در مطلبی که من در باره زبان نوشتم چند نوع استدلال مطرح بود که پایه همه آنها این است که نمی توان آموختن زبان را تنها با خواست و پشتکار فرد آموزنده تحلیل کرد و چون نقص زبانی در کسی یافت شد او را به عدم پشتکار و عدم تمایل متهم ساخت. اما عجب آن است که دوستان من باز از همان راه قدیمی رفته اند و داریوش نوشته است که گویا من ماجرا را پیچانده ام تا ناتوانی خود و دیگران را توجیه کنم ( نگاه کنید به نظرها پای مطلب پیشین).
من بار دیگر توجه دوستان را به منطق بحث جلب می کنم به همراه چند سوال که بعد دیگر بحث را پیش می کشد. مهدی در حال نوشتن داستان بلند یا رمان گونه ای است که این روزها من خواندن بخش اول آن را تمام کرده ام و نثر و بیان فارسی آن را و مهارتهای زبانی اش را سخت می ستایم. مهدی کی خواهد توانست چنین اثری را با تسلط معادل به فرانسه یا انگلیسی یا هر زبان دیگری بنویسد؟ همین طور است عباس معروفی که اگر در پشتکار من شکی باشد در پشتکار او نیست. آیا عباس هرگز خواهد توانست یا خواهد خواست که رمان هایش را به آلمانی بنویسد؟ دوست سمرقندی ما شهزاده هم که در دانش زبان روسی اش شکی نیست چرا ترجیح می دهد به فارسی تاجیکی زبان مادری اش بنویسد؟ و همچنین خود داریوش که دانش زبانی کافی دارد و هم در نوشتن و هم در سخنرانی گلیم خود را بخوبی از آب می کشد چرا مثلا وبلاگ انگلیسی ندارد و چرا به جای شعر سعدی و حافظ و رومی به شعر الیوت و میلتون و شکسپیر استناد نمی کند؟
و اگر این زبان دوم به کاری جز همین ارتباط و ارتزاق که من نوشته بودم نمی آید و در خلاقیت های ما و همدلی های ما سهمی ندارد چه سود از زحمت فوق العاده برای آن؟ زبان دوم ابزار است و برای آن ارزش ابزاری می توان قائل بود نه بیش. زبان دوم تنها زمانی زبان ما می شود که در این خلاقیت ها سهمی گرفته باشد اما آنگاه این سوال را باید پاسخ داد که مخاطب نوشته ما باز هم ایرانیان اند یا نویسنده دیگر جزئی از پیکره غرب شده است و مثلا به دانشمند/هنرمند/نویسنده ایرانی تبار تغییر ماهیت یافته است.
من ابدا مساله را شخصی نمی کنم اما از تجربه شخصی برای آشنا شدن به بحث البته استفاده می کنم. شخصی کردن به این معنا نادرست نیست و بخشی از روش تحقیق و شناخت است. اما اگر همه چیز را به پشتکار فرد محول کردیم است که مطلب را به معنای نادرست اش شخصی کرده ایم و از راه نادرست به تحلیل پرداخته ایم.
داریوش می گوید جوانانی هستند که زبان انگلیسی را فصیح صحبت می کنند و زبان مادری شان هم نقصی ندارد. من در باره استثناها حرف نمی زنم اگر چنین استثناهایی وجود دارند. قاعده می گوید هیچ کسی نمی تواند زبان دوم را بیاموزد مگر با درصدی از تخریب زبان مادری و اگر در برابر این تخریب مقاومت کرد زبان دوم را کامل نخواهد آموخت. در این مطلب هیچ شکی وجود ندارد. نمونه را من خود نامه ای از استاد یارشاطر در دست دارم که نشان می دهد استاد چگونه گرته های انگلیسی را ناخودآگاه در زبان فارسی اش پذیرفته است.
در باره اینکه “در ایران فراگیری زبان انگلیسی در میان قشری خاص مغفول افتاده است” هم من موافق نیستم و فکر می کنم که روحانیون به نسبت دیگر گروههای اجتماعی ایران پس از انقلاب بیشترین توجه و جدیت را از خود در آموختن انگلیسی نشان دادند بسیاری از آنها موفق شدند و بسیاری تر که موفق نشدند در عدم توفیق آنها دلایل اجتماعی وجود دارد که شاید در گسترش بحث به آنها هم بپردازم. هر چه باشد ندانستن انگلیسی یا مسلط نبودن به آن به هیچ وجه نشانه تهیدستی کسی یا گروهی نیست چنانکه دانستن و تسلط بر یک زبان خارجی هم نشانه ثروتمندی و دانش نیست.
در باره فرافکنی هم بگویم که من همیشه به بیماریهای خود آگاه و معترفم و با آسیب شناسی این بیماریهاست که چیزی از بی انصافی های آگاه و ناآگاه دیگران را درک و نقد می کنم.

نظرات

نظر