فراخوانی برای تعمیر پلهای شکسته میان ما و غرب

مدتی است ذهن ام را مساله ای به خود مشغول داشته است. از همان روز نخست که یک دوست روزنامه نگار هلندی گفت می خواهد بفهمد ایرانی ها به غرب چگونه نگاه می کنند موضوع مرا به خود مشغول کرد و از ذهنم خارج نشد. شاید آن دوست هلندی دقیقا نمی دانست که چه موضوع مهمی را مطرح کرده است. اما من هر قدر به آن فکر کردم پهنای کار را بسیار وسیع دیدم. او دلش می خواست من کسی را به او معرفی کنم که بتواند در این زمینه با او مصاحبه کند. برای او شاید مساله در حد یک مقاله تمام شود. اما برای من و ما می تواند تازه اول یک بحث جدی و داغ باشد. شاید اولین بحث بنیادین در وبلاگستان فارسی.

من نامهایی را برای او برشمردم ولی به خود گفتم این موضوعی نیست که از پس یک تن برآید. مهم نیست که آن یک نفر چقدر درسخوانده و باسواد و متفکر است. مساله این است که این یک موضوع عمومی است و مثل هر موضوع عمومی دیگر وقتی بدرستی شناخته می شود که افراد بسیاری در باره آن نظر دهند.

من می دانم که عصر کارشناسان تمام شده است. عصر تصمیم گرفتن یک نفر یا یک گروه معدود از نخبگان برای جمع بزرگ تمام شده است. حضور هزاران نفر بلکه صدها هزار نفر درسخوانده و کنجکاو و پیگیر مسائل اجتماعی و حساس به مساله ایران ما را ناچار می کند به جمع مراجعه کنیم. من همیشه بر خلاف نظر رایج که می گویند چرا همه نظر می دهند طرفدار این بوده ام که همه نظر بدهند. وبلاگ این عرصه را برای ایرانیان گشوده است و یکباره هزاران نفر با نظرات متفاوت وارد صحنه شده اند. این قابل بازگشت نیست. اگر راهی برای مردمی وجود داشته باشد که روی پای خود بایستند همین است که نظر بدهند و نظرات متفاوت و مخالف را بشنوند. وبلاگستان صحنه تمرین ما ست برای یک عرصه اجتماعی واقعی. تا گوش کنیم و نیز مشارکت کنیم و نظر بدهیم. وبلاگستان گلخانه اندیشه اجتماعی ما ست. من باکی ندارم که بگویم در شرایط ما اگر ما بتوانیم اندیشه اجتماعی را به صورت گلخانه ای هم حفظ کنیم کاری کارستان کرده ایم زیرا امید این هست که سپس تر فضایی به وجود آید که ما بتوانیم گلدانهایی را که در آن گل کاشته ایم به باغچه جامعه ببریم و بکاریم. وبلاگستان منطقه حفاظت شده اندیشه ما ست. ما به این فعالیت گلخانه ای نیاز داریم. بسیار زیاد. به دلیل ماهیت گلخانه ای کار ما هم هست که من به دنبال تاثیر فوری آنچه می گوییم در جامعه نیستم. انتظار یک رابطه مستقیم بین اندیشه وبلاگستان و جامعه ایرانی انتظاری ناپخته  است.

سالیانی پیش خانمی با نام مستعار نسرین علوی کتابی منتشر کرد از برگزیده وبلاگهای فارسی و نام اش را گذاشت: ما ایران ایم. به نظرم آن عنوان نمونه ای از همین انتظار ناپخته بود. ما ایران نیستیم. ولی ما آینده ایران ایم. درک این تفاوت بسیار اساسی است.

تا به حال بحث های بسیاری در وبلاگستان به راه افتاده است. بحث هایی که رویهمرفته به ما کمک کرده است درک بهتری از تنوع و چندگونگی هامان داشته باشیم. امروز وبلاگستان فارسی حتما رشد یافته تر و پخته تر از سالهای آغازین خود است. اما هنوز به اندازه ای که وبلاگستان جا و توان دارد بحث های اساسی به راه نیفتاده است. عمده بحث ها حالت درگیری فکری داشته اند و گاه چالشهایی شخصی بوده که به صحنه عمومی وارد شده است و بازتابهایی یافته. اما هنوز ما از خود سوالهایی اساسی نپرسیده ایم.

من وقتی فیلم ۳۰۰ را دیدم بار دیگر و به شکلی اندوهبار دریافتم که میزان شناخت غرب از ما مردم چقدر محدود است. سالهایی که در موقعیت روزنامه نگار هم کار کرده ام به من اجاره می دهد بگویم درک رسانه های عمومی غرب حتی رسانه های نخبگان نیز از ما چندان عمیق نیست. به همین ترتیب است درک سیاست سازان غربی. من امروز بروشنی می بینم که غرب تلاش می کند ایران را بازشناسی کند. ما فرصتی داریم تا در این بازشناسی سهم بگیریم. ایران پیچیده ترین کشور خاورمیانه است. هیچ تصویری از ایران که در اینجا یعنی غرب انعکاس می یابد کامل نیست. مشکل ایران با بمب و حمله و هجوم حل نمی شود. راه ما گفتگو کردن است و گفتگو ناچار دو سو دارد. باید قدمی برداریم و حرف خود را بزنیم. اینجا گوش شنیدن هست.

