title طالبان سکولار ایرانی

داستان جدیدی که با ویدئوی توماج صالحی راه افتاده بسیار خطرناک است. اپوزیسیون چماقدار به داخل نفوذ کرده است یا دارد از داخل تقویت می شود! اپوزیسیون چماقدار می خواهد همه صداهای متنوع مخالفت و انتقاد از ولایت را خفه کند و خود را صاحب صدای اصلی جلوه دهد. این ترور شخصیت هیچ فرقی با روش طالبان ندارد.

مراقب طالبان سکولار باشیم: از کنفرانس برلین تا تخریب رادیو زمانه و از خلجی گیت تا حمله به الهه هیکس جریان مداومی از لجن پراکنی وجود دارد که بی هیچ تردید سازمان یافته است و هدف آن ترور شخصیت کسانی است که مثل اپوزیسیون برانداز فکر نمی کنند.

گروههای افراطی اپوزیسیون از مجاهد خلق تا چریک های اقلیت افراطی و کمونیست کارگری یک روز پروانه فروهر و محمد مختاری را متهم به همدستی با جمهوری اسلامی می کردند و یک روز اصلاحات را زیر ضرب گرفتند و امروز به کمک راستگراهای فرشگردی و سلطنت طلب به روزنامه نگاران و حقوق بشری ها حمله میکنند تا هیچ کسی جز خودشان در میدان نماند.

اگر یک روز این گروهها صرفا حاشیه بودند و مثلا هنرشان به هم زدن سخنرانی سروش در لندن بود امروز به متن تبدیل شده اند. بودجه دارند. رسانه دارند. حامی سیاسی دارند. باید مراقب بود که مثل طالبان به آلترناتیو سیاسی ولایت تبدیل نشوند و گرنه ایران فردا افغانستان امروز خواهد بود.

امروز مهمترین کاری که منتقدان ولایت دارند جدا کردن صف خود از اپوزیسیون چماقدار است و گرنه برمیگردیم به سال صفر و از نو باید با طالبان خود که زبانم لال فردا حاکم می شوند مبارزه کنیم. مهمترین کار رسانه ای مستقل هم نوشتن تاریخ چماقداری در اپوزیسیونی است که همه و هر کسی را می زند تا خودش بماند.

نباید گذاشت حافظه تاریخی بمیرد و چماقدارها میداندار شوند. باید این را به رخ شادی امین ها کشید. به رخ کمونیست های کارگری کشید. به رخ مصی علی نژادها و اعتمادی ها و به رخ هر کسی که نظام فکری اش تحقیر و تحمیل روشی ست که خودش قیم مآبانه برای ما تعیین کرده است. مبارزه اصلی ما اصلا با چماقداری است -چه سکولار چه ولایی!

نباید اجازه داد درد و رنج واقعی مردم ما ابزار پیشبرد سیاست چماق شود. هر قدر رنج زیاد باشد نمی ارزد به طالبان خود میدان بدهیم. باید فاصله را حفظ کنیم. باید چماقداری را طرد کنیم. باید نشان دهیم که شایستگی ما بیش از آن است که طالبان ایرانی ولو به شکل سکولار بر ما حاکم شوند. فردای مدنی و دموکرات ما در نفی تمام انواع چماقداری است. ما ولایت نمی خواهیم. قیم لازم نداریم. هر گروهی که بخواهد صدای دیگران را خفه کند ولایتی است! ایران فردا ایران همه عقاید و گروهها ست. انحصارطلبی مرگ مدنیت است. تجربه انقلاب را تکرار نکنیم!

title مساله مساله‌ها این است که رودخانه خروشانِ اکنون را از دست می‌دهیم

خانه ام آتش گرفته است. و ببین صف کتابخوانده ها و مبارزان سابق که همه ایستاده اند تماشا می کنند. معجزه ای نخواهد رسید. از انجمنی بیرون زدم که برخی از بهترین جوانان این مملکت با چنگ زدن به دامن این متفکر و آن متفکر غربی داشتند توجیه می کردند که نباید دستی بالا کرد. باید ایستاد و سوختن این خانه را تماشا کرد. انگار خانه بیگانه است. انگار هیچ یادی در آن خانه ندارند. هیچ خاطره ای با آن نساخته اند. منتظر بوده اند تا این لحظه فرابرسد. آتشی به پا شود که آنها در آن ظاهرا بی تقصیر باشند اما به دل شادمان از اینکه بالاخره آتش افتاد به این خانه و می سوزد و جز این نمی سزد. این خانه را باید سوخت تا خانه موهوم ایشان ساخته شود. وه از این بیگانگی این سرگشتگی این انفعال فکری این یاوگی تهی در تهی.

در خانه دشمن داریم. خانه را اشغال کرده است. عزیزان ما را از آن رانده است. برادران ما را کشته یا محبوس کرده یا خوار و خفیف داشته است. اسرائیل ما ست. دور ما حصار کشیده است. مردان مردستان ما را دهان بند زده است. جوانان ما را عاصی کرده است. و حال راضی شده ایم که بگذار بسوزد این خانه. اما خانه که سوخت همه ما می سوزیم. مثل آرزوی غرق شدن این کشتی است که همه بر آن طی دریای هول می کنیم. ناخدا بد است. ناخدا دشمن است. ناخدا دزد دریایی است. اما این تنها کشتی ما ست. تنها خانه ما ست. و این دریای هول توفانی تنها راه ما به ساحل نجاتی.

غریزه بقا کجا ست؟ این کینه که در دل داریم دارد ما را می خورد. دارد تایتانیک ما را غرق می کند. اما روشنفکران جوان ما تجربه کرده های سن و سال دار ما انگار غمی ندارند. فکر می کنند بگذار این کشتی بسوزد. بگذار غرق شود. وای از این بیگانگی با خانه درست وقتی که باید ایستاد و ایستاد و ایستاد. هیچ راه دیگری نداریم. با چنگ و دندان باید از خانه دفاع کرد. دلتان را خوش کرده اید به نظریه فلان و ایده های بهمان که فردا که خانه سوخت چنین می کنیم و چنان باید کرد و اصلا چه باید کرد!

همین الان باید کاری کرد. باید بر این خفت ملی نقطه پایان گذاشت. نفس نداریم. از پا افتاده ایم. درست. اما در این بیابان هول هم نباید ماند و نمی توان ماند. باید رفت و به سرچشمه ای رسید. باید زمین را کند و به آبی رسید. باید ناخن ها را شکست. پیش از آنکه تشنگی هلاک مان کند.

هر چه خوانده ایم و هر چه می دانیم باید همین الان همین الان همین الان به کار آید و گرنه هر چه خوانده ایم در این دریای هول فنا ست. اگر تخته نجاتی هم می یابیم باید آن را از دست ندهیم. چه جای بحث های طولانی بی سرانجام است؟ چه جای تسلیم است؟

مشکل کجا ست که درست وقتی باید راهی پیدا کنیم می نشینیم سوگوارانه به بیراه خیره می شویم؟ هزار توجیه می تراشیم. می دانیم در عمق جان خود که این ولایت ملعون این دشمن خانگی این پیری که بر سر و دوش ما سوار است و ما را رها نمی کند در نهایت ضعف خود است. اما می خواهیم رها کنیم تلاش کردن را. پاهامان می لرزد. دستان مان می لرزد از این بار که بر سر و دوش داریم. قلب مان مطمئنه نیست. ذهن مان آشفته است. بعد کتابهایی که خوانده ایم در ذهن مان ورق به ورق باز می شود به زبان می آید به خود و به دیگران می گوییم دیگر آخر کار ما ست. دنیا گواهی می دهد. فلان بیگانه از ما و فرهنگ ما پیش بینی کرده و گفته است.

نصرالدین شده ایم. به دنبال کسی افتاده ایم که گفته بود بزودی از این شاخه که بن می بری خواهی افتاد. همیشه دیگری پیغمبر است. دیگری دانای کل است. چشم نمی دوزیم به اینکه خود تیشه بر جان خود زده ایم و می زنیم.

هیچ کس با کتاب خواندن نجات نمی یابد. هیچ کس با تکرار اسامی فرنگی دانشمند زادبوم خود نمی شود. بس است نام ها و ارجاع ها. این را یکبار به اکبر گنجی گفتم و در همین پناهگاه سیبستانی هم نوشتم. امشب هم به این جوانان برومند اما سرگشته گفتم شما مثل آخوندها می مانید. آنها با قال الصادق و قال الباقر می خواهند ما را مجاب کنند و حل مسائل کنند. شما با اسم آدورنو و بوردیو و لانسیر و فوکو و لنین و بنیامین و دیگر ائمه نسل نو و کهنه چپ اندیش همان می کنید. فکر از نقل نمی آید. عقل دربایست است. اما عقل کجا ست وقتی ذهن و زبان مسموم بازیهای لغوی است و اصطلاحات ترجمه ای بر استدلال سیطره یافته است؟ بهترین متن هایی که خوانده ام از کسانی بوده که اصلا گرد این بازیها نگشته اند و گاه حتی یک نام فرنگی هم در متن شان نمی یابی اما بهترین معرفت از جامعه خود را به دست داده اند. نمونه بدهم؟ نه می ترسم نمونه بدهم دیگر نگذارند کارهایش را منتشر کند.

