در باره هراس

ایرانی در شهر خود قدم که می گذاری بیرون فرصت فکر کردن را از تو میگیرند، کسی چیزی میگوید و می رود و باز و باز و باز… کلافه ترس می شوی و می نشینی کنج خانه.

ایرانی و در شهری غریب، دلت می گیرد و مجبور به نگاه از پنجره می مانی و بس! بیرون گرگ دارد و هراس.

کلاس که میروی هراس داری حالا می آیند و به جرم آرایش یا پوشش میگیرندت! یا به جرم هم صحبتی با غریبه راهی کمیته انظباطی و سوال پیچ های مدام می شوی!

شعر که می خوانی به جرم … بودن تحویلت می دهند! مدام کسی می پرسد : کارت دانشجویی … چرا چنین یا چنان ….کردی.

درس که می دهی ترس نمی گذارد راحت حرف بزنی جز در محدوده موضوعات درسی! نمرات را که می زنی منتظر عواقبش و تهدید ها و سفارش های مسخره می مانی. جلسه که میروی فقط گوش کن هر کلامی درد سر می آورد.

به آینده که فکر می کنی بترس. خارج که میروی غریبه ای و بدتر از آن مسلمان!

هوا تاریک نشده برگرد! شیشه خالی مستی شان سوت می کشد از کنار گوشت میگذرد، سگ شان را رها می کنند تا در کوچه خانه ات تا مرگ بترساندت، میان  بازار ولگردی روسری ات را می کشد و تو را بغل می کند به بوسه های مستانه…

میدانی؟ هراس و ترس با ماست سیبستان عزیز. 

—————
*از پرنیان؛ پای مطلب هر برگی که می افتد

نظرات

نظر