عباس معروفی دوستی خوب و داستان نویسی بزرگ است اما من همیشه نگران آن بوده ام که با مهاجرت اش به خارج موج سیاسی نویسی و بلکه گرداب آن او را با خود ببرد. گردابی که تقریبا نزدیک به تمامی نویسندگان و شاعران مهاجر را از دیدگاه هنری سترون کرده است و آثار آنان را به بیانیه های بی معنای سیاسی فروکاسته است که ناشی از سردرگمی در جغرافیای فرهنگی است. (بیانیه وقتی ارزش دارد که در تهران صادر شود. یکبار خانم شاعری که وقتی ایران بود من کارهایش را می ستودم به خارج که آمد و رحل اقامت افکند می گفت حالا من با شجاعت حجابم را برداشته ام. گفتم خانم عزیز شجاعت آن بود که در تهران حجابتان را بر می داشتید. اینجا که همه بی حجاب اند برداشتن اش شجاعت نمی خواهد.)


وقتی معروفی رمان “فریدون سه پسر داشت” را نوشت من با نگرانی کتاب را از اول تا آخر خواندم و سرانجام برایش نوشتم که خوشحالم که سقوط نکرده است. او از معدود نویسندگانی است که در خارج از کشور خود را در فرم نگه داشت و نگذاشت اهواء سیاسی چون زهر کارش را مسموم کند. رمان او در ساختار و روایت عالی بود و نشانه ای از فرو افتادن در گرداب هرزنویسان سیاسی نداشت مگر یک جمله یا ادعا که در آن به شیوه کشتن یک دختر مجاهد توسط آدم های امنیت اشاره کرده بود. برایش نوشتم که آنچه تو نوشته ای غیرممکن و نامعقول است و نمی شود آر پی جی را به فلان جای دختری گذاشت و شلیک کرد. گفتم که این مهم است که نویسنده هرگز تن به گزافه گویی ندهد و چیزی را ( مثلا کشتن بچه های مجاهد را ) بدتر ازآن چه در واقعیت هست تصویر نکند.


بریدن رابطه با واقعیت خطرناک ترین آموزشی است که نویسنده می تواند بدهد. عقلانیت دیدن واقعیت است. اگر نویسنده “واقعیت” را نبیند یا آن را دگرگون و تحریف کند چه فرقی خواهد داشت با بخشی از حکومتگران امروز ایران که ما می گوییم نه در جنگ و نه در صلح واقعیت را نمی بینند و تن به واقعیت هایی که مثل آفتاب روشن است نمی دهند؟ هیچ مبارزه ای با فاشیسم سیاسی و عقیدتی از راه دگرگون کردن واقعیت یا بی اعتنایی به بازیگران صحنه جامعه و سیاست به جایی نمی رسد. هیچ مبارزه ای بهتر از نشاندن واقعیت ها در جای خود، اذعان به آنها و دست برداشتن از تقسیم جهان یا ایران به اردوهای خیر و شر نیست.


رمان نویسی معروفی تا حدود زیادی سالم باقی مانده است. من این یکی آخری را که گویا “تماما مخصوص” نام دارد هنوز ندیده ام ولی باور دارم که با وسواسی که می ورزد هم به لحاظ ساختار و هم مضمون و روایت و اشاره ها و ادعاها فکرشده و سنجیده و خواندنی خواهد بود. اما از زمانی که وبلاگ اش را که یکی از پرخواننده ترین صفحات حلقه ملکوت است به راه انداخت و بیانیه ها و نامه های سیاسی اش را در آن منتشر کرد متوجه شدم که او هم از زهر سیاسی نویسی مهاجران سرگشته بی نصیب نمانده و گرچه رمانش را چون جزیره ای از انقلاب اقیانوس نجات داده اما زبان سیاسی اش غرق شده در ذهنیت دیگری است بازمانده از ادبیات سیاسی دهه ۵۰ و هرز رفته در ادبیات سیاسی خارج نشینانی که روز بروز از واقعیت های ایران دورتر افتادند و اصولا الگویی برای شناخت و ارزیابی آنچه می گذشت نداشتند مگر مراجعه به همان الگوهای ماقبل انقلابی. الگوهایی که متاثر از جو مسموم رقابت ها و تنش های احزاب و گروهها ی سیاسی آغاز انقلاب و نیز شور و شعور همان سالها بود اما پیروانش آن را بیش از دو دهه ادامه دادند و حتی نفهمیدند که دیگر مبتذل شده اند.


