title مورد عجیب آیدین آغداشلو
خانم سارا امت علی احتمالا یکی از ستاره های روز توئیتر است به خاطر ادعایی که نسبت به آیدین آغداشلو مطرح کرد و او را به تعرض جنسی متهم ساخت. با این حال او در همان زمان – حدود ۸-۹ روز پیش- در توئیتی نوشت: «می‌دونید بخش تلخ قصه کجاست؟ این‌که در ۸ سالی که خبرنگار بودم، از سوی چندین آدم معروف و مسئول مورد آزار جنسی قرار گرفتم و شاهد بیشمار اتفاق مشابه برای دوستان زن روزنامه‌نگارم بودم. اما جرأت و حوصله ندارم از اون آدم‌ها بنویسم.» و من از همان موقع مرتب جستجو کرده ام که بدانم چرا باید یک فرد خاص در میان آنهمه آدمی که ایشان اشاره می کند انگشت نما شود؟ دلیل شخصی نمی توانست خیلی مهم باشد چون ۱۴ سال از زمان داستان گذشته است. اما آیا می توان دلیلی سیاسی پیدا کرد؟ سابقه هایی که از نظر ولایی ها درباره آغداشلو داریم – مثلا متهم شدن اش به شرکت در یک انقلاب مخملی! و همکاری اش با دفتر فرح در عهد پهلوی- زمینه می دهد اما کفایت نمی کند برای این جنجال.
چه اتفاق تازه ای افتاده است؟
من در مقامی نیستم که از صحت‌وسقم ادعای خانم امت علی حرف بزنم. وانگهی خود ایشان می گوید از این چیزها زیاد دیده. دیگران هم می گویند. بحث من سیاسی است. فرض می کنم اصلا وجود داشته چنین داستانی و برای روز مبادا نگه داشته شده بوده و امروز گوینده به نحوی از طرف ولایت تشویق شده یا تحت فشار قرار گرفته که بگوید. چرا؟
فرض من این است: ماجرای سقوط هواپیمای اوکراینی یکی از علل جعل/افشای این داستان است.
برخی دوستان احتمال میدهند ماجرا برای در سایه قرار گرفتن بحثهای تازه درباره شلیک دوم به هواپیما مطرح شد – که اخیرا مقامات ولایت به آن اذعان کردند. این احتمال ضعیف است ولی نمی شود کاملا آن را نادیده گرفت گرچه می تواند یک هدف جانبی باشد. به نظرم سوی اصلی داستان در ایران نیست. سویه اصلی در کانادا ست که محل اصلی داغداران و فعالان اجتماعی برای زنده نگهداشتن یاد این فاجعه است. اگر از خود بپرسیم چه کسی میدان‌دار تجعات ایرانیان در کانادا بوده می توانیم فرض قوی تری را مطرح کنیم: تیرگان.
تیرگان که صاحب جشنواره بزرگ و مهمی به همین نام است در خط مقدم اعتراضات بوده است. و در اولین تجمع آن حدود ۳۰۰۰ نفر برای بزرگداشت یاد قربانیان گرد آمدند.
حال کافی است کمی درباره تیرگان و آغداشلو بدانیم و مواضع تیرگان را از نظر سیاسی دنبال کنیم. مواضعی که خوشایند ولایت نیست. تلاش ولایی ها در کانادا برای کنار زدن یا بی اعتبار کردن تیرگان هم جدی است. سوابقی هم که مثلا ژیان قمیشی به خاطر اتهامات مشابه پیدا کرد به پرورش این داستان جدید کمک کرده است گرچه او از اتهامات تبرئه شد.
به عبارت اُخری، جمهوری اسلامی دارد انتقام اعتراضات به سقوط هواپیمای اوکراینی را از آغداشلو می گیرد. آغداشلو مرتبا در جشنواره تیرگان حضور داشته و همسرش یکی از مدیران فعال تیرگان است.
این موضوع بخش آخر یک داستان بلندتر است که در یک دو سال اخیر ذهن مرا مشغول می دارد. خلاصه اش این است: نشانه های روشنی وجود دارد که ولایت علاقه مند است رسانه های خارج از کشور را از تهران هدایت کند و نهادهای مستقل از ولایت در خارج کشور را بی اعتبار سازد. این ماجرا از به اصطلاح “خلجی گیت” شروع شد و آغداشلو و تیرگان یک فصل تازه از آن است.
ادعاهای آزار جنسی یکی از بهترین ابزارها برای خارج کردن رقبا از میدان سیاست و فعالیت اجتماعی است (و مهم نیست که بعدا تبرئه شوند). حتی در انتخابات آمریکا هم نقش دارد. ولایت با استفاده از آن به تضعیف جریانهای خارج از کنترل اش می پردازد. برای نمونه تیرگان مثلا این گزارش لابی ولایت را در کانادا درباره تیرگان و مدیرش ببینید که سعی دارد القا کند که او و همکارانش آلوده اند.
زمانی جمهوری اسلامی در خانه منتقدان و مخالفانش مواد مخدر و ویدئوهای مستهجن پیدا می کرد. امروز ورزیده تر شده و با روش های جهانی با مخالفان اش مبارزه می کند! در این میان هر قدر بتواند کنشگران گوناگون و رسانه های مختلف را غیرمستقیم -و به روش تعل وارونه- در جهت اهداف خود هدایت کند بُرد کرده است. حداقل چیزی که به دست می آورد این خواهد بود که اگر خودش بی اعتبار شده برای دیگران هم اعتباری باقی نگذارد. نوع تازه ای از سرکوب آلترناتیوهای احتمالی. به عبارت دیگر، جمهوری ولایی از سرکوب تشکل های داخلی به سرکوب تشکل های خارجی که در کنترل آن نیست رسیده است. هر مجمع و مجموعه ای که بتواند شاخص شود و اعتبار کسب کند خطر است خاصه در کانادا که بزرگترین اجتماع ایرانیان خارج از کشور را از نسل بعد از انقلاب دارد و پایگاهی برای افراد وابسته به ولایت است. آنجا را باید تصرف کرد. تمام قصه این است.
title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۸

۱۰ دسامبر

دو روز گذشته از نظر عصبی سخت تحت فشار بوده ام. مرگ مشکوک محمد مختاری من و همکارانم را شوکه کرد. گفتگوهای بسیار و بحث و نظر از هر سو.  با شنیدن این گونه خبرها در اینجا اولین چیزی که به نظر آدم می رسد این است که مهمترین مشکل در ایران عدم امنیت است. اما اینکه ماجرای این مرگ (قتل؟) چیست هنوز چیزی نمی دانیم.

بعد از ظهر با داریوش آشوری و باقر معین زیر باران سرانجام کافه ای پیدا می کنیم که دقایقی به گفتگو بنشینیم. آشوری از بحث زبان که به آن دلبسته است آغاز می کند و سپس به فلسفه و نگاه غربی به طبیعت می رسد. – این نگاه جزئی نگر سنجشگرانه و عینی. و می گوید که حتی این را می توان در تابلوهای نقاشی عهد رنسانس دید که چه پرکار اند و با ثبت چه جزئیاتی. و مقایسه می کند با مینیاتور ایرانی که کلی نگر است و جزئیات را حذف می کند و در رنگهای واقعی حتی مثل رنگ آسمان تصرف می کند و آن را دگرگون می سازد. اینطور می فهمم که نقاشی ایرانی تصویری است که نقاش به پیرامون خود می بخشد ولی نقاشی غربی کلاسیک تصویری است که نقاش آن را دقیقا تقلید می کند. در این به هر حال نوعی شناسایی هست و در آن نوعی اشراق. بحث به عقلانیت غربی می کشد و روشنفکران ما که در تالیفات خود از آن دورند.

من اعتقادی به این عقلانیت ندارم! درست است که باید آن را بشناسیم اما این هم هست که باید فراموش اش کنیم و به حکمت خود روی آوریم حکمت عیارانه و خسروانی خود. به نظرم ما هرگز غربی نمی شویم چون اخلاق و بنیان اخلاقی ما از گونه ای دیگر است. و عقلانیت و اخلاق هر قومی باید از یک سنخ باشد.

۱۳ دسامبر

دو روزی است خاطرات حاج سیاح را از کتابخانه مطالعات ایرانی به امانت گرفته ام. خواندن آن لذت بخش است. نثر خوب و روان و داستانوار دارد. از طنز و طیبت خالی نیست. و آینه صادقی است برای نمایاندن روحیه ایرانی صد سال پیش. که چقدر آشنا ست!

تضاد اصلی که سیاح بین جامعه خودش و جوامعی که در همسایگی می بیند و در ارمنستان بخصوص، نظم و ترتیب است و قواعد و حساب و کتاب و آراستگی. این نظم همیشه مساله ایرانی در مسافرت به فراسوی مرزهایش بوده است. فکر می کنم: چه تفاوتی وجود داشت که نه فقط غربیان بلکه ارمنی های آن زمان را از ایرانی ها منظم تر می نمود؟

حتی کتابخانه مطالعات ایرانی در سال آخر قرن بیستم در لندن هم مساله اش نظم است! چه در فن کتابداری و چه در خلق و خوی مراجعان. همین مراجعان وقتی به کتابخانه دیگری که انگلیسی است مراجعه کنند نظم معهود آن را خواه ناخواه رعایت می کنند. اما در کتابخانه ایرانی، ایرانی می شوند!

حاج سیاح از نخستین کسانی است که ایده پس ماندگی یا عقب ماندگی را بیان می کند. آورده است: بعد از سیاحت آنجا (مترو لندن) عزیمت منزل نمودیم با کمال تحسر و تحیر که چرا ما از این جنس مردم خارج ایم و پس مانده ایم؟ چه وقت ما از خواب غفلت بیدار خواهیم شد؟

و من در این فکرهایم که ایران یک نویسنده دیگرش را از دست می دهد: محمد پوینده. او که ناپدید شده بود اکنون معلوم می شود که ربوده شده بوده و به قتل رسیده است. یک جور احساس استیصال دارم. فکر می کنم پوینده قاتلانش را دیده و موقع مرگ هیچ کاری نمی توانسته بکند که باعث معرفی و رسوایی آنها شود. مظلوم مردن بد چیزی است. و خفه شدن.

۲۲ دسامبر

استفن مالوی (Stephen Mulvey) خبرنگار بی بی سی که در باکو ست گزارشی فرستاده است از جمهوری آذربایجان که در حال شکوفایی نفتی است. سرمایه گذاری های نفتی خارجی ناگهان عده کوچکی را بسیار ثروتمند کرده است. ولی بیشتر جمعیت ۷ میلیونی آذربایجان در فقر به سر می برد و خیری از این نوکیسه های نفتی نمی بیند. با خود فکر می کنم: ۷ میلیون یا ۷۰ میلیون ظاهرا فرقی نمی کند اگر کشوری جهان سومی باشد. نحوه توزیع درآمدش نحوه ایجاد مشارکت اقتصادی و سیاسی اش ظاهرا باید نامتعادل باشد. کویت شاید تنها استثنا ست (هست؟). تصویر آذربایجان نفتی از نظر اجتماعی و فرهنگی فرقی با پاکستان بدون نفت ندارد.

