پسرم علی از گروهی از دوستانش و من و شهزاده خواسته طی هفت روز هفت کتاب را که دوست داریم معرفی کنیم با عکسی از روی جلد آنها. این روزها خیلی به فکر دوست نازنین جیمز باکن بوده ام که از رمان نویسان خوب انگلیسی است و تقریبا زمانی که من دخترم را از دست دادم همسر جیمز هم از جهان گذشت و خیلی تنها شد. یک انگلیسی به تمام معنا اصیل و آزاده و با مهری عمیق به ایران است. در رمان جای خوبی برای مردن خاطرات سفرش به ایران و اصفهان را با داستان عشق اش به دختری به نام شیرین در هم آمیخته است. این تنها رمانی است از نویسندگان غیرایرانی که موضوع ایران و انقلاب را محور کاری ادبی قرار داده است. خیلی دوست دارم ترجمه فارسی پاکیزه ای از آن فراهم شود و جیمز رمان خود را که برای ایران نوشته در دست خوانندگان ایرانی و فارسی زبان ببیند:

و اما کتاب دوم از هفت کتاب قابل اعتنا همانا تالیف گرانقدر بانو پروانه پورشریعتی است: افول و سقوط شاهنشاهی ساسانی. اگر بگویم با این کتاب ایرانشناسی یک گام بزرگ به جلو رفته است اغراق نخواهد بود. اهمیت کتاب هم در محتوا ست و هم در جایگاه و جسارت نویسنده. معمولا ایرانی ها از کتابخوان معمولی تا پژوهشگر دانشگاهی خود را در مقابل حرف و سخن و ادعا و تالیف و تحقیق غربی دست بسته می بینند و تصور عمومی بر این است که هر چه فرنگان گفته باشند درست است. واقعیت چنین نیست و فرنگان هم مثل باقی آدمیزادان خطا بسیار دارند خاصه وقتی درباره ملل دیگر سخن بگویند. البته چندین دهه است که محققان ایرانی در حوزه ایرانشناسی میدان دار شده اند و دیدگاههای خاورشناسانه غربی از حوزه ایرانشناسی دور و دورتر شده و می شود. ولی باز هم نوشتن کتابی که برخلاف آمد عادت فرنگان باشد جسارت علمی و شخصی فراوان می طلبد و این در کار استاد پورشریعتی به غایت هست. کتاب او در واقع فهم ما را از تاریخ ساسانی و تاریخ ایران بعد از ساسانیان دگرگون می کند و خطوط متعدد بسیاری رسم کرده است که توان گفت نتیجه بهینه بسیاری از مقالات و یادکردها و گرایش های محققان ایرانی پیش از او ست و به این ترتیب کتابی است کاملا ایرانی، کاملا علمی و همزمان جهانی. نمونه درخشانی از کار یک محقق خراسانی در ینگه دنیا! کتاب هم به انگلیسی در دسترس است و هم ترجمه عالی نشان آن به فارسی در دسترس است:

کتاب سوم را از کتابهایی انتخاب کرده ام که ذهن آدم را مشغول می کند ولی نهایتا آن را دوست ندارم! کتاب ما ایرانیان از همان تیترش مشکل دارد. من فقط کنجکاو بودم که مولف دانشور یعنی مقصود فراستخواه چطور از پس این طرح کلان برآمده است. و بعد دیدم واقعا نتوانسته کار را عهده کند. و به نظرم درست آن است که بگوییم هیچ کس نمی تواند چنین کاری را تعهد کند و به سرانجام برساند. اگر زمانی قرار باشد در باره ما ایرانیان چیزی بنویسیم حتما باید در قالب دانشنامه و با مشارکت دهها نفر از دانشوران باشد. خود استاد فراستخواه هم اگر تنها یک دو سه بحث را با همین تفصیل رسیدگی می کرد کافی بود. اما فعلا در میان انبوه داده ها گم شده است. بعد از این مشکل در تیتر، مشکل دیگر این است که از کدام ایرانیان حرف می زند؟ چیزی به نام ایرانیان به صورت واحد و یکپارچه وجود ندارد. دانشگاهیان ایرانی، روزنامه نگاران ایرانی، نظامیان ایرانی، روحانیان ایرانی، عشایر ایرانی، کارگران ساده و صنعتی ایرانی، زنان ایرانی، جوانان ایرانی، معلمان ایرانی، دانش آموزان و دانشجویان ایرانی و خلاصه صدها برش از ایرانیان وجود دارد. این کتاب مدعی بررسی چیزی مشترک بین همه آنها ست و موفق نمی شود آن را نشان دهد. اما محتوای کتاب هم به مشترکات اساسی ایرانیان توجه نکرده است بلکه فقط “خلقیات” منفی ایرانیان را برشمارده است. آیا ایرانیان خلقیات مثبت ندارند؟ یا آن خلقیات در ایرانی بودن شان نقشی ندارد؟ وانگهی در همه مواردی که مولف دانشور بررسی کرده است برخی از مهمترین مسائل ایرانیان بررسی نشده است: قانون و قانونگرایی مثلا. غرب گرایی و فرنگی پرستی و آلمان دوستی و فرانسه مآبی و انگلوفیل بودن و این اواخر آمریکاگرایی ایرانیان. از خودبیگانگی ایرانیان. برخی مسائل مکرر در این کتاب هم اساسا مسائل انسانی است و اختصاص به ایرانیان ندارد. مثل فرضا کار تیمی. کار تیمی ذاتی بشر یا هر ملتی نیست. از اموری است که آموزش نیاز دارد و در همه جای دنیا درباره آن نوشته اند و می نویسند. نهایتا اینکه کتاب مولف دانشور ما که زحمت بسیار کشیده مدعایی را ثابت کند پیش از آنکه نشانگر ایرانیان باشد آینه بدفهمی های گروهی از روشنفکران است از مدرنیته. کتاب استاد ما از چنان تصورات و توهماتی در باره مدرنیته انباشته است که نمی تواند چیزی جز آرمان سازی و بهشت پنداری از مدرنیته باشد. استاد تصور می کند هر چه پیشامدرن است مشکل دارد و هر چه مدرن است نیک و بهینه است. مثلا می گوید «انسانگرایی جدید استعداد آن را دارد که عزت نفس بشر را بالا ببرد» تو گویی پیش از اومانیته غربی هیچ کس عزت نداشته و هیچ آیینی بر اساس عزت بنا نشده بوده است. این نوع نگاه در کشوری که اساس فرهنگ والایش ادب پهلوانی و جوانمردی است از عجایب است. به همین خاطر برخی برداشتهای ایشان از حافظ هم چنان بیراه است که از محققی ورزیده بعید می نماید. همه اینها به خاطر آن است که مولف محترم حوزه کارش را وسیع گرفته است و به چنان گوشه هایی سر زده که نمی توانسته در آنها اشراف پیدا کند. خلاصه بحث درباره این کتاب بسیار است. پیشنهاد من این است که ایشان یا هر کسی که می خواهد در این حوزه کار کند کار را محدود بگیرد. مثل: “در خدمت و خیانت روشنفکران” آل احمد که درباره یک گروه معین اجتماعی است؛ “کین توزی” ماکس شلر که درباره یکی از عواطف مهم بشری است (با ترجمه خوب صالح نجفی و جواد گنجی)؛ و عقل سلیم از سوفیا روزنفلد که تاریخ سیاسی تحول این مفهوم است در تمدن و دموکراسی غربی.

