title نه ولایت نه برانداز -راه مردم راه همگان بی حذف و تبعیض

اقلیت حاکم اعتباری ندارد. سرمایه اجتماعی خود را تا ته مصرف کرده و سوخته. پس منطق می گوید مخالفان باید اعتماد ایجاد کنند و بر سرمایه اجتماعی خود بیفزایند. اما تا اینجا فقط امثال تاجزاده و میثمی و مدنی چنین کرده اند. براندازان همان راه اقلیت حاکم را می روند -عجیب نیست؟

به عبارت دیگر، براندازان آینه گذاشته اند مقابل ولایی ها و کیهانی ها و دقیقا همان کارها را می کنند: معرکه گیری، برچسب زنی، فحاشی، ترور شخصیت، همه بد ما خوب، نخبه ستیزی، درک بدوی از آزادی بیان، فرهنگ گله ای، پروپاگاند رسانه ای شبیه ۹ دی و قس علیهذا!

قدرت ولایی ها از بیت می آید و سپاه و پول پاشی و رانت دهی و سیاهی لشکر جمع می کنند. قدرت براندازان هم از منابع مشکوک و پول پاشی و رانت دهی می آید و سیاهی لشکر جمع می کنند. قدرت مردم جای دیگری است. آینده را مردم می سازند. نه ولایی نه برانداز.

تنها هنر ولایی ها تخریب ایران و اعتمادسوزی و فرصت سوزی بوده است. و این دقیقا هنر براندازان هم هست. از همین الان به تخریب چهره های ملی ما پرداخته اند و برای همه ما غیر از خودشان شمشیر کشیده اند. این ضدمردمی ترین روش است. اعتبار براندازان به اندازه اعتبار ولایی ها ست. بی اعتباری!

من به تاجزاده و میثمی و مدنی و ستوده و صمیمی و امثال این چهره ها نگاه می کنم فرهنگ ایران را می بینم. خرد ایرانی را می بینم. ایمان و صمیمت و ایثار می بینم. به براندازان که نگاه می کنم هیچ نشانی از فرهنگ ایرانی نمی بینم. فاند و حسابگری و رنگ‌عوض‌کنی و ناتوانی از ارتباط می بینم.

هر قدر مخالفت با نظام در داخل متکی به ایده های آینده ساز و فراگیر و دربرگیرنده همه اقشار ایرانی است و خاصه بر طبقه متوسط تکیه دارد، ولایی و برانداز متکی به اوباشیگری و فاشیسم و زور مطلق اند و عوامفریب. هر دو قدرت/زور را می پرستند. آینده ایران را حاکمیت ملی می سازد نه زورپرستی!

خلاصه کنم: ولایی ها مرتجع اند. در عهد حجر و قجر زندگی میکنند. براندازان هم مرتجع اند. حداکثر آمال شان عصر رضاخانی است. عصر زور! اما ایران و شهروندانش خود را در آخرین جنبش اجتماعی نشان داده اند: جنبش سبز؛ مدرن ترین و مدنی ترین جنبش معاصر. رای من کو یعنی مرا نمی توانی حذف کنی! ایران از آن همه ما ست. حضور همگان ام آرزو ست!

title بازگشت به گذشته امکان ندارد

یکسالی است که مشتری کلابهاوس هستم. آدم اهل رسانه نمی تواند از این نعمت جدید آسان بگذرد. فیک خیلی کم دارد. یا کم داشت. ولی هنوز بهتر از توئیتر فیک آلود است. صدا هست. شخصیت صدا را می توانی همراه با نظرش و شیوه بیان اش درک کنی. جمع هست و انجمن هست. برخی انجمن ها فوق العاده است. در برخی از آنها بهترین نیروهای فکری را می بینی و می شناسی. و چه بهتر از این؟ خاصه برای من دور از وطن. که هرگز وطن برایش دور نبوده و هر روز به آن اندیشیده است.
کلابهاوس انجمن های خوب کم ندارد. اما امان از انجمن های پرتکرار و کم مایه و پرادعایش. و چون می بینم کمتر کسی درباره این ادعاها می نویسد پس دو کلمه متذکر می شوم. شاید راهی به دهی باشد.
مساله بسیاری از اتاق ها و گروههای کلابهاوس هر قدر کوچک یا پرت و گاه البته متاسفانه پر جمعیت آن است که برگردیم به گذشته! و معمولا این گذشته فراتر از ایده های کهنه عصر پهلوی نمی رود. چه رمزی است در این داستان؟
ممکن است بگویید زیادی جدی می گیری این جماعت را. ولی اصلا زیاد نیست اگر به رمزش توجه کنیم. رمز داستان چیست؟
یک مشکل بزرگ در این چهاردهه عمر جمهوری اسلامی آن است که طبقه متوسط مدام سرکوب شده و تحقیرشده و از اینجا و آنجا رانده و مانده شده است و بسیاری از اعضای آن هم مهاجرانده شده اند. این را همه می دانیم. اما آنچه کمتر به آن تذکر داریم این است که معنای این سرکوب نوعی ایستایی فرهنگی در طبقه متوسط است. به این معنا که به دلیل اینکه از حمایت دولت و نهادهای عمومی برخوردار نبوده چیز تازه ای تولید نکرده است (و برای بقای خود تلاش کرده بیش از هر چیز دیگر). ناچار در همان ذهنیت ماقبل انقلاب باقی مانده است علی الاغلب.
اولین بار که به این موضوع توجه پیدا کردم وقتی بود که از خود سوال کردم رمز اینهمه محبوبیت ترانه های پیش از انقلاب در چیست؟ و دریافتم که رمزش این است که پس از آن ترانه سرایی متوقف شده است. بله می دانم که هزار ترانه جدید و دهها خواننده تازه هم (عمدتا بیرون از ایران) سر بر آورده اند ولی یک تن از آنها جای داریوش و فروغی و گوگوش و ابی و دیگران را نگرفته است. استثنا همیشه هست اما در جریان غالب ترانه سرایی دیگر هرگز دوران طلایی ترانه های پاپ تکرار نشده است. دلیل اش هم ساده است. دیگر تلویزیون ملی وجود نداشت و کسی هم در مسئولان فرهنگ تره ای برای این ترانه ها خرد نمی کرد. حتی بزرگان این ترانه ها نتوانستند ترانه هایی به شهرت و محبوبیت کارهای قبل از انقلاب خود تولید کنند. نمونه شاخص آن گوگوش است که هنوز با کارهای قبل از انقلاب اش شناخته می شود. و این یعنی بی پناهی و تک افتادگی و فقدان شبکه حمایتی و غیر آن. هنر مهاجرت غیر از هنر وطنی است.
حال اگر برگردیم به صحنه گفتمان های سیاسی می توانیم بگوییم طبقه متوسط در همان گفتمان های عصر پهلوی به سر می برد. و به صورت نمادین گرایش لفظی و سطحی به رضاشاه و شاهزاده رضا این موضوع را در خود پیکرینه می کند. طبقه متوسط علی الاغلب از دوران پهلوی برنگذشته است. و این هیچ مطلوب نیست بلکه باید گفت خطرناک است!
خطر جمود فکری و گفتمانی اظهر من الشمس است. اما در زمینه مورد بحث من موجب توهمی عمیق می شود که حل هیچ مساله ای از آن بر نمی آید. و این بدترین وضعیت فکری برای طبقه متوسط ما و بهترین وضعیت سیاسی برای ولایت است!
طبقه متوسط کمی با بنی صدر کمی با مجاهدین خلق کمی با فدائیان و بعدها بخشی از آن کمی با خاتمی و کمی با سروش و این اواخر با میرحسین همدلی پیدا کرد. اما همین و بس. هیچ مدل فکری برای آینده ایران از این همدلی ها پیدا نشده است. و طبقه متوسط در گروهاگروه دارد به عقب بر می گردد -ارتجاع مطلق!
جامعه عوض شده است. نسل ها دیگر شده اند. امکانات تفاوت کرده است. فرصت های بسیاری از دست رفته و فرصتهای دیگری پدید آمده است. ولی اندیشه بازگشت به عصر پهلوی باعث می شود هیچ کدام از مسائل خود را درست نشناسیم. هیچ برداشت درستی هم از عصر پهلوی نداشته باشیم. و ناچار هیچ آینده ای هم نتوانیم بسازیم.
یکبار برای همیشه باید گفت بازگشت به گذشته ممکن نیست مطلوب نیست مفید هم نیست! آینده در گذشته نیست. آینده در آینده است و برای آن گفتمان های دیگری نیاز داریم. شناخت جامعه امروز یعنی ۱۴۰۱ را نیاز داریم. و این شناخت تقریبا غایب است. کلابهاوس شاهد آن است. به غیر از شماری اندک از اتاق های کوچک و خوب و شماری از اتاق های تخصصی و مفید بیشتر اتاق های دیگر شاهدی است بر اینکه در گذشته گیر کرده ایم. و هنوز می خواهیم مثل عصر پهلوی و مثل همین دوره ولایی برای جامعه تعیین تکلیف کنیم و این باش و آن نباش کنیم. می خواهیم میراث معنوی ایران را دفن کنیم. اسلام را از ایران بیرون کنیم. بر چهره عرفان خط بکشیم. همه سرمایه هامان را بسوزیم. هیچ اتوریته ای را قبول نکنیم. آزادی مطلقی را بخواهیم که خدا هم نافرید. به این امید واهی که وقتی نه اسلام ماند و نه عرفان و نه همزیستی و نه گفتگو و هر چه بود تحمیل بود و توهم بود و مناظره های سخیف و تنش و فحاشی و یقه گیری لابد به دوره طلایی شاه بر می گردیم!
آینده در گرو اخلاق و تربیت و خرد دیگری است. در گرو شناخت و معرفت و رنج تحقیق و حسابگری است. مستلزم شناخت خود و جامعه خود است. مستلزم شناخت تفاوت های آینده با امروز و گذشته ما ست. و سنجش امکاناتی که داریم و نقشه راهی برای رسیدن به آرزوهای دور و درازی که می پروریم. و برای این طبقه متوسط ایران ۴۰ سال عقب است. و در این میانه بیشتر آنچه تولید کرده به خودزنی و خوویرانگری یاری رسانده که آن اندیشه ارتجاعی بازگشت را باز هم تقویت کرده است. گویی انقلاب پایان بهشت بود!

title طرحواره اندیشه ایرانشهری

طرحواره ای از اندیشه ایرانشهری تقدیم به آقامحمد قائد ناقد شهیر و همپالکی ها و ستایندگان ایشان و دنباله روها که همگی در نخواندن و ندانستن اندیشه ایرانشهری شریک اند. پس طرح این اندیشه را بر اساس فصل دوم کتاب «خواجه نظام الملک» دکتر طباطبایی می آورم و از ایشان می پرسم دقیقا با چه چیزی و کدام حکم و توصیفی از آنچه به نقل از طباطبایی می آورم مخالف اند که اینقدر ستیز بیهوده می کنند؟ و اصلا با کدام حکم و شرح زیر می توان مخالف بود؟ مگر اینکه فرض کنیم الناس اعداء ما جهلوا!