۲۳ دسامبر

روزنامه تایمز یک یادداشت درگذشت چاپ کرده در باره اسحاق اپریم اقتصاددان ایرانی تبار (که در ۲۴ نوامبر درگذشته است). اگر فقط عکس او را ببینی فکر نمی کنی که طرف ایرانی است. کاملا انگلیسی به نظر می آید. فکر می کنم: نسل اپریم براحتی (یا راحت تر) می توانستند با پذیرش کامل (یا نسبتا کامل) الگوهای زندگی و رفتار غربی تناقض/تفاوت فرهنگ بومی خود را با فرهنگ میزبان رفع و حل کنند. یعنی از جامه خود درآیند و به جامه غربی اندر شوند. اما امروز به این سادگی نیست. نسل امروز روشنفکران مهاجر با هویت ملی خود آشنایی و دلبستگی بیشتری دارد و برداشتن فاصله ها برایش آسان نیست. وانگهی غرب هم عوض شده است و دیگر اصراری مثل قدیم بر کنفورمیسم ندارد (دست کم نه به صورت لباس متحدالشکل). عصر مولتی کالچریسم است.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۷

۲۹ نوامبر

آهنگ جرج مایکل در برنامه پرفروش های هفته از تلویزیون پخش می شود. این همان آهنگی است که موضوع آن ملهم از رسوایی جنسی او در آمریکا ست و او همان را دستمایه کرده خودش رخت پلیس پوشیده و با شعر و داستان ویدئوکلیپ ترانه اش به این ماجرا و دستگیری اش دهن کجی کرده است. در حالی که هفته پیش او را در یک برنامه خبری نشان می دادند که برای محکومیت خود که ۸۰ ساعت خدمت شهری (کار کارگری اجباری و نظافت) بود در محل حاضر شده بود و با وجود اینکه در مصاحبه اش با خبرنگاران پس از کار اجباری به قاضی و قوانین آمریکا بد و بیراه گفت اما از انجام کار معین شده طفره نمی توانست برود.

این آزادی و آن اجبار به گردن نهادن به قانون برای من عبرت آموز است.

فکر می کنم آیا غربیان به خود وانهاده شده اند. ظاهرا چنین است. اما علم و راهنماهای بسیار کتبی و چاپی جای آن وانهادگی را پر می کند. گرچه تنهایی آدم بیشتر است. خود باید همه کار را برعهده بگیرد.

۳۰ نوامبر

بعد از ظهر در یک برنامه آموزشی هنری برای کودکان از تلویزیون، مجری برنامه ضمن آموزش چند نوع کار گرافیکی و نقاشی برای آموزش کولاژ تصویری از سر مارگارت تاچر را با سر یک میمون انتخاب کرده است. نه اینکه حالا چون دوره تاچر و تاچریسم گذشته این کار روا دانسته می شود بلکه جان میجر نخست وزیر پیشین و تونی بلر نخست وزیر فعلی مملکت هم از نیش قلم کارتونیست ها و گرافیست ها و دیگر اعضای مطبوعات و رسانه ها در امان نبوده و نیستند. کمدین های متعددی در برنامه های تلویزیون ظاهر می شوند که یکی از هنرهاشان تقلید مضحک از سیاسیون است. در این زمینه ملکه هم در امان نیست.

البته در ایران هم توفیق سابق و گل آقای کنونی با سیاسیون شوخی می کنند اما شوخی ملیح. ولی آنچه در این جا می بینی گزنده است و صریح. انگلیسی جماعت به طور غریزی انگار با هر که در قدرت قرار می گیرد چنین می کند. هیچ اتوریته و مرجعیت سیاسی و حریم را رعایت نمی کند. بالطبع ضد قدرت است و ضد سالارطلبی. اهل قدرت را به جد نمی گیرد. خلاف روحیه ایرانی که عاشق قدرت و قدرتمدار است. او را به چشمی دیگر می نگرد که از ما بهتران است. به او کرنش می کند. پرستار و پرستنده است.

۷ دسامبر

دیشب بیخواب شده بودم. فکر می کنم ذهن ام ساعت بیولوژیکی اش را اشتباه کرده بود. تازه موقع خواب فعال شده بود. موضوعات مختلفی به ذهنم می آمد. نمی توانستم خود را بخوابانم. یکی از آن موضوعها “توهم زدایی” بود. فکر می کردم این مهم است که ما بدانیم چه چیز به دست آمدنی است و چه چیز نیامدنی. این هم برای من فرد قدمی است در راه واقع بین شدن و هم برای جامعه من. سر شب مقدمه محمدرضا حکیمی را بر “سقراط خراسان” می خواندم که در باره استاد محمدتقی شریعتی است. من همیشه به قلم حکیمی و آرمانهای او و پشتکارش احترام گذاشته ام. بخصوص از تک نگاری های او در باره شیخ آقابزرگ و دیگران لذت برده و آموخته ام. اما مقدمه او را که در معرفی استاد شریعتی بود این بار نپسندیدم. به نظرم کلمات و تعبیرات گرایشی را به سمت اسطوره سازی واگو می کرد. و دیدم که این دیگر با خرد امروزین سازگار نیست. استاد شریعتی مرد بزرگی بود. من او را از نزدیک ملاقات کرده و خلق و خوی اش را دیده بودم. مردی با نجابت، آزاده، معلم به معنای خالص کلمه و پرهیزگار بود. این صفت ها صفات کوچکی نیستند و هر کسی را به آسانی بدانها نمی توان متصف کرد. پس چه نیازی که بکوشیم اوصاف را اغراق آمیز کنیم و شخص استاد شریعتی را که در فروتنی و بی ادعایی نمونه بود دسترس ناپذیر جلوه دهیم و مافوق آدمی؟ این الگو نشان دادن نیست مدحی غریب است که فاصله ممدوح را با ما که قرار است از او بسادگی بیاموزیم و بخوبی یاد کنیم از زمین تا آسمان نشان می دهد.

این علاقه ما به اسطوره سازی هیچ کمکی به فهم درست شخصیت ها و آنچه آنان را “ساخته” است نمی کند. در واقع تجزیه و تحلیل منصفانه شخصیت ها، حوادث و نشانه های فرهنگی احتمالا موثرتر و به دیده خرد نیز ارجمندتر است. تعریف و تمجید و تحسین چه گرهی از کار ما می گشاید؟ استاد شریعتی مرد تلاش بود. هر کس دیگر هم تلاش کند به مقام او خواهد رسید. این راه را نبندیم.

title جنبش سبز شناسنامه ما ست

آن که گذشته ندارد آینده ندارد. امروز ۲۳ خرداد ۹۹ است. دیروز همه جا سکوت بود. من از نیمه شب گذشته حیرت خود را در توئیتر و فیسبوک اعلام کردم که دوستان! من از بی بی سی و رادیو فردا انتظاری ندارم. اما سایت زیتون و سایت ملی-مذهبی هم؟ آیا توافقی کرده اید که درباره سالگرد ۲۲خرداد کسی چیزی ننویسد؟ من از دوستانی که در دوره جنبش سبز فعال بودند دعوت می کنم این سکوت ناهنجار را بشکنند. رهبران جنبش هنوز در زندان اند. به شهادت هزاران صفحه بحث جنبش سبز یکی از مهمترین جنبش های ایران امروز بوده و هست. هنوز بسیاری از مسائل اش زنده است. چطور می شود از ۲۲ خرداد با سکوت عبور کرد؟ مگر راه تازه ای پیدا کرده ایم که به همین سادگی راه سبز جنبش را وانهاده ایم؟ و یاد کردم از این یادداشت قدیمی که جنبش سبز مرگ ندارد: «جنبش سبز نه چریک مسلح دارد و نه ابزار ترور و انتقام و نه حزب و ایدئولوژی. حرف ساده ای دارد که لرزه به تن نظام تبعیض و سرکوب انداخته است: دیگر تحمل نمی کنیم که زندگی ما را حرام کنید. زندگی مان را پس می گیریم. این را هیچ لشکری بازداری نمی تواند کرد. سبزها جنبش خود را زندگی می کنند. این را پس از سی سال چالش روزانه با حرام کنندگان زندگی خوب آموخته اند. و تمام آموخته هایشان را اکنون به میدان آورده اند. این جنبش مرگ ندارد. چون بزرگداشت زندگی است. عین زندگی است.»

امروز دیدم شماری از دوستان نوشته اند یک دو تن مثل ابراهیم نبوی قول داده اند بنویسند و برخی هم شاکی شده اند که آقا گذشت دوره جنبش سبز! نگذشته است. چرا اینقدر به داشته ها و دستاوردهای خود بی اعتناییم؟

وقتی از جنبش سبز صحبت می کنیم به معنای تقدیس آن نیست یا به معنای بی عیب و نقص دانستن جنبش و روش و رهبران اش نیست – گرچه معتقدم بهترین راه و روش و رهبری ممکن را داشته اند و داشته ایم. اما فارغ از آن به همین نکته ساده و روشن و تجربه شده اشاره می کنیم که آن جنبش ما را به حرکت و هیجان آورده است. و تاریخ بدون هیجان ساخته نمی شود. وانگهی اگر تجربه های تاریخی خود را نشناسیم و قدر ندانیم و بازنشناسیم و دنبال نکنیم بی آینده خواهیم شد. این خطر بزرگی است که همین سالها گرفتار آن بوده ایم. بی آینده شده ایم چون می خواهیم از صفر شروع کنیم. دوباره از نو شروع کنیم. نمی شود. باید خطوط روشن گذشته را شناخت و دنبال کرد و ادامه داد.

جنبش سبز آخرین مشعل بزرگ اجتماعی ما بوده است. آن را باید گرفت و راه را ادامه داد و گرنه در تاریکی غرق می شویم. مساله این است. هر جنبشی سرمایه ای است گنجی است برای جامعه و اعضایش. امروز در آمریکا می بینید هنوز صحبت از جنبش حقوق مدنی سیاهان در دهه ۶۰ میلادی است. ما چطور می توانیم از صفر شروع کنیم؟ چرا فکر می کنیم هر چه به دست آورده ایم را باید دور بریزیم و از نو شروع کنیم؟ هر چه در دوران مصدق گفته ایم هرچه در دهه چهل و پنجاه گفته ایم هر چه در انقلاب گفته ایم هر چه در اصلاحات گفته ایم معتبر است و ارزش تداوم دارد. حتی مشروطه هنوز زنده است. چطور ممکن است از جنبشی که همه ما تجربه اش کرده ایم به این آسانی بگذریم؟ جنبشی که درست مثل انقلاب و اصلاحات نه تنها داخل کشور را به حرکت و هیجان آورد که امواج اش همه ایرانیان خارج از کشور را هم دربرگرفت. این سرمایه است. هیچ مردم خردمندی خود را از سرمایه بی بهره نمی کند. سرمایه را دور نمی ریزد. دوباره شروع می کند. دوباره سر نخ های از دست رفته را پیدا می کند و ادامه می دهد. نمی گذارد مشعل زمین افتد و اگر افتاد نمی گذارد خاموش شود و اگر شد روشن می کند و با آن راه می یابد. بی مشعل و چراغ روشن هدایت و تجربه جمعی و هیجان کجا می توان رفت و به کجا می توان رسید. هیچ جا. درست مثل وضعیت امروز و الان ما!