ادبیات سیاسی هنوز مسلط خارج نشینان خاصه گویی در آلمان که پذیرای جمع زیادی از گریختگان صدر انقلاب است معادل ترانه های فارسی لوس آنجلس نشینان است. نه زبان درستی دارد و نه بیان سنجیده ای و نه دنیای روشن و حتی روشنفکرانه ای. همه سرمایه اش ابداعات سالهای منتهی به انقلاب است که بیشتر آنها هم دیگر از بس که تکرار و دستمالی شده و یا از واقعیت و نیاز اجتماعی فاصله گرفته بکل بی معنا و لایتچسبک شده است و تنها معنایی که دارد افول و زوال است.


ترانه لوس آنجلسی که می توان آن را میزان سنجش هنر و خرد کولونی ایرانی در آن دیار گرفت اصلا به دنیای بیرون از خود اعتنایی ندارد و از موسیقی جهان امروز هیچ نمی آموزد و درآن هیچ گونه تحول جدی و مثبت و درخور و حتی دگرگونی معناداری پیدا نمی شود. این دو کولونی ایرانی از بسیاری جهات به هم شبیه اند. بیانیه های سیاسی رایج نیز انگار شب نامه ها یا قطعنامه هایی هستند که در تهران ۲۵ سال پیش منتشر می شوند. همانجا فریز شده اند و نه در زبان و نه در منطق خود چیز تازه ای نشان نمی دهند و تمام دستاوردهای خرد جمعی و سیاسی ایرانیان را که حاصل تحولات پس از انقلاب در ایران و جهان است نادیده می گیرند.


به نظر من، معروفی بی جهت وظیفه سیاسی نویسنده دهه ۴۰ و ۵۰ را به دوش می کشد. دنیا عوض شده است و دیگر هر نویسنده ای یک لیدر سیاسی به شمار نمی رود. امروز همان وسواسی را که معروفی در نوشتن رمانش به خرج می دهد، و می پذیرم که می گوید مثلا ۱۱ بار یک اثر را بازنویسی می کند، مرد سیاسی در کار خود هزینه می کند. چرا معروفی بر این گمان است که عالم سیاست کمتر از ادبیات به انواع مهارت ها و شناخت ها و وسواس ها نیازمند است؟


من البته بی گمان ام که سطح گفتار سیاسی در ایران امروز آنقدر جدی و حرفه ای و با ظرافت های مختلف همراه است که بیانیه های سیاسی داخل و خارج اگر بازتاب دهنده آن ظرافتها نباشند مورد اعتنا نیز قرار نخواهند گرفت اما تاسف من ازآن است که نسل جوان تر روشنفکران ادبی ما مثل معروفی، که بازمانده نسلی زوال یافته اند که در زمان خود منشا بسی تحولات و دلیری ها و نوآوری های فرهنگی و اجتماعی بوده اند، از همراهی و همگامی و شناخت و اثرگذاری روشن بینانه بر جامعه خود به دور افتند حال آنکه تمام امکانات این روشن بینی را در اختیار دارند. اما من هنوز باور دارم که معروفی می تواند ما را شگفت زده کند. نه با نوشتن نامه و بیانیه دیگری بلکه با روشن کردن چراغی که در همین بیانیه ها خاموش مانده است.

نظرات

نظر