تداوم اندیشه ایرانشهری در گذار به دوره اسلامی عاملی اساسی در تداوم تاریخی و فرهنگی ایران زمین به شمار می رود.

مفردات اصلی اندیشه فلسفی دوره باستانی ایران در دوره اسلامی تداوم پیدا کرده است. اندیشه فلسفی ایرانی بخشی از اندیشه ایرانشهری است. و در کنار زبان و اندیشه فلسفی اندیشه سیاسی ایرانشهری هم یکی از عمده عوامل تداوم ایران زمین است.

[به این ترتیب زبان، فلسفه و سیاست سه مولفه اندیشه ایرانشهری هستند بدرستی. گاهی در ادب ما جلوه می کند گاهی در تواریخ ما و گاه نیز در سیاستنامه نویسی.]

در تحلیل نوروزنامه خیام: این آمیختگی سیاست به همه اموری که به نوعی با آیین های کشورداری پیوند می داشته از ویژگی های اساسی نوشته های ایرانشهری است. در عصر زرین فرهنگ ایران اندیشه فراگیر اندیشه سیاسی می بوده و هر اندیشه ای از خنیاگری و معماری تا شطرح و شکار در درون آن سامان می یافته است.

در نوشته های تاریخی این دوره آیین نامه های ساسانی یا بازپرداختی از آنها در دوره اسلمی مبنای درک و توضیح رویدادهای تاریخی قرار گرفته است. همه نوشته های تاریخی پر اهمیت عصر زرین فرهنگ ایران را با توجه به نوعی نظریه شاهی آرمانی می توان مورد بررسی قرار داد در حالی که بعد از مغولان تکیه گاه نوشته های تاریخی نظریه سلطنت مطلقه و خودکامه می شود.

نوشته های دوره باستانی ایران درباره اندیشه سیاسی ایرانشهر در زبان پهلوی آیین نامگ خوانده می شدند و گزارشی از آنها نقشی عمده در تکوین و تدوین سیاستنامه نویسی یا کتب سیر الملوک داشته است.

گروه دیگری از نوشته های باستانی خوتای نامگ است که به تاریخ شاهان می پردازد. این آثار در دوره اسلامی خداینامه خوانده شده و «شاهنامه» معادل فارسی و سیرالملوک ترجمه عربی آن بوده است.

با سستی گرفتن سلطه خلافت عربی و برآمدن خاندان های ایرانی که اگر خود از دهقانان نبودند با ایشان پیوند استوار داشتند نظام حکومتی کهن ایرانی در عمل و نظر تجدید شد.

اندیشه سیاسی یکی از بنیادی ترین قلمروهای تاریخ ادبی ایران است و فهم بسیاری از متون تاریخ هزارساله ادب فارسی به فهم ساحت سیاسی آن متن وابسته است. متون پر اهمیت فارسی اعم از نثر و نظم نوشته هایی سیاسی اند و نه نوشته هایی صرفا ادبی.

[به این ترتیب ادب فارسی مخزن فکر و حکمت عملی ایران است و چنانکه داریوش آشوری هم جداگانه گفته است تاریخ فکر و حکمت ایران را باید در ادب ما جستجو کرد و نه لزوما در متون فلسفی ما.]

متونی مثل شاهنامه و گلستان و کلیله و دمنه در طول سده ها در رویکرد ایرانیان به امور سیاسی نقش تعیین کننده داشته است.

در سیاستنامه های دوره اسلامی پنج گرایش را می توان از یکدیگر تمیز داد:

۱. نوشته های سیاسی یا سیاست نامه ها
۲. رساله های تاریخ الوزرا
۳. متون تاریخی
۴. برخی نوشته های عرفانی
۵. اندرزنامه ها

عنصرالمعالی به فرزند خود بسیار خواندن سیرالملوک را سفارش می کند: «و نیز باید بسیار سیرالملوک خوانده باشی و بدانسته … تا پیش خداوند خصلت های ستوده ملوک گذشته همی گویی تا اندر دل پادشاه کار کند.»

خواجه نظام الملک یکی از برجسته ترین نمایندگان سیاستنامه نویسی به شمار می آید و سیاستنامه او بنیادی ترین نوشته در انتقال اندیشه ایرانشهری به دوره اسلامی بوده است.

شماری از متون یادشده ذیل تاریخنامه های وزیران:

-الوزراء و الکتاب جهشیاری با دیباچه ای در تاریخ تدوین این دست کتابها و سابقه آن در ایران باستان

-تحفه الوزراء ثعالبی

-قوانین الوزراء و سیاسه الملک ماوردی

شماری از متون تاریخی یادشده مربوط به اندیشه ایرانشهری:

-تاریخ بیهقی

-غرر اخبار ملوک الفرس ثعالبی

-تجارب الامم مسکویه رازی

که هر سه بی تردید در شمار اصیل ترین منابع تاریخ اندیشه سیاسی در ایران قرار دارند.

-تاریخ شاهی قراختائیان

-الفخری فی الآداب السلطانیه ابن طقطقی

-بخشی از جامع التواریخ خواجه رشید الدین فضل الله با عنوان تاریخ مبارک غازانی که از برخی جهات تالی سیاستنامه نظام الملک است.

از شمار متون عرفانی که یاد شده است:

-مرصاد العباد نجم رازی

-ذخیره الملوک میرسیدعلی همدانی

-مجمع البحرین ابرقوهی

-رساله کم حجم و پرفایده ای از باباافضل کاشی موسوم به «ساز و پیرایه شاهان پرمایه» که یکی از برجسته ترین نوشته های سیاسی فیلسوفان باطنی ایرانی است و تفسیر باطنی جالب توجهی از اندیشه سیاسی ایرانشهری به دست می دهد خاصه از نظر نقد سلطنت مطلقه دوران مغول.

و از میان متون ادب فارسی:

-پر اهمیت ترین و کهن ترین این نوشته ها کلیله و دمنه است. در سنت ادب فارسی کلیله و دمنه همتای شاهنامه تلقی می شده است.

-مرزبان نامه که مانند کلیله و دمنه سیاستنامه ای است منسوب به مرزبان بن شروین امیر طبرستان از فرزندزادگان کیوس برادر انوشیروان

بعد از یورش مغولان دیگر هیچ رساله ای در سیاست و اخلاق به اهمیت سیاستنامه خواجه و کلیله و دمنه نصرالله منشی و گلستان و بوستان سعدی نمی شناسیم.

(نقل از: خواجه نظام الملک طوسی؛ گفتار در تداوم فرهنگی ایران، چاپ جدید: مینوی خرد، ۱۳۹۲، صص ۷۹-۱۲۳)

title ذکر جواهر کمیابی که به غفلت از گردن افتاده باشد

از لاله زار که می گذرم
بهروز تورانی
لندن: اچ اند اس مدیا، ۲۰۱۷/ ۱۳۹۵

خواندن نوشته های بهروز تورانی برای هر کس که دلبسته زبان فارسی باشد بسیار الهام بخش است. این بهترین تعبیری نیست که می شود در باره نوشته های او به کار برد ولی شاید تا انتهای این یادداشت روشن شود که منظورم چیست. این نوشته ها که در هیچ فرم خاصی قرار ندارند جویبار زلالی از نثر فارسی است. نوشته های او نوعی خاطره نگاری است. اما خاطرات به آن معنا نیست. چون ترتیب تاریخی معینی ندارد گرچه در آغاز دست کم نوعی ترتیب تاریخی در آن رعایت شده است. مثل ورق زدن آلبومی از عکس های قدیمی است که خیلی خوب حفظ شده باشد و رنگ عکس ها نپریده باشد. تورانی سینمایی می نویسد. با ضرباهنگی از جملات کوتاه و روشن و بی گیر و گرفت. نثرش هموارِ هموار است. برای همه کسانی که سعی می کنند نثر فارسی خود را بسازند و شاخص کنند نثر تورانی معلمی سرد و گرم چشیده و مهربان است که می خواهد بگوید نثرنوشتن اینقدر ادا و اصول ندارد. خودش هم بی ادا می نویسد. سعی نمی کند واژه سازی کند. سعی نمی کند فارسی سره بنویسد. سعی نمی کند از دایره کلمات عمومی زبان که همه فهم است بیرون برود. اما شیرین می نویسد. نثرش روشن است. گرم است. حس دارد. زنده است.

تورانی البته نثر نمی نویسد. زندگی می کند با نوشتن اش با نثرش. زندگی اش را ریخته در نثرش. برای همین نثرش طبیعی است و صمیمی و راحت ارتباط برقرار می کند. این صمیمی و راحت بودن نام دیگر همان بی ادا و اصول نوشتن است. نوشته های او از این نظر کارگاه نوشتن است. هر روزنامه نگاری باید آن را بخواند. هر معلم درس فارسی باید آن را بخواند و دوره کند و سر کلاس برای دانش آموزان اش بازخواند و از آنها بخواهد بخوانند و از آن بیاموزند؛ اگر صمیمی بودن آموختنی باشد.

بهروز تورانی همه عشق خود را به شهر و دیار و کودکی ها و سرزمین مادری ریخته است در این نوشته ها. در این نوشته ها یکی از ما شده است. نماینده ما شده است. سخنگوی ما شده است. هم آنها که در ایران با یادمان های وطن دلخوش اند و هم خاصه ما مهاجران که مثل خود او بیرون از وطن مانده ایم و راهی به وطن نداریم.

یادداشتی دارد درباره گنبد سلطانیه در نزدیکی زنجان. درباره فیلمبرداری فرنگی ها از این گنبد عظیم با هلی کوپتر. آنقدر خوب از گل و کاشی و خاک و عظمت این گنبد نیمه ویران می گوید که خود را آنجا همراه گروه می بینیم. و بعد که فرود می آیند فرصتی پیدا می کند تا با خاک و گل و کاشی گنبد آشنا شود. «دست زدن به کاشی های فیروزه ای که سینیور دریکو معمار ایتالیایی کم و کسری ها آنها را یک به یک از خاک کاشی های اصلی قدیمی با آب چشمه سرشته بود و در کوره نزدیک گنبد در یک بنای کوچک کاهگلی با تاق ضربی پخته بود و رنگ شان را با رنگ چشم های خودش در آینه تظبیق داده بود مثل حس لمس یک ماهی بود در آب. یک ماهی در خواب. و وقتی در خنکای هوای غروب صورتم را به کاشی های آبی می چسباندم خنک و آرامش بخش بودند و طنین احترام برانگیز هزاران اذان از سده های پیشین را همراه پیام معماران عصری نه چندان درودست در گوش آدمی زمزمه می کردند: ما در اینجا شریف و هنرمند زیستیم در روزگارانی نه چندان دور و تمام جان و مهر خود را در این خاک سرشتیم.»

