سه شنبه ۲ مارس
خواندن خاطرات علی امینی از مجموعه تاریخ شفاهی هاروارد را به صفحات آخر رسانده ام. بیشتر با استفاده از توفیق اجباری وقتی که باید در مترو و در طول مسیر خانه به اداره و بالعکس بگذرانم. امینی بریده بریده حرف می زند و متن بازنوشت حرفهای او رویهمرفته بد و ناهموار تنظیم شده. علاوه بر آن اصلا آدم خوش صحبتی نیست. روراست هم نیست. خیلی دیپلماتیک حرف می زند. معلوم است که همه چیز را نمی گوید. ولی فراموش نمی کند که هر جا از او تحسینی شده آن را بازگو کند. مصاحبه کننده هم بیشتر حکم ضبط کننده حرفهای او را دارد تا یک طرف گفتگوی فعال و پر سوال و چالش. با اینهمه، خاطرات است و خواندنی و از صراحت لهجه امینی اینجا و آنجا خالی نیست. ابایی ندارد که بگوید کسانی او را ترسو خوانده اند. دفاعی هم نمی کند. و گرچه راه مصدق را قبول دارد در باره خود مصدق نظرهای تندی دارد. ولی از همه جالب تر رابطه او با شاه است و آنچه از خصوصیات او نقل می کند.

در آینه خاطرات او می توان دوره ای را بازیافت که پایه آن را باید دوره از خودبیگانگی رجال سیاسی یا حتی خودباختگی آنها نامید. روح دوره قاجار از نظر پذیرفتن نظر و سلطه بیگانه در رفتار رجال دیده می شود. امینی خود می گوید که کوتاه آمدن رجال ایران در برابر نظرات بیگانگان آنها را گستاخ تر کرد. چندبار از قول شاه سخنی نقل می کند به این مضمون که “اگر خارجی ها نخواهند کنار می روم”!

امینی می گوید که سعی کرده است در دوره نخست وزیری کوتاه خود شاه را در قالب قانون اساسی نگه دارد و اجازه ندهد او “حکومت” کند ولی روند امور به طرفی رفته است که شاه فراتر از قانون اساسی حرکت کند و با تشویق اطرافیان به حکومت استبدادی فردی گرایش یابد. از خلال خاطرات امینی بخوبی می توان دید که چرا بخصوص در پانزده سال آخر سلطنت، در قبال حکم و نظر شاه نه نخست وزیر کاره ای بود نه هیات دولت و نه مجلس. همه چیز تشریفاتی بود و سخن شاه قانون تلقی می شد.

او در صفحات پایانی خاطرات خود نتیجه گیری می کند که ایرانی معتقد است “تا من هستم، من؛ بعدش هم به من چه” چرا که “دنیا پس از مرگ ما چه دریا چه سراب”. از گدا تا شاه: “به شاه گفتم آقا آخر بعد از شما اولاد شما مملکت شما دیگران. نظرش این بود که تا من هستم هستم بعد هر چه می خواهد بشود بشود.” (ص ۱۹۸)

و عجیب است. این روحیه از کجا آمد؟ قطعا این روحیه سرچشمه در حضیض حیات ملت دارد. این تفکر منحطی است که دنیا از ما شروع می شود و به ما ختم می شود. در تفکر سالم ایرانی و در حکم قدیم ایران چنین نبود. پیوستگی حیات معنی داشت. امینی بدرستی می گوید که ما فراموش کرده ایم که پدران ما می گفتند: “دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند.”

و آنچه پارادوکس ماجرا ست این است که همه آن شکوه شاهی و شاهنشاهی چیزی در اندرون نداشت. کتاب امینی تصویر بی شکوهی از روابط و تصمیمات سیاسی ارائه می کند که در کنار آن شکوه ظاهری و طنطنه پادشاهی تکان دهنده است.

شنبه ۶ مارس
صبح با هوای آفتابی و تکه ابرهای روشن به فکر می افتم که برای عکاسی از درختهای شکوفه کرده در آستانه بهار بیرون بروم و احتمالا سری هم به گورستان تاریخی “های-گیت” بزنم که تا بارنت و خانه ما با مترو یک ربع راه است. مجسمه های زیبای این گورستان نیمه متروک موضوعات خوبی برای عکاسی است و باغ پردرخت آن تداعی کننده صحنه هایی از فیلم آرزوهای بزرگ ساخته دیوید لین. ولی هوای دمدمی مزاج و ناپایدار لندن ساعتی بعد تغییر می کند. آسمان از ابر پوشیده می شود و گرمایک بهاری به سرمای مزمن جای می سپارد. از فکر عکاسی در هوای سرد و بدون آفتاب منصرف می شوم.

