از زمان انتشار مطلب پیشین شماری از دوستان ام به من نوشته اند یا در وبلاگ هاشان مطلبی گذاشته اند. هر مطلبی برای من بسیار ارزشمند است چون این برای من یک تحقیق است تا آنچه را همه ظاهرا دانسته و بدیهی می گیرند نابدیهی بگیرم و یکبار دیگر با مراجعه با نظر کسانی که اهل مشارکت اند موضوع را وارسی کنم. ما در ایران گاه تمایل داریم که از جانب همه حرف بزنیم و فکر کنیم که می دانیم همه چه فکر می کنند. من می کوشم در این موضوع همگانی تا جایی که می شود به نظر همگان تکیه کنم. این مثل رمان نویسی به صورت آنلاین است که آدم فصلهای کتابش را قطعه قطعه می نویسد در معرض همگان. یا همان ماجرای تمرین نمایش در حضور تماشاگران است. من این روش را در مسائل عمومی بسیار درست تر می بینم و در شرایط اجتماعی ما که با ناموزونی همراه است بهترین راه آموختن از همگان و شرکت دادن دیگران در پروسه آموزش دوجانبه. ما به دنبال وضعیتی هستیم که در آن به قول امیرپویان هر کسی استاد باشد و هر کسی شاگرد باشد. خب راستی چرا پویان هنوز ننوشته است؟  می دانم که سخت درگیر درس و مشق است. خب خیلی های دیگر هم ننوشتند و من چشم انتظار آنها هستم.

اما از همه جلوتر دوست نادیده نازنین و خوشفکر دکتر کاشی بود که نوشت. نگاه معنوی او همیشه خواندنی است. او از تاریخچه شخصی اش در تحولی که تصویر غرب در نگاه او داشته می گوید. همین زاویه دید است که ارزشمند است. تغییر نگاه و تاریخچه شخصی ما یقینی ترین آگاهی است:

در نوجوانی و به عنوان عضوی از لایه‌های پائینی طبقات متوسط اجتماعی، غرب برایم یک محیط دوردست، رویایی و دست نیافتنی بود. غربی فرد ثروتمند، شاد، چاق، و پر از اعتماد به نفس بود. همه اینها را داشت و در کنار این همه پر از عقل نیز بود. عقل البته به همین معنایی که امروزه در یک عبارت نظرورزانه آن را عقل ابزاری می‌گوئیم و از عقل ناظر به حقیقت و معنا، منفصل می‌کنیم.

غرب سمبل تام و تمام از ما بهترانی بود که در شمال شهر می‌دیدیم. گویی شمال شهری‌ها بدل‌هایی از آن اصلی بودند که در غرب زندگی می‌کنند

نوجوانی من به پایان می‌رسید و به آغاز جوانی می‌رسیدم و همزمان انقلاب نیز به تدریج آغاز می‌شد. مسحور نظامی از معنا شدم که همه نشانگان پیشین را سازمانی تازه می‌داد. غرب به محیطی پر از گناه و پر از غفلت بدل شد. بدل‌های آن نسخه‌های اصل نیز چنین شدند. در مقابل ثروت، شادی و همه بهره‌مندی‌های غربی‌ها، ما نیز خود را سنگین وزن از گوهرهای دیگر یافتیم. فکر می‌کردیم در عوض حقانیت داریم، گوهر حقیقت از آن ماست، آینده و تاریخ از آن ماست. در فرجام تاریخ دادگاهی را تصویر می‌کردیم و خیال می‌کردیم که هر چه ثروت و علم و پیشرفت و ترقی غربی‌هاست وبال گردنشان خواهد بود و ناداری و فقر ما، ثروت‌های ما به شمار خواهند رفت.

