انبوه بدگویی ها از ملکه بریتانیا نشانه یک بیماری است: نفرت پراکنی. این بیماری دارد حاد می شود. دست کم تظاهر بسیار دارد. حالا دیگر فقط کیهان نیست. جوان هم هست. صداسیما هم هست. شبکه های اجتماعی که اصلا به دست نفرت پراکنان وطنی فتح شده است! این روزها همه مثل کیهان حرف می زنند. در رسانه های رسمی مثل شبکه های اجتماعی حرف می زنند. پوپولیسم بیداد می کند. عربده با خلق خدا بیداد می کند. ولایت خودویرانگری است.

در برابر نفرت پراکنی باید ایستاد. باید هوشیار بود که از اینجا به هیچ جا نمی رسیم. یعنی به آنجا که می خواهیم و تصور یا توهم اش را داریم. به جهنم و خونریزی و قتل عام می رسیم. نفرت ریشه همه بدی ها ست. همه کجی ها. آتشی است که بر خرمن دستاوردهای فرد و جامعه می افتد. نابودی حرث و نسل است.

نفرت پراکنی دیگر دارد به یک ایدئولوژی تبدیل می شود. مناسک خود را دارد. دعاها و نفرین های خود را دارد. زبان خاص و نگاه خاص خود و دستور کار خاص خود را دارد. نفرت پراکنان هر روز یک هدف تازه پیدا می کنند تا خوراک شان تامین شود. یک روز براهنی. یک روز زبان فارسی. یک روز سایه. یک روز بی بی سی. یک روز نسل انقلاب، دین و آخوند و اسلام و قرآن هم که در صدر لیست نفرین های روزانه ایشان است.

نفرت پراکن کور است. ادعای بینایی دارد. نفرت پراکنی حاصل خامی کسی است که مدام با خود می گوید چرا جهان به کام من نمی گردد. جهان را نمی شناسد. پس از هر چه دوست ندارد و نمی فهمد متنفر است. نفرت پراکنی حاصل ناتوانی از درک تضادهای جاری در فرد و جامعه و جهان است. از جهان و تضادهای ناگزیرش می گریزد. جهان را یکسویه و تک سویه می خواهد و می بیند. خود را معصوم و دیگران را خطاکار می یابد. توجیهاتی هم همیشه پیدا می کند طوری که خودش در آن هیچ نقشی نداشته باشد. خود را ابزار می بیند. حرف اش هم ابزار است؛ ابزار نزاعی دایمی میان خواست من و طبع جامعه و جهان. مایوسانه می خواهد هر چه را نمی خواهد حذف کند. نیازی به فهم چیزی ندارد. علاقه ای ندارد. چه بسا راهی هم ندارد. دانشی ندارد. فقط می داند یک چیزهایی را نمی فهمد و نمی خواهد. نفرت پراکن مظهر کج فهمی است. مظهر کودکی که گم شده است ولی معترض است که چرا مادرش گم شده است.

نفرت پراکن کودک است. کودکی است که بزرگ نشده است. در کودکی گم شده است. می خواهد حمایت شود. می خواهد همه حرف او را گوش کنند. و چون نمی کنند همیشه فریاد می زند. هیچ وقت بزرگ نمی شود. خود را در معرض تجربه نمی گذارد. از تجربه می گریزد. از قبول مسئولیت می گریزد. از اعتراف به خطای خود می گریزد. از همه چیز می گریزد. به چیزی تن نمی دهد جز تخریب و تخریب. نفرت پراکن تنها ست. در تنهایی خود سوت گوشخراش می زند تا نترسد.

نفرت پراکن دیگران را گرگ می بیند و خود را گوسفند. نفرت پراکن ریشه به فرهنگ قربانی می رساند. مظلوم نمایی وارونه و تهاجمی دارد. نفرت پراکن نقش خود را همیشه صفر می بیند. موضوع نفرت را طرد می کند چون او را غالب و برتر می یابد. نفرت زبان تفرقه و مقدمه جنگ است. گرگ شدن گوسفندان است!

درباره نفرت پراکنی و نفرت پراکنان بسیار می توان نوشت و نوشته اند و من هم سه درسگفتار پیش از این نوشته ام. راه درمان نفرت پیست؟ در پایان آن درسها گفتاری از برتراند راسل آورده بودم که می گوید راه اش عشق است. سخنی است متین. اما سوال این است که چرا نفرت پراکنان به عشق نمی رسند؟ آن هم در فرهنگ ما که غنی از عشق است؟

امروز می فهمم که مانع درک همدلانه و همزیستانه آن است که نفرت نگاهی یکسویه به جهان دارد. نگاهش تخت است. معترض است که چرا جهان چنین است که هست. و در واقع تصور می کند که می تواند جهان را دیگر کند به جای آن که جهان را بشناسد. خود را بشناسد. طبیعت را بشناسد. و جایگاه خود را در مجموعه جامعه و جهان و طبیعت پیدا کند. مظهر درک همدلانه و انسانی از جهان در فرهنگ ما حافظ است که خود گرداگرد گنبد حکمت ایران قرار دارد و آنچه باران بر این گنبد باریده در این پایه و پایگان جمع شده است که غزل بی نظیر و جاودانه او ست. چند سال پیش در مقاله ای به این نکته اشاره کرده بودم که تفکر اندیشیدن به تناقض است و مظهر آن در حکمت ایران حافظ است.  جهان از دید انسان ناهموار است. اما هموار خواهی کرد گیتی را؟ بخواهی هم نمی توانی. آرزوی محال است و روزی ننهاده است که به کف نمی آید. ناچار نفرت دوران کودکی است. دوران ناشناخت است. وقتی بلوغ اتفاق افتاد تازه آدمی در می یابد که تاریخ و جامعه را از نو در پرتو تناقض های نازدودنی اش باید شناخت. و این شناختی است که بتدریج حاصل می شود. از راه رنج. از رنج ناتوانی خدایی که در هر آدمی هست اما قادر مطلق نیست. درک محدودیت است. درک محدودیت قدرت است. قدرتی که میل به نهایت دارد اما همزمان باید باید باید تن به مرز و حد بدهد. تربیت شناخت محدودیت است. آدمی در جهان تنها نیست. دیگران هم هستند. و دیگران همه نقش می بازند در زندگی ما. در تاریخ ما. در فرهنگ ما. دور شدن از نفرت نزدیک شدن به درک تازه ای از خود در کنار دیگری است. بازایستادن از «جهان را برای خود خواستن» است. و این پایه عشق است.

نظرات

نظر