هر چه خوانده ایم در زبانهای دیگر یا به ترجمه درست و نادرست یا تجربه اندوخته ایم از زندگی در ایران و کشورهای فرنگان باید کمک بقای ما باشد. هر متفکری در فرانسه یا آلمان یا روسیه و کجا و هرکجا به سوال زمانه خود و جامعه خود پاسخ داده است. پاسخ او صرفا به ما روش می آموزد روش پاسخ دادن. پاسخی که باید متضمن حل مساله ای در زادبوم ما باشد. در ایران امروز. 

آنچه می شنوم یا تکرار نقلیات است از فرنگی ها که مثل اذکار صوفیان انگار قرار است ما را رستگاری بخشد یا تکرار حرفهای بی مزه و تجربه های تحلیل نشده و سنگوارگی یافته و از این شمار است که گویندگان از گفتن اش خسته نمی شوند با اینکه می دانیم و می دانند که از این حرفها هیچ آبی گرم نمی شود و هیچ گرهی باز نمی شود. نمونه بدهم؟ نه می ترسم همه سخن ام به نقد این و آن فرد تقلیل داده شود.

مانده ایم و درمانده میان نقل های ترجمه ای از فرنگیان دهه های مختلف قرن بیستم و این خاطره گویی ها یا هذیانات کسانی که انگار سالها در یک زندان انفرادی بوده اند و هیچ تجربه مفید اجتماعی ندارند که از آن برای شناخت و گره گشایی وضع امروزین خود و مردم شان یاری بجویند.

به این مجذوبان می گویم آخر آن فرنگیان هر کدام در زمانه ای معین به مسائل خاص جامعه خود پاسخ می گفته اند. چرا فکر می کنید نقد و نظر آنها گرهی از کار ما باز می کند؟ و به آن خاطره گویان چه بگویم که فکر می کنند دنیا همیشه تکرار می شود اما در عقبگردی که روزی بالاخره آنها را به روزهای روشن از دست رفته باز می گرداند.

این میانه زمان حال مثل رودخانه ای خروشان از دست می رود. به نمکزار می ریزد یا به مرداب. بی آنکه بتوان از آب آن درختی پروراند با سایه ای و ثمری. کار صواب کاشتن نهالی و مراقبت از آن است تا بزرگ شود. نه فلسفه می خواهد نه تحلیل. کار می خواهد و بردباری. و یقین به اینکه بار خواهد داد.

————————————–

این یادداشت را ده روزی پیش از انتخابات نوشته بودم و ماند تا امشب که باز مقاله ای با همین روش خواندم. متکی به آرای فرنگی و از آن که گذشت نوعی تحلیل من عندی که از سر تا پایش نه نکته تازه ای داشت و نه حتی نثری دلچسب. نوعی انجام تکلیف روشنفکرانه بدون اعتقاد قلبی! پس یادداشت نشرناشده را بازخواندم و ویراستم و نشر کردم. چون دریافتم مساله ما خیلی جدی تر از موضعگیری انتخاباتی است. نوعی فرهنگ مستعمراتی است که نه به منبع وصل می شود و نه سودی به وطن مغموم می رساند.

آن مطلب نقد اکبر گنجی اینجا ست:

ترجمه راه روشنفکرانه زیستن نیست

از یادداشتهای مرتبط این یادداشت از دکتر جواد کاشی هم خواندنی است:

تفکر با ترجمه به دست نمی آید تجربه هم می خواهد

title تصرف دولت و عریان شدن ولایت

بالاخره بعد از ۱۲ سال سخت و طاقت فرسا ولایت توانست دولت را بی دردسر به تصرف درآورد. یا تقریبا و فعلا بی دردسر. این بار ولایت با دست باز بازی کرد. از اول گفت که بشار اسد رژیم باید انتخاب شود. زمان را درست انتخاب کرده بود. مردم بی روحیه و سرخورده و سیاست را سه طلاقه کرده بودند. شوک های پی در پی اقتصادی و سیاسی نایی برایشان باقی نگذاشته بود تا مثل بیشتر اوقات پیشین مداخله کنند. دعوای پایان ناپذیر با ترامپ و دوران طولانی کسادی و کرونا هم خاطرشان را از هر نگرانی برای سیاست داخلی نسبتا تهی و دست کم بی تفاوت کرده بود. تا چند روز قبل از انتخابات خبری نبود و سردی حاکم بر جامعه برد آسان نامزد نظام را ممکن می ساخت و لختی و انفعال و تماشاگری مردم بعد از انتخابات نگرانی ولایت از هر گونه جنبش اعتراضی خیابانی را برطرف می ساخت. این انتخابات بی دردسر به انجام رسید -یا دست کم فعلا اینطور به نظر می رسد. نیروی منفی انباشته کجا می ماند و از کجا سر بر می آورد نمی دانیم هنوز. نامزد نظام ظاهری از رای جمهور یافت (چنانکه روزنامه جوان در ۳۰ خرداد ۱۴۰۰ مدعی شد) و مردم هم خسته از هر نوع سیاست ناظران خاموش با کورسویی از امیدی دور که شاید شاید اوضاع بهتر شود.

داستانی که در ۲۸ خرداد به پایان رسید از خرداد ۷۶ شروع شد. مردم امیدوار  و سرحال از پایان جنگ و دوره بازسازی و تحولات تازه در جهان از جمله فروپاشی شوروی و گرم از افکار شهری و شهروندی به اصلاحات آری گفتند. هشت سال بعد سرخورده راه به پیروزی احمدی نژاد دادند. بعد از ۴ سال متوجه شدند چه اشتباهی کرده اند و درک نادرستی از یکدستی دولت و ولایت داشته اند. رای دادند تا شریف ترین رجل سیاسی بعد از انقلاب رئیس جمهورشان شود و راه اصلاح را دنبال کند. ولایت مقاومت کرد و جنبش رای من کو پدید آمد. این ذروه خواست های شهری و مدرن و سیاسی طبقات تحول خواه در ایران بعد از انقلاب بود.

بعد از سرکوب جنبش سبز و حصر رهبران آن کسی گمان نمی کرد دوباره مردم پای صندوق خواهند آمد. اما با دلی مردد آمدند. این بار ۴ سال خوب بعد از انتخابات ۹۲ طی شد و برجام هم با نرمش قهرمانانه امضا شد اما دوباره فیل ولایت یاد هندوستان کرد و از آن طرف در آمریکا هم ترامپ ملعون بر سر کار آمد. دو نیروی افراطی داخلی و خارجی به همراه دشمنی عربستان سعودی و اکتیویسم هار براندازی و فرشگردی ۴ سال تلخ آفریدند -سالهای پایانی قرن حاضر- که با دو اعتراض وسیع همراه شد و با سقوط هواپیمای اوکراینی و کرونا و تورم بی سابقه و آب شدن یخ ارزش پول ملی.

از دیدگاه ولایت که نگاه کنیم تصرف دولت امری ناگزیر بوده است که مدام به تاخیر افتاده. خامنه ای از همان دولت دوم هاشمی قصد تصرف دولت و مطیع و منقاد ساختن رئیس جمهور را داشت. هشت سال هاشمی مانع او بود. هشت سال هم خاتمی مانع او شد. تلاش او برای روی کار آوردن و نگه داشتن احمدی نژاد هزینه بالایی روی دست اش گذاشت. با روحانی چهار سال اول را مدارا کرد ولی باز از چهار سال دوم تخریب ها شروع شد. در انتخابات ۱۴۰۰ همه هنر و طراحی و قدرت نمایی ولایی به صحنه آمد تا بالاخره این دوگانگی قدرت در نظام فشل جمهوری به نحوی خاتمه یابد.

اما این بار هم هزینه از همین آغاز سنگین بوده است. بی آبرویی شورای نگهبان حتی نزد نیروهای خودی و ارزشی و ولایت محور نمونه ای از آن است. رای نامزد ولایی حداکثر رایی است که خامنه ای می تواند در ایران امروز به دست آورد. چیزی کمتر از یک سوم رای عمومی و نیمی از رای فعال جامعه. و در عوض باخت های بزرگی کرده و شکاف های عمیقی در نخبگان حاکمیت و دولت انداخته است. این سرمایه منفی بزودی اسباب دردسر خواهد شد. یعنی اگر در ۱۳۸۸ مردم از ولایت بریدند در ۱۴۰۰ نخبگان حاکمیت نیز از ولایت جدا شدند. امروز تنها عده معینی در ته کوزه ولایت رسوب کرده اند و برای او باقی مانده اند. در میان آنها همه جور آدمی هست. از شیفتگان قدرت و نوکیسگان ولایت تا نفوذی هایی که خط این و آن دولت بیگانه را پیش می برند.

خامنه ای هر محاسبه ای کرده باشد یک خطای بزرگ مرتکب شده است. در زمانی که کشور در بحران های مختلف غرق است او حفاظ دولت را از دست داده است. دیگر نمی تواند ناکارآمدی را به گردن دولت بیندازد و موضع اپوزیسیونی بگیرد. امروز دولت و ولایت یکی است و آن هم با طرح و برنامه و مهندسی خود ولایت. ناچار بار این بر آن و بار آن بر این خواهد افتاد. دولت پنهان آشکار شده است. و این برای نظامی که پنهانکاری و آب زیرکاهی خصلت ثانوی اش شده دردسرآفرین است. مواجهه با مردم و مطالبات انبوه شده و بی پاسخ مانده آنها دیگر به سمت حسن روحانی قابل هدایت نیست و مستقیم بیت خامنه ای را هدف می گیرد. رئیسی نامزدی است بی دست و پا و مامور و معذور که او روی کار آورده و مسئول خوب و بد او ست. ولایت هرگز چنین عریان در مقابل مردم قرار نگرفته بوده است. او سرانجام بعد از قریب به سی سال و محققا بعد از ۲۵ سال توانسته دولت را در اختیار کامل خود بگیرد اما بسیار چیزها از دست داده است. مثل وسوسه خوابیدن با زنی شوهردار که بالاخره برآورده شده است اما بزودی کوس رسوایی اش بر سر هر بازار زده خواهد شد.

