خانه ام آتش گرفته است. و ببین صف کتابخوانده ها و مبارزان سابق که همه ایستاده اند تماشا می کنند. معجزه ای نخواهد رسید. از انجمنی بیرون زدم که برخی از بهترین جوانان این مملکت با چنگ زدن به دامن این متفکر و آن متفکر غربی داشتند توجیه می کردند که نباید دستی بالا کرد. باید ایستاد و سوختن این خانه را تماشا کرد. انگار خانه بیگانه است. انگار هیچ یادی در آن خانه ندارند. هیچ خاطره ای با آن نساخته اند. منتظر بوده اند تا این لحظه فرابرسد. آتشی به پا شود که آنها در آن ظاهرا بی تقصیر باشند اما به دل شادمان از اینکه بالاخره آتش افتاد به این خانه و می سوزد و جز این نمی سزد. این خانه را باید سوخت تا خانه موهوم ایشان ساخته شود. وه از این بیگانگی این سرگشتگی این انفعال فکری این یاوگی تهی در تهی.

در خانه دشمن داریم. خانه را اشغال کرده است. عزیزان ما را از آن رانده است. برادران ما را کشته یا محبوس کرده یا خوار و خفیف داشته است. اسرائیل ما ست. دور ما حصار کشیده است. مردان مردستان ما را دهان بند زده است. جوانان ما را عاصی کرده است. و حال راضی شده ایم که بگذار بسوزد این خانه. اما خانه که سوخت همه ما می سوزیم. مثل آرزوی غرق شدن این کشتی است که همه بر آن طی دریای هول می کنیم. ناخدا بد است. ناخدا دشمن است. ناخدا دزد دریایی است. اما این تنها کشتی ما ست. تنها خانه ما ست. و این دریای هول توفانی تنها راه ما به ساحل نجاتی.

غریزه بقا کجا ست؟ این کینه که در دل داریم دارد ما را می خورد. دارد تایتانیک ما را غرق می کند. اما روشنفکران جوان ما تجربه کرده های سن و سال دار ما انگار غمی ندارند. فکر می کنند بگذار این کشتی بسوزد. بگذار غرق شود. وای از این بیگانگی با خانه درست وقتی که باید ایستاد و ایستاد و ایستاد. هیچ راه دیگری نداریم. با چنگ و دندان باید از خانه دفاع کرد. دلتان را خوش کرده اید به نظریه فلان و ایده های بهمان که فردا که خانه سوخت چنین می کنیم و چنان باید کرد و اصلا چه باید کرد!

همین الان باید کاری کرد. باید بر این خفت ملی نقطه پایان گذاشت. نفس نداریم. از پا افتاده ایم. درست. اما در این بیابان هول هم نباید ماند و نمی توان ماند. باید رفت و به سرچشمه ای رسید. باید زمین را کند و به آبی رسید. باید ناخن ها را شکست. پیش از آنکه تشنگی هلاک مان کند.

هر چه خوانده ایم و هر چه می دانیم باید همین الان همین الان همین الان به کار آید و گرنه هر چه خوانده ایم در این دریای هول فنا ست. اگر تخته نجاتی هم می یابیم باید آن را از دست ندهیم. چه جای بحث های طولانی بی سرانجام است؟ چه جای تسلیم است؟

مشکل کجا ست که درست وقتی باید راهی پیدا کنیم می نشینیم سوگوارانه به بیراه خیره می شویم؟ هزار توجیه می تراشیم. می دانیم در عمق جان خود که این ولایت ملعون این دشمن خانگی این پیری که بر سر و دوش ما سوار است و ما را رها نمی کند در نهایت ضعف خود است. اما می خواهیم رها کنیم تلاش کردن را. پاهامان می لرزد. دستان مان می لرزد از این بار که بر سر و دوش داریم. قلب مان مطمئنه نیست. ذهن مان آشفته است. بعد کتابهایی که خوانده ایم در ذهن مان ورق به ورق باز می شود به زبان می آید به خود و به دیگران می گوییم دیگر آخر کار ما ست. دنیا گواهی می دهد. فلان بیگانه از ما و فرهنگ ما پیش بینی کرده و گفته است.

نصرالدین شده ایم. به دنبال کسی افتاده ایم که گفته بود بزودی از این شاخه که بن می بری خواهی افتاد. همیشه دیگری پیغمبر است. دیگری دانای کل است. چشم نمی دوزیم به اینکه خود تیشه بر جان خود زده ایم و می زنیم.

