مهمترین ویژگی جامعه و سیاست امروز در ایران “بی مرکزی” است. من اندیشه های خود را در این باب در اینجا می نویسم نه بدان جهت که نگره ای کار-شده در تحلیل مسائل ایران عرضه کرده باشم بلکه تا با همفکری دوستان دیده و نادیده ارزشهای این دید پایه را در وارسی و پیش بینی وقایع سیاسی بسنجیم.

من فکر می کنم مقدار زیادی از سرگردانی امروز در ایران و همچنین در میان ایرانیان در اروپا و تا حدودی آمریکا ناشی از این “بی مرکزی” است. نمی خواهم با تعریف بی مرکزی شروع کنم ولی به هر حال از نظر من این ویژگی ناشی از رها شدن نیروهای اجتماعی از اتوریته های پیشینی، تسلط اندیشه های لیبرالیستی، درک ناقص از پلورالیسم، ناتوانی رهبران موجود سیاسی، بن بست های ناشی از مهار نیروهای پرتکاپو، توازن قدرت شکننده، فقدان نیروی سیاسی تمام کننده، شکست پروژه اصلاحات از درون، تکثر و عدم توافق طبیعی صنف روحانی و مسائلی از این دست است که بر تحلیل گران اجتماعی ایران تا امروز روشن شده و بحث های پراکنده ای هم در باره آن صورت گرفته است. 

انتخاباتی بی مرکز

می کوشم با کاربست مدل “بی مرکزی” در تحلیل صحنه مهم انتخابات تا حدودی دامنه و ارزش این بحث را روشن کنم. در وضع فعلی هیچیک از نامزدهایی که نامشان برده می شود گزینه های تام و محوریت بخش نیستند.  محافظه کاران کسانی مانند لاریجانی، ولایتی، احمدی نژاد، رضایی را مطرح کرده اند که گویا همه حتی خود مطرح کنندگان آنها هم می دانند که در اندازه های ریاست جمهوری نیستند. کروبی و روحانی هم وضع بهتری ندارند. گزینه روحانی اگر به جهاتی جذابیت داشته باشد از جهاتی دیگر فاقد جذابیت است بویژه برای مردمی که پس از خاتمی به دنبال شخصیتی دیگرند -که نمی یابند- و نه خاتمی دست آموزتر. تا اینجا قوی ترین گزینه رفسنجانی است. برای همین هم کسانی مانند شمس الواعظین بر او دست گذاشته اند. اما احمد زید آبادی در تحلیل درخشانی نشان داده است که چگونه رفسنجانی امروز نه گزینه مطلوب و تام محافظه کاران است و نه اصلاح طلبان.

سخن من در این است که گرایش به رفسنجانی به دلیل آن است که گویا در او هنوز قدرتی برای مرکزیت بخشیدن و پایان دادن به تشتت فعلی تشخیص داده می شود. دلیل توجه به او درست به خاطر بی مرکزی عمومی است که همه آن را احساس می کنند. اما قدرت او در مرکزیت بخشیدن به نیروها تا حدود زیادی تحلیل رفته است. در یک نگاه، اگر خاتمی تنها گزینه ممکن و مطلوب در مرکزیت بخشی در انتخابات دو دوره قبل بود امروز رفسنجانی تنها گزینه ممکن و نامطلوب است. ترجمه این وضعیت به عمل سیاسی این است که جامعه آبستن تحولات و چرخش های پیش بینی نشده ای است که گروههای فعال در این صحنه به نحوی غریزی می کوشند آن را به سمت خود جهت دهند.

مرکزیت بخشی به زور

اقتدارگرایان یا صاحبان قدرت های دولتی و حکومتی می کوشند از تمام ظرفیت های سیاسی، رسانه ای، اطلاعاتی، قضایی و پلیسی و نهایتا دیپلماتیک خود استفاده کنند و ماجرا را به نفع خود تمام کنند. به زبان بحثی که می کنیم یعنی مرکز ایجاد کنند تا این مرکز سامانی به وضع آشفته فعلی بدهد. مرکزی خواسته و مطلوب آنها که مشکل بی مرکزی را را به سود ایشان چاره کند. ابزارهای عمل آنها کاملا شناخته شده است. فاقد خلاقیت و قدرت اقناع و بسیج است. به همین دلیل از ارزش کاربردی زیادی برخوردار نیست. هم نمونه نامزدهایی که مطلوب می شمارد این ضعف را آشکارا وامی گوید و هم ناتوانی قضایی اش در تغییر فضا. برای همین است که مثلا تمام اعتراف گیری های اخیر  بی نتیجه و پادرهوا می ماند و در واقع فقط زحمتی نصیب طراحان و مجریان می کند و شکستی بر شکست هاشان می افزاید.

