عصبانی از راست، بیمناک از شب فاشیسم:

شاید بتوان گفت مهمترین حقیقتی که در انتخابات بیست و هفت خرداد آشکار شد سترونی جناح راست بود. کسب شش میلیون رأی با توسل به همه ترفندهای طبیعی و ماورای طبیعی، بسیج خرافات و کینه توزی ها و نهایتاً تقلب و اعمال نفوذ، نشانگر محدودیت ذاتیِ قدرت این جناح است. تضاد حیات سیاسیِ مردم با سترونیِ ساختاری هر دو جناح حاکم، بارزترین واقعیت وضعیت فعلی ماست.

گندیدن و فروپاشی اسطوره جعلی فاشیسم در نیمه اول قرن بیستم نشان داد که پرسش باور یا عدم باور هیتلر و موسولینی به دروغ هایشان تا چه حد بی ربط و بی معناست. مسأله اصلی هم در آن زمان و هم اینک عمل و تأثیر واقعی فاشیست هاست، نه حرفها و باورهای صادق یا دروغین ایشان. مقایسه کوتوله های دست راستی امروزی ما (که مجلس هفتم انباشته از آنهاست) با فرانکو و پینوشه به واقع نوعی بی انصافی در حق تاریخ است.

چهره کریه راستگرایان امروزی بیانگر عطش حقیری برای قدرت است که درقالب میلی فروخورده برای تحکم به زیردستان و خایه مالی فرادستان تجسم می یابد. اما ماهیت این قدرت چیست: عوامفریبی با تکیه به دلارهای نفتی و یارانه های بی حساب و کتاب، درجازدن در حقیرترین شکل سرمایه داری دولتی، رانت خواری به شیوه قرون وسطاییِ حاکمیت ایلیاتی و مافیای خانوادگی، لاس زدن با اشکال گوناگون استبداد سیاسی و ارتجاع فرهنگی، و در یک کلام، تداوم ذلت بارترین سویه های تاریخ معاصر.

اصول گرایان حتی اگر قوه مجریه را نیز تسخیر کنند، نادان تر، حقیرتر و متفرق تر از آنند که بتوانند تغییری ساختاری ایجاد کنند. سترونی آنان حتی از شکست هشت ساله تجربه اصلاحات نیز ریشه دارتر و بنیانی تر است. همه واقعیت ها، از تجارب خودمان در دو دهه گذشته گرفته تا وضعیت بین المللی، گواه آنند که نباید ( یا باید؟) از فرارسیدن شب فاشیسم هراسان شویم و با تأسفی آمیخته به شرم به سراغ منجی بعدی بشتابیم.

این امر به معنی نادیده گرفتن خطرات دور و نزدیک نیست. اولاً پیروزی احمدی نژاد، گذشته از تحمیل سرمایه داری دولتی نیمه استبدادی و کندکردن حرکت در جهت ادغام در بازار جهانی، به طور آنی و بی واسطه معادل تخریب و پسروی در بیشتر حوزه های فرهنگی، علمی، هنری است. ثانیاً تا آنجا که به حقوق سیاسی و مدنی مربوط می شود نیز این پیروزی صدمات جبران ناپذیری به بار خواهد آورد. اما خطر اصلی به حوزه روابط خارجی مربوط می شود. جهان ما مغشوش تر از آن است که احتمال بروز فاجعه به واسطه بلاهت یک فرد یا محفل را منتفی سازد.

اگر امروز ذات راستگرایی در چهره ای کریه نمود می یابد دلیلش را باید در ماهیت این ذات جست: قدرت سترون که نمود بارز آن را می توان در نرم و لطیف شدن و حرکات زنانه صاحبان قدرت مشاهده کرد.. آن قدرتی که به رغم همه اختیارات و اعمال نفوذهای آشکار و پنهان، زبون و ناتوان باقی می ماند، زیرا براساس همه معیارهای واقعی و در همه بسترهای تاریخی از روحانیت گرفته تا انقلاب و فرهنگ مدرن، فاقد مشروعیت و هیچ کاره است، ضرورتاً به احساس مظلومیت، کینه توزی و نهایتاً ماجراجویی می انجامد. خطر اصلیِ پیروزی جناح راست نیز در همین جاست و همین امر نیز شرکت در دور دوم انتخابات و رأی دادن به هاشمی را ضروری می سازد.

ولیکن اگر هراس از شب فاشیسم بی مورد است، فراموش کردن محدودیت های گزینه فوق نیز خطاست. امیدبستن به تغییرات آنی و سراسری از بالا خود موجد شکل دیگری از سرخوردگی و سترونی است. به گفته مارشال برمن، نوعی جنون نیهیلیستی وجه مشترک بالاترین و پایین ترین اقشار جامعه روسیه در آغاز قرن بیستم بود. به نظر می رسد در مورد جامعه ما جنون جای خود را به سترونی بخشیده است. روسیه کوشید تا با انقلاب از این دور بسته جنون رها شود، اما این انقلاب بود که خود به جنونی بزرگ تر بدل شد. برای جامعه ما ابداع خلاقانه اشکال جدیدی از قدرت (اجتماعی، سیاسی، فکری…) و تداوم صبورانه این خلاقیت، یگانه راه خروج از دور باطل عجز و قدرت است.

مراد فرهادپور

نظرات

نظر