و اما برای کتاب چهارم از هفت کتاب جستار عالی سیروس غنی را انتخاب کرده ام با عنوان: ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها. کتاب از ردیف تحقیقات عالی ایرانیان خارج از کشور است که به فارسی درآمده. همانطور که در مورد کتاب خانم پورشریعتی هم نوشتم این گروه از تحقیقات به درک عمیق از تاریخ ایران شاخص اند. مقدمه کتاب سیروس غنی هم با بیشتر یادکرد از محققان ایرانی است که بخش هایی از کتاب را خوانده اند: علینقی عالیخانی، غلامرضا مقدم، حسن کامشاد، فرخ غفاری، ابراهیم گلستان، علی توران و چند نفر دیگر بعلاوه ایرج باقرزاده ناشر نسخه انگلیسی کتاب. ترجمه همزمان کتاب به فارسی بخت بلندی داشته که در ایام اصلاحات منتشر شده است و گرنه شاید در ایام بعد از آن با مشکل روبرو می شد. من کتاب را زمانی که درباره زبان فارسی در عهد رضاشاه مقاله ای می نوشتم خواندم و از آن بسیار استفاده کردم و قدر و قیمت آن را شناختم. تصور می کنم کسی بعد از این کتاب نمی تواند درباره رضاشاه و دوره ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۵ مطلبی بنویسد و دستاوردهای این کتاب را نادیده بگیرد. امسال صدمین سال کودتای ۱۲۹۹ است و شخصا امیدوارم کارهای ارزنده ای به این مناسبت در عالم کتاب و مطبوعات و رسانه ها منتشر شود و این کتاب یکی از مراجع دست اول در این زمینه است. دوره ای که سیروس غنی بررسی کرده است از همه لحاظ هنوز زنده است و مساله روز ما ست. یا بگوییم مساله های روز ما را بدون شناخت آن دوره نمی توان با دقت کافی بازشناسی و ریشه یابی کرد. مثلا در همان صفحات آغازین می گوید: «روسیه بی چون و چرا مخالف حکومت پارلمانی بود. بریتانیا نیز ترجیح می داد سر و کارش با یک نفر باشد و گرفتار دولتها و مجلسها نشود.» آشنا ست. نه؟ روسیه هنوز هم با پارلمان در ایران سازگاری ندارد و از به توپ بستن مجلس هنوز هم حمایت می کند. در کشورهای غربی هم مشکل این است که بالاخره کی در ایران قدرت نهایی را دارد تا بتوان با او طرف شد و قرارومدار گذاشت. کتاب سرشار از نکته های دقیق است که برخی نکات اش را در چارچوب مقاله خود یاد کرده ام. انصاف و واقع نگری مولف دانشور و فارسی خوب و روان مترجم بلندمرتبه کتاب را خواندنی تر کرده است و نشانه ای است از ارزشهای والایی که نخبگان ایرانی به آن پایبندند. تاریخ ایران را اگر محققان ایرانی با در دست داشتن اسناد کافی بنویسند همیشه بهتر از کار در می آید و از حجاب هایی که محققان فرنگی در کار خود خواه ناخواه دارند برکنار می ماند. که اهل البیت ادری بما فی البیت.