جنبش سبز شناسنامه ایران تحول خواه و نوگرا ست با عیاری بالا از مدنیت و فرهنگ و همزیستی و همبستگی و رهبری جمعی و مشارکت عمومی. چطور می شود همه اینها را نادیده گرفت؟

title این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطا ست

روزنامه اعتماد امروز یکشنبه ۱۱ خرداد مطلبی نسبتا بلند منتشر کرده به قلم میرفتاح سردبیر روزنامه که تقریبا یک صفحه کامل روزنامه است – در صفحه ۷. به خاطر عکس جذاب و قدیمی اش کمی در مرور روزانه ام صفحه بعدی را دیرتر کلیک کردم تا عکس را خوب ببینم. بعد توجه ام جلب شد به مطلب. متن را باز کردم که بخوانم. هر چه خواندم بر حیرت و تاسف ام بیشتر افزود! اولین واکنش ام مثل وقتی این دست چیزنویسی ها را می خوانم این بود که فکر کردم عجب سطح روشنفکری ایران نزول پیدا کرده است. از بس توی سر اهل قلم زدند و آنها را خانه نشین کردند و نشریات شان را بستند و پایگاه دشمن و رقیب و حریف دانستند و باقی را هم فراری دادند و به خیل مهاجراندگان افزودند مجالس نقد و بحث تعطیل شد و رابطه داخل و خارج هم که به سیاست روزمره و بیانیه و شعار و مصاحبه محدود شد ناچار فکر و اندیشه و بحث و استدلال افت کرد. نمونه روشن اش وضع دانشگاه و علوم انسانی است و نمونه بعدی اش همین رسانه ها و همین قلم ها و همین چیزنویسی ها.

میرفتاح مساله را طوری طرح می کند که به بن بست می رسد. این خود نشانگر روش نادرست می توانست بود اگر نویسنده تامل می فرمود. اما نه! از قرار، رساندن همه چیز به بن بست یک گرایش در چیزنویسی در ولایت است. صفحه سیاه کردن و از آسمان ریسمان بافتن به چاه بن بست رسیدن شده هنر و مثلا تجزیه تحلیل اولترا روشنفکرانه. گردشی می کنم در مطلب حضرت اش تا نشان دهم تا کجا خشتی که چیده کج رفته است.

نویسنده چیزی پیدا کرده به اسم مسائل حل نشده قدیمی و به خیال خود تبیین کرده که چرا این مسائل قدیمی حل نشده است. و چیست این مسائل؟ مثالی می زند: «بد نیست با رفیقان‌تان شوخی کنید، به تعبیر بهتر بازی کنید و بریده‌هایی از روزنامه‌های شصت، هفتاد سال پیش را بخوانید و از آنها بخواهید حدس بزنند ناقلش کیست. مثلا در آموزش و پرورش یا در حوزه مسکن خیلی از حرف‌ها و مقاله‌ها [از آن ۶۰-۷۰ سل پیش] هنوز بوی کهنگی نگرفته‌اند. همچنین در موضوع گرانی و برخوردهای سودجویانه محتکران، همین ‌که خبری یا ستونی یا صفحه‌ای در این موضوع بخوانیم درمی‌یابیم، حتی بر زبان می‌رانیم که در حقیقت شرح حال ماست آن.» – من حوصله نداشتم یای عربی را تغییر دهم که تبدیل به “مساله حل نشده” روزنامه اعتماد شده است بنابرین عیب از متن نقل شده است!

بعد از این مشاهده نیمه ناقص و اشاره ای به این که حتی آل احمد هم انگار در روزگار ما می نوشته نتایج عجیبی گرفته است: «بگذارید بی‌پروایی کنم و قصه پر غصه مشکلات و معضلات جامعه را به جای چند دهه قبل به چند قرن قبل‌تر ببرم و تصریح کنم آل‌احمد که سهل است، ما از سعدی و حافظ و عبید هم نتوانسته‌ایم فاصله بگیریم. اسمش این است که در قرن بیست و یکم و در محاصره پیشرفته‌ترین تولیدات تکنولوژیک به سر می‌بریم، رسمش اما همدرد و همدوره آن بزرگانیم و از همان چیزهایی می‌نالیم که آنها می‌نالیدند.»

بعد قصه ای می گوید از اینکه اخوان شعر سایه را با شعر مولوی اشتباه گرفته است و می افزاید: «ما ظاهرا در روزگار مدرن زندگی می‌کنیم اما کماکان درگیر مسائل ریز و درشتی هستیم که پدران ما در روزگار سنت درگیرش بودند.» و بعد فتوای زبانی می دهد که: «اگر دقت کنید درمی‌یابید که زبان امروزی ما نیز نسبت به زبان چند قرن جلوتر تغییر چندانی نکرده.» و نویسنده ما نه تنها در فارسی صاحب فتوا ست که در انگلیسی هم مفتی مفتی نظر می دهد که: «انگلیسی نسبت به تغییر و تحول گشاده‌روست، عار ندارد که دم به دم نو شود و از واژه‌ها و لغات جدید و دخیل استقبال و استفاده کند. برعکس ما که ورود لغات بیگانه را سخت می‌گیریم، انگلیسی‌زبان‌ها سهل می‌گیرند و ورود آشنا و غریبه را بر سر سفره زبان مانع نمی‌شوند.» و کار را می رساند به جایی که هر اهل کتاب جدی به آن پوزخند بزند. می فرماید: «قطعا انگلیسی‌زبان‌ها هم مثل ما گرفتار بعضی مسائل قدیمی خود هستند اما در کل سال‌هاست که شهروندان بریتانیا دیگر با معضل اتللوی مغربی روبرو نیستند … با اینکه شکسپیر با مسائل عمیق انسانی سر و کار داشت اما حقیقتا امروز در جامعه غربی کسی نمی‌تواند هم‌درد و هم‌زبان هملت باشد. سهل است هم‌درد و هم‌زبان رومئو و ژولیت هم خنده‌دار است. مگر می‌شود نسلی که موبایل و فیسبوک دارد در تمنای وصل و دلدادگی از ممانعت خانواده‌های ابله خود بهراسد؟»

کاری به سستی استدلال ها ندارم اما چیزنویس ما در یک دو بند عالم و آدم را چنان خلاصه می کند و همفکر خود می شمارد که خواننده انگشت به دهان می ماند و سپس نتیجه می گیرد که: «در این طرف عالم قصه فرق می‌کند و ما به هر دلیلی، خوب یا بد، مسائل قدیمی خود را حل نکرده‌ایم، رفع هم نکرده‌ایم، با بیشترشان دست به گریبانیم، بلکه به بیشترشان خو گرفته‌ایم. فلذا بعد از هشتصد سال کماکان می‌توانیم با پدران‌مان هم‌سخن باشیم و حرف آنها را وصف حال خود بدانیم.» و در توضیح بیشتری افاضه می کند که: «مسائل ما حل و فصل نمی‌شوند، رفع هم نمی‌شوند بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر می‌یابند و حضور پررنگ‌شان را در زندگی ‌ما تداوم می‌بخشند. اگر از قرن هفت به این طرف، مسائل ما لاینحل باقی مانده، آیا می‌شود نتیجه گرفت که من‌بعد هم آش همین آش است و کاسه همین کاسه؟»

این شیوه استدلال خود مصیبت بزرگ ما ست و متاسفانه به آقای میرفتاح هم اختصاص ندارد. استاد باطنی که در دستور و زبانشناسی استادی بی مثال است نیز گرفتار این فکر اجتماعی خودویرانگر و تحقیرکننده بود و مدعی بود و هست که چون ما می توانیم متون قدیمی خود را براحتی بخوانیم مسائل مان تغییری نکرده است و زبان مان هم عقیم می باشد! میرفتاح همین نظر را به شیوه ای خام دستانه مجددا بیان کرده است. من درباره نظر استاد باطنی پیش تر ها نقدی نوشته بودم شاید هم بیشتر از یک نقد و در همین سیبستان. اما در باره نظر میرفتاح چه می توانم گفت جز اینکه ترویج ازخودبیگانگی می کنی برادر! از قرار، بر مثال ایده خود میرفتاح، مشکل ازخودبیزاری های ما هم حل نمی شود تکرار می شود!

حقیقت آن است که آقای میرفتاح که سهل است آقای دکتر باطنی هم نمی توانند متون نثر و شعر ما را آسان و راحت بخوانند و اصلا این کارها ادب و آداب دارد و تربیت و ممارست می خواهد و زانو زدن نزد استادان فن. این حرفها را کسانی می زنند که این متون را نخوانده اند -چه عالم باشند مثل باطنی یا عامی مثل میرفتاح- و تنها خطی از شعر حافظ و سعدی و مولانا از یاد دارند و همه ادب فارسی را با همان که خوانده اند داوری می کنند. متون که سهل است یقین دارم آقای میرفتاح نثر مطبوعاتی دوره مشروطه را هم نمی تواند از رو بی غلط بخواند یا بخواند و بفهمد چه رسد به متون قدیم تر یا متنوع تر. حرف ایشان مثل آن است که کسی چون حمد و سوره خود را درست می خواند تصور کند تمام قرآن را می تواند بفهمد و تفسیر کند.