تلاش های آکادمیک در سالهای اخیر جان تازه ای گرفته است در معرفی ایران و رفت و آمدها بیشتر شده است. اما سه دهه جدایی ایران از غرب باعث شده است که درک روزآمدی از ایران وجود نداشته باشد و ایران مداوما به تصویرهایی ناقص تقلیل داده شود. میزان نفوذ کارهای آکادمیک در محافل رسانه ای و سیاست نیز چندان نیست. با اینکه مجله های خوبی منتشر شده اند و ویژه نامه های ارزشمندی در آمده اند – از جمله در همین هلند – اما تصویر ایران هنوز مانند تصویری در آیینه ای شکسته است.

یک بخش مهم از این اعوجاج و فقر اطلاعاتی بر پایه تصویر نادرستی است که غربی ها از تصور خود در ذهن و جامعه ایرانی دارند. اگر کاریکاتوری از این تصویر بخواهیم به دست دهیم تصور آمریکایی ها پیش از ورود به خاک عراق خواهد بود. آنها خود را منجی می دیدند. و نبودند. کسی از عراقی ها ایشان را منجی نمی دید. اگر می دید امروز عراق بهتر از دیروزش می شد.

غرب ما را نمی شناسد. آنها نمی دانند که چه دیدگاههای منتقدانه گسترده و گاه عمیقی در باره آنها در جامعه ایران طی نیم قرن اخیر رشد یافته است دست کم از غربزدگی آل احمد به این سو. نمی دانند که دخالتهای سیاسی آنها چه تصویر منفی پاک نشدنی در ذهن مردم ما به جا گذاشته است. آنها نمی دانند احمدی نژادها بر کدام موج سوار می شوند که می مانند. آنها نمی دانند که مردم ما را بیمار کرده اند و آنها همه جهان را به توطئه اندیشی ارزیابی و تحلیل می کنند. آنها نمی دانند که موج مهاجرت گرچه در آغاز به سودای رسیدن به بهشت غربی شروع می شود اما در پایان بسیاری از مهاجران را از توهماتی که در باره غرب داشته اند خارج می کند. همه اینها و بسیاری ویژگیهای دیگر در راه تفاهم ما و غرب اخلال می کند. سیاست بازان داخلی از این اخلال بهره می برند و سیاست سازان غربی به آسانی به دام جهل خود از جامعه ایرانی می افتند و بهانه های تازه تری به دست طراران داخلی می دهند.

من گمان ام این است که ما غرب را بهتر می شناسیم. البته ما نیز در رویاهای خود از غرب اسیر می شویم. اما درک عمومی ما از غرب بسیار بهتر از درک عمومی غربی ها از ما ست. اما مساله این است که تا کنون هیچکس تلاش نکرده است در یک سطح عمومی این شناخت را طرح کند تا محک بخورد. به نظرم نتیجه طرح عمومی آن دادن تصویر بهتری از ایران و ایرانی است. ما می توانیم نشان دهیم که درک ما از غرب تا چه حد با رویاهامان و آزردگی هامان و تاریخ روشنفکرانه غربشناسی مان و نیز نوع مبارزات سیاسی مان شکل گرفته است. غرب با ما منصفانه رفتار نکرده است زیرا ما را نمی شناخته است. یا ما آنقدر پیچیده بوده ایم و درعین حال پشت شعارهای چپ و راست مان موضع گرفته بوده ایم که امکان شناخت جز از ورای حجاب نداشته است. فاصله سه دهه ای ما از غرب نیز بر مشکل بسیار افزوده است. به قول یکی از دوستان می گفت من هر وقت می بینم غربی ها با به وجود آمدن یک بحران سیاسی دوباره مجاهدین خلق را علم می کنند خنده ام می گیرد. این نشان می دهد که آنها چیزی از ایران نمی دانند. این خنده ناکی فقط به مجاهدین ختم نمی شود. میزان نشناخت گاه فاجعه آمیز است. 

من از دوستان خوب ام در وبلاگستان، دوستان دیده و نادیده ام، اصحاب تحلیل و فکر، آنها که به ایران می اندیشند، آنها که حرفی برای زدن دارند از مذهبی و سکولار و مدرن و سنتی و مدافع و مخالف حاکمیت می خواهم بنویسند. خوب است که افراد بسیار بنویسند و بگویند غرب را ما مردم چگونه می بینیم و بگویند که می خواهند غرب ما را چگونه ببیند. کدام تصویر از غرب در ذهن ما ست و می خواهیم کدام تصویر از ما در ذهن غربی ها باشد. کدام گوشه تصویر ما از غرب نیاز به تصحیح دارد و کدام تصویر از ما در ذهن آنها ست که تصویر ما نیست.   

اگر این فراخوان به نتیجه ای در خور برسد که امید من همین است تلاش خواهم کرد مجموعه ای از نوشته های دوستان را از طیفهای مختلف به انگلیسی برگردانم و به صورت آنلاین و کاغذی منتشر کنم. پیشنهادهای خلاق را نیز استقبال می کنم. ما باید با جهان گفتگو کنیم و گرنه هیچ تغییر محسوسی رخ نخواهد داد. زمان صحبت کردن افراد نخبه و مشهور و متفکر و فعال سیاسی و فیلسوف از-جانب-ما گذشته است. ما خود باید صحبت کنیم. صدای جمع رساتر و رنگارنگ تر و صمیمی تر است. و به راه حل نزدیک تر.  

نظرات

نظر