هیچ کس با کتاب خواندن نجات نمی یابد. هیچ کس با تکرار اسامی فرنگی دانشمند زادبوم خود نمی شود. بس است نام ها و ارجاع ها. این را یکبار به اکبر گنجی گفتم و در همین پناهگاه سیبستانی هم نوشتم. امشب هم به این جوانان برومند اما سرگشته گفتم شما مثل آخوندها می مانید. آنها با قال الصادق و قال الباقر می خواهند ما را مجاب کنند و حل مسائل کنند. شما با اسم آدورنو و بوردیو و لانسیر و فوکو و لنین و بنیامین و دیگر ائمه نسل نو و کهنه چپ اندیش همان می کنید. فکر از نقل نمی آید. عقل دربایست است. اما عقل کجا ست وقتی ذهن و زبان مسموم بازیهای لغوی است و اصطلاحات ترجمه ای بر استدلال سیطره یافته است؟ بهترین متن هایی که خوانده ام از کسانی بوده که اصلا گرد این بازیها نگشته اند و گاه حتی یک نام فرنگی هم در متن شان نمی یابی اما بهترین معرفت از جامعه خود را به دست داده اند. نمونه بدهم؟ نه می ترسم نمونه بدهم دیگر نگذارند کارهایش را منتشر کند.

هر چه خوانده ایم در زبانهای دیگر یا به ترجمه درست و نادرست یا تجربه اندوخته ایم از زندگی در ایران و کشورهای فرنگان باید کمک بقای ما باشد. هر متفکری در فرانسه یا آلمان یا روسیه و کجا و هرکجا به سوال زمانه خود و جامعه خود پاسخ داده است. پاسخ او صرفا به ما روش می آموزد روش پاسخ دادن. پاسخی که باید متضمن حل مساله ای در زادبوم ما باشد. در ایران امروز. 

آنچه می شنوم یا تکرار نقلیات است از فرنگی ها که مثل اذکار صوفیان انگار قرار است ما را رستگاری بخشد یا تکرار حرفهای بی مزه و تجربه های تحلیل نشده و سنگوارگی یافته و از این شمار است که گویندگان از گفتن اش خسته نمی شوند با اینکه می دانیم و می دانند که از این حرفها هیچ آبی گرم نمی شود و هیچ گرهی باز نمی شود. نمونه بدهم؟ نه می ترسم همه سخن ام به نقد این و آن فرد تقلیل داده شود.

مانده ایم و درمانده میان نقل های ترجمه ای از فرنگیان دهه های مختلف قرن بیستم و این خاطره گویی ها یا هذیانات کسانی که انگار سالها در یک زندان انفرادی بوده اند و هیچ تجربه مفید اجتماعی ندارند که از آن برای شناخت و گره گشایی وضع امروزین خود و مردم شان یاری بجویند.

به این مجذوبان می گویم آخر آن فرنگیان هر کدام در زمانه ای معین به مسائل خاص جامعه خود پاسخ می گفته اند. چرا فکر می کنید نقد و نظر آنها گرهی از کار ما باز می کند؟ و به آن خاطره گویان چه بگویم که فکر می کنند دنیا همیشه تکرار می شود اما در عقبگردی که روزی بالاخره آنها را به روزهای روشن از دست رفته باز می گرداند.

این میانه زمان حال مثل رودخانه ای خروشان از دست می رود. به نمکزار می ریزد یا به مرداب. بی آنکه بتوان از آب آن درختی پروراند با سایه ای و ثمری. کار صواب کاشتن نهالی و مراقبت از آن است تا بزرگ شود. نه فلسفه می خواهد نه تحلیل. کار می خواهد و بردباری. و یقین به اینکه بار خواهد داد.

————————————–

این یادداشت را ده روزی پیش از انتخابات نوشته بودم و ماند تا امشب که باز مقاله ای با همین روش خواندم. متکی به آرای فرنگی و از آن که گذشت نوعی تحلیل من عندی که از سر تا پایش نه نکته تازه ای داشت و نه حتی نثری دلچسب. نوعی انجام تکلیف روشنفکرانه بدون اعتقاد قلبی! پس یادداشت نشرناشده را بازخواندم و ویراستم و نشر کردم. چون دریافتم مساله ما خیلی جدی تر از موضعگیری انتخاباتی است. نوعی فرهنگ مستعمراتی است که نه به منبع وصل می شود و نه سودی به وطن مغموم می رساند.

آن مطلب نقد اکبر گنجی اینجا ست:

ترجمه راه روشنفکرانه زیستن نیست

از یادداشتهای مرتبط این یادداشت از دکتر جواد کاشی هم خواندنی است:

تفکر با ترجمه به دست نمی آید تجربه هم می خواهد

نظرات

نظر