این خصلت نوشته های او ست که خواننده را همراه می برد. در کوچه ها و خیابان ها و بازارهای دهه ۳۰ و ۴۰ می گرداند. نه تنها همه نقشه خیابان ها را آنقدری که حافظه بتواند بازسازی کند ترسیم می کند که بوها را هم از یاد نمی برد. «بوی کالباس سیردار و آجیل بوداده … بوی مسحور کننده ساندویچ کوکوسبزی با جعفری … بوی لنت ترمز و بوی سنگین سیگار…» نگاهش به روایت نگاهی کاملا سینمایی است. این نوشته ها هم ظاهرا نوعی تاریخ مردمی سینما ست. سرشار از انواع اطلاعات باستانی در باره سینما در ایران. او آنقدر نام سینماها را ذکر می کند که بعید می دانم در نوشته دیگری اینقدر نام سینما با تعیین محل و مکان آنها در نقشه شهر آمده باشد. و این شهرها هم یکی دو تا نیستند. شهرها را اصولا از منظر سینما و محل سینما در آن شهر می بیند و فیلمهایی که در آن دیده است. مثل کتاب فیلمهایی که دیدم از سیروس غنی. جز اینکه این یادداشتها هیچ نمایه ای ندارد. و کاش داشت و به آسانی هم ممکن است برایش تهیه کرد. نام همه فیلمها و نام همه سینماها و نام همه شهرها و آدمها را باید در نمایه ای به این کتاب افزود.

اما این نوشته ها خیلی بی پیرایه ارائه شده است. من شخصا کمی کار ویرایش روی متن کتاب را در این موارد ترجیح می دهم. مثلا خوب است که نام همه فیلمها در گیومه بیاید یا با حروف سیاه از متن مشخص شود. گاهی هم پاراگراف بندی لازم است تا شرح یک فیلم از شرح یک فیلم دیگر مجزا شود. گرچه می توان فکر کرد که نویسنده نخواسته است هیچ نوع ترتیب خاصی رعایت کند جز تسلسل خاطرات اش، و خواسته تجربه اش را از عالم سینما و فیلمها بی فاصله و تمیزِ این از آن زنجیروار بیاورد.

این نوشته ها نوعی تاریخ مردمی سینما ست. فرض کنید تاریخ شفاهی. اما سینما را چنان در پیوند با زندگی شهری توصیف می کند که نوشته ها به تاریخ اجتماعی تبدیل می شوند. از خلال این تاریخ نکات کمیاب و کم گفته و شنیده و کمتر ثبت شده مکرر می توان یافت. او بدون اینکه بخواهد تاریخ بگوید تاریخ گفته است از رادیوی دهه سی تا سینمای سیار اصل چهار آمریکایی. از سئانس های هفت صبح جمعه سینما در شیراز که یکی از برگزارکنندگان اش ارتش بود تا رادیوی نیروی هوایی. از صلواتی که جمعیت بعد از تماشای فیلم فرستاد تا فیلم های وسترن که ایران ساخت. و آن خیابان چراغ گاز که «پر از مغازه های فروش لوازم یدکی مرسدس بنز بود که بدون استثنا همه آنها را “سردار”های هندی سیک تبار اداره می کردند»! و همه اینها قلم انداز مثل تابلوی نقاشی و هر جا بلاغت اجازه می داده همراه با طنزی ظریف. که نمی شود از زندگی و تاریخ و رسم و رسوم مردم گفت و از امیدها و نومیدی ها و از چرخش های روزگار و سخن همه بجد گفت.

اگر نخبه ای از نویسندگان هر نسل می توانستند تاریخ اجتماعی وطن را از منظر خود و در تجربه زیسته خود بیان کنند گنجینه ای می داشتیم. اما حالیا در این گنجینه تک و توک گوهر و رشته مروارید می توان یافت. و کار بهروز تورانی یکی از آن جواهرات است. جواهر است از جمله به این خاطر که خودش هم نگاهش به آنچه روایت می کند گوهرشناسانه است. و آنچه را زمان از او و از همه ما گرفته است جواهری که از دست رفته توصیف می کند. وقتی بعد از چهل و چند سال به مدرسه دوران کودکی اش بر می گردد در آن روستایی که خاطرات مدرسه با بوی همیشگی باران و طعم توت فرنگی همراه است و «بوی بنفشه های ریزی که تازه اش را به یقه می زدیم و خشک شده اش را مادران مان دم می کردند و دوای هر دردی می دانستیم» به یکی از دختران همکلاسی بر می خورد که حالا دیگر زنی است با پنج فرزند. «چهار کلاس بیشتر درس نخوانده بود. باید چرخ زندگی را می چرخاند. روزهای مدرسه را مثل یاد عزیز یک دوران شیرین به خاطر داشت. از من و همکلاسی ها طوری حرف می زد که گویی سالها ست گم شده ایم. مثل جواهر کمیابی که به غفلت از گردن افتاده باشد.»

بهروز تورانی همه یادهای خود را عزیز می دارد. و این نوشته ها بزرگداشت آن یادهای عزیز است. زندگی و یادهای او مثل جواهر در چشم اش می درخشند و طبعا در چشم ما نیز. کمتر پیش آمده است که در این هجوم لعنت به وطن که از سر و روی روزنامه ها و رسانه ها و شبکه های اجتماعی و تحلیل و محلیل ها می بارد، نوشته ای بخوانم که بزرگداشت وطن باشد و یادهایش و معماری اش و شوق و ذوق اش و مادرانش و کودکی هایش و کنجکاوی های یک نسل مشتاق و پر آرزو و سینماگران اش که ثبت کننده حال و روزگار قوم بوده اند. و بهروز تورانی این را با کتاب کوچک خود که تماشای گلستان وطن است و خوشی های بادوام دیار دور از دست، جبران کرده است. کتابی که هر صفحه اش مهر به وطن نرم و شیرین قصه می کند. از این منظر، این نوشته ها حاصل تاملات دوری از وطن است. حاصل دوری شیدایی از محبوب خود. پس آن را باید از ادب مهاجران دانست.

یکدستی نثر و بیان و روال کتاب در اواخر آن کمی به هم می خورد یعنی وقتی وارد فصلی می شویم که از «فیلم ها و آدمها» با شتاب و و اغلب کوتاه سخن می رود و زبان بیشتر گزارشی می شود و از آن حس و حال ۱۰۰ صفحه پیشین بیرون می آید. گرچه نگاه دقیق و منصفانه نویسنده همچنان ادامه دارد با همان رگه های طنز و تعبیرهای آشنا و زبان و بیان اش روان و استوار است. بعد در صفحات آخر کتاب دوباره بر می گردیم به همان جریان جویباری کلام و وصف های نقاشی مانند از طبیعت و باغ و چمن و پرندگان و مردمان و جریان سیال گفتن از روزگار خویشتن. «یک روز بر می گردم. می آیم. از تو زودتر. پشت در پنهان می شوم. وقتی آمدی، در را باز کردی، چشم هایت را از پشت با کف دست هایم محکم می پوشانم. بعد وقتی توی دست هایم چرخیدی و خندان رو به من برگشتی، می خندم. می گویم: جانان من! غربت تمام شد. من آمدم. سلام!»

*این یادداشت را برای نشر در راهنمای کتاب نوشته ام و در همانجا منتشر شده است

title هفت کتاب دوست داشتنی

پسرم علی از گروهی از دوستانش و من و شهزاده خواسته طی هفت روز هفت کتاب را که دوست داریم معرفی کنیم با عکسی از روی جلد آنها. این روزها خیلی به فکر دوست نازنین جیمز باکن بوده ام که از رمان نویسان خوب انگلیسی است و تقریبا زمانی که من دخترم را از دست دادم همسر جیمز هم از جهان گذشت و خیلی تنها شد. یک انگلیسی به تمام معنا اصیل و آزاده و با مهری عمیق به ایران است. در رمان جای خوبی برای مردن خاطرات سفرش به ایران و اصفهان را با داستان عشق اش به دختری به نام شیرین در هم آمیخته است. این تنها رمانی است از نویسندگان غیرایرانی که موضوع ایران و انقلاب را محور کاری ادبی قرار داده است. خیلی دوست دارم ترجمه فارسی پاکیزه ای از آن فراهم شود و جیمز رمان خود را که برای ایران نوشته در دست خوانندگان ایرانی و فارسی زبان ببیند:

و اما کتاب دوم از هفت کتاب قابل اعتنا همانا تالیف گرانقدر بانو پروانه پورشریعتی است: افول و سقوط شاهنشاهی ساسانی. اگر بگویم با این کتاب ایرانشناسی یک گام بزرگ به جلو رفته است اغراق نخواهد بود. اهمیت کتاب هم در محتوا ست و هم در جایگاه و جسارت نویسنده. معمولا ایرانی ها از کتابخوان معمولی تا پژوهشگر دانشگاهی خود را در مقابل حرف و سخن و ادعا و تالیف و تحقیق غربی دست بسته می بینند و تصور عمومی بر این است که هر چه فرنگان گفته باشند درست است. واقعیت چنین نیست و فرنگان هم مثل باقی آدمیزادان خطا بسیار دارند خاصه وقتی درباره ملل دیگر سخن بگویند. البته چندین دهه است که محققان ایرانی در حوزه ایرانشناسی میدان دار شده اند و دیدگاههای خاورشناسانه غربی از حوزه ایرانشناسی دور و دورتر شده و می شود. ولی باز هم نوشتن کتابی که برخلاف آمد عادت فرنگان باشد جسارت علمی و شخصی فراوان می طلبد و این در کار استاد پورشریعتی به غایت هست. کتاب او در واقع فهم ما را از تاریخ ساسانی و تاریخ ایران بعد از ساسانیان دگرگون می کند و خطوط متعدد بسیاری رسم کرده است که توان گفت نتیجه بهینه بسیاری از مقالات و یادکردها و گرایش های محققان ایرانی پیش از او ست و به این ترتیب کتابی است کاملا ایرانی، کاملا علمی و همزمان جهانی. نمونه درخشانی از کار یک محقق خراسانی در ینگه دنیا! کتاب هم به انگلیسی در دسترس است و هم ترجمه عالی نشان آن به فارسی در دسترس است:

کتاب سوم را از کتابهایی انتخاب کرده ام که ذهن آدم را مشغول می کند ولی نهایتا آن را دوست ندارم! کتاب ما ایرانیان از همان تیترش مشکل دارد. من فقط کنجکاو بودم که مولف دانشور یعنی مقصود فراستخواه چطور از پس این طرح کلان برآمده است. و بعد دیدم واقعا نتوانسته کار را عهده کند. و به نظرم درست آن است که بگوییم هیچ کس نمی تواند چنین کاری را تعهد کند و به سرانجام برساند. اگر زمانی قرار باشد در باره ما ایرانیان چیزی بنویسیم حتما باید در قالب دانشنامه و با مشارکت دهها نفر از دانشوران باشد. خود استاد فراستخواه هم اگر تنها یک دو سه بحث را با همین تفصیل رسیدگی می کرد کافی بود. اما فعلا در میان انبوه داده ها گم شده است. بعد از این مشکل در تیتر، مشکل دیگر این است که از کدام ایرانیان حرف می زند؟ چیزی به نام ایرانیان به صورت واحد و یکپارچه وجود ندارد. دانشگاهیان ایرانی، روزنامه نگاران ایرانی، نظامیان ایرانی، روحانیان ایرانی، عشایر ایرانی، کارگران ساده و صنعتی ایرانی، زنان ایرانی، جوانان ایرانی، معلمان ایرانی، دانش آموزان و دانشجویان ایرانی و خلاصه صدها برش از ایرانیان وجود دارد. این کتاب مدعی بررسی چیزی مشترک بین همه آنها ست و موفق نمی شود آن را نشان دهد. اما محتوای کتاب هم به مشترکات اساسی ایرانیان توجه نکرده است بلکه فقط “خلقیات” منفی ایرانیان را برشمارده است. آیا ایرانیان خلقیات مثبت ندارند؟ یا آن خلقیات در ایرانی بودن شان نقشی ندارد؟ وانگهی در همه مواردی که مولف دانشور بررسی کرده است برخی از مهمترین مسائل ایرانیان بررسی نشده است: قانون و قانونگرایی مثلا. غرب گرایی و فرنگی پرستی و آلمان دوستی و فرانسه مآبی و انگلوفیل بودن و این اواخر آمریکاگرایی ایرانیان. از خودبیگانگی ایرانیان. برخی مسائل مکرر در این کتاب هم اساسا مسائل انسانی است و اختصاص به ایرانیان ندارد. مثل فرضا کار تیمی. کار تیمی ذاتی بشر یا هر ملتی نیست. از اموری است که آموزش نیاز دارد و در همه جای دنیا درباره آن نوشته اند و می نویسند. نهایتا اینکه کتاب مولف دانشور ما که زحمت بسیار کشیده مدعایی را ثابت کند پیش از آنکه نشانگر ایرانیان باشد آینه بدفهمی های گروهی از روشنفکران است از مدرنیته. کتاب استاد ما از چنان تصورات و توهماتی در باره مدرنیته انباشته است که نمی تواند چیزی جز آرمان سازی و بهشت پنداری از مدرنیته باشد. استاد تصور می کند هر چه پیشامدرن است مشکل دارد و هر چه مدرن است نیک و بهینه است. مثلا می گوید «انسانگرایی جدید استعداد آن را دارد که عزت نفس بشر را بالا ببرد» تو گویی پیش از اومانیته غربی هیچ کس عزت نداشته و هیچ آیینی بر اساس عزت بنا نشده بوده است. این نوع نگاه در کشوری که اساس فرهنگ والایش ادب پهلوانی و جوانمردی است از عجایب است. به همین خاطر برخی برداشتهای ایشان از حافظ هم چنان بیراه است که از محققی ورزیده بعید می نماید. همه اینها به خاطر آن است که مولف محترم حوزه کارش را وسیع گرفته است و به چنان گوشه هایی سر زده که نمی توانسته در آنها اشراف پیدا کند. خلاصه بحث درباره این کتاب بسیار است. پیشنهاد من این است که ایشان یا هر کسی که می خواهد در این حوزه کار کند کار را محدود بگیرد. مثل: “در خدمت و خیانت روشنفکران” آل احمد که درباره یک گروه معین اجتماعی است؛ “کین توزی” ماکس شلر که درباره یکی از عواطف مهم بشری است (با ترجمه خوب صالح نجفی و جواد گنجی)؛ و عقل سلیم از سوفیا روزنفلد که تاریخ سیاسی تحول این مفهوم است در تمدن و دموکراسی غربی.

و اما برای کتاب چهارم از هفت کتاب جستار عالی سیروس غنی را انتخاب کرده ام با عنوان: ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها. کتاب از ردیف تحقیقات عالی ایرانیان خارج از کشور است که به فارسی درآمده. همانطور که در مورد کتاب خانم پورشریعتی هم نوشتم این گروه از تحقیقات به درک عمیق از تاریخ ایران شاخص اند. مقدمه کتاب سیروس غنی هم با بیشتر یادکرد از محققان ایرانی است که بخش هایی از کتاب را خوانده اند: علینقی عالیخانی، غلامرضا مقدم، حسن کامشاد، فرخ غفاری، ابراهیم گلستان، علی توران و چند نفر دیگر بعلاوه ایرج باقرزاده ناشر نسخه انگلیسی کتاب. ترجمه همزمان کتاب به فارسی بخت بلندی داشته که در ایام اصلاحات منتشر شده است و گرنه شاید در ایام بعد از آن با مشکل روبرو می شد. من کتاب را زمانی که درباره زبان فارسی در عهد رضاشاه مقاله ای می نوشتم خواندم و از آن بسیار استفاده کردم و قدر و قیمت آن را شناختم. تصور می کنم کسی بعد از این کتاب نمی تواند درباره رضاشاه و دوره ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۵ مطلبی بنویسد و دستاوردهای این کتاب را نادیده بگیرد. امسال صدمین سال کودتای ۱۲۹۹ است و شخصا امیدوارم کارهای ارزنده ای به این مناسبت در عالم کتاب و مطبوعات و رسانه ها منتشر شود و این کتاب یکی از مراجع دست اول در این زمینه است. دوره ای که سیروس غنی بررسی کرده است از همه لحاظ هنوز زنده است و مساله روز ما ست. یا بگوییم مساله های روز ما را بدون شناخت آن دوره نمی توان با دقت کافی بازشناسی و ریشه یابی کرد. مثلا در همان صفحات آغازین می گوید: «روسیه بی چون و چرا مخالف حکومت پارلمانی بود. بریتانیا نیز ترجیح می داد سر و کارش با یک نفر باشد و گرفتار دولتها و مجلسها نشود.» آشنا ست. نه؟ روسیه هنوز هم با پارلمان در ایران سازگاری ندارد و از به توپ بستن مجلس هنوز هم حمایت می کند. در کشورهای غربی هم مشکل این است که بالاخره کی در ایران قدرت نهایی را دارد تا بتوان با او طرف شد و قرارومدار گذاشت. کتاب سرشار از نکته های دقیق است که برخی نکات اش را در چارچوب مقاله خود یاد کرده ام. انصاف و واقع نگری مولف دانشور و فارسی خوب و روان مترجم بلندمرتبه کتاب را خواندنی تر کرده است و نشانه ای است از ارزشهای والایی که نخبگان ایرانی به آن پایبندند. تاریخ ایران را اگر محققان ایرانی با در دست داشتن اسناد کافی بنویسند همیشه بهتر از کار در می آید و از حجاب هایی که محققان فرنگی در کار خود خواه ناخواه دارند برکنار می ماند. که اهل البیت ادری بما فی البیت.

و اما کتاب پنجم از کتابهای هفتگانه کتابی است نسبتا کوچک در قطع جیبی اما خوش چاپ و خوشخوان به نام جهل یا ندانستگی چگونه علم را پیش می راند. بعد از مدتها تلمذ در محضر بزرگان و استفاده از آثار تحقیقی و علمی، در چند سال اخیر متوجه شدم حجم جهل ما خیلی خیلی بیشتر است از علم و دانش ما. حضور در شبکه های اجتماعی هم این را بر من مسجل ساخت که بیشترینه ما با چیزهایی روبرو می شویم که از آن چیزی نمی دانیم و گروه بزرگی هم به همین دلخوش اند و در هر چیزی که از آن کم می دانند یا اصلا چیزی نمی دانند وارد می شوند و اظهار نظر می کنند. به زبان ساده جهل ما همیشه بیشتر از علم ما ست. گرچه علم ما هم قطعی و یقینی نیست اما دایره جهل ما بزرگتر است و متاسفانه خیلی کمتر از آنچه باید به جهل خود آگاه ایم. البته جهل خوبی هایی هم دارد. مثل اینکه اگر می دانستیم مثلا زندگی مان چه خواهد شد از فعالیت های بسیاری دست می شستیم. اما خوشبختانه نمی دانیم و می کوشیم و بعد از شکست های پی در پی می فهمیم که نمی دانسته ایم و اصلا این راه ما نبوده است یا راه اصلی ما نبوده و راه ما جایی دیگر است. پس شروع کردم به خواندن در باره جهل. فکر کردم اصلا کسی درباره نقش جهل و ندانستگی در زندگی ما چیزی نوشته است؟ دیدم ماشاالله! تا دل تان بخواهد مطلب در این زمینه هست گرچه معمولا در حاشیه قرار گرفته و کمتر وارد بحث های عمومی و بازار کتاب می شود و گویی خواندنی های در خلوت است. زیرا همیشه از اینکه بگوییم نمی دانیم شرم داریم. ولی واقعیت این است که «دانش جهل شناسی» خود دانش مهمی است و کتب متعدد در آن نشر شده و می شود. هر قدر درباره جهل بدانیم بهتر می فهمیم که چرا نیازمند علم هستیم و چرا باید دنبال علم برویم تا از دایره جهل مان کم کنیم و دست کم در یک دو سه موضوع چراغی در تاریکی ها بیفروزیم. و بر این اعتقادم که حتی یک چراغ کافی است تا راه خود را در ظلمات پیدا کنیم. یعنی درست که بشر در تاریکی زندگی می کند اما اینطور نیست که هیچ راه برونشدی نداشته باشد و از عجایب زندگی بشری این است که اگر چراغی به دست آوردیم راه مان را هم پیدا می کنیم. بحث چراغ شد بگویم که در این رساله شریفه داستانی خواندم که ما معمولا به ملانصرالدین نسبت می دهیم (آن داستان که کلیدش را در خانه گم کرده بود و در کوچه دنبالش می گشت چون کوچه چراغ داشت!) و دریافتم که ملا چه نفوذی در ادب جهل شناسی پیدا کرده است! نکته فوق العاده ای که در این کتاب یافتم این است که می گوید وقتی به بدن عضوی بیگانه را پیوند می زنید (مثلا کلیه اهدایی) باید سیستم ایمنی بدن را قانع کنید که این عضو بیگانه را خودی بشمارد و گرنه آن را پس خواهد زد. این نکته بسیار باریکی است خاصه برای اهل رسانه. یادتان باشد اگر بیگانه تلقی شوید سیستم ایمنی جامعه شما را پس می زند. پس بکوشید خودی باشید. به مردم نزدیک باشید. برای همین هم هست که بسیاری از رسانه ها می کوشند در نقش رسانه ملی ظاهر شوند و خودی بنمایند ولی البته نه همه وقت موفق می شوند. نکته دیگر که یاد کنم و کوتاه کنم این است که می گوید در علم پروسه کشف است که مهم است نه نتیجه. بنابرین اگر کسی نمی تواند پروسه را توضیح دهد جاهل است. مثل بسیاری از مدیران که مثلا می گویند معلم باید تحقیق کند (و هزاران باید دیگر) ولی نمی گویند چطور و با چه ساختاری و در چه نظام ارزشیابی و آموزشی. و نیز مثل تقریبا همه سران مدعی اپوزیسیون که فقط می توانند بگویند حقوق بشر باید رعایت شود یا تورم باید مهار شود یا دین باید از سیاست جدا شود ولی نمی توانند توضیح دهند چگونه و با چه مراحلی و طی چه روندی. امیدوارم همه ما و شما در جهل شناسی موفق باشیم که خود نیمی از علم است!