خامنه ای همه این راه را با نقشه ای نظامی آمده است. او نظامی ترین سیاستمدار امروز ایران است. و این در گفتار او بروشنی قابل پیگیری است. او سالها ست سیاست بازی در آنچه «منطقه خاکستری» خوانده می شود را پی گرفته است خاصه در پیشبرد سیاست ولایی در منطقه خاورمیانه. این امری است که در بحث از سیاست منطقه ای ایران بخوبی شناخته شده است. اما همزمان این سیاست در تدبیر امور داخل و تحکیم موقعیت ولایت هم به کار رفته ولی کمتر شناخته شده یا اصلا مورد غفلت بوده است. خامنه ای اینک نه در قلب حمله که در مقدمه لشکر قرار گرفته است. جایی خطا. و پرلغزش. پوشش تازه ای که برگزیده آنقدر نازک است که دیگر حجابی نیست. همه می توانند از ورای چهره و رفتار و گفتار رباتیک رئیسی خامنه ای را ببینند. خامنه ای تا روز انتخابات در منطقه خاکستری بازی کرده است. بنا به عادتی که در بازی سیاست در همه کشورهای منطقه داشته و دارد. اما از امروز دیگر نمی تواند در این منطقه بازی کند. برای کسی که سالها رفتاری پنهانکارانه داشته بازی آشکار یا آشکار شدن بازی اش خطرناک است. هم برای خود او و هم پیامدهایش برای همه ما.

در کنار همه اینها نومید شدن مردم از کل این دستگاه سیاسی سرمایه مهمی است که باید بر آن ابتنا کرد. عریان شدن ولایت بهترین اتفاق ممکن است. هنر او پوشیده ماندن در انواع حجاب ها بود. امروز اما از همه حجاب ها بیرون آمده است. و این حجاب آخرین است که افتاده و هیولا اینک آشکارا دیده می شود. این دانش کار غلبه بر لویاتان ولایی را آسان خواهد کرد. این معنای آن آیت قرآنی است که بعد از عسر نوبت یسر است. اما هم الان ما در اوج عسرت ایم.

title استراتژی ولایت: تکثیر خامنه ای

مردم ایران خامنه ای را نمی خواهند. این را همان ۲۵ سال پیش نشان دادند وقتی به ناطق نوری رای ندادند و رقیب شریف اش را با رایی شگفت آور به ریاست جمهوری برگزیدند.

پادافره این گزینش و نه گفتن به خامنه ای بحران هایی بود که هر ۹ روز یکبار برای آن دولت کریمه درست کردند. خامنه ای خاتمی را هرگز دوست نداشت و پس از آن دشمن داشت تا امروز. گرچه هرگز حریفی چنین جوانمرد نداشته است.

بعد از هشت سال تحمل رفسنجانی و هشت سال تحمل خاتمی بالاخره زمان موعود فرارسید و در انتخاباتی مشکوک احمدی نژاد برکشیده شد و هاشمی به زیر افتاد تشفی ولایت را. جنگ با نیروهای خامنه ای هم مردم را خسته کرده بود. گفتند بگذار کسی از خودشان بیاید شاید آسوده تر شویم. بزرگترین زحمت های تاریخ انقلاب بر سر همه آوار شد.

چهار سال بعد همان مردمی که گرد خاتمی جمع شدند این بار گرد شریف پاکبازی چون میرحسین را گرفتند و جنبش نفیس سبز را که در تاریخ جنبش های مدنی و اعتراضی ایران بی نظیر است به وجود آوردند. خامنه ای با همه رسوایی احمدی نژاد را حفظ کرد. او نمی تواند هضم کند که مردم او را نمی خواهند.

دو سال بعد احمدی نژاد هم زیر فشار استخفاف ولایی برید و رابطه معجزه هزاره سوم با امام زمان قطع شد. احمدی نژاد چنان هزینه ای روی دست نظام گذاشت که خامنه ای ناچار به نرمش قهرمانانه شد و روحانی و ظریف را برای حل مشکلاتی که عزیزکرده اش درست کرده بود به کار گرفت.

در انتخابات دوره روحانی مردم سبز و اصلاحاتی با دلی چرکین شرکت کردند و خواه و ناخواه مردی را برگزیدند که به خود نزدیکتر می دیدند و از همه مهمتر رهبران اصلاحات و سبز او را تایید می کردند.

این بار وقتی چهار سال اول گذشت بحران سازان ولایی دست به کار شدند تا مانع روحانی شوند. از بی اعتبار قلمداد کردن برجام تا راه انداختن اعتراضات ۹۶ از خراسان و دامن زدن آن در سراسر کشور خواستند روحانی را مهار کنند. روحانی بیدی نبود که از این بادها بلرزد. کار را سخت گرفتند تا رسید به اعتراضات آبان ۹۸ و ساقط کردن هواپیمای اوکراینی. بعدهم کرونا رسید. کرونا بلای بزرگی بود اما در سیاست کمی محل تنفس خرید برای روحانی. و گرنه آدمخواران ولایت او را یکجا بلعیده بودند یا دست کم ظریف را به دورخ می فرستادند.

خامنه ای تنها دیوار دفاعی داخل حاکمیت و ولایت بود در مقابل روحانی و ظریف. اما در آستانه انتخابات ۱۴۰۰ روشن شد که دیگر خامنه ای همان ولی فقیه مقتدر سال ۸۸ نیست. چیزی و چیزهایی تغییر کرده است. مجمع تشخیص مصلحت اش دست دولت را بسته نگه داشت و اجازه نداد پیشنهاد پیوستن اش به نظام نظارت بر پولشویی پیش برود. شورای نگهبان اش هم با حذف لاریجانی و بی اعتنایی به درخواست جبران خامنه ای و اکنون بی اعتنایی به درخواست مکرر خود لاریجانی برای اعلام دلایل رد صلاحیت صحنه جدیدی را رقم زده است: حرکت به سوی استقلال شورای نگهبان که در واقع استقلال دولت پنهان از خامنه ای است.

حال مردمی که در مخالفت با خامنه ای و نظام فکری و سیاسی بسته و تحمیلی او اصلاحات را حمایت کردند و جنبش سبز را پدید آوردند و پشتوانه عظیم مردمی برای برجام و مذاکره با قدرتهای جهانی بودند در آستانه فصلی تازه قرار گرفته اند: از یک خامنه ای به خامنه ای های بسیار. تکثیر خامنه ای. اکنون مردم ما با کسانی باید بجنگند که دقیقا نمی دانند چه کسانی هستند. اما می دانند که از قدرت مردم بیزارند و خواستار استقلال قدرت خود از رای و نظر و اختیار مردم اند.

خامنه ای رهبر ضعیفی بود. به همین دلیل به قدرت ارعاب چسبید و نیروی امنیتی و اطلاعاتی را قوی کرد تا در حصن حصین آن از نارضایتی مردم ایران در امان بماند. اکنون قرار است خامنه ای های ضعیف دیگری به صحنه وارد شوند. اینها همه در حد رئیس قوه قضا و دست پرورده خود خامنه ای اند. به تنهایی هیچ نیستند. ناچار باید لشکری از آنها ساخت تا به کمک هم بلکه بتوانند دوران پساخامنه ای را مدیریت کنند. اما این لشکر ضعفا هم تک به تک و هم در مجموع از خود خامنه ای ناروادارتر و بسته تر و خطرناک ترند. از هم امروز باید به شکستن این لشکر اندیشید پیش از آنکه ایران را به کام ناراستی و توهمات خود فروبرند. احمدی نژاد یک غلام برکشیده بود. امروز با صد غلام برکشیده طرف هستیم. و عاقبت حکومت غلامان هیچ بهتر از دوران آخرالزمان نخواهد بود.

خامنه ای موجب دو جنبش بزرگ شده است. اصلاحات و جنبش سبز هر دو برای نه گفتن به خامنه ای بود. اگر شنید یا نشنید دیگر مهم نیست. مهم این است که خامنه ای تکثیر شده است. این بزرگترین خطر امروز و آینده نزدیک ما ست. فردا که خامنه ای نباشد فردایی که از همین دیروز شروع شده است ما با اژدهایی هفت سر و هفتاد دست روبرو خواهیم بود که در حفظ قدرت هیچ خط قرمز حقوقی و اخلاقی ندارد چنانکه در طراحی همین انتخابات و سلب اختیار جمهور و رفتار نامزدهای ولایی می بینیم. الگوی این مرحله جدید از عمر ولایت سالها ست سوریه بشار اسد بوده و در این انتخابات -همزمان با انتخابات مشابهی در سوریه- آن را بی پروا رونمایی کرده است.

این طراحی کدام دشمن است برای ایران؟

title استراتژی ولایت: تخریب دولت

واقعیت نظام سیاسی در ایران این است که دو قطب قدرت وجود دارد: ولایت و دولت. تاریخ ولایت نشان می دهد هر بلایی توانسته سر دولت آورده است از دولت هاشمی و خاتمی تا همین دولت روحانی. همیشه هم مدعی است و رفتار اپوزیسیونی دارد و از دولت مطالبه می کند. در حالی که قدرت واقعی دست ولایت است و در هر کاری دخالت می کند و همه جا را گرفته بدون اینکه به کسی پاسخگو باشد.

