عقل این روشنفکران کجا رفته؟

برای رسیدن به هدفی واحد (آزادی زندان سیاسی) به فاصله ی کمتر از یک هفته، روشنفکران دو حرکت کاملاَ متضاد می کنند: یکی معطوف به آزادی (تحصن شجاعانه در برابر زندان اوین) یکی معطوف به زندان (اعلامیه سهیم شدن آنان در زندان) . یکی معطوف به عقل یکی معطوف به احساسات. یکی تعرضی و یکی انفعالی.

چند سال پیش هم که یکی از نویسندگان به شلاق مجکوم شده بود، همین روشنفکران به جای بازی کردن در زمین خودشان، به جای توسل به فکر و قلم، به جای پیش کشیدن تاریخ شلاق، به جای آنکه نشان بدهند که شلاق نه فقط در شأن انسان نیست که حتا برای حیوان هم خشونتی ست غیرقابل بخشایش، از بزرگ و کوچک به میدان آمدند که «شلاق را میان ما تقسیم کنید» و عجبا که هرکس هم میزان دقیق سهم خود را اعلام کرد! انگار که دعوا بر سر تعداد شلاق است و نه خود شلاق!

حالا هم همین روشنفکران به جای نشان دادن عمق تراژی_کمیک این مضحکه ی اولترا کافکایی که در آن بجای قاتلان، وکیل مقتولان به بند کشیده می شود، می خواهند زندان زرافشان را قسمت کنند میان خود! می توان پرسید که در زمانه ای که خود رژیم، تحت فشارهای فزاینده ی بین المللی، در به در به دنبال مفری می گردد که با سرافکندگی کمتری این زندانیان را رها بکند، آیا اساساَ شرکت در این بازی ضرورتی دارد؟

بی تردید اگر این زندانیان همین امروز آزاد بشوند بهتر از فرداست و، برای کمک به این امر، رواست اگر نیروهای آزدایخواه هم نقش کوچکی بازی بکنند هرچند که این ایفای نقش فرصت توجیه بدهد به رژیم که « به خاطر رضایت مردم زندانیان را آزاد کرده است نه به خاطر رها شدن از شر فشار خارجیان». بله وارد شدن به این بازی شاید مجاز باشد، اما جدی گرفتن این بازی هم مجاز است؟ آنهم تا حد غرق شدن در نقش؟ و به چه قیمت؟

رها کردن جانب فکر، و وارد شدن از در «مظلومیت» شاید چند روزی یا چند هفته ای جلو بیندازد آزادی این زندانیان را، اما می ارزد که این آزادی به قیمت درونی کردن همه ی آن سنت های مذهبی پوسیده ای باشد که این رژیم پیدائی و حیاتش را به آن مدیون است؟ و براستی وقتی روشنفکری ابزار حقیقی خودش (قلم و فکر ) را زمین بگذارد و با اسلحه ی عوام (مظلومیت و تعزیه) به میدان بیاید آیا جائی هم باقی می گذارد برای دفاع از ماهیت روشنفکری خود ؟ شاید در شرایط خاصی باید قلم را زمین گذاشت و شمشر به دست گرفت.

ولی آیا شرایطی هم هست که نشان بدهد شمشیر را باید از تیغه اش به دست گرفت؟ پذیرفتن نقش قربانی، و سبقت گرفتن بر یکدیگر برای قربانی شدن، نخستین بار در قرن نهم هجری در کتاب « روضه الشهدا» ی ملاحسین واعظ کاشفی، و کمی بعدتر در تعزیه طفلان مسلم است که سر بر می کند و به لحاظ تأثیر احساسی وحشتناکش به سرعت تبدیل می شود به یک رویه ی عمومی. 

می توان تصور کرد که در شرایط وحشتناک و ناامن تحصن، و در شرایط سرکوب مأموران، و شاید (از همه مهمتر) در شرایط استیصال، باید تصمیمی گرفته می شد و این اعلامیه محصول چنین شرایطی است. اما بار پیش که چنین شرایطی وجود نداشت؟ پس خطا از جای عمیق تری می آید.

از نقد رضا قاسمی 

نظرات

نظر