این چندروزه خیلی فکر کرده ام چه کتابهایی بهتر است در کتب هفتگانه بیاید و خب کار آسانی هم نیست و هی فکر می کنی این را مطرح کنی یا آن را و آخر یک کتاب سوم مطرح می کنی! این کتاب مستطاب را به خاطر گل روی پسرم علی و دوست دانشور عدیم النظیر استاد نجیب مایل هروی یاد می کنم: شیخ عبدالرحمن جامی. جهت علی این است که چندین سال پیش یک روز پرسید بابا ما هیچ پیوند خویشاوندی با عبدالرحمن جامی داریم؟ خیلی سوال بکری بود و لطف و ظرافتی داشت. طبعا چون نام خانوادگی ما جامی است چنین سوالی برای او مطرح شده بود. فکر کردم و گفتم بعید نیست ولی از پیوند روشنی میان جامی های تربت جام و این مرد بزرگ خبر ندارم. پدر ما و اجدادش از باخرز جام آمده اند و جناب جامی از خرگرد جام است. چه بسا نسبت دوری در این میان باشد. اما چون علی خیلی به جامی ارادت پیدا کرده بود نخواستم این تصور پیش آمده را به هم بزنم -که برای خودم هم روشن نبود- تا در جامی شناسی قدمی پیشتر رود و بعد وقتی دیگر نسبت خویشی ارزش مطرح نبود و نسبت فکری مهمتر بود محکمتر در این قصه سخن بگوییم. اما وقتی آمد به هلند درباره همین کتاب استاد مایل زیاد صحبت کردیم. استاد مایل در این کتاب که در سلسله ای از کتب جلیله در خصوص نام آوران فرهنگ ایران منتشر شده داد سخن داده است. مولف دانشور در حوزه شناخت خراسان و هرات و خاصه اهل شعر و ادب و عرفان واقعا کم نظیر است اگر بی نظیر نباشد. کسان دیگری هم در هرات شناسی و خراسان شناسی کوشیده اند اما فصاحت و بلاغت شان در فارسی به پای مایل هروی نمی رسد یا اساسا به عربی نوشته اند. در هر حال، از این دوست والامقام پیشترها هم در این صفحه یاد کرده بودم که چقدر از برخی همسایگان نادان و افغان ستیز آزار دیده بود. حال آنکه وطن فارسی یکی است و استاد مایل هروی از بزرگان آن و شایسته هر نوع تجلیل و حرمت شناسی است. کتاب جامی ضمن ارائه شناخت نسبتا جامع از جامی و عصر او سرخط های بسیاری برای فهم دوران ما هم دارد. زیرا به یک معنا انقلاب اسلامی برآمده از تحولات عصر جامی است که شیعه بر ایران تسلط یافت و خاصه عرفان و تصوف سیاسی پشتیبان آن شد. بعلاوه، توان گفت که برآمدن توده مردم در فرهنگ و ادب از همین دوره است که باز پایه ای برای انقلاب اسلامی است که انقلاب پابرهنگان بود. به یک عبارت، مردمسالاری در برخی وجوه خود یعنی همین به میدان آمدن مردم از عصر صفوی آغاز شد و جامی ملتقای عصر پیشین و عصر پسین است. از این همین رو او را بدرستی خاتم الشعرا خوانده اند یعنی خاتم شاعران عصر کلاسیک ما که از اتفاق عصر ادب سنی است تا شیعه. یعنی تقریبا همه بزرگان ما در ادب و حکمت و عرفان اهل سنت بوده اند. از همین جا هم ادب آسیای میانه از ایران بتدریج جدا شد زیرا آنها عمدتا بر مذهب اهل سنت باقی ماندند. از این جا ست که جامی نامی بزرگ در آن دیار است ولی در ایران چندان مقام عالی ندارد. حتی می توان نشانه های فرهنگ عصر جامی را هنوز در افغانستان و آسیای میانه یافت که تداوم آن در ایران صفوی به بعد قطع شد. چنانکه در سیاست ایرانشهری و کشورداری به سبک قدیم هم که جامی در آن حوزه چنانکه استاد مایل نشان می دهد معلم تیمورزادگان بود. در خور تامل است که جامی گاه در غیاب شاه جانشین او در اداره امور شهر می شد: «هرگاه سلطان به مناسبتی تختگاه هرات را ترک می گفته از جامی حفظ و حراست اوضاع شهر درخواست می شده است.»

و می رسیم به آخرین کتاب از هفتگانه ها: مینوی خرد به ترجمه استاد شهید احمد تفضلی. این کتاب از همان سالهای دهه ۶۰ شمسی از کتابهای محبوب من بوده است و نسبت آن با استاد شهید تفضلی هم آن را عزیزتر کرده است. او خدمات بزرگی به فرهنگ ایران کرد و چهره ای بود که هر کشوری رفت و در هر کنفرانسی شرکت کرد به حرمت ایران و ایرانشناسان وطن افزود. چند زبان می دانست در کنار دانستن زبان های قدیم ایران. نسلی بودند پایه گذار. صد حیف که نه تنها قدرش بعد از انقلاب دانسته نشد که به لیست سیاه سیاهکاران امنیتی هم وارد شد و کردند آنچه نباید می کردند. روزی که شهید شد را فراموش نمی کنم. در خبر بی.بی.سی کار می کردم و چه دردناک بود مصاحبه درباره استاد بزرگی که دیگر نبود و می توانست چندین دهه دیگر باشد و آثار بی همتا به وجود آورد. هر کس که از زندگی خود بهره برده باشد مشعلی روشن می کند. یا مشعلی از نسل پیش را می گیرد و روشن نگه می دارد. او رفت اما مشعلی که به دست داشت خاموش نشد و امروز کار متون قدیم و باستانی ایران را جوانان و پژوهشیان دیگر و شاگردان خود او ادامه می دهند و آن مشعل را چون آتشی که نمیرد همیشه عزیز می دارند و روشن و روشن تر. مینوی خرد را چه بسا بتوان آینه ای از شخصیت خود تفضلی شمرد. او همان دانای مینوی خرد بود: «پرسید دانا از مینوی خرد که خرد بهتر است یا هنر یا نیکی؟ مینوی خرد پاسخ داد خردی که با آن نیکی نیست آن را خرد نباید شمرد و هنری که خرد با آن نیست آن را هنر نباید شمرد.» همین سه گانه خرد، نیکی، هنر اساس نقد ادبی و اخلاقی کهن هم هست. و همین است آن که فضیلت اش می نامیم. و حاصل اش پندار نیک است و گفتار نیک و کردار نیک. دانشجوی ادب از خواندن مینوی خرد بی نیاز نمی تواند بود. چه گفتارهای آن اساس ادب قدیم است و گاه عین ادب قدیم. چنانکه وقتی می گوید: «درباره می پیدا ست که گوهر نیک و بد به می آشکار تواند شد» آن بیت رودکی را را فرایاد می آورد که: می شرف مرد می پدید آرد/ و آزاده نژاد از درم خرید. یا سخن حافظ را که: صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد/ ور نه اندیشه این کار فراموشش باد. من باشم مینوی خرد را بدون پانویس و تعلیقات استاد و به صورت کتابی جیبی و خوش چاپ نشر می کنم طوری که جوان پسند باشد و در هر خانه ای نسخه ای از آن راه یابد. این کتاب تربیت کننده است. و ما را با حکمت عتیق این سرزمین پیوند می دهد. «پرسید دانا از مینوی خرد که با بیم و سخن دروغ زیستن بدتر است یا مرگ؟ مینوی خرد پاسخ داد که با بیم و سخن دروغ زیستن از مرگ بدتر است چه برای زندگی هر کس شادی و خوشی گیتی لازم است و اگر شادی و خوشی گیتی ندارد و بیم و سخن دروغ نیز با اوست (چنین زندگی) از مرگ بدتر دانسته شده است.» با درود به روان انوشه آن مشعلدار بزرگ و سپاس از پسرم علی که نوشتن این هفتگانه را خواستار بود. خدایش به هر کام که بزرگی و نام نیک داشته باشد او را پیروز گرداند و زندگی اش را روشنی دانش بخشد و مشعلداری.

title استاد حیات نعمت سمرقندی

گفتم می خواهم سمرقند را ببینم. تازه شب پیش موقع غروب رسیده بودیم. به همراه ناهید خانم و دکتر رزاقی. از پنجکنت می آمدیم. وارد شهر که شدیم سر چهارراهی زنی قرص های نان تازه بر دست می فروخت. وه چه تماشایی بود! یکراست رفتیم مرکز فرهنگی تاجیکان. به دیدن استاد حیات نعمت. گرم پذیرفت و از هر دری سخنی رفت. شب سه نفری رفتیم دیدن ریگستان. شعر در من می جوشید.

