یکسالی است که مشتری کلابهاوس هستم. آدم اهل رسانه نمی تواند از این نعمت جدید آسان بگذرد. فیک خیلی کم دارد. یا کم داشت. ولی هنوز بهتر از توئیتر فیک آلود است. صدا هست. شخصیت صدا را می توانی همراه با نظرش و شیوه بیان اش درک کنی. جمع هست و انجمن هست. برخی انجمن ها فوق العاده است. در برخی از آنها بهترین نیروهای فکری را می بینی و می شناسی. و چه بهتر از این؟ خاصه برای من دور از وطن. که هرگز وطن برایش دور نبوده و هر روز به آن اندیشیده است.
کلابهاوس انجمن های خوب کم ندارد. اما امان از انجمن های پرتکرار و کم مایه و پرادعایش. و چون می بینم کمتر کسی درباره این ادعاها می نویسد پس دو کلمه متذکر می شوم. شاید راهی به دهی باشد.
مساله بسیاری از اتاق ها و گروههای کلابهاوس هر قدر کوچک یا پرت و گاه البته متاسفانه پر جمعیت آن است که برگردیم به گذشته! و معمولا این گذشته فراتر از ایده های کهنه عصر پهلوی نمی رود. چه رمزی است در این داستان؟
ممکن است بگویید زیادی جدی می گیری این جماعت را. ولی اصلا زیاد نیست اگر به رمزش توجه کنیم. رمز داستان چیست؟
یک مشکل بزرگ در این چهاردهه عمر جمهوری اسلامی آن است که طبقه متوسط مدام سرکوب شده و تحقیرشده و از اینجا و آنجا رانده و مانده شده است و بسیاری از اعضای آن هم مهاجرانده شده اند. این را همه می دانیم. اما آنچه کمتر به آن تذکر داریم این است که معنای این سرکوب نوعی ایستایی فرهنگی در طبقه متوسط است. به این معنا که به دلیل اینکه از حمایت دولت و نهادهای عمومی برخوردار نبوده چیز تازه ای تولید نکرده است (و برای بقای خود تلاش کرده بیش از هر چیز دیگر). ناچار در همان ذهنیت ماقبل انقلاب باقی مانده است علی الاغلب.
اولین بار که به این موضوع توجه پیدا کردم وقتی بود که از خود سوال کردم رمز اینهمه محبوبیت ترانه های پیش از انقلاب در چیست؟ و دریافتم که رمزش این است که پس از آن ترانه سرایی متوقف شده است. بله می دانم که هزار ترانه جدید و دهها خواننده تازه هم (عمدتا بیرون از ایران) سر بر آورده اند ولی یک تن از آنها جای داریوش و فروغی و گوگوش و ابی و دیگران را نگرفته است. استثنا همیشه هست اما در جریان غالب ترانه سرایی دیگر هرگز دوران طلایی ترانه های پاپ تکرار نشده است. دلیل اش هم ساده است. دیگر تلویزیون ملی وجود نداشت و کسی هم در مسئولان فرهنگ تره ای برای این ترانه ها خرد نمی کرد. حتی بزرگان این ترانه ها نتوانستند ترانه هایی به شهرت و محبوبیت کارهای قبل از انقلاب خود تولید کنند. نمونه شاخص آن گوگوش است که هنوز با کارهای قبل از انقلاب اش شناخته می شود. و این یعنی بی پناهی و تک افتادگی و فقدان شبکه حمایتی و غیر آن. هنر مهاجرت غیر از هنر وطنی است.
حال اگر برگردیم به صحنه گفتمان های سیاسی می توانیم بگوییم طبقه متوسط در همان گفتمان های عصر پهلوی به سر می برد. و به صورت نمادین گرایش لفظی و سطحی به رضاشاه و شاهزاده رضا این موضوع را در خود پیکرینه می کند. طبقه متوسط علی الاغلب از دوران پهلوی برنگذشته است. و این هیچ مطلوب نیست بلکه باید گفت خطرناک است!
خطر جمود فکری و گفتمانی اظهر من الشمس است. اما در زمینه مورد بحث من موجب توهمی عمیق می شود که حل هیچ مساله ای از آن بر نمی آید. و این بدترین وضعیت فکری برای طبقه متوسط ما و بهترین وضعیت سیاسی برای ولایت است!
طبقه متوسط کمی با بنی صدر کمی با مجاهدین خلق کمی با فدائیان و بعدها بخشی از آن کمی با خاتمی و کمی با سروش و این اواخر با میرحسین همدلی پیدا کرد. اما همین و بس. هیچ مدل فکری برای آینده ایران از این همدلی ها پیدا نشده است. و طبقه متوسط در گروهاگروه دارد به عقب بر می گردد -ارتجاع مطلق!
جامعه عوض شده است. نسل ها دیگر شده اند. امکانات تفاوت کرده است. فرصت های بسیاری از دست رفته و فرصتهای دیگری پدید آمده است. ولی اندیشه بازگشت به عصر پهلوی باعث می شود هیچ کدام از مسائل خود را درست نشناسیم. هیچ برداشت درستی هم از عصر پهلوی نداشته باشیم. و ناچار هیچ آینده ای هم نتوانیم بسازیم.
یکبار برای همیشه باید گفت بازگشت به گذشته ممکن نیست مطلوب نیست مفید هم نیست! آینده در گذشته نیست. آینده در آینده است و برای آن گفتمان های دیگری نیاز داریم. شناخت جامعه امروز یعنی ۱۴۰۱ را نیاز داریم. و این شناخت تقریبا غایب است. کلابهاوس شاهد آن است. به غیر از شماری اندک از اتاق های کوچک و خوب و شماری از اتاق های تخصصی و مفید بیشتر اتاق های دیگر شاهدی است بر اینکه در گذشته گیر کرده ایم. و هنوز می خواهیم مثل عصر پهلوی و مثل همین دوره ولایی برای جامعه تعیین تکلیف کنیم و این باش و آن نباش کنیم. می خواهیم میراث معنوی ایران را دفن کنیم. اسلام را از ایران بیرون کنیم. بر چهره عرفان خط بکشیم. همه سرمایه هامان را بسوزیم. هیچ اتوریته ای را قبول نکنیم. آزادی مطلقی را بخواهیم که خدا هم نافرید. به این امید واهی که وقتی نه اسلام ماند و نه عرفان و نه همزیستی و نه گفتگو و هر چه بود تحمیل بود و توهم بود و مناظره های سخیف و تنش و فحاشی و یقه گیری لابد به دوره طلایی شاه بر می گردیم!
آینده در گرو اخلاق و تربیت و خرد دیگری است. در گرو شناخت و معرفت و رنج تحقیق و حسابگری است. مستلزم شناخت خود و جامعه خود است. مستلزم شناخت تفاوت های آینده با امروز و گذشته ما ست. و سنجش امکاناتی که داریم و نقشه راهی برای رسیدن به آرزوهای دور و درازی که می پروریم. و برای این طبقه متوسط ایران ۴۰ سال عقب است. و در این میانه بیشتر آنچه تولید کرده به خودزنی و خوویرانگری یاری رسانده که آن اندیشه ارتجاعی بازگشت را باز هم تقویت کرده است. گویی انقلاب پایان بهشت بود!

نظرات

نظر