عباس کودک بود. کودکانه زندگی می کرد. با قلب اش می گفت و می نوشت. لج می کرد. بازی می کرد. دعوا می کرد. آشتی می کرد. عاشق می شد. شعر می نوشت. بهترین شعرهای عاشقانه را نوشته است. لطیف ترین قلم را داشت. زهرآگین ترین قلم را داشت. مثل زندگی بود. زندگی را دوست داشت اما با مردگان همنشین بود. داستان در او می جوشید. همیشه قصه می گفت. دروغ و راست. اما قصه اش شیرین بود. رفاقت می کرد. بی وفا بود. فراموش می کرد بی وفایی کرده است. دوباره سلام می کرد و سخن می گفت انگار نه انگار. بدی ها یادش می رفت. از خودش باشد یا از دیگران. می خواست باور کند جهان بهتر از آنی است که به او رخ نموده است. مثل نویسنده ای در وطن خودش زندگی می کرد. با انبوهی کتاب و قهوه ناب و موسیقی و مهمانان ریز و درشت از هر دستی. و آتشی که در شومینه بسوزد. برفی که بیرون ببارد. یا بارانکی بزند. قدم بزند. یقه پالتو را بالا بدهد. تنها. یا با رفیقی. یا با محبوبی. عاشق جمع بود. اگر نبود کتابفروش نمی شد. عاشق کتاب بود. عشق سفر داشت. می خواست رمان بخواند برای دیگران. کلاس بگذارد. می خواست باور کند زندگی اش نرمال است. اما نبود. مهاجر بود. از وطن اش گریخته بود. زندگی اش دشوار بود. همان پشت مغازه اش باید زندگی می کرد. اما بیشتر در خیال زندگی کرد. جهان را با داستانهایش با شعرهایش آذین می کرد. با شمعی و کتابی و شرابی و رفیقی خوش بود. و مثل هر کودکی که نگران اسباب بازی هایش است نگران نوشته هایش بود. تمیز می نوشت. مدام می نوشت. مدام غرق بازی با کلمات بود. دنیایی داشت از کلمات. گاهی کلمه ای گم می شد. همه جا را می گشت که پیدایش کند. گاهی کلمه ها روی هم تلنبار می شدند نمی دانست چطور بهشان نظمی بدهد. کلمه ها طغیان می کردند. عاشق می شدند. بچه دار می شدند. دستگیر می شدند. یا جبهه می رفتند. یا از وطن شان می گریختند. عباس سیاسی نبود. نویسنده بود. بارها گفته بود و نوشته بود. اصلا با عالم سیاست قهر قهر بود. می خواست بنشیند با عروسک هایش شخصیت هایش خلوت کند. با آنها حرف بزند از آنها بگوید. داستان برایش همه چیز بود. کافی بود. چیز دیگری نمی خواست. اما نمی شد. باید آن کتابفروشی متروک را اداره می کرد. دستگاه چاپی هم اضافه کرد. اما افاقه نکرد. زندگی در مهاجرت سخت تر از آن بود که فکر می کرد. نمی خواست بزرگ شود. نمی توانست بزرگ شود. کودک بود. شیرین زبان و بازیگوش. می خواست با قصه هایش تنها باشد. با غصه هایش تنها باشد. باید می نوشت تا غصه ها او را نخورد. اما دیگر ننوشت. نمی شد. دور از وطن نمی شود. دور از دامان مادر نمی شود. مادری می جست تا سر به زانویش بگذارد. می یافت و نمی یافت. هیچ مادری وطن نمی شود. زبانش بسته شد. قلم اش خشک شد. سرطان اش از بی مادری بود. از بی پناهی بود.

نظرات

نظر