ریگستان خواب است
چراغ های کوچک قرمز
در مناره های کوتاه
خواب های رنگین می بینند
ماه
مثل نان سمرقندی
روشن و شیرین می تابد

شب در طبقه بالای مرکز خوابیدیم. روز که شد بارانکی خردک خردک می زد. اوایل پاییز بود. گفتم می خواهم سمرقند را ببینم. پسرش را خواست تا مرا همراهی کند. چتری برداشتم و رفتیم. مرکز نزدیک بازار مشهور سمرقند بود. و من محو آن گنبدهای خیس بودم:

باران
مثل شعر
بر سمرقند
می بارد
و گنبدهای نیلوفرین
گونه های خیس
ترکان خوبروی را
می مانند
و شهر مثل نان آذین شده
از رنگ های تند و درخشان پاییزی
سرشار است

سمرقند همه شعر بود. مرکز هم انجمن شاعران. شعر زبان را نگه داشته بود در آن دوران زبان گم کردگی شوروی. شاعران حرمت بسیار داشتند. خود استاد هم شعر می گفت. همه شعرها مشکل وزن داشت. از هر کس که شنیدم. اما مثل اسهد بلال بود که به گوش من اشهد می رسید. یاد سمرقند با حیات نعمت گره خورد برای من. اتاق کوچک استاد حیات نعمت حیات فرهنگ سمرقندی بود. خانه و محله اش بوی کودکی های خراسان مرا می داد وقتی من بزرگ می شدم. هنوز با تلمبه آب می کشیدند از آب انبار خانه.

از آن پس او را چندین و چندبار دیدم. سال بعد برای جشنواره ترانه های شرق او را دیدم. و همانجا با شهزاده آشنا شدم. باز به توصیه استاد حیات نعمت که مترجم نیاز داشتم. یک روز خوش تابستانی خامه و عسل خریدیم و با هم رفتیم مرکز و با استاد و استادان دیگر شعر و فرهنگ سمرقند مثل استاد ادش ایستد و دیگران صبحانه خوردیم. بعد او را در تاشکند دیدم در هتلی که در آنجا اقامت داشت. عاشق هتل بود! از بس که عاشق سفر بود.

یکبار هم با هم و همراه استادان بزرگ تاجیکستان مثل استاد گل نظر و جمعی از ایران و ازبکستان و تاجیکستان به دیدار رودکی رفتیم در پنجکنت. وقتی می رفتیم در مینی بوس استادان گل نظر برایم شعرهای سمرقندی می خواند. از طنزیات خودش بود یا دیگران ندانستم. و مینی بوس در آن جاده ناهموار ما را مرتب به بالا و پایین پرت می کرد و من همزمان فیلم می گرفتم! در برگشتن با استاد حیات نعمت آمدیم. چند نفری بودیم و اتومبیلی که اختصاص به او داشت. کنار دره زرافشان ایستادیم  من عکاسی کردم. انگار در تاریخ قدم می زدم. بعد که راه را ادامه دادیم استاد سازش را دست گرفت و شروع کرد به نواختن. و بعد آوازش بلند شد. صدایی درشت و مردانه داشت. در آن مقام هر کس دیگری هم بود یاد رودکی می افتاد. و من اول بار دیدم هنوز سنت ساز زدن و آواز خواندن رودکی زنده است. بزرگان آواز ما معمولا ساز نمی زدند فقط آواز می خواندند.

زندگی می کرد. هیچ دمی را از دست نمی داد. عاشق زندگی بود و کتاب و شراب و قهوه و سیگار. و دستگیر بود و جسور و مبارز.

یکبار دیگر او را در مرکز فرهنگی دیدم وقتی فیلم مستند چرخ و فلک را درباره دولتمند ساخته بودیم من و شهزاده. فیلم را دیدند به همراه جماعتی از استادان و بحث ها شد و من قول دادم که عمری باشد بار دیگر در سمرقند مستندی خواهم ساخت. عمر بود و فرصت نبود و نشد.

آخرین بار او را با شهزاده در سمرقند دیدیم. آمده بود که کتاب مفصل اش درباره مولانا را به کمک دولت تاجیکستان نشر کند. در هتل مانندی یا اقامتگاه نویسندگان بود. خیلی زود هر اتاقی را به اتاق کار خود تبدیل می کرد. برای عشق اش سمرقند زندگی می کرد. و هیچ وقت ندیدم شکایتی کند. با آن که اسیر صندلی چرخدار بود. محکم و صمیمانه صحبت می کرد. زود دوست می شد. مثل غالب تاجیکان. جان آزاده ای داشت که به فرهنگ مشترک قدیم ایران پرورده شده بود. خوشحال ام که توانست آن فرهنگ زبان مولانا را در ایران هم نشر کند. مقاله ای از آن را در این سوی آب در تهران ریویو و بعد راهک نشر کردم. مردی بود خلاصه فرهنگ شهر شهیر سمرقند. نام اش با سمرقند گره خورده و خواهد ماند. و چه چیزی از این بهتر برای او که هر چه داشت از سمرقند داشت و هر چه داشت برای سمرقند صرف کرد.

جایش جنت باد!

 

title طالبان سکولار ایرانی

داستان جدیدی که با ویدئوی توماج صالحی راه افتاده بسیار خطرناک است. اپوزیسیون چماقدار به داخل نفوذ کرده است یا دارد از داخل تقویت می شود! اپوزیسیون چماقدار می خواهد همه صداهای متنوع مخالفت و انتقاد از ولایت را خفه کند و خود را صاحب صدای اصلی جلوه دهد. این ترور شخصیت هیچ فرقی با روش طالبان ندارد.

مراقب طالبان سکولار باشیم: از کنفرانس برلین تا تخریب رادیو زمانه و از خلجی گیت تا حمله به الهه هیکس جریان مداومی از لجن پراکنی وجود دارد که بی هیچ تردید سازمان یافته است و هدف آن ترور شخصیت کسانی است که مثل اپوزیسیون برانداز فکر نمی کنند.

گروههای افراطی اپوزیسیون از مجاهد خلق تا چریک های اقلیت افراطی و کمونیست کارگری یک روز پروانه فروهر و محمد مختاری را متهم به همدستی با جمهوری اسلامی می کردند و یک روز اصلاحات را زیر ضرب گرفتند و امروز به کمک راستگراهای فرشگردی و سلطنت طلب به روزنامه نگاران و حقوق بشری ها حمله میکنند تا هیچ کسی جز خودشان در میدان نماند.

اگر یک روز این گروهها صرفا حاشیه بودند و مثلا هنرشان به هم زدن سخنرانی سروش در لندن بود امروز به متن تبدیل شده اند. بودجه دارند. رسانه دارند. حامی سیاسی دارند. باید مراقب بود که مثل طالبان به آلترناتیو سیاسی ولایت تبدیل نشوند و گرنه ایران فردا افغانستان امروز خواهد بود.

امروز مهمترین کاری که منتقدان ولایت دارند جدا کردن صف خود از اپوزیسیون چماقدار است و گرنه برمیگردیم به سال صفر و از نو باید با طالبان خود که زبانم لال فردا حاکم می شوند مبارزه کنیم. مهمترین کار رسانه ای مستقل هم نوشتن تاریخ چماقداری در اپوزیسیونی است که همه و هر کسی را می زند تا خودش بماند.

نباید گذاشت حافظه تاریخی بمیرد و چماقدارها میداندار شوند. باید این را به رخ شادی امین ها کشید. به رخ کمونیست های کارگری کشید. به رخ مصی علی نژادها و اعتمادی ها و به رخ هر کسی که نظام فکری اش تحقیر و تحمیل روشی ست که خودش قیم مآبانه برای ما تعیین کرده است. مبارزه اصلی ما اصلا با چماقداری است -چه سکولار چه ولایی!

نباید اجازه داد درد و رنج واقعی مردم ما ابزار پیشبرد سیاست چماق شود. هر قدر رنج زیاد باشد نمی ارزد به طالبان خود میدان بدهیم. باید فاصله را حفظ کنیم. باید چماقداری را طرد کنیم. باید نشان دهیم که شایستگی ما بیش از آن است که طالبان ایرانی ولو به شکل سکولار بر ما حاکم شوند. فردای مدنی و دموکرات ما در نفی تمام انواع چماقداری است. ما ولایت نمی خواهیم. قیم لازم نداریم. هر گروهی که بخواهد صدای دیگران را خفه کند ولایتی است! ایران فردا ایران همه عقاید و گروهها ست. انحصارطلبی مرگ مدنیت است. تجربه انقلاب را تکرار نکنیم!

title مساله مساله‌ها این است که رودخانه خروشانِ اکنون را از دست می‌دهیم

خانه ام آتش گرفته است. و ببین صف کتابخوانده ها و مبارزان سابق که همه ایستاده اند تماشا می کنند. معجزه ای نخواهد رسید. از انجمنی بیرون زدم که برخی از بهترین جوانان این مملکت با چنگ زدن به دامن این متفکر و آن متفکر غربی داشتند توجیه می کردند که نباید دستی بالا کرد. باید ایستاد و سوختن این خانه را تماشا کرد. انگار خانه بیگانه است. انگار هیچ یادی در آن خانه ندارند. هیچ خاطره ای با آن نساخته اند. منتظر بوده اند تا این لحظه فرابرسد. آتشی به پا شود که آنها در آن ظاهرا بی تقصیر باشند اما به دل شادمان از اینکه بالاخره آتش افتاد به این خانه و می سوزد و جز این نمی سزد. این خانه را باید سوخت تا خانه موهوم ایشان ساخته شود. وه از این بیگانگی این سرگشتگی این انفعال فکری این یاوگی تهی در تهی.

در خانه دشمن داریم. خانه را اشغال کرده است. عزیزان ما را از آن رانده است. برادران ما را کشته یا محبوس کرده یا خوار و خفیف داشته است. اسرائیل ما ست. دور ما حصار کشیده است. مردان مردستان ما را دهان بند زده است. جوانان ما را عاصی کرده است. و حال راضی شده ایم که بگذار بسوزد این خانه. اما خانه که سوخت همه ما می سوزیم. مثل آرزوی غرق شدن این کشتی است که همه بر آن طی دریای هول می کنیم. ناخدا بد است. ناخدا دشمن است. ناخدا دزد دریایی است. اما این تنها کشتی ما ست. تنها خانه ما ست. و این دریای هول توفانی تنها راه ما به ساحل نجاتی.

غریزه بقا کجا ست؟ این کینه که در دل داریم دارد ما را می خورد. دارد تایتانیک ما را غرق می کند. اما روشنفکران جوان ما تجربه کرده های سن و سال دار ما انگار غمی ندارند. فکر می کنند بگذار این کشتی بسوزد. بگذار غرق شود. وای از این بیگانگی با خانه درست وقتی که باید ایستاد و ایستاد و ایستاد. هیچ راه دیگری نداریم. با چنگ و دندان باید از خانه دفاع کرد. دلتان را خوش کرده اید به نظریه فلان و ایده های بهمان که فردا که خانه سوخت چنین می کنیم و چنان باید کرد و اصلا چه باید کرد!

همین الان باید کاری کرد. باید بر این خفت ملی نقطه پایان گذاشت. نفس نداریم. از پا افتاده ایم. درست. اما در این بیابان هول هم نباید ماند و نمی توان ماند. باید رفت و به سرچشمه ای رسید. باید زمین را کند و به آبی رسید. باید ناخن ها را شکست. پیش از آنکه تشنگی هلاک مان کند.

