مادر شیرین است. مهر او بی دریغ است. نفوذ کلام اش از ورای مرزها و آب و کوه و خشکی بی رقیب است. می گویم می آیید؟ بیماری و بیمارداری اجازه نمی دهد. دوست دارم اروپا را وقتی می آید به او نشان بدهم. با قطار سفر کنیم. مثل کودکی کنجکاو تماشا خواهد کرد. من دوست داشتن سفر را از او به ارث برده ام. اما هر قدر هم سفر خوب باشد و جهان زیبا خانه خودش را به جهانی ترجیح می دهد. من هم. می گویم حالا که نمی شود شما بیایید پس استخاره ای کنید من بیایم. می گوید نه. اوضاع خراب است. مردم از گرانی عصبانی اند. طوری حرف می زند که فکر می کنم همین روزها باید شورش به پا شود. هر وقت گفته ام می آیم گفته است نه. آنجا که هستی خیال ام راحت تر است تا اینجا بیایی. می گوید برادرت با اهل و عیال امروز رفت سفر حج ولی به من نگفته بود که با آنها همراه شوم. می گویم خب من ماه دیگر می روم سفری به مکه شما هم بیایید. از جوابش می فهمم که به این سادگی ها نیست. می گویم ثبت نام کنید به حساب من. مشکل مالی ندارد. از حرف اش می فهمم که چندسال باید برای اجازه سفر حج صبر کرد. پس ترکیه بیایید. راه حلی که خیلی از ایرانی ها پیدا کرده اند. می گوید باید صبر کنی شاید بیماری که در خانه داریم حالش بهتر شود. می خواهم بگویم پس من می آیم. نمی گویم. می گویم ادوکلن هایی که خواسته بودید هیچ کدام این طرفها پیدا نمی شود. اما برایتان با مسافری که بیاید ادوکلن به انتخاب خودم می فرستم. می گوید عجله ای نیست آنهایی که سفر پیش آورده بودی هنوز دارم. هر روز نگاه شان می گنم. می بوسم شان. با خودم فکر می کنم برادرم باید یک سال از ایران دور بماند تا قدر مادر را بیشتر بداند. تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی. هر ماه سر وقت تلفن کرده ام. نکرده ام خودش زنگ زده است. مثل امروز که پیش دستی کرد. روز مادر امروز بود یا دیروز؟ من فکر کرده بودم امروز است. ولی شاید دیروز بوده. خوابش نبرده است. نیمه شب بود که زنگ زد. تمام روز فکر کرده این که زنگ می زند مهدی است. زنگ هم زده بودم. انگار با مریخ تماس گرفته باشی. صداهای عجیب و پارازیت و انگار آخرالزمان شده باشد در آن طرف. وصل نمی شد. آخر تکنولوژی است ایران. و کشوری که شهروندان نامطلوب اش هر ده سال یک بار می توانند مادرشان را ببینند. مثل اینکه ملاقات داده باشند. در خارج زندانی ابد شده ایم.  

نظرات

نظر