اما بحث من الان و مستقیما در موضوع زبان نیست. در موضوع “مسائل ایران” است که به زعم آقای میرفتاح ۷۰۰ بلکه ۸۰۰ سال است دست نخورده باقی مانده است! آقای عزیز، اگر از ارتباط مخاطب با متون قدیمی چنین استنباط هایی فرموده اید چرا عقب تر نمی روید؟ چرا مثلا از قرآن و اوستا یاد نمی کنید؟ آیا اینکه ما قرآن را بخوانیم و بفهمیم یعنی مسائل مان تغییری نکرده است؟ آیا اگر جاودان خرد ابن مسکویه را بخوانیم و همدلی کنیم و از آن بیاموزیم یعنی تغییر نکرده ایم؟ آیا اگر بیهقی را خواندیم و فهمیدیم – اگر فهمیدیم- یعنی مسائل سیاسی مان همچنان همان است؟ آیا خواندن ارسطو و افلاطون را هم بر همین سیاق باید داوری کنیم؟ اصلا چرا متون می خوانیم؟ شما می دانید؟ آیا دارید خواندن متون را بر مخاطب خود حرام می کنید؟ آیا واقعا مساله تراژدی را مسخره نمی کنید وقتی می گویید کسی امروز همدرد هملت نیست؟

واقعیت خیلی ساده است. شما مساله خود را درست تشخیص نداده اید و آن را به مساله هایی آمیخته اید که جواب شما را نمی دهد. اگر در زمینه توسعه و مسکن و ترافیک و مدیریت مشکل دارید جوابش از حافظ و مولانا در نمی آید. همانطور که از قرآن و حدیت هم در نمی آید. سوراخ دعا را جای دیگری باید بجویید. مسائل اخلاقی و انسانی ازلی ابدی است. چه در قرآن آمده باشد یا در مثنوی یا در اوستا و مینوی خرد و قابوسنامه و گلستان یا در جدایی فرهادی و هامون مهرجویی. یک کتاب خوب یا شعر خوب یا فیلم خوب قرار نیست جای درسها و آموزشهای ضروری را در حوزه مدیریت و سیاست بگیرد. حوزه هنر و ادب و ایمان حوزه حل مساله توسعه نیست. احتکار و گرانفروشی و فساد دولتی و کتابخوانی و نظام آموزش و بهداشت و صدها مساله چون آنها مدیریت دیگری می طلبد. مدرسه دیگری می خواهد. مهارت جداگانه ای است. چرا همه چیز را بار ادب و حکمت و فرهنگ و سنت می کنید؟

هیچ لازم نیست رطب و یابس به هم ببافیم تا بگوییم بعضی مشکلات ما در اداره جامعه مزمن شده است. مساله را باید درست تشخیص داد. در همان کشور به حرف کسی مثل دکتر رضا داوری گوش کنید که بدرستی گفته و نوشته است که آقا مسائل ما حل نمی شود چون ذهن مساله محور اساس کار نیست. ما رفع شبهه و مشکل می کنیم موقتا و کاغذ سیاه می کنیم و کار کارمندی می کنیم حتی در دانشگاه اما مساله حل نمی کنیم چون مساله طرح نمی کنیم و من می گویم طرح نمی کنیم چون سرراست اینکه بلد نیستیم. می خواهیم با رمل و اسطرلاب از قرآن و حدیت و حافظ و مولانا آن هم در حد بسیطی که می دانیم مسائل کلان جامعه و سیاست و مدیریت مان را حل کنیم. پس روضه خوانی می کنیم. آقای علم الهدی فکر می کند با روضه خوانی حل مسائل می کند شما هم فکر می کنید با کشفیات زبانی تان حل مسائل کرده اید. نکرده اید! زمانی استاد فردید می خواست با شکافتن لغات حل مسائل کند حال شما می خواهید با بحث خامدستانه ای در زبان حل مساله کنید. نمی شود. نمی شود چون این اصلا راهش نیست.

به قول دکتر داوری «در سال ده ها هزار مدرک دکتری و مهندسی می دهیم ولی نمی دانیم به صاحبان این مدارک چه نیازی داریم.» اگر تحصیلکرده و روزنامه نویس ما هم نمی تواند مساله را تشخیص دهد و مساله خود را با مسائل دیگر قاطی نکند ناشی از همین نظام مدرسه و دانشگاه است. اگر تقصیر را خودمان گردن بگیریم لازم نیست به تخریب فرهنگ و سنت قدیم بپردازیم و بر زبان فارسی طعن بزنیم تا بگوییم مسائلی داریم که حل نمی شود. جلوی پای خودتان را نگاه کنید. نظام آموزش تان را به نقد بگیرید. و گرنه مثل کسانی هستید که چون مشکل سیاست و اجتماع در این چهل سال را دیده اند به اسلام و دین طعن زده اند. حال شما نمی توانید آن کار را بکنید دیوار فرهنگ را کوتاه دیده اید و به دامن حافظ و سعدی آویخته اید. کسی که نمی تواند یقه وزیر و وکیل و سردار و رهبر و مقامات ریز و درشت را بگیرد آسان است که برود یقه حافظ و سنایی و مسعود سعد سلمان را بچسبد. اما این بزدلی است. و بزدلان طرح مساله نمی توانند کرد. زیر آوار مشکل دفن می شوند اما مساله ای را نه طرح و نه حل می توانند کرد.

هرچه می کشیم از ترسخوردگی است و میل به خودسانسوری است و زبان به کام گرفتن در گفتن حرف حق. به قول داوری «اگر وضع غیرعادی نشود به ندرت در روزنامه ای از وضع آب و غذا و تغذیه و گرسنگی و مسکن و کار و بیکاری و کسب و بازار و ترافیک و بانک و مدرسه و بیمارستان و آینده زندگی مردم حرفی به میان می‌آید.» یعنی همین مشکلاتی که آقای میرفتاح از آن دم می زند در همان روزنامه خودش هم طرح و بحث کافی نشده و نمی شود. اگر می شد و بشود راه حل هم پیدا می شد و می شود. اما شرط آن این است که کارشناسان مجرب وجود داشته باشند و به آنها مراجعه شود و محترم باشند و حرف شان شنیده شود و در ساختن افکار عمومی نقش فعال پیدا کرده باشند. تاریخ و فرهنگ و ایمان ایران و ایرانیان را به پای حل مسائلی که تشخیص نمی دهید قربانی نکنید. باز به گفته داوری «مگر کشورهایی که امکان هایشان از ما بسی کمتر بوده است، در راه توسعه وارد نشده و به قوام و همبستگی ملی نزدیک نشده‌اند؟»

اول از خودمان شروع کنیم. اول بدانیم که روزنامه برای چیست و مثلا همین روزنامه اعتماد برای چه آمده و چه کاری برای طرح و حل مسائل ایران کرده و آمار خدمت و خیانت اش چه بوده است. خود را اصلاح کنیم روزنامه و رسانه و سازمان خود را ارتقا بخشیم برای اهداف ملی و نشان دهیم که می دانیم سازمانی هستیم با نقشی اجتماعی و صاحب عاملیت در سرنوشت ملت. «سازمانی که به درستی نمی داند برای چه به وجود آمده و چه می تواند و باید بکند و چه جایگاهی دارد از عهده چه کاری می تواند برآید؟ » دست از سر فرهنگ و سنت و حافظ و زبان فارسی برداریم. اینها در جای خود و در صورت مراجعه درست گنجینه های ما به شمارند. اما مثل همان دیوان حافظ اگر بیهوده با آن فال زدیم ناسزایی بیش از آن نمی شنویم. دست از عامل فرضی ۸۰۰ ساله برداریم و به کارنامه عمل و میزان عاملیت خود بنگریم. از خود بپرسیم میرفتاح چه کرده ای تا امروز؟ روزنامه اعتماد چه می کنی؟ برای کدام مخاطب منتشر می شوی؟ چه سهمی در آگاهی بخشی برعهده گرفته ای؟ بیاموزیم و از آموختن ننگ نداشته باشیم و برای آنچه می کنیم و می نویسیم مسئولیت قبول کنیم و تن بزرگان و خادمان فرهنگ این مرز و بوم را در گور نلرزانیم.

توصیه می کنم این یادداشت خوب و تحلیل و تبیین درست عالمانه را از دکتر داوری بخوانید و بازنشر کنید و با او و امثال او سخن بگویید و جواب سوال بجویید و دست از تبیین جهان به شیوه عوامانه بردارید: چرا مشکلات بر هم انباشت می شود؟ چرا راه تحقیق و حل مساله باز نیست؟

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۶

۲۴ نوامبر

سراغ کتاب جرمی پاکسمن را از کتابخانه می گیرم: انگلیسی ها (The English). تازه درآمده است. این کتابی است که باید خواند. تعریف یکی از شاخص ترین چهره های رسانه ای بریتانیا از انگلیسی بودن می تواند مرجع باشد. پاکسمن سالها ست در تلویزیون حضور دارد. برنامه نیوزنایت (Newsnight) را در بی بی سی ۲ اجرا می کند. یکی از خصلتهای انگلیسی همین است. همین تداوم. طول مدت حضور افراد در شغل های خود و برنامه های رسانه ای نشانگر جامعه ای مستقر است. ثبات دارد. بری نورمن (Barry Norman) 24 سال است برنامه سینمایی اش را ادامه می دهد. برخی سریالها سالهای سالها ست اجرا می شوند. حتی نمایشنامه ها بدون توقف سالهای سال نمایش دارند. بینوایان مثلا. ولی این تنها نمایش از این نوع نیست. در جنبه های دیگر زندگی اجتماعی هم این طول عمر دیده می شود. مغازه هایی هست که تاریخ صدساله دارد و کم نیستند. حالا دیگر نهاد شده اند و اسم شان برابر با اعتبار است.

 فکر کردن به این چیزها مشغول کننده است بخصوص وقتی بخواهی هویت و مشخصات ایرانی را با آن بسنجی. ما ایرانی ها به چه شناخته می شویم؟ تداوم در فرهنگ و هویت ما کجا ست؟ پاکسمن از فیلم های انگلیسی می گوید که هویت این مردم را نشان می دهد. سینمای ما چقدر هویت ما را نشان می دهد؟

۲۵ نوامبر

همه هوش و حواس ام پیش جرمی پاکسمن است. اما مهری نیکنام زنگ می زند که امشب یکی دیگر از جلسات بحث در باره مسائل بین الادیان است. مهری زن بسیار بامحبت و بسیار دانشمندی است و از شخصیت های معتبر در جامعه یهودیان این دیار. خوشفکر است و باز و بی تعصب های معمول دینی. موضوعات اینچنینی خیلی برایم جذاب نیست سهل است شاید کسالت آور هم باشد. در عالم دیگری هستم. ولی به احترام او می روم. بعلاوه می داند که من به اسرائیلیات علاقه مندم. اما بعید است که چیزی در این جلسه دستگیرم شود از این باب. جلسه کوچکی است و سی چهل نفری هستند. افراد مختلفی حرف می زنند. اما برای من عجیب ترین نکته این است که یکی از سخنرانان یهودی می گوید یهودی ها اجازه ندارند قرآن بخوانند!

غربی و شرقی ندارد. پیشداوری ها همه جا هست. البته کمتر و بیشتر دارد. مسلط یا حاشیه ای دارد. اما هست. و می شود فهمید که بین سه دین یهود و مسیحیت و اسلام این رقابتها و پیشداوریها بیشتر هم باشد.

تصور من از اینکه غربیها لابد از این چیزها آزادند نادرست است. این را دارم بتدریج می شناسم. یعنی مورد به مورد کشف می کنم. نمی خواهم تصورات آموخته ام در ایران را اینجا ادامه بدهم. می خواهم هر تصور و دانشی را که داشته ام محک بزنم.

یکی از بارزترین چیزهایی که تصورات اولیه آدم را به هم می زند گدایان لندن اند! آدم فکر نمی کند در این شهر گدا باشد. چرا فکر نمی کند؟ و نمی کنیم؟ اما هست! خیلی هم هست. یکجور فرهنگ نوانخانه ای در طبقات زیرین جامعه نفس می کشد. البته گدایان لندن با گدایان تهران فرق دارند. برخی شان خیلی مودب اند. کلیشه ای البته. ولی گدا گدا ست. و وقتی هم کارتون خواب می شود که دیگر مهم نیست کجا ست و کجایی است.