هر چه خوانده ایم و هر چه می دانیم باید همین الان همین الان همین الان به کار آید و گرنه هر چه خوانده ایم در این دریای هول فنا ست. اگر تخته نجاتی هم می یابیم باید آن را از دست ندهیم. چه جای بحث های طولانی بی سرانجام است؟ چه جای تسلیم است؟

مشکل کجا ست که درست وقتی باید راهی پیدا کنیم می نشینیم سوگوارانه به بیراه خیره می شویم؟ هزار توجیه می تراشیم. می دانیم در عمق جان خود که این ولایت ملعون این دشمن خانگی این پیری که بر سر و دوش ما سوار است و ما را رها نمی کند در نهایت ضعف خود است. اما می خواهیم رها کنیم تلاش کردن را. پاهامان می لرزد. دستان مان می لرزد از این بار که بر سر و دوش داریم. قلب مان مطمئنه نیست. ذهن مان آشفته است. بعد کتابهایی که خوانده ایم در ذهن مان ورق به ورق باز می شود به زبان می آید به خود و به دیگران می گوییم دیگر آخر کار ما ست. دنیا گواهی می دهد. فلان بیگانه از ما و فرهنگ ما پیش بینی کرده و گفته است.

نصرالدین شده ایم. به دنبال کسی افتاده ایم که گفته بود بزودی از این شاخه که بن می بری خواهی افتاد. همیشه دیگری پیغمبر است. دیگری دانای کل است. چشم نمی دوزیم به اینکه خود تیشه بر جان خود زده ایم و می زنیم.

هیچ کس با کتاب خواندن نجات نمی یابد. هیچ کس با تکرار اسامی فرنگی دانشمند زادبوم خود نمی شود. بس است نام ها و ارجاع ها. این را یکبار به اکبر گنجی گفتم و در همین پناهگاه سیبستانی هم نوشتم. امشب هم به این جوانان برومند اما سرگشته گفتم شما مثل آخوندها می مانید. آنها با قال الصادق و قال الباقر می خواهند ما را مجاب کنند و حل مسائل کنند. شما با اسم آدورنو و بوردیو و لانسیر و فوکو و لنین و بنیامین و دیگر ائمه نسل نو و کهنه چپ اندیش همان می کنید. فکر از نقل نمی آید. عقل دربایست است. اما عقل کجا ست وقتی ذهن و زبان مسموم بازیهای لغوی است و اصطلاحات ترجمه ای بر استدلال سیطره یافته است؟ بهترین متن هایی که خوانده ام از کسانی بوده که اصلا گرد این بازیها نگشته اند و گاه حتی یک نام فرنگی هم در متن شان نمی یابی اما بهترین معرفت از جامعه خود را به دست داده اند. نمونه بدهم؟ نه می ترسم نمونه بدهم دیگر نگذارند کارهایش را منتشر کند.

هر چه خوانده ایم در زبانهای دیگر یا به ترجمه درست و نادرست یا تجربه اندوخته ایم از زندگی در ایران و کشورهای فرنگان باید کمک بقای ما باشد. هر متفکری در فرانسه یا آلمان یا روسیه و کجا و هرکجا به سوال زمانه خود و جامعه خود پاسخ داده است. پاسخ او صرفا به ما روش می آموزد روش پاسخ دادن. پاسخی که باید متضمن حل مساله ای در زادبوم ما باشد. در ایران امروز. 

آنچه می شنوم یا تکرار نقلیات است از فرنگی ها که مثل اذکار صوفیان انگار قرار است ما را رستگاری بخشد یا تکرار حرفهای بی مزه و تجربه های تحلیل نشده و سنگوارگی یافته و از این شمار است که گویندگان از گفتن اش خسته نمی شوند با اینکه می دانیم و می دانند که از این حرفها هیچ آبی گرم نمی شود و هیچ گرهی باز نمی شود. نمونه بدهم؟ نه می ترسم همه سخن ام به نقد این و آن فرد تقلیل داده شود.

مانده ایم و درمانده میان نقل های ترجمه ای از فرنگیان دهه های مختلف قرن بیستم و این خاطره گویی ها یا هذیانات کسانی که انگار سالها در یک زندان انفرادی بوده اند و هیچ تجربه مفید اجتماعی ندارند که از آن برای شناخت و گره گشایی وضع امروزین خود و مردم شان یاری بجویند.

به این مجذوبان می گویم آخر آن فرنگیان هر کدام در زمانه ای معین به مسائل خاص جامعه خود پاسخ می گفته اند. چرا فکر می کنید نقد و نظر آنها گرهی از کار ما باز می کند؟ و به آن خاطره گویان چه بگویم که فکر می کنند دنیا همیشه تکرار می شود اما در عقبگردی که روزی بالاخره آنها را به روزهای روشن از دست رفته باز می گرداند.

این میانه زمان حال مثل رودخانه ای خروشان از دست می رود. به نمکزار می ریزد یا به مرداب. بی آنکه بتوان از آب آن درختی پروراند با سایه ای و ثمری. کار صواب کاشتن نهالی و مراقبت از آن است تا بزرگ شود. نه فلسفه می خواهد نه تحلیل. کار می خواهد و بردباری. و یقین به اینکه بار خواهد داد.

————————————–

این یادداشت را ده روزی پیش از انتخابات نوشته بودم و ماند تا امشب که باز مقاله ای با همین روش خواندم. متکی به آرای فرنگی و از آن که گذشت نوعی تحلیل من عندی که از سر تا پایش نه نکته تازه ای داشت و نه حتی نثری دلچسب. نوعی انجام تکلیف روشنفکرانه بدون اعتقاد قلبی! پس یادداشت نشرناشده را بازخواندم و ویراستم و نشر کردم. چون دریافتم مساله ما خیلی جدی تر از موضعگیری انتخاباتی است. نوعی فرهنگ مستعمراتی است که نه به منبع وصل می شود و نه سودی به وطن مغموم می رساند.

آن مطلب نقد اکبر گنجی اینجا ست:

ترجمه راه روشنفکرانه زیستن نیست

از یادداشتهای مرتبط این یادداشت از دکتر جواد کاشی هم خواندنی است:

تفکر با ترجمه به دست نمی آید تجربه هم می خواهد

title تصرف دولت و عریان شدن ولایت

بالاخره بعد از ۱۲ سال سخت و طاقت فرسا ولایت توانست دولت را بی دردسر به تصرف درآورد. یا تقریبا و فعلا بی دردسر. این بار ولایت با دست باز بازی کرد. از اول گفت که بشار اسد رژیم باید انتخاب شود. زمان را درست انتخاب کرده بود. مردم بی روحیه و سرخورده و سیاست را سه طلاقه کرده بودند. شوک های پی در پی اقتصادی و سیاسی نایی برایشان باقی نگذاشته بود تا مثل بیشتر اوقات پیشین مداخله کنند. دعوای پایان ناپذیر با ترامپ و دوران طولانی کسادی و کرونا هم خاطرشان را از هر نگرانی برای سیاست داخلی نسبتا تهی و دست کم بی تفاوت کرده بود. تا چند روز قبل از انتخابات خبری نبود و سردی حاکم بر جامعه برد آسان نامزد نظام را ممکن می ساخت و لختی و انفعال و تماشاگری مردم بعد از انتخابات نگرانی ولایت از هر گونه جنبش اعتراضی خیابانی را برطرف می ساخت. این انتخابات بی دردسر به انجام رسید -یا دست کم فعلا اینطور به نظر می رسد. نیروی منفی انباشته کجا می ماند و از کجا سر بر می آورد نمی دانیم هنوز. نامزد نظام ظاهری از رای جمهور یافت (چنانکه روزنامه جوان در ۳۰ خرداد ۱۴۰۰ مدعی شد) و مردم هم خسته از هر نوع سیاست ناظران خاموش با کورسویی از امیدی دور که شاید شاید اوضاع بهتر شود.

داستانی که در ۲۸ خرداد به پایان رسید از خرداد ۷۶ شروع شد. مردم امیدوار  و سرحال از پایان جنگ و دوره بازسازی و تحولات تازه در جهان از جمله فروپاشی شوروی و گرم از افکار شهری و شهروندی به اصلاحات آری گفتند. هشت سال بعد سرخورده راه به پیروزی احمدی نژاد دادند. بعد از ۴ سال متوجه شدند چه اشتباهی کرده اند و درک نادرستی از یکدستی دولت و ولایت داشته اند. رای دادند تا شریف ترین رجل سیاسی بعد از انقلاب رئیس جمهورشان شود و راه اصلاح را دنبال کند. ولایت مقاومت کرد و جنبش رای من کو پدید آمد. این ذروه خواست های شهری و مدرن و سیاسی طبقات تحول خواه در ایران بعد از انقلاب بود.

بعد از سرکوب جنبش سبز و حصر رهبران آن کسی گمان نمی کرد دوباره مردم پای صندوق خواهند آمد. اما با دلی مردد آمدند. این بار ۴ سال خوب بعد از انتخابات ۹۲ طی شد و برجام هم با نرمش قهرمانانه امضا شد اما دوباره فیل ولایت یاد هندوستان کرد و از آن طرف در آمریکا هم ترامپ ملعون بر سر کار آمد. دو نیروی افراطی داخلی و خارجی به همراه دشمنی عربستان سعودی و اکتیویسم هار براندازی و فرشگردی ۴ سال تلخ آفریدند -سالهای پایانی قرن حاضر- که با دو اعتراض وسیع همراه شد و با سقوط هواپیمای اوکراینی و کرونا و تورم بی سابقه و آب شدن یخ ارزش پول ملی.

از دیدگاه ولایت که نگاه کنیم تصرف دولت امری ناگزیر بوده است که مدام به تاخیر افتاده. خامنه ای از همان دولت دوم هاشمی قصد تصرف دولت و مطیع و منقاد ساختن رئیس جمهور را داشت. هشت سال هاشمی مانع او بود. هشت سال هم خاتمی مانع او شد. تلاش او برای روی کار آوردن و نگه داشتن احمدی نژاد هزینه بالایی روی دست اش گذاشت. با روحانی چهار سال اول را مدارا کرد ولی باز از چهار سال دوم تخریب ها شروع شد. در انتخابات ۱۴۰۰ همه هنر و طراحی و قدرت نمایی ولایی به صحنه آمد تا بالاخره این دوگانگی قدرت در نظام فشل جمهوری به نحوی خاتمه یابد.