قانون اساسی چونان مرکز

اصلاح طلبان و تمام کسانی که ابراهیم نبوی آنها را پارلمانتاریست نامیده است نیز در عین ناامیدی می کوشند حس مرکزیت را از دست ندهند. توجه آنها به قانون اساسی به نظرم کاملا صادقانه است. زیرا در بی مرکزی رایج قانون اساسی را تنها “مرکز”ی می یابند که هنوز می توان در آن چنگ زد و به نوعی وفاق و پیمان اجتماعی دعوت کرد. اینکه قانون اساسی می تواند یا نمی تواند چنین وفاقی ایجاد کند آنقدر مهم نیست که شکست تجربه پارلمانی اصلاح طلبان در سالهای اخیر. منتقدان و بی باوران به آنها درست به دلیل این شکست یا ناتوانی ساختاری (ذهنی و سیاسی) است که نمی توانند پارلمانتاریسم آنها را بپذیرند. امری که بنوبه خود گریز از مرکز (قانون اساسی، پارلمان، انتخابات، اصلاح طلبان) را تشدید می کند. اهمیت این تجربه را  با نگاهی به وضعیت خاتمی در سالهای آغازین کارش و حمایت بی دریغی که نثار او می شد می توان دریافت. آن زمان هنوز این تجربه نتایج خود را به بار نیاورده بود. می توانست طلب حمایت کند با دمیدن در این امید که به جایی می رسد.  امروز این امید به طور کلی بر باد رفته است. استفاده افراطی از شورای نگهبان برای بازداری مجلس از کار طبیعی خود مدخلیت تامی در این ماجرا داشته است. به زبان دیگر، افراط در مرکزیت بخشیدن به شورای نگهبان به قیمت بر باد رفتن مرکز بزرگتری مانند مجلس، انتخابات و حال قانون اساسی تمام شده است.

رفراندوم بازگشت به مرکزیت مردم

به نظر من از اینجاست که بحث رفراندوم با همه کاستی هایش مطرح شده است و
از یک تهدید لفظی برای حاکمیت به یک تهدید واقعی تبدیل شده است. چرا باید از رفراندوم ترسید؟ به نظر من ترس دروازه بانان از این ضربه پنالتی از آنجاست که بازی در وضع بدی است و یک گل ممکن است سرنوشت بازی را برای همیشه تغییؤ دهد. رفراندوم در داخل هیچ وضع مستقر سیاسی نیست. برای تغییر وضع غیرمستقر است. ترس از اینجاست. رفراندوم می کوشد بی مرکزی و نااستقراری موجود را از راه بازگشت به مرکز عالی و عمومی و واقعی و زنده چاره کند یعنی با رجوع به مردم. مردمی که امروز بشدت اسیر رهاشدگی اند. دانه های یک تسبیح عظیم اند که نخی آن را به هم وصل نمی کند و در ظرف بزرگ جامعه سرگردان اند و از این شبه مرکز به آن مدعی مرکزیت در رفت و آمدند جیوه وار. به نظرم به همین خاطر است که اخلاق سیاسی و پایبندی سیاسی امروز در ایران رنگ باخته است. تلون مشخصه جامعه بی مرکز است.

آیا رفراندوم می تواند پیش برود؟ و اگر نرود چه خواهد شد؟ من فکر می کنم که جامعه سیاسی ایران که فعلا جامعه مسلط شده است اگر راه رفراندوم را هم نرود باید راهی اصیل برای رجوع به مردم باز کند. تا مردم دوباره صاحب حق و امید نشوند بی مرکزی چاره نمی شود. مجلس و دولت یکدست و اقتصادگرا و آبادگر و چه و چه هیچ یک قادر نیست بدون درمان کردن بی مرکزی ثبات و قرار داشته باشد و کاری بکند.

