چرا بی حرمتی را تحمل می کنیم؟

ما تحمل می کنیم. ما تمام وجودمان پر از شکیبایی و بردباری است. به ما ظلم می شود، تحمل می کنیم. غذا برای خوردن نیست، تحمل می کنیم. در دانشگاه ما را راه نمی دهند، چون بهایی هستیم، تحمل می کنیم. از در اصلی دانشگاه نمی توانیم وارد شویم، چون زن هستیم و مثل بیمارهای خطرناک و واگیردار باید از در مخصوص خودمان وارد شویم، تحمل می کنیم. از بلیط فروش بلیط خریده ایم، بقیه ی پولمان را مطالبه می کنیم، فحش می شنویم، هیچ نمی گوییم، تحمل می کنیم. الدنگی به ما طعنه می زند و باسن ما را لمس می کند، دادمان را به پلیس می بریم، در عوض دادخواهی نگاه هیزش را دریافت می کنیم، پشیمان از اعتراض حرفمان را پس می گیریم، دوباره سکوت می کنیم، تحمل می کنیم.

استاد به همه ارفاق می کند به ما نمی کند، چون می داند که می خواهیم از مملکت برویم، می گوید: نمره بدهم بعد بروی عشق و حال، سکوت می کنیم چون باید نمره بگیریم، پس تحمل می کنیم. دکتر زنان به ما می گوید قرص ضد بارداری می خواهی چه کار، باید بچه بیاوری، فکر کردی ازدواج فقط حال و حول است؟ تحمل می کنیم. یک شامپوی خارجی گران می خریم، دیگر پول نداریم، پس یک صابون ارزان ایرانی می خریم، فروشنده به ما چپ چپ نگاه می کند و طلبکارانه صابون را پرت کرده و می گوید نه به آن شامپوی خارجی نه به این صابون ایرانی، یک لحظه قاطی می کنیم، فکر می کنیم خواب دیده ایم، نه خواب ندیده ایم، پس تحمل می کنیم. صاحب خانه از آمدن دوستمان ناراحت است، فریاد می کشد مگر این جا کاروانسراست؟ جای دیگری نداریم برویم، پس تحمل می کنیم.

به اداره می رویم، تقاضای مدرسه ای بهتر و نزدیک تر برای تدریس می کنیم، رئیس فریاد می زند: اصلاً تو در این اداره چه می کنی، کی به تو انتقالی به این اداره را داده، پارتی تو کیه؟ چاره ای نداریم، باید سکوت کنیم، چون ممکن است همین هم گیرمان نیاید، پس تحمل می کنیم.

به محض ورود به فرودگاه با هزار شوق از دیدن اولین هموطن های خودمان، عوض دیدن چهره ی نه چندان باز، انتظار چهره هایی حداقل معمولی نه پر از نفرت داریم، در عوض با پرسش های کی هستی؟ از کجا می آی؟ چقدر خرید کردی؟ خرید نکردی؟ آره جون خودت، از قیافه ات پیداست؟ روبرو می شویم. از تعجب چشممان گرد می شود و بهت زده به خاطر حرکات و سکنات بی ادبانه، سکوت می کنیم، چون یاد گرفته ایم، از بدو تولد آموزش دیده ایم، پس تحمل می کنیم.

برای تهیه ی مواد پایان نامه به دانشگاهی در پایتخت مراجعه می کنیم. منابع را نمی دهند که حتی کپی بگیریم. در کمال حیرت، چون می دانند وقت نداریم و باید دوباره به ممالک خارجه محل تحصیل برگردیم، جوابشان این است: دندت نرم، این منابع باید فقط همین جا مطالعه شوند، دود از کله مان بلند می شود، چاره ای نداریم، پس تحمل می کنیم. دزد دارو ندارمان را می برد، پاسپورتمان، تمامی کارت های شناسایی مان، پولهایمان، پلیس می گوید چشمت کور، مگر مملکت خودمان دانشگاه ندارد که می روی آن طرف آب، چه جواب بدهیم، تحمل می کنیم.

*.برگرفته از وبلاگ یادداشتهای آذر که تمام اش خواندنی است

نظرات

نظر