اما این بار هم هزینه از همین آغاز سنگین بوده است. بی آبرویی شورای نگهبان حتی نزد نیروهای خودی و ارزشی و ولایت محور نمونه ای از آن است. رای نامزد ولایی حداکثر رایی است که خامنه ای می تواند در ایران امروز به دست آورد. چیزی کمتر از یک سوم رای عمومی و نیمی از رای فعال جامعه. و در عوض باخت های بزرگی کرده و شکاف های عمیقی در نخبگان حاکمیت و دولت انداخته است. این سرمایه منفی بزودی اسباب دردسر خواهد شد. یعنی اگر در ۱۳۸۸ مردم از ولایت بریدند در ۱۴۰۰ نخبگان حاکمیت نیز از ولایت جدا شدند. امروز تنها عده معینی در ته کوزه ولایت رسوب کرده اند و برای او باقی مانده اند. در میان آنها همه جور آدمی هست. از شیفتگان قدرت و نوکیسگان ولایت تا نفوذی هایی که خط این و آن دولت بیگانه را پیش می برند.

خامنه ای هر محاسبه ای کرده باشد یک خطای بزرگ مرتکب شده است. در زمانی که کشور در بحران های مختلف غرق است او حفاظ دولت را از دست داده است. دیگر نمی تواند ناکارآمدی را به گردن دولت بیندازد و موضع اپوزیسیونی بگیرد. امروز دولت و ولایت یکی است و آن هم با طرح و برنامه و مهندسی خود ولایت. ناچار بار این بر آن و بار آن بر این خواهد افتاد. دولت پنهان آشکار شده است. و این برای نظامی که پنهانکاری و آب زیرکاهی خصلت ثانوی اش شده دردسرآفرین است. مواجهه با مردم و مطالبات انبوه شده و بی پاسخ مانده آنها دیگر به سمت حسن روحانی قابل هدایت نیست و مستقیم بیت خامنه ای را هدف می گیرد. رئیسی نامزدی است بی دست و پا و مامور و معذور که او روی کار آورده و مسئول خوب و بد او ست. ولایت هرگز چنین عریان در مقابل مردم قرار نگرفته بوده است. او سرانجام بعد از قریب به سی سال و محققا بعد از ۲۵ سال توانسته دولت را در اختیار کامل خود بگیرد اما بسیار چیزها از دست داده است. مثل وسوسه خوابیدن با زنی شوهردار که بالاخره برآورده شده است اما بزودی کوس رسوایی اش بر سر هر بازار زده خواهد شد.

خامنه ای همه این راه را با نقشه ای نظامی آمده است. او نظامی ترین سیاستمدار امروز ایران است. و این در گفتار او بروشنی قابل پیگیری است. او سالها ست سیاست بازی در آنچه «منطقه خاکستری» خوانده می شود را پی گرفته است خاصه در پیشبرد سیاست ولایی در منطقه خاورمیانه. این امری است که در بحث از سیاست منطقه ای ایران بخوبی شناخته شده است. اما همزمان این سیاست در تدبیر امور داخل و تحکیم موقعیت ولایت هم به کار رفته ولی کمتر شناخته شده یا اصلا مورد غفلت بوده است. خامنه ای اینک نه در قلب حمله که در مقدمه لشکر قرار گرفته است. جایی خطا. و پرلغزش. پوشش تازه ای که برگزیده آنقدر نازک است که دیگر حجابی نیست. همه می توانند از ورای چهره و رفتار و گفتار رباتیک رئیسی خامنه ای را ببینند. خامنه ای تا روز انتخابات در منطقه خاکستری بازی کرده است. بنا به عادتی که در بازی سیاست در همه کشورهای منطقه داشته و دارد. اما از امروز دیگر نمی تواند در این منطقه بازی کند. برای کسی که سالها رفتاری پنهانکارانه داشته بازی آشکار یا آشکار شدن بازی اش خطرناک است. هم برای خود او و هم پیامدهایش برای همه ما.

در کنار همه اینها نومید شدن مردم از کل این دستگاه سیاسی سرمایه مهمی است که باید بر آن ابتنا کرد. عریان شدن ولایت بهترین اتفاق ممکن است. هنر او پوشیده ماندن در انواع حجاب ها بود. امروز اما از همه حجاب ها بیرون آمده است. و این حجاب آخرین است که افتاده و هیولا اینک آشکارا دیده می شود. این دانش کار غلبه بر لویاتان ولایی را آسان خواهد کرد. این معنای آن آیت قرآنی است که بعد از عسر نوبت یسر است. اما هم الان ما در اوج عسرت ایم.

title استراتژی ولایت: تکثیر خامنه ای

مردم ایران خامنه ای را نمی خواهند. این را همان ۲۵ سال پیش نشان دادند وقتی به ناطق نوری رای ندادند و رقیب شریف اش را با رایی شگفت آور به ریاست جمهوری برگزیدند.

پادافره این گزینش و نه گفتن به خامنه ای بحران هایی بود که هر ۹ روز یکبار برای آن دولت کریمه درست کردند. خامنه ای خاتمی را هرگز دوست نداشت و پس از آن دشمن داشت تا امروز. گرچه هرگز حریفی چنین جوانمرد نداشته است.

بعد از هشت سال تحمل رفسنجانی و هشت سال تحمل خاتمی بالاخره زمان موعود فرارسید و در انتخاباتی مشکوک احمدی نژاد برکشیده شد و هاشمی به زیر افتاد تشفی ولایت را. جنگ با نیروهای خامنه ای هم مردم را خسته کرده بود. گفتند بگذار کسی از خودشان بیاید شاید آسوده تر شویم. بزرگترین زحمت های تاریخ انقلاب بر سر همه آوار شد.

چهار سال بعد همان مردمی که گرد خاتمی جمع شدند این بار گرد شریف پاکبازی چون میرحسین را گرفتند و جنبش نفیس سبز را که در تاریخ جنبش های مدنی و اعتراضی ایران بی نظیر است به وجود آوردند. خامنه ای با همه رسوایی احمدی نژاد را حفظ کرد. او نمی تواند هضم کند که مردم او را نمی خواهند.

دو سال بعد احمدی نژاد هم زیر فشار استخفاف ولایی برید و رابطه معجزه هزاره سوم با امام زمان قطع شد. احمدی نژاد چنان هزینه ای روی دست نظام گذاشت که خامنه ای ناچار به نرمش قهرمانانه شد و روحانی و ظریف را برای حل مشکلاتی که عزیزکرده اش درست کرده بود به کار گرفت.

در انتخابات دوره روحانی مردم سبز و اصلاحاتی با دلی چرکین شرکت کردند و خواه و ناخواه مردی را برگزیدند که به خود نزدیکتر می دیدند و از همه مهمتر رهبران اصلاحات و سبز او را تایید می کردند.

این بار وقتی چهار سال اول گذشت بحران سازان ولایی دست به کار شدند تا مانع روحانی شوند. از بی اعتبار قلمداد کردن برجام تا راه انداختن اعتراضات ۹۶ از خراسان و دامن زدن آن در سراسر کشور خواستند روحانی را مهار کنند. روحانی بیدی نبود که از این بادها بلرزد. کار را سخت گرفتند تا رسید به اعتراضات آبان ۹۸ و ساقط کردن هواپیمای اوکراینی. بعدهم کرونا رسید. کرونا بلای بزرگی بود اما در سیاست کمی محل تنفس خرید برای روحانی. و گرنه آدمخواران ولایت او را یکجا بلعیده بودند یا دست کم ظریف را به دورخ می فرستادند.

خامنه ای تنها دیوار دفاعی داخل حاکمیت و ولایت بود در مقابل روحانی و ظریف. اما در آستانه انتخابات ۱۴۰۰ روشن شد که دیگر خامنه ای همان ولی فقیه مقتدر سال ۸۸ نیست. چیزی و چیزهایی تغییر کرده است. مجمع تشخیص مصلحت اش دست دولت را بسته نگه داشت و اجازه نداد پیشنهاد پیوستن اش به نظام نظارت بر پولشویی پیش برود. شورای نگهبان اش هم با حذف لاریجانی و بی اعتنایی به درخواست جبران خامنه ای و اکنون بی اعتنایی به درخواست مکرر خود لاریجانی برای اعلام دلایل رد صلاحیت صحنه جدیدی را رقم زده است: حرکت به سوی استقلال شورای نگهبان که در واقع استقلال دولت پنهان از خامنه ای است.

حال مردمی که در مخالفت با خامنه ای و نظام فکری و سیاسی بسته و تحمیلی او اصلاحات را حمایت کردند و جنبش سبز را پدید آوردند و پشتوانه عظیم مردمی برای برجام و مذاکره با قدرتهای جهانی بودند در آستانه فصلی تازه قرار گرفته اند: از یک خامنه ای به خامنه ای های بسیار. تکثیر خامنه ای. اکنون مردم ما با کسانی باید بجنگند که دقیقا نمی دانند چه کسانی هستند. اما می دانند که از قدرت مردم بیزارند و خواستار استقلال قدرت خود از رای و نظر و اختیار مردم اند.

خامنه ای رهبر ضعیفی بود. به همین دلیل به قدرت ارعاب چسبید و نیروی امنیتی و اطلاعاتی را قوی کرد تا در حصن حصین آن از نارضایتی مردم ایران در امان بماند. اکنون قرار است خامنه ای های ضعیف دیگری به صحنه وارد شوند. اینها همه در حد رئیس قوه قضا و دست پرورده خود خامنه ای اند. به تنهایی هیچ نیستند. ناچار باید لشکری از آنها ساخت تا به کمک هم بلکه بتوانند دوران پساخامنه ای را مدیریت کنند. اما این لشکر ضعفا هم تک به تک و هم در مجموع از خود خامنه ای ناروادارتر و بسته تر و خطرناک ترند. از هم امروز باید به شکستن این لشکر اندیشید پیش از آنکه ایران را به کام ناراستی و توهمات خود فروبرند. احمدی نژاد یک غلام برکشیده بود. امروز با صد غلام برکشیده طرف هستیم. و عاقبت حکومت غلامان هیچ بهتر از دوران آخرالزمان نخواهد بود.

خامنه ای موجب دو جنبش بزرگ شده است. اصلاحات و جنبش سبز هر دو برای نه گفتن به خامنه ای بود. اگر شنید یا نشنید دیگر مهم نیست. مهم این است که خامنه ای تکثیر شده است. این بزرگترین خطر امروز و آینده نزدیک ما ست. فردا که خامنه ای نباشد فردایی که از همین دیروز شروع شده است ما با اژدهایی هفت سر و هفتاد دست روبرو خواهیم بود که در حفظ قدرت هیچ خط قرمز حقوقی و اخلاقی ندارد چنانکه در طراحی همین انتخابات و سلب اختیار جمهور و رفتار نامزدهای ولایی می بینیم. الگوی این مرحله جدید از عمر ولایت سالها ست سوریه بشار اسد بوده و در این انتخابات -همزمان با انتخابات مشابهی در سوریه- آن را بی پروا رونمایی کرده است.

این طراحی کدام دشمن است برای ایران؟