گفتم می خواهم سمرقند را ببینم. تازه شب پیش موقع غروب رسیده بودیم. به همراه ناهید خانم و دکتر رزاقی. از پنجکنت می آمدیم. وارد شهر که شدیم سر چهارراهی زنی قرص های نان تازه بر دست می فروخت. وه چه تماشایی بود! یکراست رفتیم مرکز فرهنگی تاجیکان. به دیدن استاد حیات نعمت. گرم پذیرفت و از هر دری سخنی رفت. شب سه نفری رفتیم دیدن ریگستان. شعر در من می جوشید.

ریگستان خواب است
چراغ های کوچک قرمز
در مناره های کوتاه
خواب های رنگین می بینند
ماه
مثل نان سمرقندی
روشن و شیرین می تابد

شب در طبقه بالای مرکز خوابیدیم. روز که شد بارانکی خردک خردک می زد. اوایل پاییز بود. گفتم می خواهم سمرقند را ببینم. پسرش را خواست تا مرا همراهی کند. چتری برداشتم و رفتیم. مرکز نزدیک بازار مشهور سمرقند بود. و من محو آن گنبدهای خیس بودم:

باران
مثل شعر
بر سمرقند
می بارد
و گنبدهای نیلوفرین
گونه های خیس
ترکان خوبروی را
می مانند
و شهر مثل نان آذین شده
از رنگ های تند و درخشان پاییزی
سرشار است

سمرقند همه شعر بود. مرکز هم انجمن شاعران. شعر زبان را نگه داشته بود در آن دوران زبان گم کردگی شوروی. شاعران حرمت بسیار داشتند. خود استاد هم شعر می گفت. همه شعرها مشکل وزن داشت. از هر کس که شنیدم. اما مثل اسهد بلال بود که به گوش من اشهد می رسید. یاد سمرقند با حیات نعمت گره خورد برای من. اتاق کوچک استاد حیات نعمت حیات فرهنگ سمرقندی بود. خانه و محله اش بوی کودکی های خراسان مرا می داد وقتی من بزرگ می شدم. هنوز با تلمبه آب می کشیدند از آب انبار خانه.

از آن پس او را چندین و چندبار دیدم. سال بعد برای جشنواره ترانه های شرق او را دیدم. و همانجا با شهزاده آشنا شدم. باز به توصیه استاد حیات نعمت که مترجم نیاز داشتم. یک روز خوش تابستانی خامه و عسل خریدیم و با هم رفتیم مرکز و با استاد و استادان دیگر شعر و فرهنگ سمرقند مثل استاد ادش ایستد و دیگران صبحانه خوردیم. بعد او را در تاشکند دیدم در هتلی که در آنجا اقامت داشت. عاشق هتل بود! از بس که عاشق سفر بود.

یکبار هم با هم و همراه استادان بزرگ تاجیکستان مثل استاد گل نظر و جمعی از ایران و ازبکستان و تاجیکستان به دیدار رودکی رفتیم در پنجکنت. وقتی می رفتیم در مینی بوس استادان گل نظر برایم شعرهای سمرقندی می خواند. از طنزیات خودش بود یا دیگران ندانستم. و مینی بوس در آن جاده ناهموار ما را مرتب به بالا و پایین پرت می کرد و من همزمان فیلم می گرفتم! در برگشتن با استاد حیات نعمت آمدیم. چند نفری بودیم و اتومبیلی که اختصاص به او داشت. کنار دره زرافشان ایستادیم  من عکاسی کردم. انگار در تاریخ قدم می زدم. بعد که راه را ادامه دادیم استاد سازش را دست گرفت و شروع کرد به نواختن. و بعد آوازش بلند شد. صدایی درشت و مردانه داشت. در آن مقام هر کس دیگری هم بود یاد رودکی می افتاد. و من اول بار دیدم هنوز سنت ساز زدن و آواز خواندن رودکی زنده است. بزرگان آواز ما معمولا ساز نمی زدند فقط آواز می خواندند.

زندگی می کرد. هیچ دمی را از دست نمی داد. عاشق زندگی بود و کتاب و شراب و قهوه و سیگار. و دستگیر بود و جسور و مبارز.

یکبار دیگر او را در مرکز فرهنگی دیدم وقتی فیلم مستند چرخ و فلک را درباره دولتمند ساخته بودیم من و شهزاده. فیلم را دیدند به همراه جماعتی از استادان و بحث ها شد و من قول دادم که عمری باشد بار دیگر در سمرقند مستندی خواهم ساخت. عمر بود و فرصت نبود و نشد.

آخرین بار او را با شهزاده در سمرقند دیدیم. آمده بود که کتاب مفصل اش درباره مولانا را به کمک دولت تاجیکستان نشر کند. در هتل مانندی یا اقامتگاه نویسندگان بود. خیلی زود هر اتاقی را به اتاق کار خود تبدیل می کرد. برای عشق اش سمرقند زندگی می کرد. و هیچ وقت ندیدم شکایتی کند. با آن که اسیر صندلی چرخدار بود. محکم و صمیمانه صحبت می کرد. زود دوست می شد. مثل غالب تاجیکان. جان آزاده ای داشت که به فرهنگ مشترک قدیم ایران پرورده شده بود. خوشحال ام که توانست آن فرهنگ زبان مولانا را در ایران هم نشر کند. مقاله ای از آن را در این سوی آب در تهران ریویو و بعد راهک نشر کردم. مردی بود خلاصه فرهنگ شهر شهیر سمرقند. نام اش با سمرقند گره خورده و خواهد ماند. و چه چیزی از این بهتر برای او که هر چه داشت از سمرقند داشت و هر چه داشت برای سمرقند صرف کرد.

جایش جنت باد!

 

نظرات

نظر