میل بیرون رفتن را با تماشای کانال ماهواره ای دیسکاوری جواب می دهم. دیسکاوری چند کانال دارد که یکی کلا به سفر و ماجراهای سفر می پردازد. به تماشای فیلمی در باره چین مشغول می شوم که روایتگر آن دختری آمریکایی است که در چهار استان جنوبی چین سفر می کند. در همان حال که از صحنه های بدیع طبیعت و زندگی مردم چین لذت می برم فکر می کنم که ما در ایران چقدر کم سفر می کنیم یا دقیق تر چقدر کم جهانگردی می کنیم. میل کشف جهان در ما چندان قوی نیست.

می دانم که ممکن است گروهی استدلال کنند که این میل کشف دنباله روحیه استعماری و جهانخواری غربی است. اما به نظرم مساله فراتر از اینها ست. غربی ها می توان گفت عاشق سفرند. تحرک بسیار زیادی دارند. کنجکاو شناختن ناشناخته ها و نادیده هایند. نمی خواهم بگویم همه آنها که به سفر می روند اهل تامل و تحقیق و عبرت آموزی اند ولی این روحیه عمومی در غربی ها آشکار است که تمایل غریبی به درآمیختن با دیگران – دیگر سرزمین ها و دیگر فرهنگها – دارند و این و کم و زیاد به آنها چیز می آموزد. ضمن اینکه نخبگان و موثران در جامعه غربی از گوشه و کنار دنیا چیزهای بسیار می آموزند و آن را در جامعه خود بازتولید می کنند – هنر و مد و سینما شاخص این آموختن از جهان است ولی منحصر به آن نیست.

در هر کتابفروشی در کنار قفسه های رمان و انواع آن – پلیسی و جنایی و حادثه ای و علمی تخیلی و عشقی و اروتیک و غیر آنها – همیشه می توانید قفسه و قفسه هایی در باره “سفر” پیدا کنید. در این قسمت از راهنما و نقشه تا خاطرات سفر و آلبوم های عکس مناطق مختلف دنیا و هر چه به سفر مربوط شود پیدا خواهید کرد. اگر نگویم تمام باید گفت اغلب این آثار هم دقیق و پر از جزئیات بدردبخور و روزآمد است. اخیرا مجموعه ای از آثار ناشری را به نام رد پا (Footprint) دیدم که در باره کشورهای بسیاری راهنما چاپ کرده است. می توانم بگویم که هر مجموعه در قطعی مطلوب و حجمی قابل توجه و در عین حال نه چندان کت و کلفت و به هر حال بخوبی قابل حمل برای مسافر منتشر می شود و دایره المعارفی کاربردی است در باره آن کشور. از انواع و اقسام اطلاعات مهم و دانستنی های تاریخی و جغرافیایی و باستانشناختی تا دقایق قوانین مربوط به مسافران در مرزهای آن کشور و تفصیل مکانهای دیدنی و سفرهای داخلی و انواع شیوه های اقامت از بسیار گرانقیمت تا کاملا دانشجویی و هر گونه اطلاعی که به درد مسافر و جهانگرد بخورد در این راهنماها آمده است و البته افرادی آنها را نوشته اند که خود گام به گام تجربه سفر به آن کشور را پشت سر دارند اما راهنماها صرفا انعکاس تجربه های شخصی آنها نیست بلکه متکی به پژوهش و جمع آوری هزاران اطلاعات جزئی و دقیق است و حاصل آن نه تنها دستگیر جهانگرد در هنگام سفر است که پس از سفر هم مرجعی است که می تواند مدتها آن را در کتابخانه اش داشته باشد و به آن مراجعه کند.

آیا واقعا مسافران و جهانگردان از اطلاعات عمیق تر و نه صرفا روزمره این نوع کتابها استفاده می کنند؟ کمتر دیده ام که جهانگردان در این دیار صرفا به “تماشا” بپردازند. اغلب آنها در باره مکانهایی که به تماشای آن می روند مطالعه کرده اند یا در محل با مراجعه به چنین راهنماهایی کسب اطلاع می کنند. می کوشند از تاریخ و پیشینه مکانهایی که می بینند باخبر شوند. تماشای صرف برای آنها بی معنی است.

نظرات

نظر