اما چیزهای دیگری هم هست که تصورات ات را تقویت کند. مثل کتاب خواندن مردم در مترو. آقای کیانوش می گوید ادبیات نیست اینها که این جماعت می خوانند. بعد می گوید داستان دو جور است یا ادبیات است یا سرگرمی. و اینها سرگرمی می خوانند. رمانهای پلیسی و جنایی و عشقی. در کتابفروشی ها هم قفسه های پرکتاب و پرخواننده و پرفروش همین ها ست: تبهکاری (crime)، پلیسی و ماجراجویی (thriller) و چندین نوع از این دست و موضوعات طرفدار زیاد دارد. گرچه گاه کتاب رمان خوب و هنری و ادبی هم پرفروش می شود.

یک چیز دیگر که متفاوت است و توجه را جلب می کند سالمندی و سالمندان است. در خیابانهای فرعی و پر و پیچ و خم که مینی بوس های محلی تردد می کنند، مینی بوس در ایستگاه می ایستد و با حوصله اجازه می دهد پیرمرد یا پیرزنی سوار شود و برود روی صندلی بنشیند و بعد حرکت می کند. طوری که حرکت مینی بوس مزاحمتی برای آن سالمند ایجاد نکند یا نقش زمین نشود. نوعی احترام نهادینه شده وجود دارد. سالمندان بسیارند. جامعه ای است که همه چیزش عمر طولانی دارد. و البته آدمهایش.

خانه های سالمندان هم هست گرچه من داخل آنها را ندیده ام ولی مجموعه های خاصی در هر محله پیدا می شود و در محله ما هم. سالمندی و تنها زندگی کردن چیز متعارفی است. قواعد خودش را هم دارد. ولی در مقایسه با آن زنجموره های صدا و سیمای وطنی که چرا پدر و مادرهایتان را به خانه سالمندان می گذارید، از این خبرها اینسوی آب نیست. سالمندی امر پذیرفته شده ای است. حمایت هم دارد. زندگی های جمع و جور فرزندان هم اجازه نمی دهد که پدر یا مادر سالمند با آنها زندگی کند.

همه اینها چیزهایی است که محافظه کاری انگلیسی را یک معنای عمیق فرهنگی می دهد. زندگی آرام است. ادامه دار است. نوعی تسلیم در آن هست. استقرار دارد. عجله ندارد. قاعده مند است.

title طباطبایی و ملکیان؛ ایرانیان و یونانیان

از خواب برخاسته ام. در انتهای خواب داستانی می گذشت که درست به یادم نمی آید اما در پایان داستان کسی ایستاده در میانه راه گفت صبر کن تا دیگران هم برسند. در همان خواب و بیداری فکر کردم صورت درست این خطاب این است: صبر کنیم تا دیگران هم برسند.

خواب مفاهیم
از خواب برخاسته باشم انگار. مفاهیم اغلب اوقات به خواب می روند. ما به آنها اندیشیده باشیم هم فراموششان می کنیم. بعد دوباره به آنها می رسیم. این خواب مفاهیم است در ما یا خواب ما در بستر مفاهیم هر چه هست ما به اندیشه هامان مدام بازمی گردیم مثل بازگشت به یک اسطوره ازلی تا بار دیگر آنها را کشف کنیم. زندگی با مفاهیم گویی همیشه از راه کشف و بازکشف ممکن می شود. من بارها به مفهوم صبر کردن برای رسیدن دیگران فکر کرده ام.

انقلاب همچون مکث تاریخی
انقلاب اسلامی مکثی بود در تاریخ معاصر ما تا دیگران هم برسند. دیگرانی که از دنیای مدرن و ابزارهاش و مدیریت اش و مفاهیم و ضرورتهاش چیزی نمی دانستند. بسیاری را انقلاب وارد دنیای مدرن کرد. انقلاب می خواست آنها که رسیده اند یا در راه اند و آنها که از دنبال می آیند یا نمی آیند به هم برسند.

آنها که در راه بودند یا رسیده بودند بسیار ضرر کردند و آسیبهای بزرگ دیدند. اما آنچه از این آسیب بدست آمد گسترده شدن ایده راه و رفتن و پیشرفت بود. به یاد آوردن گروههای فراموش شده بود. آموزش دیدن و گاه درخشیدن کسانی بود که بدون انقلاب بعید بود تا یکی دو نسل بعدشان هم بتوانند از آموزش و درخشش بهره بگیرند.

من با انقلاب زندگی کرده ام و برخلاف گروههایی که از آن رو برگرداندند هرگز گوهری که در آن بود از نظرم غایب نشد. نسل ما با انقلاب بزرگترین کار اجتماعی خود را به ثمر رساند. انقلاب کودک ما بود عشق ما بود و طبیعی است که نمی توانستیم به آسانی از آن روبگردانیم. گوهر انقلاب شکستن کاست اجتماعی طبقه متوسط و پیشرو ایران بود و وارد کردن انبوه کارنادیدگان به صحنه اجتماع. سیب انقلاب به دلیل همین کارنادیدگی از آسیب دور نبود اما با طبقه کوچک متوسط هم نمی شد بار جامعه را برد. ما به سطحی از همدلی و یگانگی نیاز داشتیم تا فاصله ها را برداریم و سخن یکدیگر را فهم کنیم. من مدعی ام که امروز میزان تفاهم ما و توزیع امکانات بوده و نبوده ما در سطح ملی بیشتر شده است. شقاقی اگر هست با دولت است. دولتی که انقلاب را مصادره کرده است. انقلاب یک امر دایمی است. دولت می خواهد آن را در صورتهای معینی کلیشه کند.

مدرنیته در برداشتن فاصله هاست
زمانی روشنفکران بزرگی در میان ما مانند شریعتی از جدایی روشنفکران و مردم سخن می گفتند و راست می گفتند. آنها کوشیدند به مردم نزدیک شوند و فاصله را بردارند. نتیجه انقلاب بود. انقلاب برای برداشتن فاصله ها بود. این مدرن ترین و انسانی ترین ایده مرکزی انقلاب، گوهری است که هنوز و تا سالها باید راهنمای ما باشد. شاید اصلا این تنها ایده ای است که بشر در دوران مدرنیته به آن نیاز دارد. در غرب هم همین ایده است که مداوما گسترش می یابد. جنبش های اجتماعی غرب و مسیری که در فرهنگ و اقتصاد و باز کردن دایره سیاست و امکانات و مدیریت به روی طبقات و گروههای مختلف نژادی و عقیدتی و جنسیتی می پیماید در بنیان همین است.

بحثی اگر هست در شیوه راه بردن این ایده است. تامل در دلایل شکست شوروی که همین ایده همگانی ساختن را پیش می برد می تواند راهگشای نقد باشد. و البته تامل در دستاوردها و شکست های دولت انقلاب خود ما. اما نفی ایده یا غافل شدن از آن و پرداختن به حواشی راهی به جایی نمی برد.

آنچه ملکیان آشکار کرد
دایره سخن را تنگ تر کنم تا صرفا به گفتگوی تئوریک نپرداخته باشم. در واقع همه اینها را گفتم برای اینکه بگویم ماجرای سخنان مصطفی ملکیان و واکنش های عمومی به آن به من نشان داد که چه ناهمسانی های عظیمی در سطح دانش ما از تاریخ ایران وجود دارد و چه خلل های هولناکی در آموزش ما در این زمینه خطیر هست.

در میان ما هسته های درخشان فکر و کار و تلاش فرهنگی کم نیستند. اما مساله این است که بسیاری از افراد و هسته های فکری عمدتا به فکر ارتقای مطالعاتی و فرهنگی خودند تا به فکر انتقال آن به سطوح عمومی تر جامعه. درست بگویم مساله این است که افراد متفکر ما غرق در مطالعاتی هستند که اگر چه ارزش آکادمیک یا روشنفکرانه دارد اما از عرصه عمومی فارغ است. عرصه عمومی در کم دانشی و آموزش های یکسویه و افواهی تنها به سطح نازلی از دانش بسنده می کند و عرصه نخبگان ما از غم خوردن برای آن دامن فراهم می کشد.

توازن از دست رفته
نتیجه چنین وضعیتی فاصله افتادن های مکرر و بیشتر و دور شدن اندیشمندان از بدنه جامعه است. حال آنکه دانشی که در انزوا بماند هرگز به فرهنگ تبدیل نمی شود. مولف خردمند “شکند گمانیک ویچار” قرنها پیش متکی به اندیشه ایران باستان گفته بود: آنکه از دانش اندک خود به دیگران بهره برساند بهتر از آن است که بسیار می داند اما مردمان از دانش او بهره نمی برند. اگر در جامعه ای این توازن به هم بخورد آن جامعه روی سعادت نخواهد دید هر قدر هم که نخبگان درجه اول و کوشا داشته باشد.

این گفته شریعتی هم همیشه در گوشم هست که می گفت اگر جامعه من یک جامعه متعادل بود من به جای سخنرانی در باب مسائل مورد نیاز عموم می رفتم و بی دغدغه فلسفه می خواندم و هنر. توجه شریعتی به مساله نیاز عمومی یک توجه مسئولانه است که تا مدتها هنوز باید نصب العین ما باشد. او در تعیین مسیر مطالعاتی خود به عنوان یک فرد نخبه نمی توانست به نیاز جامعه بی اعتنا باشد. نخبگانی که در هزار نکته باریک می پیچند اما از اندیشه به مهمترین مسائل روز جامعه خود غافل می مانند سرمایه هایی هستند که انگار زیر خاک دفن شده باشند. هدایت زمانی وضع روشنفکران را به کنده کنار آتش مانند کرده بود که نه سالم می مانند و نه به افروخته شدن آتش کمکی می کنند. این دایره باطل را باید به خط تبدیل کرد.

چه باید کرد؟ سوالی همیشگی
چه باید کرد؟ من در وضع کنونی ایران تنها می توانم برای کسانی ارزش اجتماعی قائل باشم که به انتقال مسئولانه دانش خود می اندیشند. در وضعی که مدرسه و دبیرستان و دانشگاه از نفس افتاده است و گرفتار آموزش های یکجانبه رسمی است باید گروهها و نویسندگان و ناشران و افرادی باشند که مدرسه واقعی را در فضای اجتماعی بازسازی کنند. نمونه روشن و سخت قابل احترام چنین هسته های فکری کاری است که توران میرهادی و همکاران اش مثل زهره قائینی در شورای کتاب کودک می کنند. انتشار هفت جلد دانشنامه ادب کودک کار عظیمی است که آنها بی سر و صدا کرده اند تا کودکان ما را از فقر شناخت هویت ملی خود برهانند. کارهای مشابه شماری از ناشران مانند طرح نو برای معرفی چهره های ماندگار تاریخ فرهنگ ایران به جوانان از نمونه های دیگر است.