و اما کتاب پنجم از کتابهای هفتگانه کتابی است نسبتا کوچک در قطع جیبی اما خوش چاپ و خوشخوان به نام جهل یا ندانستگی چگونه علم را پیش می راند. بعد از مدتها تلمذ در محضر بزرگان و استفاده از آثار تحقیقی و علمی، در چند سال اخیر متوجه شدم حجم جهل ما خیلی خیلی بیشتر است از علم و دانش ما. حضور در شبکه های اجتماعی هم این را بر من مسجل ساخت که بیشترینه ما با چیزهایی روبرو می شویم که از آن چیزی نمی دانیم و گروه بزرگی هم به همین دلخوش اند و در هر چیزی که از آن کم می دانند یا اصلا چیزی نمی دانند وارد می شوند و اظهار نظر می کنند. به زبان ساده جهل ما همیشه بیشتر از علم ما ست. گرچه علم ما هم قطعی و یقینی نیست اما دایره جهل ما بزرگتر است و متاسفانه خیلی کمتر از آنچه باید به جهل خود آگاه ایم. البته جهل خوبی هایی هم دارد. مثل اینکه اگر می دانستیم مثلا زندگی مان چه خواهد شد از فعالیت های بسیاری دست می شستیم. اما خوشبختانه نمی دانیم و می کوشیم و بعد از شکست های پی در پی می فهمیم که نمی دانسته ایم و اصلا این راه ما نبوده است یا راه اصلی ما نبوده و راه ما جایی دیگر است. پس شروع کردم به خواندن در باره جهل. فکر کردم اصلا کسی درباره نقش جهل و ندانستگی در زندگی ما چیزی نوشته است؟ دیدم ماشاالله! تا دل تان بخواهد مطلب در این زمینه هست گرچه معمولا در حاشیه قرار گرفته و کمتر وارد بحث های عمومی و بازار کتاب می شود و گویی خواندنی های در خلوت است. زیرا همیشه از اینکه بگوییم نمی دانیم شرم داریم. ولی واقعیت این است که «دانش جهل شناسی» خود دانش مهمی است و کتب متعدد در آن نشر شده و می شود. هر قدر درباره جهل بدانیم بهتر می فهمیم که چرا نیازمند علم هستیم و چرا باید دنبال علم برویم تا از دایره جهل مان کم کنیم و دست کم در یک دو سه موضوع چراغی در تاریکی ها بیفروزیم. و بر این اعتقادم که حتی یک چراغ کافی است تا راه خود را در ظلمات پیدا کنیم. یعنی درست که بشر در تاریکی زندگی می کند اما اینطور نیست که هیچ راه برونشدی نداشته باشد و از عجایب زندگی بشری این است که اگر چراغی به دست آوردیم راه مان را هم پیدا می کنیم. بحث چراغ شد بگویم که در این رساله شریفه داستانی خواندم که ما معمولا به ملانصرالدین نسبت می دهیم (آن داستان که کلیدش را در خانه گم کرده بود و در کوچه دنبالش می گشت چون کوچه چراغ داشت!) و دریافتم که ملا چه نفوذی در ادب جهل شناسی پیدا کرده است! نکته فوق العاده ای که در این کتاب یافتم این است که می گوید وقتی به بدن عضوی بیگانه را پیوند می زنید (مثلا کلیه اهدایی) باید سیستم ایمنی بدن را قانع کنید که این عضو بیگانه را خودی بشمارد و گرنه آن را پس خواهد زد. این نکته بسیار باریکی است خاصه برای اهل رسانه. یادتان باشد اگر بیگانه تلقی شوید سیستم ایمنی جامعه شما را پس می زند. پس بکوشید خودی باشید. به مردم نزدیک باشید. برای همین هم هست که بسیاری از رسانه ها می کوشند در نقش رسانه ملی ظاهر شوند و خودی بنمایند ولی البته نه همه وقت موفق می شوند. نکته دیگر که یاد کنم و کوتاه کنم این است که می گوید در علم پروسه کشف است که مهم است نه نتیجه. بنابرین اگر کسی نمی تواند پروسه را توضیح دهد جاهل است. مثل بسیاری از مدیران که مثلا می گویند معلم باید تحقیق کند (و هزاران باید دیگر) ولی نمی گویند چطور و با چه ساختاری و در چه نظام ارزشیابی و آموزشی. و نیز مثل تقریبا همه سران مدعی اپوزیسیون که فقط می توانند بگویند حقوق بشر باید رعایت شود یا تورم باید مهار شود یا دین باید از سیاست جدا شود ولی نمی توانند توضیح دهند چگونه و با چه مراحلی و طی چه روندی. امیدوارم همه ما و شما در جهل شناسی موفق باشیم که خود نیمی از علم است!