اصل ماجرا به قانون اساسی بر می گردد که همه چیز را زیر نظر ولی فقیه و امام امت و ولی امر قرار داده است. فرع آن هم به شخصیت رهبر کنونی بر می گردد. شاید هم اصل همین باشد. یعنی اگر مثلا آقای منتظری جای آقای خامنه ای نشسته بود موضوع فرق می کرد و این تعارض و تقابل و تناقض در میان ولایت و دولت نمی افتاد که افتاده است. سه دوره هشت ساله در سه دولت هاشمی و خاتمی و روحانی عرصه تقابل های عجیب بوده است. دو سال آخر دولت نزدیک النظر احمدی نژاد هم همین بود. بنابرین بیشتر عمر رهبری آقای خامنه ای در تعارض با دولت گذشته است. نتیجه اش هم در وضعیت هاشمی و خاتمی روشن است. یکی در استخر سرش زیر آب شده و دیگری در وضعیتی شبیه حصر است. روحانی هم که بی آبرو شده و چه بسا به زودی به خاتمی بپیوندد. رمز ماجرا چیست؟

طبیعتا یک توضیح ساده این است که رهبری مادام العمر دم و دستگاهی به هم می زند که دایمی تر و مستقرتر است و با دولتهای هر چهار سال و هشت سال یکبار براحتی می تواند پنجه بیندازد و آنها را مغلوب کند. اما این توضیح حجم تقابل و تخاصم را بخوبی توضیح نمی دهد. دستگاه رهبری بتدریج به سمتی رفته تا دولتها را از نفس بیندازد. شوراهای متعدد خارج از دولت تاسیس کرده که هر اقدام دولت وابسته به رای و نظر آنها ست و دولت در آنها در اقلیت است و حق وتو هم ندارد. امسال هم که کلا زیر میز رای و نظر عمومی زده و جمهوریت را به یک سیرک دلقک ها تقلیل داده است. در واقع دستگاه ولایت طوری رفتار می کند که یا دولت زائده بیت رهبری باشد یا سر به تن اش نباشد. و بنابرین به روشنی دولت را از صفحه سیاست و اختیار و مدیریت و قانون اساسی حذف می کند. روش ولایت یا سیطره یافتن بر دولت است یا تخریب آن و دست کم تضعیف آن تا نتواند در مقابل رهبری خودنمایی کند و قدرت و حکم در دست ولی فقیه بماند.

راهی که آقای خامنه ای می رود همان راهی است که شاه رفت و بتدریج جای دولت را گرفت و خود به جای وزیران و نخست وزیر کار می کرد و دستور می داد و آنها را به زائده ای از دربار و منویات اعلیحضرت تبدیل کرده بود که در عین استخفاف باید کار می کردند و همیشه هم توسری خور می بودند و هر جا هم کار خراب می شد ضروری بود که خود را سپربلای شاهنشاه کنند.

تا این مقدار را می شود فهمید. اما هدف خامنه ای فراتر از اینها ست. یا اینطور بگوییم که او برای تضمین قدرت مطلقه خود باید تصرفی در شیوه حکمرانی کشور بکند و چه بسا دست به تغییر قانون اساسی بزند تا راه را برای جانشین خود نیز هموار سازد. به این ترتیب، نیت خامنه ای در مقام ولی فقیه این خواهد بود که جمهوری را به امارت اسلامی تبدیل کند و عملا کرده است. قانون اساسی عملا تغییر کرده و آنچه در آن آمده هر جا که به دولت و ملت مربوط بوده کنار گذاشته شده تا هر چه در آن به رهبری و نهادهای زیر نظر او مربوط است متورم شود و جای باقی نهادها را پر کند. با این حساب، تقابل ولایت با دولت روی دیگر سکه تقابل آن با جمهوریت و ملت است. و باز به عبارت دیگر، در وضعیت ولایی حاکم، دولت بیشتر از ولایت در کنار ملت است چون به صورت طبیعی نمایندگی بیشتری از ملت دارد و این در آرای عمومی هر انتخاباتی منعکس است.

آقای خمینی در آغاز انقلاب راه دیگری جز انتخاب جمهوری در مقابل پادشاهی نداشت. اما این آرمان او نبود. آرمان خامنه ای هم نیست. اصولا آرمان هر کسی که خواهان قدرت مطلقه باشد این نیست که ملت فضول و فضولان ملت را در قدرت خود شریک کند. چه محمدشاه قاجار باشد چه علی خامنه ای ولی فقیه. این دیدگاه را از همه روشن تر مصباح یزدی تبیین کرده است اما نظر او امروزه در فقهای شورای نگهبان هم آشکارا دیده می شود. مدرسی یزدی همشهری او اخیرا گفته است کسی نمی تواند از ما درخواست کند دلایل رد صلاحیت اش را به او یا عموم اعلام کنیم. بیانی که مظهر قدرت غیرپاسخگو ست. کسان دیگری مثل صمصمام الدین قوامی در پردیسان قم بر اساس آرمانشهر امامت و امارت دارند دولت-شهر درست می کنند. دولتشهری که نمایندگان ولی فقیه در آن همان اختیارات ولی فقیه را دارند. محمدمهدی میرباقری هم از همین دسته آخوندهای قدرت‌ستا و درباری است که همین روزها گفته است رئیس جمهور کاره ای نیست و روسای جمهور تا امروز هم در کار استحاله کردن انقلاب بوده اند و رئیس جمهور مطلوب آن است که مقدمات ظهور را فراهم کند.

این آقایان اینطور چیزها در سر دارند که هیچیک در قانون اساسی نیامده است و هر چه می کنند در واقع خلاف پیمان ملی میان ملت با حکومت است. ولی مطلقه بودن قدرت به هیچ یک از این مسائل توجه ندارد. آنچه سلطان می پسندد قانون است. پیمانی وجود ندارد.

*

امروز عصر جلسه ای سه ساعته داشتیم با شماری از دوستان همدل و در این باره در کلاب‌هاوس همفکری کردیم. من در پایان این یادداشت دوگانه هایی را که دوستان در این انجمن مطرح کردند می آورم که خود بسیار گویا ست و توضیح دیگری نیاز ندارد. آنها تعارض و تقابل ولایت و دولت را چنین صورت بندی کردند:

  1. ایدئولوژی در مقابل سیاست ورزی
  2. گرایش به میدان در مقابل گرایش به دیپلماسی
  3. ترجیح سیاست خارجی از جمله دخالتهای منطقه ای در مقابل تلاش برای بهبود سیاست داخلی
  4. امامت باوری در مقابل ریاست جمهوری
  5. منافع امت در مقابل منافع ملت
  6. اقتصاد ولایی در مقابل اقتصاد ملی
  7. اقتصاد پنهان و قاچاق و پول کثیف در مقابل اقتصاد شفاف و قانونی
  8. هزینه سازی در مقابل درآمدزایی
  9. همه چیز مجاز است در مقابل نظارت سختگیرانه
  10. جنگ و انقلاب دایمی در مقابل دولت خدمتگزار و رفاهی
  11. قدرت حقیقی در مقابل دکور سیاسی و کتک خور صحنه
  12. راندن مردم به سمت حکومت و امارت اسلامی در مقابل مقاومت ایشان در برابر امارت سازی
  13. ولایت مطلقه در مقابل قدرت مشروطه
  14. طبقه جدید ولایی در مقابل طبقه متوسط شهری
  15. حکم در مقابل رای
  16. جناح های روسوفیل در مقابل جناح های ضدروسی
  17. حکومت اقلیت و ترسان از موقعیت متزلزل خود در مقابل رای اکثریت بی قدرت

نکته پایانی این است که آقای خامنه ای موفقیت خود را در پنهانکاری می داند یا دست کم تا این اواخر می دانسته است. امروز هم بسیار علاقه مند است با مهندسی ابهام اجازه ندهد نیات و منویات ولایت بر همه کس آشکار شود یا تقابل جاری و مزمن میان ولایت و دولت زیاده بر سر زبانها افتد. این رسیدن او را به اهدافش دشوارتر خواهد کرد. اما در مقابل ما باید بکوشیم این تقابل را بر آفتاب افکنیم تا ملت بداند چه گزینه ای واقعا به سود او ست یا نیست و در انتخابات روزهای آینده رای بدهد یا ندهد و اگر می دهد در جهت تقویت ولایت باشد یا دولت. مهم این است که این دوگانگی این تقابل همیشگی مطرح شود و در وجدان عمومی جا پیدا کند به واضح ترین صورت ممکن. باقی دیگر به رای ملت وابسته است.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن -۱۴

سه شنبه ۲ مارس
خواندن خاطرات علی امینی از مجموعه تاریخ شفاهی هاروارد را به صفحات آخر رسانده ام. بیشتر با استفاده از توفیق اجباری وقتی که باید در مترو و در طول مسیر خانه به اداره و بالعکس بگذرانم. امینی بریده بریده حرف می زند و متن بازنوشت حرفهای او رویهمرفته بد و ناهموار تنظیم شده. علاوه بر آن اصلا آدم خوش صحبتی نیست. روراست هم نیست. خیلی دیپلماتیک حرف می زند. معلوم است که همه چیز را نمی گوید. ولی فراموش نمی کند که هر جا از او تحسینی شده آن را بازگو کند. مصاحبه کننده هم بیشتر حکم ضبط کننده حرفهای او را دارد تا یک طرف گفتگوی فعال و پر سوال و چالش. با اینهمه، خاطرات است و خواندنی و از صراحت لهجه امینی اینجا و آنجا خالی نیست. ابایی ندارد که بگوید کسانی او را ترسو خوانده اند. دفاعی هم نمی کند. و گرچه راه مصدق را قبول دارد در باره خود مصدق نظرهای تندی دارد. ولی از همه جالب تر رابطه او با شاه است و آنچه از خصوصیات او نقل می کند.