پل زدن میان نخبه گرایی و مردم گرایی
اما در انبوه نیازهای ما این نوع فعالیت ها مانند جزیره های پراکنده و کم تاثیر اند و هنوز به یک جریان اجتماعی تبدیل نشده اند و روز به روز فقر آگاهی عمومی بیشتر و بیشتر گسترش می یابد. برای پرهیز از عمیق شدن این شکاف هولناک راهی نیست مگر آنکه به تولید آثار و گفتارهایی برای عموم توجه شود. نخبگان ما باید کمی قدم آهسته کنند و از هر آنچه برای آکادمی تهیه می کنند نمونه ساده شده ای هم برای جوانترها تدارک ببینند. این ممکن است به نظر آنها کار مهمی نیاید چون از پیچیدگیهایی که ایشان را راضی می کند برخوردار نیست اما به گسترش ایده های نو و دانش های تاریخی و هویت ساز کمک می کند و در دراز مدت زمینه را برای فهم آنچه آنها می گویند و می خواهند فراهم می سازد.

رفتن و پیش رفتن بسیار وسوسه کننده است اما اگر نگاهی به پشت سر بیندازند خواهند دید که از جماعت و جامعه فاصله بعیدی گرفته اند که دیگر کسی صدای آنها را نمی شنود. این است که دانش های ناب در لابلای اوراق تحقیقات ارزشمند خاک می خورد و نویسندگان خود را افسرده می سازد. راه برون-رفت از این افسردگی پیوستن به جماعت است. کمی قدم آهسته کردن است تا دیگران هم برسند. حتی برگشتن است و کمک کردن به همه آنهایی که در پیچ و خم این راه و آن راه وامانده اند و آنها را به راه انداختن است. تبدیل کردن بی اعتنایی و بلکه تحقیر هر آنچه مردمی است و مردم پسند به فرهنگ کار برای بالا بردن سطح دانش مردم است. فرهنگ ما باید بین نخبه گرایی تاریخی خود و نیاز حیاتی امروزش به مردم گرایی پل بزند و گرنه نجات نخواهد یافت.

بر سر شاخ نشستن و بن بریدن
البته من می دانم که نتیجه یک نسل ستیز با ایران و ایرانیت و حس ملی جز همین دست آرا که ملکیان بیان کرده است نیست ولی باز هم نمی توانم احساس تاسف نکنم. فکر می کنم آرایی از این دست بر سر شاخ نشستن و بن بریدن است. اینهمه استدلال های عجیب و غریب برای اثبات اینکه ایرانی در کار نیست و ایرانیتی وجود ندارد در بن خود ضد استدلال و ضد اندیشه است. هیچکس چنین به ریشه خود تیشه نزده است که ما می زنیم. یحسبون انهم یحسنون صنعا. کسی که خود را ایرانی بداند و مهر ایران نداشته باشد اندیشه ورز کدام جغرافیاست؟ به نظرم تنها چنین کسانی اند که فکر می کنند با پیراستن اندیشه از اقتضائات بومی خود آن را جهانی می کنند یا به خصایل جهانی و جهانشمول آن می رسند. غافل از اینکه اندیشه جهانی محض در علوم انسانی و اجتماعی غیرممکن است. در آنچه به زندگی آدمی و جامعه او پیوند دارد همه چیز انضمامی است. همه چیز نخست بومی است و تنها با حفظ احتیاط می تواند ابعاد و انطباق جهانی پیدا کند / داشته باشد.

یونان محوری
من اگر مجال باشد و خواننده ای داشته باشد گفته های این استاد نادیده ایران ستیز را یک به یک بررسی می کنم اما حالیا ضروری ترین چیزی که در گفتار ایشان می یابم نقد می کنم که مصیبت بزرگ است و آن یونان محوری است. ایشان هنوز در نیمه اول قرن بیستم زندگی می کنند که یونان کعبه اندیشه غربی – و دانشوران مقلد آن در جهان سوم – بود و همه چیز و حتی تاریخ عالم و تمدن از یونان آغاز می شد. دنیایی که همه چیز را در کنفورمیسم استالینی یا موسولینی می خواست و علم و عالم اش – از غربی و غرب زده- استعمارزده بود. جهان زوال یافته ای که تمدن غرب مغرور فتوحات خود بود و دیگر تمدن ها و ملل را به چیزی نمی شمرد.

اما اکنون از آن دوران دهه ها گذشته است. جهان غرب فروتن شده است و دیگر همه چیز از یونان آغاز نمی شود. اما استاد ما هنوز می گوید: ” ما صد ورق نوشته نداریم که با فرهنگ یونان قابل مقایسه باشد حتی پنج ورق نیز نداریم … .” گیرم ایران در مقابل یونان ۵ ورق هم نداشت. هند چه؟ چین چطور؟ مصر چگونه؟ هیچکدام از این تمدنها که ارسطو ندارند در مقابل یونان محوری استاد ملکیان به چیزی می ارزند؟

یونان خفته است
اما این یونان درخشانی که استاد به آن باور دارند و می نازند چرا در هیچکدام از جنبش های متعدد عصر نو نقش نداشته است؟ یونان حتی در همان دوران طلایی خود آثاری به وجود آورده و سپس چون اخگری که بدرخشد و خاموش شود درخشیده و بزودی خاموش شده است. استاد ما برای این رستاخیز کوتاه مدت تمدن یونانی چه جوابی دارند؟

یونان و حکمت شرقیان
من ارسطو را حالیا کنار می گذارم و او را یونانی ترین اندیشمند یونان می گیرم. اما سقراط چیست جز یک حکیم شرقی که به زبان یونانی حرف می زند؟ افلاطون کیست که اینهمه آرای او با آرای ایرانیان و حکمای ایران نزدیک است؟ مُثُل افلاطونی که بنیاد فلسفه او را می سازد از کجا آمده است که اینهمه در میان حکمای ما اقبال یافته است؟ چرا اندیشه یونانی در میان حکمای عهد ساسانی اقبال داشت؟ چرا افلاطون خود را وامدار اندیشه زرتشت می دید؟ چرا حکمای یونان از طالس و ذیمقراطیس و فیثاغورس و سولون و لوسیپوس و افلاطون و گزنفون به شرق سفر می کردند و در ایران و بابل و مصر اقامت داشتند؟

در جهانی که یونان، یونان بود منبع حکمت کجا بود جز ایران و هند و مصر؟ آیا حکمای یونان هیچ وامی به اندیشه های این تمدن های بزرگ نداشتند؟ آیا می توان تصور کرد که مردمی چون ایرانیان نخستین حکومت جهانی را بنیاد گذاشته باشند اما بر یونان هیچ تاثیری نگذاشته باشند؟

یونان را ایران و اسلام حفظ کرد
و این اوراقی که استاد به رخ شاگردان خود می کشد از حکمت یونان چگونه حفظ شد؟ آیا اگر ایرانیان و سریانیان دست به کار ترجمه حکمت یونان نمی شدند امروز چیزی از آن حکمت باقی مانده بود که به رخ ما کشیده شود؟ این یک امر مسلم تاریخی است که میراث یونان را ایران و اسلام حفظ کردند. یونان را بیت الحکمه ساسانی و خلفای عباسی حفظ کرد نه خود یونان.

حکمت یونانیان را تو مخوان
اما این همه داستان نیست. از همان قرون آغازین اسلامی اهل دین حکمت یونان را خوار می داشتند. ادب فارسی پر است از مذمت حکمت یونانیان و ترجیح حکمت قرآنیان. چگونه است که امروز اهل دین و حکمت دینی طرفدار حکمت یونان شده اند و حکمت قرآن را فراموش کرده اند؟ و حکمت قرآن چیست اگر حکمت شرقی نیست؟ و قرآن در اساس چه فرق با متون مقدسی دارد که قرنها در هند و چین و ایران و مصر مایه الهام و راهنمای عمل و زندگی بوده است؟ استاد ما از کدام موضع مصلحانه و عقلانی حرکت می کنند که همه این تمدن ها را خوار می دارند تا یونان را بزرگ دارند؟ و این یونانی که ایشان همه عالم را به کرشمه ای از آن می فروشند همان نیست که حکمای معاصر “مکتب تفکیک” از شیخ مجتبی قزوینی تا محمدرضا حکیمی چنان قدرتمندانه با آن به ستیز بر می خیزند و می خواهند اندیشه و حکمت قرآنی را از آلایش یونانی پاک کنند؟

تاریخ از روی منابع دست دوم
من از سخنان ایشان ناچار به این نتیجه می رسم که ایشان یا تاریخ نخوانده اند و یا با پیشداوری های بسیار خوانده اند یا از روی منابع دست دومی خوانده اند که در میان اهل حوزه رایج است. اما حتی اگر جرجی زیدان و گوستاولوبون و ویل دورانت را هم خوب بخوانیم علی القاعده نباید به چنین یکجانبه نگری های هولناکی برسیم.

ایشان می گوید: “انصافاً شما از آن چیزی که در قلمروی ایران می بینید، غیر از تعدادی بنا که آنها را نیز همه مورخان گفته اند که رومی ها برای ما ساخته اند مانند تخت جمشید که مورخان گفته اند هخامنشیان تعدادی مهندسان و معماران رومی را آوردند و برای ما اینها را ساختند- اگر اینها را بگذارید- کنار شما یک اثر فلسفی به من نشان بدهید. یک اثر دینی بلند به من نشان بدهید. یک اثر هنری و یا عرفانی نشان بدهید.” بجز آنکه این شیوه بیان، مصداق کاملی از منطق تقلیل است، شناخت استاد ما از تاریخ همین است که رومی ها را که اصلا در عهد هخامنشی وجود نداشته اند وارد ساختن تخت جمشید کند. ایشان نه تنها فلسفه را که معادل ایرانی اش همان حکمت کیخسروی و مغانی و خرد جاویدان ایران باشد به چیزی نمی گیرد، هفت هزار سال هنر ایران را هم قابل ذکر نمی داند. ایشان لابد عرفان جهان گستر میترایی و زندآگاهی و گنوسی و مانوی را هم قابل چشمپوشی می داند. چنانکه تمام کتاب عظیم اوستا و دینکرد را تحفه ای در متون دینی نمی شمارد. اما برای فلسفی ترین مساله اندیشه دینی ایران چه جوابی دارد: ایرانیان نخستین مردم در شرق اند که خداوند را به وحدانیت و تجرید شناختند و او را به صورت بت درنیاوردند. آیا مردمی که به اندیشه تجریدی می رسند از حکمت تهی بوده اند؟

ایران در اسلام
استاد ما به این ترتیب ناگزیر معتقد است که ایرانیان تمام هنر و دین و حکمت و ادب و خرد خود را یکباره پس از اسلام پیدا کرده اند. اما واقعا چنین حکمی رواست؟ آیا درخشش اخگر یونان حساب است اما درخشش و کوشش و بقای ایران در طی چند هزاره حساب نیست؟ آیا ایرانیان بدون داشتن پشتوانه ای از فرهنگی عالی می توانستند مشارکتی عظیم در اسلام و گستردن آن داشته باشند؟ آیا ایشان سهم ایران در رشد تمدن اسلامی را هم منکرند؟ آیا منکرند که زبان فارسی زبان دوم عالم اسلام بود؟ چرا عربی دیگر زبانهای همین عالم را در خود هضم کرد اما فارسی در کنار آن زنده ماند؟

مرز ایران کجاست؟
فارسی -استاد عزیز!- مرز ایران است. ایران هم ایران فرهنگی است نه مرز سیاسی. شما بخارا را چون ۷۰ سال پیش در شوروی پیشین واقع شد از ایران جدا می کنید اما تاریخ هزار سال زبان فارسی است که بخارا و سمرقند و هرات و کابل و دهلی و کاشغر و بغداد و قاهره – آری حتی قاهره – را در مرزهای ایران قرار می دهد. این مرز مرز منیت و ناسیونالیسم و شوونیسم و تفاخرهای پوچ نیست، مرزهای غنی فرهنگی است که تاریخ خود را با بده بستان های بسیار ساخته است و روزگاری با یونان هم آویخته و آمیخته است اما چراغش فرونمرده و همچنان زنده است. بحث های ما نیز نشان همین سرزندگی است و گرنه دیری بود ما نیز چون یونانیان خفته بودیم. یونان را احترام می کنید کار شماست حرمت ایران را فرونگذارید.