رفراندوم و آسیب بی مرکزی

اما رفراندوم چه می شود؟ به نظرم رفراندوم پیشنهادی دقیقا نشان می دهد که بی مرکز است. هیچ لیدر تام و تمام کننده ای ندارد. پیشنهاد کنندگانش افرادی نیستند که در یک پروسه اجتماعی به رهبری رسیده باشند. انتقادهایی هم که در باب صلاحیت آنها می شود ظاهرا به این جهت نظر دارد و تنها در همین جهت معنایی دارد. به همین دلیل هم آنها بعد از ارائه طرح خود گفته اند که ما خود را در جایگاه رهبری طرح نمی بینیم. درست گفته اند. دست کم انصاف و صمیمیت داشته اند. اما این به موفقیت طرح آنها کمکی نمی کند. هزار و یک حرف و حدیث شکننده هم که مطرح شده و می شود ناشی از آن است که در وضع بی مرکزی همه حرفها و ادعاها و طرحها گویی برابرند. رفراندوم اگر به لیدر یا هسته رهبری خود دست نیابد بی نتیجه می ماند. آیا آیت الله منتظری که تا امروز بلندپایه ترین شخصیتی است که از آن حمایت کرده است می تواند این نقش را بر عهده گیرد؟ بر من روشن نیست. اما راههای روبرو تا از ایجاد مرکزیت نیرومند متکی به مردم عبور نکنند همه بزودی بی نتیجه رها می شوند. باید به مردم بازگشت و دوباره از آنها آغاز کرد. درست همانطور که انقلاب کرد. درست همانطور که انتخاب خاتمی کرد. راهی به مردم و تمام کنندگی تصمیم آنها هست؟ 

ن.پ. گفتگو از بی مرکزی با گفتگوی امروز احمد منتظری در باره نظر پدرش در عدم حمایت او از رفراندوم جدیت بیشتری پیدا می کند. می بینیم که وضع مسلط در طفره رفتن از ایجاد مرکزیت یا ناتوانی در ایجاد آن است. گویا آیت الله منتظری نیز متاثر از چنین فضایی است که یک روز از رفراندوم یا اصل آن حمایت می کند و روز دیگر آن را از طریق احمد پس می گیرد یا زمان را مناسب نمی داند و برای حمایت خود شرط می گذارد (به شرح گفتگو با احمد نظر کنید). آمدن یا نیامدن منتظری مساله من نیست. پذیرش یا عدم پذیرش او هم به آحاد مردم بستگی دارد. می توان دید البته که گویا روحانیت به معنایی که در ۲۵ سال اخیر شناخته ایم دیگر در آینده نقشی نخواهد داشت. اما در اشاره به حرف مهرنوش ( در کامنت ها) باید بگویم که آلترناتیوهای دیگر هم همین وضع را دارند. دکتر امیر احمدی یکبار می گفت که  سازمانهای سیاسی موجود ما که از پیش از انقلاب سابقه دارند به گذشته تعلق دارند. آنها گذشته ما را ساخته اند و در بررسی تاریخی باید از آنها بدرستی یاد کرد اما در آینده ما نقشی ندارند. این قضاوت که من آن را درست و بجا می یابم وضع را شناورتر از آنچه به نظر می رسد نشان می دهد. اگر به بحث خود بازگردم باید تاکید کنم که در دقیقه اکنون وزن همه گروهها در “بی وزنی” برابر است! این آن چیزی است که بی مرکزی را مشخصه جامعه و سیاست ما کرده است. 

در باره نظر الپر ( نگاه کنید به کامنتها) نیز باید بگویم تعریف مرکز را از راه نشانه شناسی آن تا حدودی داده ام. اما تعریف منطقی آن فرصت مستقلی می خواهد تا تمام آنچه را در مقدمه آوردم باز کنم. بحث فعلی صرفا در حد طرح موضوع است. باز هم از نظر استدلالی دوستان استقبال می کنم. از سام الدین ضیایی هم ممنون که به حلقه بحث بازگشته است. اشاره او در باب سیاست و دین به نظرم از این زاویه باید دیده شود که گویا تا ما از این نوع بحث های نظری فارغ نشده باشیم و به نتیجه ای تقریبا مقبول عموم نرسیده باشیم وضع فعلی مان ادامه خواهد یافت. به چنین باورهای عمومی نرسیدن و دلایل این ناکامی را  وارسیدن از بحث های آسیب شناسانه مهم ماست.

نظرات

نظر