غربی آن دیگری آتشین بود که به هیچ روی مجالی برای آشتی با او وجود ندارد. دوستان و آشنایان، هر چه به کفر نزدیک می‌شدند به غربی‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. یا به عکس هر چه بیشتر غربی خود و خانه خود را آرایش کرده بودند، بیشتر بوی کفر غربی می‌دادند

با اینهمه هنوز هم که هنوز است نفهمیده‌ام که چرا در آن فضا، از غربی‌ها تایید کلام خود را می‌گرفتیم. کافی بود که یک غربی حقانیت ما، پیامبر ما و برخی امامان ما را تایید کند. ما یکباره پر از فخر و غرور می‌شدیم. دیگر کسی جرات نداشت پیرامون ما عرض اندام کند.
(بقیه متن را اینجا بخوانید)

نشانه شناس وبلاگستان هم که در دوستی مثل است به گرمی دعوت مرا پذیرفت و مطلبی نوشت که سفرنامه ای است یا سلوک نامه:

غرب در ذهن من بشدت با نشانه های صنعت همراه بود اما بخش های عمده برلین به شهرستانی بزرگ ،خلوت و آرام می ماند که فضای مناسبی را برای ماجرا های یک رمان یا یک فیلم تاریخی آماده می کرد. پیش از این سفر، انسان غربی در چشم من نشانه های رفاه را حمل می کرد. لباس های خوش دوخت و گران قیمت و خانه های مجلل و ماشین های رنگ به رنگ. اما سادگی رنگ لباس و جنس آن ها و دوری از وسواس چه پوشیدن ها و استفاده مفرط از دوچرخه، مترو و اتوبوس، این فرض مرا تغییر داد. زندگی روزمره غربی برای من با مصرف در آمیخته بود اما دیدم که هم مصرف سلطه داشت و هم مسابقه ای سنگین در میان مردم برای قناعت و صرفه جویی در جریان بود گویی هیچ چیز دور ریخته نمی شد . حراج کلمه مهمی به حساب می آمد. در عین حال زندگی ،روزمره و کسل کننده تر از آنی بود که می پنداشتم . جریان زندگی بدون موج و عادی می نمود. کار، خرید ،تعطیلات، فراغت و سفر بیش از حد سرد ، تکراری و همیشگی وابدی بودند. من نمی دانستم چه آرزویی مانده بود که مردمان این سرزمین داشته باشند. چیزی که بشدت مرا سردرگم می کرد، غیبت دولت بود. من وارد شهری بدون دولت شده بودم .خلاء بزرگی گریبان را می گرفت که باید یا به آن عادت می کردم یا کم کم می فهمیدم چشم ناظر دولت در کجاها توزیع و یا پنهان شده .اما هرچه بود به بزرگی و ظهور سراسری دولت و حاکمیت هایی نبود که من در ایران خودمان و بعضی کشورهای عربی دیده بودم .

تهران که در طول سفر دائما مورد مقایسه قرار می گرفت چهره گرم تری از برلین داشت اما خشن تر بود. تصویرهای آشکار برهنگی کمتر از آنی بود که می پنداشتم . هر چند چهره شهر بیشتر از تهران، زنانگی را درتن به رخ می کشید اما نگاهها، لبخند ها و حرکات بدن سردتر بود و کمتر توجه و نگاه مردان را به خود می خواند. برلین از چشم یک زن، شهر کمتر شهوانی بود.

هر چند شرایط برلین با بعضی شهرهای دیگر آلمان تفاوت داشت اما حس ناشی از ملاقات نزدیک و کشف مستقیم هرچند کوتاه، برایم غنیمتی بود. بالاخره من این هم دوست و هم دشمن قدیمی را از نزدیک دیدم. مهم نبود که این اقامت کوتاه و یا ناقص بود مهم برای من نزدیک شدن و تماشای از نزدیک هویتی بود که سال ها سرنوشت و ذهنیت من و ما را پر کرده بود در حالی که نه بسیار احساس ضعف می کردم و نه بیهوده به شرقی و ایرانی و مسلمان بودنم مغرور بودم. (متن کامل را اینجا بخوانید)

بعضی دوستان تازه هم قدم پیش گذاشتند و نوشتند و مرا خوشحال کردند. محسن حجتی که با نوشته ها و تاملات ارزشمندش تازه آشنا شده ام یکی از آنها ست که تا اینجا دو بخش در باره موضوع یادداشت نوشته است. در بخش اول آورده است:

روبرو شدن با مفهوم غرب، برایم دوسویه کاملا متضاد داشت، اولین آن مدرنیزاسیون بود در عرصه های مختلف زندگی، ماشین و تلویزیون و رادیو و وسایل بسیار برای راحتتر کردن مشقات زیستن و طرف دیگر آن مواجه شدن با تصویری بود که این مدرنیزاسیون را سرمایه داری نام گذارده بود و محکومش میکرد و آن مارکسیسم و چپ ایرانی بود. بنابراین شکلی کاملا پارادوکسیکال را در برخورد با غرب میتوانستی تجربه کنی. در این میانه کسانی نیز علیرغم اقبال جامعه به وجه مدرنیزاسیون، این وجه را مسبب ویرانی عناصر فرهنگی و مدهبی جامعه میدانستند.

اما با مراجعه به متون کمی اصیلتر این تصویر ترک بزرگی برداشت. پس از آن دیگر امکان نداشت تصویری از غرب یکپارچه شکل بگیرد. پس مفهوم غرب شکسته شد به ماتریسی که در سطر آن کشورها و فرهنگها بودند و در ستون آن عناصر فرهنگی. غرب شکسته شد به امریکا و اروپا و اروپا نیز تقسیم شد به کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس و همچنین فرانسه و آلمان و انگلستان و ایتالیا و دیگران. و در ستونهای این ماتریس هم عوام و نخبگان، فلسفه، هنر، علم، سیاست و چیزهایی از این دست. پس از این پس آنچه با آن روبرو میشویم چیزهایی مثل رمانتیسم آلمانی، یا خردگرایی کانتی آلمانی، یا اقتصاد بازار آزاد اسمیتی انگلیسی.

اما هنوز هم گاهی غرب یکپارچه رخ می نمایاند و یا دیگران آنرا یکپارچه مینمایانند. این اتفاق عموما در عرصه سیاست رخ میدهد و عمله آن نیز عموما رسانه ها هستند. پس این تصویر هنوز طرح میشود که مثلا انقلاب ایران موجودیت کل غرب را نشانه میگیرد و یا اینکه جهان استکبار میخواهد مانع دستیابی ما به انرژی هسته ای میگردد. ( از وبلاگ محسن: به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی، بخش دوم را هم اینجا ببینید که در آن می گوید: یکی از تصاویر برجسته ام از غرب این است که لبریز از بحرانهاست، بحران هایی که هر کدامشان تمدنی را از پا انداخته اند اما برای غرب بدل به موتور محرک تغییرات و حتی رشد گردیده است بی آنکه بر زمین شان بزند)

سوشیانت عزیز هم وعده ای کرده بود که هنوز نقد نشده است! نقد شد همینجا می آورم.

نامه ها و ایمیل های دوستان نازنین را نیز جداگانه می آورم و دعوت ام را مکرر می کنم. فعلا که وبلاگستان در تعطیلات است انگار بدون این بلاگ چرخانی که یک روز هست و یک روز نیست و آدم نمی داند چه کسی چه چیزی نوشته است مگر به تصادف. پس اگر چیزی می نویسید خبرم کنید.

پس نوشت:
تا مفصل تر در پست بعدی به این یادداشتهای تازه برسم علی العجاله این لینکهای تازه را داشته باشید:
داریوش ملکوتی سلسله یاداشتهایی را شروع کرده در باب ما و غرب و تحول تصویری که ما از غربیان داریم با عنوان:
ما و غرب: سوء تفاهم های تاریخی -۱

دکتر کاشی هم در پست جدیدی در پاسخ به یکی دو کامنت نویس بحث ما و غرب را از منظر سنت ادامه داده است:
سنت ما و غرب

محسن حجتی هم با یادداشت سوم اش به بحث خود پایان داده است و می گوید تصویر غرب در نظر او اینک هزار تکه شده است. 

نظرات

نظر