نسلی که نسل جدید را تربیت می کند

نسل جوان اعضای هیأت علمی دانشگاه ، نسلی است با ویژگی های زیر:

آراسته و کت و شلواری اند، خوش اخلاق و مؤدب اند،  طبعی سازگار با همه چیز و همه کس  دارند، همت هایشان چروکیده، با خطرپذیری صفر یا بسیار اندک، اندازۀ یک گنجشک هم دل ندارند.  آرزوهای کوچک دارند، مثلا دنبال معاون دانشکده، رئیس دانشکده، رئیس دانشگاه، وزیر یا رئیس جمهور شدن اند  و  همین …. ( یعنی می خواهند  حداکثر مثل خاتمی "کارپرداز" شوند ). دنیای کوچکشان همین جاها تمام می شود. کاملا رشنال ( rational) عمل می کنند. حساب دقیق "داده" و "ستانده" را کرده اند، حتی "برای طرح های زود بازده شان".

 مطلقا کاری نمی کنند، حرفی نمی زنند، حرکتی نمی کنند، قیافه ای نمی گیرند، لبخندی نمی زنند که بعدش و بعدهاش ضرر داشته باشد. حتی تو جلسات پهلوی کسانی می نشینند که جزء طبقۀ "ساکتین" و  "میوه خواران" باشند، نه آنهایی که به احتمال یک اپسیلن حرفی می زنند که باب طبع "مقامات" نباشد . طوری از وضع حوزۀ  تحت مسئولیت شان گزارش می کنند که انگار همه چیز عین بهشت است (و من تحت الانهار!) و یا اگر نیست و یک ذره ای اشکال دارد، مال کمبود بودجه است. همه چیز ماشاالله ماشاالله در امن و امان است.  از Mc Education  ( تولید انبوه و همبرگری فوق لیسانس و دکتری) در آمده اند و طرفدار Mc Education  هم هستند. شاهدان عینی اما ساکت بسیاری حق های پایمال شده اند. اغلبشان، قریب به اتفاق، سال ها غذای کافوری خوابگاه خورده اند! رأی مستقل قاطع ندارند. همیشه وامدار کسی یا کسانی هستند، یا استاد یا مدیر گروه، یا مأمور هیآت ممیز، یا رئیس و یا معاون دانشکده.

اهل اینترنت و کامپیوتر و ترجمه اند، اهل قلم و نوشتن و مقاله و کتاب اند. در عالم ترجمه ای و هپروتی جامعه شناسی و جامعه شناسان خارجی سیر می کنند. کلاس و کلاس داریشان اغلب خوب است. اهل توصیه به آرامش اند و گریزان از شورش. دور تا دور اتاق بزرگ شورای دانشکده می نشینند و جمعیت بزرگی دارند اما انگار هیشکی نیستند. هنوز جرأت نکرده اند یک ساعت مثل شیر زندگی کنند، می خواهند صد سال عمر کنند. تکلیف شان با خودشان روشن روشن است. می خوان کله باشن، اما کلۀ موش! نمی خوان دم باشن، حتی دم شیر. نهایت آرزویشان ارتقاء است البته با امتیازای شش تا شش تای مدیریتی. هیچ کدومشون هیچ آیکون مشخص و منحصری ندارند. غایت آمال شان این است که ماکس وبر یا امیل دورکیم یا حتی آنتونی گیدنز و اگر نشد حداقل جرج ریتزر ایران بشن. اصلا نمی خوان خود ایران بشن.

همیشه می ترسن یه اتفاقی بیفته. به شدت از این که چار تا پنش تا دانشجو یه چیزی بگن، دم اتاقشون یه داد و هواری بکنن، می ترسن. به شدت از این که یکی از این روزنامه ها و هفته نامه های دانشکده، دو خط انتقاد ازشون بنویسه، می ترسن. به شدت از این که حتی در گروه آموزشی دیگری که عضوش نیستن بین دو تا استاد درگیری لفظی پیش یباد می ترسن. به شدت فضای دانشکده را با مجالس ترحیم عوضی گرفتن. تو مجالس ترحیم، باید همه لباس مرتب ( ترجیحا مشکی ) پوشیده باشن، خیلی خیلی شیش در چار و ساکت و ملاحظه کار باشن. اگه هم حرفی می زنن در گوشی باشه که نکنه مداح بهشون تیکه بندازه. آب میوه و شیرینی و خرماشونم ، حتما می خورن. جوری ام میرن و میان که صاب عزا حتما اونارو سه چار بار ببینه . همۀ وزارتخونه ها و استانداری ها و شهرداری ها و پژوهشکده ها و ….کده های دیگر را می شناسند و احتمالا با هر کدومشون ( توی دورۀ تحصیلی شون یا پس از اون ) یکی یا چند تا کار تحقیقی! انجام دادن . اغلب شون تو جهاد یا انجمن اسلامی دانشکده، سابقۀ کار و فعالیت دارن، اما:

می ترسن قرار دادشون تمدید نشه. می ترسن رسمی آزمایشی نشن. می ترسن مقاله شون چاپ نشه. می ترسن چاپ کتابی که ترجمه کردن به اشکال بخوره. می ترسن به این همایش یا اون نمایش دیر برسن و مقاله شون ارائه نشه. می ترسن وقتی معاون ( یا رئیس ) دانشگاه میاد دانشکده بازدید، نباشن که دنبالش راه بیفتن. می ترسن مدیر گروه براشون درسی رو که می خوان نذاره. می ترسن رئیس دانشکده اونارو به عنوان نمایندۀ دانشکده در شورای …. کشور، استان، شهرستان، شهر، بخش، روستا و غیره معرفی نکنه. می ترسن طرحشون تو وزارت چنین و چنان به خِنسی بخوره. می ترسن مأمور هیأت ممیز باهاشون راست نیفته و پرونده شونو دیر ببره و بیاره. می ترسن اقساط خونه شون دیر بشه. می ترسن یه دانشجویی رو ماشین شون خط بندازه. می ترسن سهام عدالت شون دیر برسه ( فقط من روی فرم سهام عدالتم نوشتم : من خود عدالت را می خواهم نه سهامش را). می ترسن همسرشون تو دورۀ فوق و دکتری قبول نشه یا اگه شد تو مصاحبه رد بشه. می ترسن یه استادی تو یه کلاسی یه متلکی بهشون بندازه. می ترسن نظرشون تو گروه رأی نیاره. می ترسن یه روز دیر برسن سر کلاس. می ترسن مأمور حضور و غیاب از تو سوراخ آموزش اونارو نبینه. می ترسن بعضی دانشجو ها به سؤال امتحانی شون اعتراض کنن. می ترسن که استحباب نماز ظهر و عصر سر وقت شون رو از دست بدن. می ترسن تو خوابم براشون یه اتفاقی بیفته. 

می ترسن که نترسن. از بس می ترسن دیگه باورشون شده که باید بترسن. از بس می ترسن از مداد و خودکار و کاغذ و کاغذ کشی قرمز هم می ترسن چه برسه به خط قرمز !  انقد می ترسن که انگار همه دسته جمعی، از ترس مردن خودکشی کرده باشن. انگار می ترسن نفس بکشن. به قول غلامرضا تو فیلم "مادر" : از بس نفس نکشید، مرد!

یه استاد خارجی ام که به هردلیل میارنش دانشکده، مثل "پروانه" دور "شمع" وجود او  جمع می شن  و یارو داره به خرج دولت و ملت راجع به مقدمۀ جامعه شناسی توسعه یا جهانی شدن ترم اول دورۀ لیسانس حرف می زنه و اینا آب از لب و لوچشون راه میفته که آقای پروفسور فلان کس اومده و اینام گوش تا گوش و ریش تا ریش و مقنعه تا مقنعه نشستن و کیف می کنن و صداشونم در نمیاد. فکر می کنن هر کی خارجی باشه و انگلیسی یا فرانسه حرف بزنه، حتما هر چی میگه خیلی عالیه و کلا کارش درسته! دلشونم لک می زنه که همون جا تو سالن، نشد تو راهرو و اگه نشد تو حیاط دانشکده یه عکس یادگاری باهاش بندازن، حتی دسته جمعیم باشه قبوله. اگه  تو عکس بغل دستش وایساده باشن که نور علی نوره. … … …

* از وبلاگ استاد جامعه شناسی رحمت الله صدیق سروستانی که امشب پیداش کردم: جامعه شناسی زمینی؛ با اندک ویرایش و حذف همه نشانه گذاری های عجیب!

پس نوشت:
ورسیون جدید وبلاگ آقای دکتر خیلی بهتر شده است. نشانه اینکه استادان می دانند که در ارتباط شکل و فرم هم به اندازه محتوا مهم است. دست آرش خان و سمیه خانوم – هر دو از آدمهای ماه و دوست داشتنی – درد نکند که به استاد کمک کرده اند برای این بهینه سازی. مطلب بالا را در وبلاگ تازه  اینجا ببینید: جامعه شناسی سوزن و جوالدوز

 

نظرات

نظر