در آینه خاطرات او می توان دوره ای را بازیافت که پایه آن را باید دوره از خودبیگانگی رجال سیاسی یا حتی خودباختگی آنها نامید. روح دوره قاجار از نظر پذیرفتن نظر و سلطه بیگانه در رفتار رجال دیده می شود. امینی خود می گوید که کوتاه آمدن رجال ایران در برابر نظرات بیگانگان آنها را گستاخ تر کرد. چندبار از قول شاه سخنی نقل می کند به این مضمون که “اگر خارجی ها نخواهند کنار می روم”!

امینی می گوید که سعی کرده است در دوره نخست وزیری کوتاه خود شاه را در قالب قانون اساسی نگه دارد و اجازه ندهد او “حکومت” کند ولی روند امور به طرفی رفته است که شاه فراتر از قانون اساسی حرکت کند و با تشویق اطرافیان به حکومت استبدادی فردی گرایش یابد. از خلال خاطرات امینی بخوبی می توان دید که چرا بخصوص در پانزده سال آخر سلطنت، در قبال حکم و نظر شاه نه نخست وزیر کاره ای بود نه هیات دولت و نه مجلس. همه چیز تشریفاتی بود و سخن شاه قانون تلقی می شد.

او در صفحات پایانی خاطرات خود نتیجه گیری می کند که ایرانی معتقد است “تا من هستم، من؛ بعدش هم به من چه” چرا که “دنیا پس از مرگ ما چه دریا چه سراب”. از گدا تا شاه: “به شاه گفتم آقا آخر بعد از شما اولاد شما مملکت شما دیگران. نظرش این بود که تا من هستم هستم بعد هر چه می خواهد بشود بشود.” (ص ۱۹۸)

و عجیب است. این روحیه از کجا آمد؟ قطعا این روحیه سرچشمه در حضیض حیات ملت دارد. این تفکر منحطی است که دنیا از ما شروع می شود و به ما ختم می شود. در تفکر سالم ایرانی و در حکم قدیم ایران چنین نبود. پیوستگی حیات معنی داشت. امینی بدرستی می گوید که ما فراموش کرده ایم که پدران ما می گفتند: “دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند.”

و آنچه پارادوکس ماجرا ست این است که همه آن شکوه شاهی و شاهنشاهی چیزی در اندرون نداشت. کتاب امینی تصویر بی شکوهی از روابط و تصمیمات سیاسی ارائه می کند که در کنار آن شکوه ظاهری و طنطنه پادشاهی تکان دهنده است.

شنبه ۶ مارس
صبح با هوای آفتابی و تکه ابرهای روشن به فکر می افتم که برای عکاسی از درختهای شکوفه کرده در آستانه بهار بیرون بروم و احتمالا سری هم به گورستان تاریخی “های-گیت” بزنم که تا بارنت و خانه ما با مترو یک ربع راه است. مجسمه های زیبای این گورستان نیمه متروک موضوعات خوبی برای عکاسی است و باغ پردرخت آن تداعی کننده صحنه هایی از فیلم آرزوهای بزرگ ساخته دیوید لین. ولی هوای دمدمی مزاج و ناپایدار لندن ساعتی بعد تغییر می کند. آسمان از ابر پوشیده می شود و گرمایک بهاری به سرمای مزمن جای می سپارد. از فکر عکاسی در هوای سرد و بدون آفتاب منصرف می شوم.

میل بیرون رفتن را با تماشای کانال ماهواره ای دیسکاوری جواب می دهم. دیسکاوری چند کانال دارد که یکی کلا به سفر و ماجراهای سفر می پردازد. به تماشای فیلمی در باره چین مشغول می شوم که روایتگر آن دختری آمریکایی است که در چهار استان جنوبی چین سفر می کند. در همان حال که از صحنه های بدیع طبیعت و زندگی مردم چین لذت می برم فکر می کنم که ما در ایران چقدر کم سفر می کنیم یا دقیق تر چقدر کم جهانگردی می کنیم. میل کشف جهان در ما چندان قوی نیست.

می دانم که ممکن است گروهی استدلال کنند که این میل کشف دنباله روحیه استعماری و جهانخواری غربی است. اما به نظرم مساله فراتر از اینها ست. غربی ها می توان گفت عاشق سفرند. تحرک بسیار زیادی دارند. کنجکاو شناختن ناشناخته ها و نادیده هایند. نمی خواهم بگویم همه آنها که به سفر می روند اهل تامل و تحقیق و عبرت آموزی اند ولی این روحیه عمومی در غربی ها آشکار است که تمایل غریبی به درآمیختن با دیگران – دیگر سرزمین ها و دیگر فرهنگها – دارند و این و کم و زیاد به آنها چیز می آموزد. ضمن اینکه نخبگان و موثران در جامعه غربی از گوشه و کنار دنیا چیزهای بسیار می آموزند و آن را در جامعه خود بازتولید می کنند – هنر و مد و سینما شاخص این آموختن از جهان است ولی منحصر به آن نیست.

در هر کتابفروشی در کنار قفسه های رمان و انواع آن – پلیسی و جنایی و حادثه ای و علمی تخیلی و عشقی و اروتیک و غیر آنها – همیشه می توانید قفسه و قفسه هایی در باره “سفر” پیدا کنید. در این قسمت از راهنما و نقشه تا خاطرات سفر و آلبوم های عکس مناطق مختلف دنیا و هر چه به سفر مربوط شود پیدا خواهید کرد. اگر نگویم تمام باید گفت اغلب این آثار هم دقیق و پر از جزئیات بدردبخور و روزآمد است. اخیرا مجموعه ای از آثار ناشری را به نام رد پا (Footprint) دیدم که در باره کشورهای بسیاری راهنما چاپ کرده است. می توانم بگویم که هر مجموعه در قطعی مطلوب و حجمی قابل توجه و در عین حال نه چندان کت و کلفت و به هر حال بخوبی قابل حمل برای مسافر منتشر می شود و دایره المعارفی کاربردی است در باره آن کشور. از انواع و اقسام اطلاعات مهم و دانستنی های تاریخی و جغرافیایی و باستانشناختی تا دقایق قوانین مربوط به مسافران در مرزهای آن کشور و تفصیل مکانهای دیدنی و سفرهای داخلی و انواع شیوه های اقامت از بسیار گرانقیمت تا کاملا دانشجویی و هر گونه اطلاعی که به درد مسافر و جهانگرد بخورد در این راهنماها آمده است و البته افرادی آنها را نوشته اند که خود گام به گام تجربه سفر به آن کشور را پشت سر دارند اما راهنماها صرفا انعکاس تجربه های شخصی آنها نیست بلکه متکی به پژوهش و جمع آوری هزاران اطلاعات جزئی و دقیق است و حاصل آن نه تنها دستگیر جهانگرد در هنگام سفر است که پس از سفر هم مرجعی است که می تواند مدتها آن را در کتابخانه اش داشته باشد و به آن مراجعه کند.

آیا واقعا مسافران و جهانگردان از اطلاعات عمیق تر و نه صرفا روزمره این نوع کتابها استفاده می کنند؟ کمتر دیده ام که جهانگردان در این دیار صرفا به “تماشا” بپردازند. اغلب آنها در باره مکانهایی که به تماشای آن می روند مطالعه کرده اند یا در محل با مراجعه به چنین راهنماهایی کسب اطلاع می کنند. می کوشند از تاریخ و پیشینه مکانهایی که می بینند باخبر شوند. تماشای صرف برای آنها بی معنی است.

title انتخابات ۱۴۰۰؛ مغناطیس سرگیجه‌آور یک سیاهچاله

انتخابات ۱۴۰۰ به نماد کاملی از سیاست ولایی تبدیل شده است. آمیزه ای از ابهام و آشفتگی و تناقض و تقلید و تحمیل. برای همین است که به چشم همه ناظران عجیب و غریب می آید. مهندسان ولایی این بار طرحی ریخته اند که هم مبهوت می کند هم گیج می کند. کسی نمی داند راه ورود کدام است و وارد شدی خروجی کجا ست.

رفتار صداسیما که پایگاه عمومی تبلیغات نامزدها ست بسیار خودمدارانه و استصوابی است. الناس علی دین ملوکهم. و دین فعلا به نرخ استصواب تعیین می شود و صداسیما مرکز نرخ گذاری است. نماینده مهرعلیزاده را به سازمان راه نمی دهند. مستند همتی را پخش نمی کنند. انگار نه انگار که اینها بازی اند! حتی محسن رضایی هم به همین بازی پیوسته. از روی صدق و صفا یا تقلید و ریا! وکلای ولایت با خود می گویند چرا این نامزدها نمی فهمند که فقط یک نامزد واقعی وجود دارد و اینها نخودی هستند؟ بنابرین حالا که نمی فهمند ما در برخوردمان به اینها حالی می کنیم که اینقدر خودشان را تحویل نگیرند! این بی اعتنایی را در انتخابات های پیشین دیده ایم. خاصه در عصر نامیمون احمدی نژاد. در ۸۸. در برخورد با ستادهای موسوی.