*این مطلب بازنشر یادداشتی است از سپتامبر ۲۰۰۵ با عنوان صبر کنیم دیگران هم برسند که این روزها به خاطر ادامه دعوای طباطبایی با ملکیان و نیز با اضافه شدن ناصر فکوهی بازنشر می شود.

پس نوشت: این مطلب به هر دلیلی نشرناشده باقی مانده بود تا امشب که از سواد به بیاض آمد. مروری هم هست بر آنچه زمانی در وبلاگ ها نوشته می شد و امروز معلوم نیست کجا نوشته می شود!

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۵

یکشنبه ۲۲ نوامبر

روز تعطیل و بی خبری است. ولی مثل همه روزهایی که آرام به نظر می رسند و ناگهان اتفاقی می افتد خبری سخت غیرمنتظره می رسد: داریوش فروهر و همسرش در تهران به قتل رسیده اند! درحالت عادی نیستم. شوکه شده ام. دفتر حزب ملت ایران در آن سالهای دانشجویی فقط یک خیابان با خوابگاه ایرانشهر فاصله داشت. سالهای پرشور آغاز انقلاب بود. مسعود دوست نزدیک من جزو بچه های حزب بود و من برای دیدن او گاهی به اتاقی که در ساختمان حزب داشت می رفتم. به نظرم می آمد اعضای حزب تفاوت زیادی با تیپ انقلابی روز دارند. آراسته و شسته رفته و از طبقه متوسط شهری و احتمالا مرفه. جوانترها که بیشتر از خانواده اعضای قدیمی تر بودند و نسل دوم حزب، سودای مذهبی و مدینه فاضله اسلامی نداشتند. دنبال تغییر جهان نبودند. عقایدی داشتند و تشکلی برای آنکه حرف خود را با صدای رساتری بزنند. ولی صدای آنها در بین صدای انقلابیون از مذهبی و چپ کمتر شنیده می شد. گرایش عمده جامعه به جاهای دیگر بود.

در سالهای بعد دیگر فروهر را که یکی دوباری در نشست های حزب ملت دیده بودم ندیدم ولی اسم او را کمابیش می شنیدم. حزب ملت ایران وقتی مسعود از آن جدا شد برای من هم به خاطره تبدیل شد. خاطره ای که سمفونی پنجم بتهوون شاخصه اش بود و پرستو. سمفونی را مثل خیلی موسیقی های دیگر در اتاق مسعود می شنیدیم که عاشق موسیقی بود بیشتر از من. و پرستو که همیشه با چهره ای خندان می آمد و صمیمیتی در رفتار و گفتار داشت.

حالا خبر مرگ پدر و مادر پرستو می رسد. خاطراتم آشوب می شود. مادر را ندیده بودم اما پدر را چرا. فکر می کنم در سن هفتادسالگی به قتل رسیدن چقدر پایان ناامیدکننده ای است. و قتل به همراه همسر دردناک و غیرقابل تصور.

یاد دکتر تفضلی نازنین می افتم که دو سال پیش یا کمترک جسدش در خیابان کنار اتومبیل اش پیدا شد. هیچ معلوم نشد که چه بر سر تفضلی آمد. گاهی با خود گفته ام چرا پلیس هیچ گزارشی از پیگیریهای خود منتشر نکرد؟ مردی به آن بزرگی را نمی شد در لابلای خبرهای صفحه حوادث فراموش کرد. در باره نوه دکتر مصدق که در تهران چند ماه پیشترک به قتل رسید نتیجه تحقیقات چه بود؟ شاید من بی خبرم و کسی جایی چیزی گفته است. می ترسم قتل فروهرها هم بی سرانجام بماند. آنها که رفته اند ولی جامعه و پلیس باید به وظایف خود عمل کند و نگذارد خون شهروندان به زمین ریخته شود و عاملان آسوده بمانند. این کمترین کاری است که باید کرد.

پرستو را پیدا می کنم. در آن حال بد که دارد هیچ چیزی از یک خاطره دور مشترک به یادش نمی آید. اما من نمی توانم بگویم خانم فروهر. می گویم پرستو جان. و او بین بغض و گریه حرف می زند. استودیو می روم. مجری ام. وقت خواندن سرخط خبرهای برنامه آشکارا صدایم می لرزد و متاثر است. سعی می کنم بر خود غلبه کنم. اما یکبار دیگر وقتی لید مصاحبه با پرستو را می خوانم صدایم عزادار است.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن -۴

شنبه ۱۴ نوامبر

به مناسبت پنجاه سالگی پرنس چارلز ولیعهد انگلستان (که پرنس ویلز خوانده می شود) جشنی برپا ست و تلویزیون کانال ۳ (آی.تی.وی) نشان می دهد. شخصیت چارلز و نحوه برگزاری جشن و کمدین های انگلیسی که ظاهرا جزء لایتجزای هر جشنی اند جالب است. انگلیسی ها خیلی به آنچه حس شوخ طبعی خود می نامند (sense of humer) می نازند. احتمالا شوخ طبعی ایرانی را نمی شناسند! برای من از همه جالبتر پاواروتتی است که آهنگ مشهور تولدت مبارک (happy birth day to you) را با همان مضمون و آهنگ اما به زبان ایتالیایی می خواند. – از راه دور پیامی برای چارلز فرستاده که پخش می کنند. شاید هم این تنها قسمتی است که من ایرانی مهاجر با آن ارتباط برقرار می کنم! اما این قسمت اش هم برایم جالب است که از میان خواننده های بسیاری که در مجلس می خوانند یکی می خواند:

We all love madness cos we understand we’ll fade away

به رابطه دیوانگی و مرگ فکر می کنم. فرصت دیوانگی تنگ است! و رابطه دیوانگی و جاودانگی. تا دیوانه نشوی از مرگ رهیدن ممکن نیست. جاودانه شدن هم.

بعد به این منتقل می شوم که ما بیخود می گوییم که موسیقی غربی فقط جیغ بنفش است. حرف حساب هم دارد و مثل همه جنبه های دیگر غرب از ابعاد مختلف فرهنگ حکایت می کند و همه گروههای اجتماعی جوان بخصوص با طرز فکرهای مختلف در آن راه دارند.

ساعتی بعد کانال ۲ یا بی بی سی ۲ فیلم بلند مستندی پخش می کند در باره گروگان گرفتن آمریکایی ها در تهران در سال ۱۹۷۹/ آبان ۱۳۵۸. فیلمی که در آن عبدی و اصغرزاده و خوئینی ها و و ابتکار و بنی صدر در کنار بسیاری دیگر از آن روزها صحبت می کنند. با خود فکر می کنم ما هیچگاه نخواهیم دانست که چقدر آمریکایی ها در آن سالها به شکلی ملی بازگشت گروگانها را آرزو می کردند. تصویر آن روبان های زردی که به درخت ها می بستند به یادم خواهد ماند.

به کدام طرف باید حق داد؟ آن سالها را به یاد می آورم و اینکه آمریکا به ایران صدمات بسیار رساند و همزمان به این فکر می کنم که ما خود در موقع گروگان گرفته شدن دیپلمات های ایرانی در مزار شریف به دست طالبان چه حالی داشتیم. یکی از گروگانها می گوید ما وسیله شدیم تا آمریکا دوباره هویت آمریکایی خود را بازیابد.

نوامبر – یکی از روزها (یادداشت نشده)

هر روز باید از مترو استفاده کنم. نام ایستگاههای مترو یا قطار زیرزمینی یا به کوتاهی “زیرزمینی” (underground) از اولین چیزهایی است که طبعا می شنوی و برایت مکرر می شود – می شنوی چون مدام قبل از هر ایستگاه نام آن اعلام می شود. یکی از خاطرات به یاد ماندنی من عبور متروی قرمز یا خط مرکزی (central line) از ایستگاههای میانه شهر است. وقتی در آن چند ماه اول در بومن هاوس (Beaumont House) در نزدیکی هایدپارک زندگی می کردم که خوابگاه موقت همکاران تازه بی بی سی بود.

در این رفت و آمدها به این فکر می کنم که این نام ها چقدر ایرانی است! در واقع منطق نامگذاری خیلی شبیه است. این شده است برایم سرگرمی که روابط را پیدا کنم و اسامی مشابه را. نتیجه بعد از چند وقت فکر و یادداشت و تاملات عمیقه این است:

گرین پارک – پارک سبز مثل پارک ملت

پیکادلی سیرکس – میدان پیکادلی مثل میدان ولی عصر

کاون گاردن – باغ کاون که قبلا سبزی فروشی و بساط بازار میوه بوده مثل سبزه میدان

راسل اسکوئر – میدان برتراند راسل مثل خیابان میرداماد و ملاصدرا

آرسنال – یعنی زرادخانه اسم اش را از کارخانه اسلحه سازی گرفته مثل ضرابخانه

آرنوس گرو – چقدر فکر کردم این گرو (grove) چه می شود. می شود آبادی. آرنولدآباد. ما هم که زیاد داریم: سلطنت آباد، ملک آباد در مشهد. یا جمشیدیه و صادقیه.  مثل اینکه بگوییم آرنولدیه!

ساوت گیت – یعنی دروازه جنوبی. این هم که فراوان داریم. مثل دروازه شمیران و دروازه دولت. منتها جهات برای ما جور دیگری بوده است: پایین خیابان یعنی خیابانی که طرف پای حضرت است. در مشهد. بالا خیابان. اینجا هم دارند: های استریت. همان بالاخیابان است.

اوک وود – به معنای پارک بلوط. مثل پارک جنگلی.