این چندروزه خیلی فکر کرده ام چه کتابهایی بهتر است در کتب هفتگانه بیاید و خب کار آسانی هم نیست و هی فکر می کنی این را مطرح کنی یا آن را و آخر یک کتاب سوم مطرح می کنی! این کتاب مستطاب را به خاطر گل روی پسرم علی و دوست دانشور عدیم النظیر استاد نجیب مایل هروی یاد می کنم: شیخ عبدالرحمن جامی. جهت علی این است که چندین سال پیش یک روز پرسید بابا ما هیچ پیوند خویشاوندی با عبدالرحمن جامی داریم؟ خیلی سوال بکری بود و لطف و ظرافتی داشت. طبعا چون نام خانوادگی ما جامی است چنین سوالی برای او مطرح شده بود. فکر کردم و گفتم بعید نیست ولی از پیوند روشنی میان جامی های تربت جام و این مرد بزرگ خبر ندارم. پدر ما و اجدادش از باخرز جام آمده اند و جناب جامی از خرگرد جام است. چه بسا نسبت دوری در این میان باشد. اما چون علی خیلی به جامی ارادت پیدا کرده بود نخواستم این تصور پیش آمده را به هم بزنم -که برای خودم هم روشن نبود- تا در جامی شناسی قدمی پیشتر رود و بعد وقتی دیگر نسبت خویشی ارزش مطرح نبود و نسبت فکری مهمتر بود محکمتر در این قصه سخن بگوییم. اما وقتی آمد به هلند درباره همین کتاب استاد مایل زیاد صحبت کردیم. استاد مایل در این کتاب که در سلسله ای از کتب جلیله در خصوص نام آوران فرهنگ ایران منتشر شده داد سخن داده است. مولف دانشور در حوزه شناخت خراسان و هرات و خاصه اهل شعر و ادب و عرفان واقعا کم نظیر است اگر بی نظیر نباشد. کسان دیگری هم در هرات شناسی و خراسان شناسی کوشیده اند اما فصاحت و بلاغت شان در فارسی به پای مایل هروی نمی رسد یا اساسا به عربی نوشته اند. در هر حال، از این دوست والامقام پیشترها هم در این صفحه یاد کرده بودم که چقدر از برخی همسایگان نادان و افغان ستیز آزار دیده بود. حال آنکه وطن فارسی یکی است و استاد مایل هروی از بزرگان آن و شایسته هر نوع تجلیل و حرمت شناسی است. کتاب جامی ضمن ارائه شناخت نسبتا جامع از جامی و عصر او سرخط های بسیاری برای فهم دوران ما هم دارد. زیرا به یک معنا انقلاب اسلامی برآمده از تحولات عصر جامی است که شیعه بر ایران تسلط یافت و خاصه عرفان و تصوف سیاسی پشتیبان آن شد. بعلاوه، توان گفت که برآمدن توده مردم در فرهنگ و ادب از همین دوره است که باز پایه ای برای انقلاب اسلامی است که انقلاب پابرهنگان بود. به یک عبارت، مردمسالاری در برخی وجوه خود یعنی همین به میدان آمدن مردم از عصر صفوی آغاز شد و جامی ملتقای عصر پیشین و عصر پسین است. از این همین رو او را بدرستی خاتم الشعرا خوانده اند یعنی خاتم شاعران عصر کلاسیک ما که از اتفاق عصر ادب سنی است تا شیعه. یعنی تقریبا همه بزرگان ما در ادب و حکمت و عرفان اهل سنت بوده اند. از همین جا هم ادب آسیای میانه از ایران بتدریج جدا شد زیرا آنها عمدتا بر مذهب اهل سنت باقی ماندند. از این جا ست که جامی نامی بزرگ در آن دیار است ولی در ایران چندان مقام عالی ندارد. حتی می توان نشانه های فرهنگ عصر جامی را هنوز در افغانستان و آسیای میانه یافت که تداوم آن در ایران صفوی به بعد قطع شد. چنانکه در سیاست ایرانشهری و کشورداری به سبک قدیم هم که جامی در آن حوزه چنانکه استاد مایل نشان می دهد معلم تیمورزادگان بود. در خور تامل است که جامی گاه در غیاب شاه جانشین او در اداره امور شهر می شد: «هرگاه سلطان به مناسبتی تختگاه هرات را ترک می گفته از جامی حفظ و حراست اوضاع شهر درخواست می شده است.»