فضای ابهام نامعمولی بر انتخابات سایه افکنده است. بخشی از آن ناشی از شوک استصواب است که معادلات سیاسی را به هم ریخته است. شوک یکی از ابزارهای اصلی ولایت بر صغار است. و در ایران بخوبی از آن بهره می برند. در مدیریت و سیاست و اقتصاد. در برخورد با فرهنگ و هنر و سینما و سریال. ولایت هر از گاهی به شما شوک می دهد تا بدانید که مهار همه چیز دست کیست. و اگر طاعتی نمی دانند باری از گناه کبیره و صغیره بازنمانند.

بخشی از این فضای نامعمول به خاطر بی اعتمادی رای دهندگان است که در این نامزدها کسی را نمی یابند که نماینده آنها باشد و حرف آنها را بزند. حرفهایی هم که می شنوند آنقدر وعده های نخ نما و بیهوده و بی مزه ای است که کسی را جلب نمی کند. تازه اگر هم کسی این وعده ها را جدی بگیرد از خود خواهد پرسید خب حالا وقتی رئیس جمهور «بازوی اجرایی» ولایت است این حرفها و وعده ها چه معنایی دارد؟ کی می تواند اجرا کند؟ از نظر نخبگان هم که این توزیع پول بین مردم و تمرکز نامزدها بر آن به معنای پشت کردن به دلایل فقر عمومی است. پوشاندن سوءمدیریت است. نادیده ماندن ارتقای آزاد اجتماعی و برآمدن شایستگان است. سرپوشی بر چاههایی است که در این چهل ساله در جامعه کنده شده است و دیر و زود بسیاری را در خود خواهد کشید.

حوزه انتخاب ها آنقدر اندک و محدود شده است که افراد خود را در مغازه ای می بینند که کوپن خریدش را دارند اما جنسی که به کارشان بیاید یا کیفیت داشته باشد پیدا نمی کنند. مثل یک فروشگاه روسی است در عهد شوروی که در آن به جای همه چیزهایی که می خواهی فقط نان سیاه هست و شکر زرد و بخشی نازل از خرده ریزهایی که به کاری نمی آید و خاک خورده پشت ویترین مانده است.

با همه این احوالات باز هم معلوم نیست که واقعا نظام قصدش از به صحنه آوردن رئیسی چیست. آیا می خواهد او برنده شود؟ ظاهرا این طور است. اما یک عده معتقدند نامزد واقعی نظام چه بسا جلیلی باشد. رئیسی صحنه را برای او آماده می کند. کاری ندارم که این می شود حکایت کوری که عصاکش کور دگر شود؛ اما واقعا اینطوری است؟ یا ممکن است نامزد واقعی نظام کسی دیگر باشد؟

اوضاع تا روز آخر هم روشن نخواهد شد از قراری که پیدا ست. نظام توانسته بیشترین توانایی خود را در ایجاد آشوب ذهنی مردم و ناظران نمایش دهد -شاید هم مانوری است برای بعد از خامنه ای! اما هر چه هست نشانی از هوشمندی ندارد. بیشتر شبیه یک مکر طراحی شده است. یک جنس نامرغوب که جای بهترین جنس ارائه می شود.

نظام ولایی دارد نشان می دهد که در عملیات روانی دیگر به استادی رسیده است. طوری بازی می کند که عاقبت اش هم روشن باشد و هم ناروشن! و حتی اگر کسی از صندوق درآید که رئیسی نباشد باز هم همه آن را به حساب حسابگری ولایی بگذارند.

عاملیت مردم قفل شده است. مردم سرگردان مانده اند. به این بازی عادت ندارند. ۴۰ سال است این ولایت هر ترفندی زده ملت دفع اش کرده و دست اش را خوانده است. اما این بار نمی داند بازی چیست. خیلی ها مثل من نمی خواهند رئیسی روی کار بیاید. آیا نظام روی این نمی خواهندِ ملت حساب کرده و رئیسی را آورده تا او را خنثی کند؟ به عقل جور در نمی آید. و گرنه کسی به او تولیت آستان قدس نمی داد یا ریاست قوه قضا را در اختیار او نمی گذاشت -هر دو جامه ای که برایش بزرگ است.

بله به عقل جور در نمی آید. حذف لاریجانی هم به عقل جور در نمی آمد. اما این ولایت نشان داده که همه صحنه ها برایش صحنه جنگ است و در جنگ اصل بر مکر و فریب است. در جنگ آن هم جنگ نابرابر و نامتقارن که دیگر ذات این نظام اقلیت شده است باید همه راههای پیروزی حریف را با ایجاد ابهام عمدی بست. باید او را سرگردان کرد. باید او را به انفعال کشاند. مهندسی ابهام راه نجات ولایت است از هر نوع شفافیت. هر راهی را هم بگویی می رود و به هر شکلی این بت عیار در می آید تا اصل مساله را پنهان کند.

تمام اشارات و تنبیهات رژیم و اذناب اش همین را می گوید و هر یک پاره ای از یک پازل را تکمیل می کند. پشت این ابهام اما هر چه هست تازه نیست. بوی کهنگی گرفته است. جنسی است که روی دست فروشندگان باد کرده است. ناچار باید بزک اش کرد. مثل عروسی زشت که باید پشت صد نقاب و حجاب و ناز و ادا پنهانش کرد تا بازار را رونق دهند اما وقتی از رویش نقاب را برداشتند از ترس و بهت پس می افتی. در این عروس ازریخت افتاده هیچ چیز تازه ای نیست. به اندازه عمر خامنه ای و جنتی عتیقه است. خاک گرفته است. بی هنر است. سرتاپا تقلید است و بیهودگی تکرار. از بی رقیبی سرخوش است. همه عروسان دیگر را سر بریده است یا تارانده است. عروسی انتخابات خونین است. زندگی نه مردگی آغاز می شود. انتخابی در کار نیست. کودتایی خزنده و نرم در کار است. ولایت هر درسی که از مخالفان اش آموخته نهایتا خود به کار بسته است. خود اپوزیسیون خود شده است. ویرانگر خود. برانداز خویشتن. شکارچی خود. دام خود. دامچاله خود. این یک سیاهچاله است. سوریه ولایی است. ونزوئلای اسلامی است. شوروی اسلامیستی است. همه چیز هست و هیچ چیز نیست. درست مثل نامزد اصلی این انتخابات. یک هیچ مدان همه کاره. نماینده تام و تمام طبیبان مدعی.

این جماعت چیزی را پشت این ابهام غریب پشت این تهیدستی و عملیات فریب پنهان می کنند که بزودی آشکار خواهد شد.

title این کارخانه‌ای است که تحقیر می‌کند

چه بود رمز آن وزیرکشی ها؟ چه بود راز آن پسرکشی ها برادرکشی ها؟ چرا محبوب امروز سلطان مغضوب فردای او ست؟ این چه رازی است؟ چه رمزی است؟ چه ربطی دارد به قدرت؟ چه ربطی دارد به سلطنت مادام العمر؟ چرا سلطان چنین بدخیال است؟ چرا مرد شایسته راه به دربار سلطانی ندارد و اگر راه یافت سرانجامی جز نزول و نکول ندارد؟

از برمکیان بزرگتر؟ از امیرکبیر عزیزتر و صمیمی تر و شایسته تر؟ حتی هویدا هم با همه چاکرمنشی ها عاقبت به زندان شاه افتاد به پادافره چه چیزی؟ به شما می گویم: خواسته بود حزب ایران نوین اش را به مدل آمریکایی آن پیوند بزند. چه کارها چه اداها -این بازی ها چیست که یک نخست وزیر شاهنشاه انجام می دهد؟ باورش شده بود که شاه دنبال نظام دوحزبی سبک آمریکایی است.

تاریخ لعنت خورده سلطانی در عهد ولایی هم ادامه دارد. این مرد کینه ای دارد عمیق. کینه جویی است نابکار. با دوست پنجاه ساله اش ببین چه کرد. مگر چه کرده بود هاشمی؟ مگر تاجبخش همین ولایت نبود؟ با محمد خاتمی چه کرد. از این آدم شریف تر و سالم تر و خیرخواه تر و متدین تر در تمام آن دستگاه نیامده است. اصلا جمهوری اسلامی را نجات داد. همین وضع امروز در انتخابات ۱۴۰۰ بود و بدتر. آبرو خرید برای ولایت. ببین چه بلایی سر این سید آورده است. چیزی نزدیک به حصر. اما حصر مهم نیست. بی آبروت می کند. قلم های فاسد و مسموم را به جانت می اندازد. برایت دروغ می سازد. پرونده درست می کند. اجازه سفر نمی دهد. اجازه سخن نمی دهد. تصویرت را منع می کند. چرا؟

احمدی نژاد را با سلام و صلوات آوردند که نظرکرده رهبر است و عزیز دل است و حاکمیت را یگانه می بیند و بعد در آن انتخابات رسوا به هزار ضرب و زور او را نگه داشتند تا چه کنند؟ امروز سکه یک پول است. بی اعتبار. بی حرمت. تازه این آدمی بود که حرمت اش هر چه بود و نبود از سلطان و ولی اعظم بود.