اکتون تاون – یعنی شهرک اکتون. این هم فراوان است: شهرک اکباتان و شهرک غرب و شهرک ژاندارمری

نایتز بریج – یعنی پل شوالیه ها. مثل میدان حر و خیابان پاسداران و فدائیان اسلام. پل سیدخندان (منهای رودخانه اش!)

title روز سیاه روزنامه نگاری ایرانی

امروز ۱۸ اسفند است. سال پیش در چنین روزی یکی از بزرگترین عملیات های روانی علیه رسانه های فارسی و مخاطبان آنها رقم خورد. روزنامه اعتماد در تیتر اصلی خود به مرجان شیخ الاسلامی اتهام سنگینی وارد کرد و به خاطر اینکه او همسر مهدی خلجی بود به آن نام خلجی گیت داد و اینطور وانمود کرد که گویا خانم شیخ الاسلامی مبالغی میلیاردی اختلاس کرده و با مهدی خلجی شریک شده است. تیتر و مطلب کاملا سفارشی بود و افسران جنگ نرم ولایی می خواستند با یک تیر چند نشان بزنند و زدند. پروژه ای که روزنامه اعتماد آغازگر آن بود یکی از موفق ترین عملیات های روانی جمهوری اسلامی بود.

آتش تهیه این عملیات را یک روز قبل روی شبکه های اجتماعی ریخته بودند و پس از بزرگ نمایی روزنامه اعتماد حدود دو ماه جنگ روانی ادامه پیدا کرد و هر کس سری و سری با جمهوری اسلامی داشت وارد بازی شد و به تقویت جبهه ولایی کوشید. هر کدام هم که وارد شدند اتهامی بزرگ وارد کردند. علی علیزاده از جابجایی ۱۰۰ میلیون دلار از ترکیه به واشنگتن خبر می داد. یک نهاد مشکوک ایرانی در کانادا دادنامه علیه مرجان شیخ الاسلامی تهیه می کرد و او را به اتهام واهی اختلاس ۶ میلیارد دلاری قابل تعقیب می دانست و به دامن مقامات قضایی کانادا آویخت. یک روزنامه نگار مشکوک دیگر هم مدعی شد که اصلا خبر دارد که همین حالا هم شیخ الاسلامی در ترکیه ۱۰۰ هزار دلار پول در حساب اش هست.

در این میان، فرشگرد به عنوان یکی از بی اصل و اصول ترین و فاشیست ترین گروه برانداز جانب ولایت را گرفت و با پز براندازانه و حق به جانب که گویی هیچ رابطه ای بین ما و ولایت نیست به لجن پراکنی علیه شیخ الاسلامی و خلجی مشغول شد. و جو سنگینی درست کرد که معلوم می کرد درسهایی را که از حزب توده و اقمارش آموخته خوب بلد شده است. اما این جو سنگین یک دوره سیاه برای رسانه های فارسی خارج از ایران درست کرد که با بایکوت مهدی خلجی همراه بود. یعنی یکی از شاخص ترین چهره های رسانه ای که هر جا که بحث آمریکا و ایران بود دعوت می شد اما یکباره به چهره منفی تبدیل شد. برخی رسانه ها دعوت هایشان را از او برای شرکت در برنامه هایشان پس گرفتند. دیگران مقالات او را نپذیرفتند. شماری از فرشگردیان و دیگران حتی به انستیتو واشنگتن نامه نوشتند و علیه او به لجن پراکنی پرداختند تا شاید انستیتو وادهد و عذر مهدی خلجی را بخواهد. همه این همدستان و مبارزان راه حق و عدالت -که نه پیش از این از آنها صدایی در مبارزه با فساد برخاسته بود و نه پس از آن صدایی برخاست- یکباره هم پلیس شده بودند و هم ضابط قضایی و هم قاضی و هم زندانبان و هم می خواستند حکم اعدام اجرا کنند.

طی دو سه ماه رسانه های فارسی خارج از کشور تریبون جنگ نرم جمهوری اسلامی شدند و حقد و کینه ها و حسادت ها و دسیسه چینی ها و فشارهای آشکار و نهان هم کمک کرد تا روزنامه نگاران ایرانی یک صفر سیاه بزرگ در کارنامه خود به جای بگذارند.

یک سال گذشته است و گویی خلجی گیت در فضا گم شده است. نه روزنامه اعتماد یادش می آید نه حتی دادگاهی که با آن سروصدا شروع شد به جایی رسیده است. در این میان البته اذیت و آزار برادران گمنام برای خانواده و نزدیکان شیخ الاسلامی و خلجی ادامه یافته است. اما هیچ در هیچ. پرونده ای که بزرگترین نامهای پتروشیمی ایران که صنعت دوم پس از نفت است در آن ردیف شده بود تقلیل یافت به دو نفر که هر دو در خارج از ایران بودند و یکی از آنها اصولا هیچ ربطی با پتروشیمی نداشت و دیگری هم سابقه و پرونده ای که قابل پیگیری قضایی باشد نداشت. کسی از آن روزنامه نگاران که به هدایت تهران در رسانه های فارسی نوشتند یا در شبکه های اجتماعی داد و بیداد کردند تا امروز نپرسیده است که سرنوشت این پرونده چه شد؟ کدام فساد دانه درشت در آن کشف و محاکمه شد و پول به غارت رفته به کیسه ملت برگشت؟ و چرا همه افراد مهم آن پرونده در سایه جنجال خلجی گیت -که یک هاکس کامل خبری بود- پنهان شدند و از دادگاه خبری در نیامد؟

هدف چه بود؟ چه کسی باور می کند که دولت مافیایی ولایت حاکم با فساد مبارزه می کند؟ ولایتی که در انتخابات استصوابی اش برخی از فاسدترین افراد را تایید کرد تا به مجلس وارد شوند با کدام فساد و فاسد می خواهد مبارزه کند؟ جز این است که هدف بی آبرو کردن افراد معینی است که با انگیزه های سیاسی سراغ شان می روند؟ آیا هیچ و پوچ بودن خلجی گیت نشان نمی دهد که در ولایت هر جا هیاهو بیشتر است گرد و خاکی است برای رسیدن به اهدافی دیگر؟

چرا هیچ روزنامه نگاری متوجه نشد که خلجی گیت پوشش چیز دیگری است؟ چرا نقاب ظاهرالصلاح این پروژه امنیتی را نتوانست کنار بزند و کشف کند پشت داستان چه بوده است؟ آنها که آن روزها گریبان می دریدند چرا بعد غیرت ملی و میهنی و مبارزه با فسادشان خاموش شد؟

خلجی گیت نشان داد چه آسان می شود بر اذهان چیره شد. نشان داد که برادران ولایی چقدر در کار جنگ روانی مهارت پیدا کرده اند. درست است که این چیرگی بر اذهان موقت است و این مهارت گرهی از کار فروبسته ولایت نمی گشاید. اما چرا هیچ کسی نتوانست از این دام برهد و داستان را درست وارسی کند و به حاق آن برسد و دست کم نشان دهد که هیچ چیزی در این پرونده نیست که بتوان به آن شاهد و مدرک و سند اطلاق کرد؟ یا دست کم بپرسد ما روزنامه نگار جماعت یا کنشگر جماعت چرا بی سند و مدرک اینقدر سریع در این پرونده به حکم رسیدیم؟ یک سال است دادگاه به حکم نرسیده چرا ما دوروزه به حکم رسیدیم؟ چه ایرادی در کار ما بود که چنین شتابزده اسیر تبلیغات ولایی شدیم؟

روز ۱۸ اسفند روز سیاهی در روزنامه نگاری ایرانی است. متاسفانه روزنامه نگاری ایرانی روزهای سیاه کم نداشته است. چه در دوران ستایش استالین در دهه بیست و چه در دوران مصدق کوبی در اوایل دهه سی و چه در عصر تبلیغ سکس و شهوت و مخدر و مخدرات پس از آن و چه در دوران پرونده سازی برای روشنفکران در دهه چهل و چه در دوران سیاه دهه شصت و روشنفکرکشی دهه هفتاد و جنگ روانی بزرگ دهه هشتاد بر سر حق مسلم هسته ای و ستیز و سرکوب سبزها در دهه پس از آن. اما آنچه در روز ۱۸ اسفند ۱۳۹۷ روی داد از بسیاری جهات تازگی دارد و نوبری است در هدایت افکار عمومی با مقاصد خاص سیاسی. یعنی زدن و حذف و ترور کسانی در خارج از کشور از طریق عملیات روانی در داخل. اما این روز سیاه تنها به روزنامه اعتماد اختصاص ندارد. روز سیاه تمام روزنامه هایی است که خلجی گیت را بفرموده دنبال کردند، مرجان شیخ الاسلامی را متهم داشتند، متهمان دیگر را فراموش کردند و مبارزه با فساد را به نمایشی تمام عیار و پوچ تبدیل کردند. روز سیاه تمام روزنامه نگاران رسانه های فارسی خارج از ایران است که آگاه یا ناآگاه خط ولایی را از داخل کشور گرفتند و توسعه دادند. روز سیاه تمام کنشگرانی است که دانسته و ندانسته در هجوم به خلجی و شیخ الاسلامی همدست شدند. روز ۱۸ اسفند روز سیاه روزنامه نگاری داخل کشور است. روز سیاه روزنامه نگاری خارج از کشور است. روز سیاه کنشگران و لشکر آنلاین آنها ست. روز سیاه توئیتر فارسی است. روز سیاهی است که در آن همه اینها با ولایت جائر همدست شدند و به لینچ کردن و ترور شخصیت یکی از درخشان ترین چهره های خارج از کشور پرداختند بی جرم و بی جنایت، از روی سوءظن صرف و به خاطر کینه های بادکرده قدیمی.

روز ۱۸ اسفند تنها روز سیاه روزنامه نگاری ما نیست. روز سیاه اخلاق عمومی ما هم هست. روزی است که نشان داد چه آسان می شود مردم را به دنبال خود کشاند و کمتر کسی آری کمتر کسی ممکن است متعرض ما بشود. طرف حق را جستجو کند. گوش به جنجال نسپارد. و راه را از بیراهه تشخیص دهد. روز ۱۸ اسفند روز پیروزی روانی ولایت بر همه ما ست. من صدای قهقهه ولایت را پس از این پیروزی می شنوم. اما سوال بزرگ و سنگین که نفس را حبس می کند این است که چرا هیچ کسی در رسانه های خارج از ایران متوجه نشد که زیر این کاسه نیم کاسه ها ست؟ داخل کشور آزادی نیست. مهار رسانه ها را کشیده اند. روزنامه به اصطلاح اصلاح طلب هم باشد باید سواری دهد به برادران. چرا در بیرون سواری دادید؟

روز ۱۸ اسفند روز آغاز عملیات روانی جمهوری اسلامی برای هدایت رسانه های خارج از کشور از تهران بود. و موفقیتی بی نظیر کسب کرد. چه کسی دیگر می تواند به رسانه های خارج از کشور اعتماد کند؟