایران منتشر شده داد سخن داده است. مولف دانشور در حوزه شناخت خراسان و هرات و خاصه اهل شعر و ادب و عرفان واقعا کم نظیر است اگر بی نظیر نباشد. کسان دیگری هم در هرات شناسی و خراسان شناسی کوشیده اند اما فصاحت و بلاغت شان در فارسی به پای مایل هروی نمی رسد یا اساسا به عربی نوشته اند. در هر حال، از این دوست والامقام پیشترها هم در این صفحه یاد کرده بودم که چقدر از برخی همسایگان نادان و افغان ستیز آزار دیده بود. حال آنکه وطن فارسی یکی است و استاد مایل هروی از بزرگان آن و شایسته هر نوع تجلیل و حرمت شناسی است. کتاب جامی ضمن ارائه شناخت نسبتا جامع از جامی و عصر او سرخط های بسیاری برای فهم دوران ما هم دارد. زیرا به یک معنا انقلاب اسلامی برآمده از تحولات عصر جامی است که شیعه بر ایران تسلط یافت و خاصه عرفان و تصوف سیاسی پشتیبان آن شد. بعلاوه، توان گفت که برآمدن توده مردم در فرهنگ و ادب از همین دوره است که باز پایه ای برای انقلاب اسلامی است که انقلاب پابرهنگان بود. به یک عبارت، مردمسالاری در برخی وجوه خود یعنی همین به میدان آمدن مردم از عصر صفوی آغاز شد و جامی ملتقای عصر پیشین و عصر پسین است. از این همین رو او را بدرستی خاتم الشعرا خوانده اند یعنی خاتم شاعران عصر کلاسیک ما که از اتفاق عصر ادب سنی است تا شیعه. یعنی تقریبا همه بزرگان ما در ادب و حکمت و عرفان اهل سنت بوده اند. از همین جا هم ادب آسیای میانه از ایران بتدریج جدا شد زیرا آنها عمدتا بر مذهب اهل سنت باقی ماندند. از این جا ست که جامی نامی بزرگ در آن دیار است ولی در ایران چندان مقام عالی ندارد. حتی می توان نشانه های فرهنگ عصر جامی را هنوز در افغانستان و آسیای میانه یافت که تداوم آن در ایران صفوی به بعد قطع شد. چنانکه در سیاست ایرانشهری و کشورداری به سبک قدیم هم که جامی در آن حوزه چنانکه استاد مایل نشان می دهد معلم تیمورزادگان بود. در خور تامل است که جامی گاه در غیاب شاه جانشین او در اداره امور شهر می شد: «هرگاه سلطان به مناسبتی تختگاه هرات را ترک می گفته از جامی حفظ و حراست اوضاع شهر درخواست می شده است.»

و می رسیم به آخرین کتاب از هفتگانه ها: مینوی خرد به ترجمه استاد شهید احمد تفضلی. این کتاب از همان سالهای دهه ۶۰ شمسی از کتابهای محبوب من بوده است و نسبت آن با استاد شهید تفضلی هم آن را عزیزتر کرده است. او خدمات بزرگی به فرهنگ ایران کرد و چهره ای بود که هر کشوری رفت و در هر کنفرانسی شرکت کرد به حرمت ایران و ایرانشناسان وطن افزود. چند زبان می دانست در کنار دانستن زبان های قدیم ایران. نسلی بودند پایه گذار. صد حیف که نه تنها قدرش بعد از انقلاب دانسته نشد که به لیست سیاه سیاهکاران امنیتی هم وارد شد و کردند آنچه نباید می کردند. روزی که شهید شد را فراموش نمی کنم. در خبر بی.بی.سی کار می کردم و چه دردناک بود مصاحبه درباره استاد بزرگی که دیگر نبود و می توانست چندین دهه دیگر باشد و آثار بی همتا به وجود آورد. هر کس که از زندگی خود بهره برده باشد مشعلی روشن می کند. یا مشعلی از نسل پیش را می گیرد و روشن نگه می دارد. او رفت اما مشعلی که به دست داشت خاموش نشد و امروز کار متون قدیم و باستانی ایران را جوانان و پژوهشیان دیگر و شاگردان خود او ادامه می دهند و آن مشعل را چون آتشی که نمیرد همیشه عزیز می دارند و روشن و روشن تر. مینوی خرد را چه بسا بتوان آینه ای از شخصیت خود تفضلی شمرد. او همان دانای مینوی خرد بود: «پرسید دانا از مینوی خرد که خرد بهتر است یا هنر یا نیکی؟ مینوی خرد پاسخ داد خردی که با آن نیکی نیست آن را خرد نباید شمرد و هنری که خرد با آن نیست آن را هنر نباید شمرد.» همین سه گانه خرد، نیکی، هنر اساس نقد ادبی و اخلاقی کهن هم هست. و همین است آن که فضیلت اش می نامیم. و حاصل اش پندار نیک است و گفتار نیک و کردار نیک. دانشجوی ادب از خواندن مینوی خرد بی نیاز نمی تواند بود. چه گفتارهای آن اساس ادب قدیم است و گاه عین ادب قدیم. چنانکه وقتی می گوید: «درباره می پیدا ست که گوهر نیک و بد به می آشکار تواند شد» آن بیت رودکی را را فرایاد می آورد که: می شرف مرد می پدید آرد/ و آزاده نژاد از درم خرید. یا سخن حافظ را که: صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد/ ور نه اندیشه این کار فراموشش باد. من باشم مینوی خرد را بدون پانویس و تعلیقات استاد و به صورت کتابی جیبی و خوش چاپ نشر می کنم طوری که جوان پسند باشد و در هر خانه ای نسخه ای از آن راه یابد. این کتاب تربیت کننده است. و ما را با حکمت عتیق این سرزمین پیوند می دهد. «پرسید دانا از مینوی خرد که با بیم و سخن دروغ زیستن بدتر است یا مرگ؟ مینوی خرد پاسخ داد که با بیم و سخن دروغ زیستن از مرگ بدتر است چه برای زندگی هر کس شادی و خوشی گیتی لازم است و اگر شادی و خوشی گیتی ندارد و بیم و سخن دروغ نیز با اوست (چنین زندگی) از مرگ بدتر دانسته شده است.» با درود به روان انوشه آن مشعلدار بزرگ و سپاس از پسرم علی که نوشتن این هفتگانه را خواستار بود. خدایش به هر کام که بزرگی و نام نیک داشته باشد او را پیروز گرداند و زندگی اش را روشنی دانش بخشد و مشعلداری.