بعد نوبت رسید به روحانی که به فرمان آمده بود تا بدود حل مسائل کند و برجام بیاورد. حجم تبلیغات زهرآگین بر ضد او باورنکردنی است. بعدتر نوبت رسید به ظریف که جز خدمت به این دستگاه سلطانی نکرده است و مدام دویده چهارگوشه جهان تا ویرانکاری های آن عزیز دل نظرکرده سلطان را رفع و رفو کند. چرا ظریف را خوار می دارند؟ آن ننگین نامه وطن امروز را بس برای شاهد ما.

چه خبر است در این دستگاه ولایت؟ چه خبر است در دل کینه جوی این مرد؟ چه آسان کینه می کند. چه سخت رها می کند. نمونه اعلایش حصر موسوی که خردمندترین این قوم بود. نمونه رسوایش حصر و زجر آیات منتظری و صانعی که از بزرگان بلامنازع این مملکت بودند.

این مرد فرعون است. دل اش فرعونی است. روش اش استخفاف است. هیچ کس را بر نمی کشد مگر او را به زیر می افکند. و حریصان قدرت چه خوش حیالانه به دامگه او وارد می شوند. به هوای دانه ای و لاشه ای بازمانده از دهان سلطان. اما خود بدل به لاشه می شوند. و بعد آنها را تف می کند. تفاله می کند.

بدترین نظام سیاسی در روزگار ما ریاست مادام العمر است. سلطنتی است در قالب ولایت و هدایت خلق. اما دستگاه آدمخواری است. ماشین پارانویا ست. بازتولید شاه است که دیگر به هیچ کس اعتماد نداشت. همه را می مالاند و به فحش و ناسزا می راند. تا تنها شد و به سرطان دچار آمد و مرد.

حالا نوبت رئیسی و شرکا ست. یا هر ابله دیگری که برکشیده ولایت باشد. به قول خودش اسم مهم نیست. هر که آمد خدمت کرد دو روز دیگر با سر زمین خواهد خورد. از بس که بی تدبیر اند و مترسک وار. آدم سلطان اند و رعیت اویند. به زمین نخورند هم زمین شان خواهد زد. این محتوم است. این کارخانه کاری جز این ندارد. قربانی می طلبد.

احمق مردا که دل به جهان ولایی و شاهی بندد که نعمتی بدهد و به رسوایی بازستاند.

پس نوشت: من به درشت ترین نمونه ها اشاره کردم و در سطح ریاست جمهور عمدتا. اما باید به لاریجانی و حسن خمینی هم اشاره می شد. حذف لاریجانی همه را بهت زده کرد. حسن خمینی هم که مدتها ست موضوع تمسخر انقلابیون ولایی است. امروز هم دیدم مهدی طائب حسابی به تن او کیسه کشیده است قربه الی الولایه! این داستان ولایت خامنه ای است. او عمیقا به حکومت پرولتاریا اعتقاد دارد چنانکه در دوره احمدی نژاد دیدیم و این علاقه ممکن است با چند استراتژی کلان ولایی هم گره خورده باشد مثل نزدیکی به روسیه و چین و کره شمالی. خلاصه خامنه ای هر چه دارد و ندارد در این کار سودا کرده و می کند. اگر امروز بموقع متوجه نشویم و پیشگیری نکنیم بزودی بر سرمان آوار خواهد شد و دیر خواهد بود.

title بازگشت به دهه ۶۰ محال است

وضعیت ایران بعد از اعلام نظر شورای نگهبان ولایت درباره نامزدهای ریاست جمهوری ۱۴۰۰ سوریه ای شده است. مدتها بود که می گفتند مراقب باشید ایران سوریه نشود. اما شده است! منتها نه به آن صورت که هشداردهندگان می گفتند. بلکه در نظام انتخاباتی اش. از اتفاق انتخابات ریاست جمهوری سوریه هم نزدیک است یعنی همین فردا پس فردا ست. سرداران و روحانیان هم از سوریه آموخته اند که هیچ نیازی نیست به پنهانکاری و دودوزه بازی و میدان دادن به رقبا. همه را حذف کنید و همان که باید رای بگیرد بماند و بس. تصور اهل ولایت این است که ایران امروز شبیه سوریه است؛ سوریه با جنگ نابود شده و آماده تسلط همه جانبه دولت است، ایران هم با تحریم بسیار ضعیف شده و دیگر جانی برای مردم باقی نمانده که مقاومت کنند پس براحتی می توان سوارشان شد.

اما ایران سوریه نیست. نشانه واضح اش اینکه حتی از درون همان شورای نگهبان هم صدای مخالفت برخاسته است. در اقدامی نادر از صادق لاریجانی که به محافظه کاری مشهور است می بینیم که رسما و علنا اعتراض می کند و از فشارهای امنیتی و جعل و پرونده سازی برای رد نامزدها می گوید.

بعد هم نگاهی بکنید به این لیست شورای نگهبان. این نامزدها کی هستند؟ آیا هیچ کدام نماینده جامعه امروز ایران هستند یا می توانند باشند؟ این زاکانی کیست؟ جلیلی چه هنری کرده؟ آن رضایی چه توفیقی در کارهای نظامی و مدیریتی اش داشته؟ رئیسی به جز کارنامه سیاه کشتار چه در چنته دارد؟ مهرعلیزاده کیست؟ همتی جز خیانت به قدرت خرید مردم چه کرده؟ آن یکی قاضی زاده از کجا پیدا شده؟ نوآمده ای که هیچ سابقه ای ندارد چه می داند ریاست بر جمهور یعنی چه؟

واقعیت این است که نظام از یک طرف احزاب را نمی خواهد و سرکوب می کند و تعطیل و توقیف می کند از طرف دیگر خودش کار احزاب را به طور خودسر بر عهده می گیرد و نامزد تعیین می کند. یعنی هم خر را می خواهد و هم خرما!

فضای یاس و خشم حاکم است. این خشم مردمی است که دیگر رعیت نیستند که تسلیم رای بزرگان باشند. شهروند هستند و خود را صاحب رای می بینند اما به سینه آنها زده می شود چرا که کسی رای آنها را نمی خواهد. و این عصبانی کننده است. و این عصبانیت جایی سر باز خواهد کرد و بروز می کند که کسی فکرش را نکرده است.

شهروندان ایران می خواهند در سرنوشت خود مشارکت داشته باشند. نمی خواهند برانداز باشند یا جنگ مسلحانه کنند نمی خواهند انقلاب کنند اما امروز خود را از هر زمانی به براندازان نزدیکتر می بینند. این یک پاس بلند است به اردوی براندازی از طرف جنتی و شرکا.

افراطی شدن شورای نگهبان باعث می شود همه سویه ها به افراط روی آورند و حداکثرطلب شوند. حداقل کردن میدان مشارکت ناچار مردم را به تجدیدنظر دعوت می کند. وقتی سازش و یکدگرفهمی بی نتیجه می ماند ناچار به سمت رویارویی می رویم. و امروز رویارویی نه فقط میان شهروندان و اصحاب ولایت بلکه در میان نخبگان سیاسی حاکم هم علنی شده است. نظام بی تدبیر بدترین تصمیم خود را گرفته است. راه اصلاح را قطع کرده و تجربه دهه های ۷۰ تا ۹۰ را به زباله دان انداخته و یکسره به دهه میمون ۶۰ برگشته است که هر چه می خواست می کرد و کسی جلودارش نبود. اما این میانه ایران عوض شده است.

یاد آن مثل می افتم که دایناسورها قوی بودند اما نمی فهمیدند که محیط زیست دارد عوض می شود. و این یعنی پایان عصر آنها.

تصمیم شورای نگهبان باعث شفاف شدن نهایی عرصه سیاست در ایران است. تا قبل از اصلاحات صحنه سیاسی عمدا غیرشفاف نگه داشته می شد. خامنه ای ادعای وحدت کلمه داشت و نمی خواست اعتراف کند که در داخله حاکمیت نظرها یکسان نیست و جناح بندی وجود دارد. انتخاب خاتمی او را و همه را بیدار کرد. دریافتیم که در نظام یک رگه نیرومند تجدیدنظرطلب وجود دارد. ولی دیدیم که هسته سخت قدرت به کمک نیروی نظامی و امنیتی اش با دولت چه کرد و با روشنفکران چه کرد. اما وقتی دولت خاتمی خودسرهای اطلاعاتی را لو داد خامنه ای دریافت که باید اطلاعات تازه ای تاسیس کرد و راهی را پیش گرفت که به امروز رسیده است: استقرار ولایت به ای نحو کان فارغ از هر نوع ادای دموکراسی.

اما اصحاب ولایت زور آخر را می زنند. آنها دایناسورهای دنیای ما هستند. دنیای ما در ایران و در جهان عوض شده است. دیگر نه جنگ سردی هست که به وجود آنها نیاز باشد نه رعایای ۳۶ میلیونی و عاشق امام و نه حتی قدرت مذهب و اتوریته مرجعیت های مذهبی همان است که بود. زنان امروز همان زنان نیستند. جوانان سرکش اند. هنرمندان و اصحاب رسانه دیگر شده اند و فناوری های جدید هرنوع مطلقه گرایی را ناممکن کرده است. این مردمِ شهروند-شده دو تجربه بزرگ اصلاحات و جنبش سبز داشته اند. محال است بتوانید این تجربه ها را بزدائید و جخ برگردید به دهه نامیمون ۶۰. ما برای رسیدن به شهروندی رنج ها برده ایم. آسوده نمی توانید بود.

مساله حقیقی ما همین جا ست. صد سال بیشتر است مساله ما همین است: خواست ملت برای محدود ساختن سلطان و ولایت. مساله ما رویارویی دیگری میان مطلقه گرایان و مشروطه طلبان است.