و می رسیم به آخرین کتاب از هفتگانه ها: مینوی خرد به ترجمه استاد شهید احمد تفضلی. این کتاب از همان سالهای دهه ۶۰ شمسی از کتابهای محبوب من بوده است و نسبت آن با استاد شهید تفضلی هم آن را عزیزتر کرده است. او خدمات بزرگی به فرهنگ ایران کرد و چهره ای بود که هر کشوری رفت و در هر کنفرانسی شرکت کرد به حرمت ایران و ایرانشناسان وطن افزود. چند زبان می دانست در کنار دانستن زبان های قدیم ایران. نسلی بودند پایه گذار. صد حیف که نه تنها قدرش بعد از انقلاب دانسته نشد که به لیست سیاه سیاهکاران امنیتی هم وارد شد و کردند آنچه نباید می کردند. روزی که شهید شد را فراموش نمی کنم. در خبر بی.بی.سی کار می کردم و چه دردناک بود مصاحبه درباره استاد بزرگی که دیگر نبود و می توانست چندین دهه دیگر باشد و آثار بی همتا به وجود آورد. هر کس که از زندگی خود بهره برده باشد مشعلی روشن می کند. یا مشعلی از نسل پیش را می گیرد و روشن نگه می دارد. او رفت اما مشعلی که به دست داشت خاموش نشد و امروز کار متون قدیم و باستانی ایران را جوانان و پژوهشیان دیگر و شاگردان خود او ادامه می دهند و آن مشعل را چون آتشی که نمیرد همیشه عزیز می دارند و روشن و روشن تر. مینوی خرد را چه بسا بتوان آینه ای از شخصیت خود تفضلی شمرد. او همان دانای مینوی خرد بود: «پرسید دانا از مینوی خرد که خرد بهتر است یا هنر یا نیکی؟ مینوی خرد پاسخ داد خردی که با آن نیکی نیست آن را خرد نباید شمرد و هنری که خرد با آن نیست آن را هنر نباید شمرد.» همین سه گانه خرد، نیکی، هنر اساس نقد ادبی و اخلاقی کهن هم هست. و همین است آن که فضیلت اش می نامیم. و حاصل اش پندار نیک است و گفتار نیک و کردار نیک. دانشجوی ادب از خواندن مینوی خرد بی نیاز نمی تواند بود. چه گفتارهای آن اساس ادب قدیم است و گاه عین ادب قدیم. چنانکه وقتی می گوید: «درباره می پیدا ست که گوهر نیک و بد به می آشکار تواند شد» آن بیت رودکی را را فرایاد می آورد که: می شرف مرد می پدید آرد/ و آزاده نژاد از درم خرید. یا سخن حافظ را که: صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد/ ور نه اندیشه این کار فراموشش باد. من باشم مینوی خرد را بدون پانویس و تعلیقات استاد و به صورت کتابی جیبی و خوش چاپ نشر می کنم طوری که جوان پسند باشد و در هر خانه ای نسخه ای از آن راه یابد. این کتاب تربیت کننده است. و ما را با حکمت عتیق این سرزمین پیوند می دهد. «پرسید دانا از مینوی خرد که با بیم و سخن دروغ زیستن بدتر است یا مرگ؟ مینوی خرد پاسخ داد که با بیم و سخن دروغ زیستن از مرگ بدتر است چه برای زندگی هر کس شادی و خوشی گیتی لازم است و اگر شادی و خوشی گیتی ندارد و بیم و سخن دروغ نیز با اوست (چنین زندگی) از مرگ بدتر دانسته شده است.» با درود به روان انوشه آن مشعلدار بزرگ و سپاس از پسرم علی که نوشتن این هفتگانه را خواستار بود. خدایش به هر کام که بزرگی و نام نیک داشته باشد او را پیروز گرداند و زندگی اش را روشنی دانش بخشد و مشعلداری.

نظرات

نظر