این نظام قابل اصلاح است؟ طبعا نه! دیگر نه! این نظام همه امکانهای اصلاح را از بین برده و فرصت های بازنگری و بازگشت به رای مردم را سوخته است. اما به خاطر این دوگانگی در چالش سیاسی وقتی می گوییم «نظام» به همه ساختار سیاسی نظر نداریم. بلکه صرفا رهبر و سلطان را مقصود می گیریم. دستگاه رهبری مثل دستگاه شاهی دیگر اصلاح پذیر نیست. حتی به اندازه دستگاه شاهی هم انعطاف ندارد که بگوید صدای انقلاب شما را شنیدیم. این نظام ولایی نظام کرها و کورها ست. از ۸۸ به این سو این را نشان داده و قدم به قدم ثابت کرده است که بازگشتی در کارش نیست. و اینکه راهی را می رود که سوریه طی می کند. جمهوری علیوف می رود. دربار پادشاهی عربستان می رود. خیلی دوست دارد راه ترکمنستان را می رفت ولی دیگر برای ترکمنستان شدن خیلی دیر است.

امید نظام به مردم است. «مردم» هم اینجا دوگانه و دودسته است. مردمی که ولایت پذیرند هنوز و مردمی که دیگر ولایت و اتوریته شاه و ولی فقیه را نمی خواهند و خود صاحب رای اند. نظام هنوز مردم ولایت پذیر خود را دارد. بخشی دیگر را هم با پول و یارانه و وعده با خود همراه می کند. اما مشکل نظام مردم است! مردمی که می توانند رویاروی او بایستند. مشروطه بخواهند و تن به ولایت مطلقه ندهند.

چه باید کرد؟ باید از نظام صغارت فاصله گرفت. هر جا که هستیم. در هر رسانه ای در هر انجمنی در هر مدرسه ای و هر گروه و دسته ای باید شهروندیگری را اساس قرار دهیم. تا مردمی ولایت پذیر هستیم شهروند نمی شویم. و تا شهروندی منفعل هستیم تماشاگر می مانیم و خطری برای ولایت نداریم. اکثریت خاموش.

در صحنه عمل سیاسی باید اندیشه و عمل کسانی چون مصطفی تاجزاده و همفکرانش را معیار قرار داد. او امروز صریح اللهجه ترین نماینده شهروندان است در مقابل سلطان جائر. و بر سلسله جلیله ای تکیه دارد که از آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان تا آیت الله منتظری و محمد خاتمی و ابوالفضل قدیانی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی و امثال ایشان را در بر می گیرد.

هر خانه ای باید یک ستاد شهروندی باشد. هر انجمنی کانونی گروهی واقعی یا مجازی باید چنین باشد. راههای تمرکزگرا و اتوریته خواه به جایی نمی رسد. هیچ راه رعیت پرور و مرید پرور به نتیجه نمی رسد. تقویت جامعه باید کرد یعنی تقویت شهروندان و شهروندیگری. به مردمی ترین شیوه. به غیرحزبی ترین شیوه! نباید در آرزوی حزب واحد مشروطه ماند. این حزب را باید در خانه ها گستراند. در قلوب و عقول جای داد.

باید سراغ اجماع سازی میان شهروندان رفت. در این کار تجربه زیادی نداریم. چون نظام های اجماع سازی در میان ما عمدتا مبتنی بر روابط ارباب-رعیتی بوده است. مبتنی بر رابطه مرید-مرادی و مرجع-مقلدی و کدخدا-دهاتی بوده است. اصولگرایان ولایی از این بابت پیش اند چون برای اجماع سازی نیازمند جلب قلوب و عقول نیستند. یک فتوا کافی است یا یک دعوت فلان مرجع و بزرگ و بازاری و مداح و چه و چه کفایت می کند. فرهنگ ایشان تبعی است. تسلیم است. ولایت طلب است. اجماع شهروندان دشوار است. نیازمند اقناع است. نیازمند خرد مشترک و حس مشترک است. و اهل ولایت بخوبی آموخته اند که راههای تماس و مشورت و همدلی و اجماع سازی میان غیرخودی ها را سد کنند.

غیبت مهاجران هم در این میان به تقویت جامعه مدنی در ایران آسیب رسانده است. این درست است. میلیونها ایرانی دور از وطن و صحنه اجماع سازی و اقدام و عمل زندگی می کنند. اما یک امتیاز هم دارند که از آن محدودیت های ولایت آزادند. بنابرین می توانند آزادانه و مسئولانه دخالت کنند و به اجماع سازی کمک رسانند.

آینده از آن مشروطه خواهان است. در این تردیدی نیست. دایناسورها رفتنی اند. مردمی می مانند و اراده خود را اعمال می کنند که شهروند شده اند.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن -۱۳

پنجشنبه ۲۲ بهمن / ۱۱ فوریه
در بوش هاوس نشستی در باره انقلاب ایران بر پا ست. انقلاب ایران ۲۰ ساله شده است. راجر هاردی صحبت می کند. به نظر می آید سخت مسحور اندیشه ها و اقدامات خاتمی است. انقلابی در انقلاب می دید دوره خاتمی را. خاتمی را چهره خندان انقلاب می دانست. به نظرش صحبت از حقوق و جامعه مدنی اسلامی نگاه جوانان مسلمان را از سراسر دنیا به خاتمی جلب می کند. دو رویداد شگفت انقلاب ایران را خود انقلاب و بعد ظهور خاتمی می شناخت. برایم جالب بود که در بین سخنرانان (باقر معین، واهه پطروسیان، حسین باقرزاده و دیگران) حرفهای راجر هاردی کمتر سیاسی و بیشتر آرمانی-انقلابی است.

در باره عربستان هم حرف جالبی می زد. می گفت عربستان سلطنتی اسلامی است که با اپوزیسیون اسلامگرا روبرو ست!

فکر می کنم: در آستانه هزاره بعدی ایرانیان در حال به پایان بردن و پشت سر گذاشتن دو عصر مهم سیاسی در تاریخ خود هستند: عصر ایدئولوژی و عصر شاهنشاهی. اولی نقشی قاطع در تاریخ معاصر ایران بازی کرده و دومی نقش مهمی در تمامی تاریخ ایران داشته و انحطاط آن در عصر قاجاری رقم خورده و از نظر سیاسی با انقلاب به پایان رسیده است. بیست سال پس از انقلاب می شود دید که رابطه دولت-مردم هم از وضع ایدئولوژیک بیرون رفته و از ایدئولوژی گریخته است. از شاه هم گریخته. تفکر شاهی و تفکر استبدادی به هم گره خورده بوده و هوشیاری به آن در دوره معاصر خارخار ذهنی مهمی بوده است. این نظام با نظام ارباب و رعیتی هم گره خوردگی داشته. این هم در حال زوال است. پایان عصر ایدئولوژی پایان عصر دگماتیسم است. به این هم نیاز داریم تا خانه تکانی عصر مدرن مان تکمیل شود. بدون شاه و بدون ارباب و بدون دگم بی تردید مدرن تر خواهیم بود. شاید هم پست مدرن!

در عین حال نمی شود چشم بر وضعیت ناپایدار مدرن ما بست. وضعیت ما در صحنه جامعه و سیاست هنوز ناپایدار است. نامنظم است. آشفته است. یا شاید بهتر است بگویم سازشی را که نیاز دارد میان نظم و بی نظمی برقرار نکرده است. گاهی به نظم گراییده گاهی از نظم گریخته. تمدن اروپایی حاصل نظام یافتگی نظم و بی نظمی است. بازی و جدیت. سامان و سازمان و آشفتگی. کنفورمیسم و ساختارشکنی. اداره و کاباره!

یکی از نشانه های بی نظمی فراگیر فراری دادن تحصیلکردگان است. کسی که خوب تحصیل کرده است فضای داخلی را مناسب عرضه شایستگی های خود نمی داند. به فرنگ فکر می کند به فرنگ مهاجرت می کند یا می گریزد. اما در اینجا هم با این حقیقت روبرو می شود که آنچه آنجا به کار می آمد اینجا به کار نمی آید. از نو باید شروع کند. و این آسان نیست.

در آخر قرن بیستم هنوز ما مثل اول قرن، مردم را مهاجر و آواره می کنیم. اما مهاجران مشروطه بیست سال طول نکشید که برگشتند. مهاجران امروز چه زمانی بخت بازگشت پیدا می کنند؟

جمعه ۱۲ فوریه
کلینتون تبرئه می شود. مراسم سنا مستقیم از سی.ان.ان پخش می شود. رای ها معلوم است که کی به چی رای داده. بیرون هم که می آیند همه از هنری هاید تا نمایندگان موافق و مخالف برکناری آماده اند اظهارنظر کنند. هیچ چیز پنهانی وجود ندارد. مواضع کاملا شفاف است و پیدا ست که هر کسی چرا و چه عقیده ای در باره رئیس جمهوری دارد. این صراحت و آشکاری را در فرهنگ آمریکایی می ستایم.

شب بی.بی.سی در کانال یک می گوید پیروز نهایی قانون اساسی بود. در برابر قانون همه خاضع اند. برتر از آن قراردادی وجود ندارد. برای زندگی اجتماعی برای زندگی سیاسی.

سه شنبه ۱۵ فوریه
یادداشتهای روزانه ام انگار دارد به یادداشتهای هفتگی تبدیل می شود! بیشتر یادداشت برداشته ام و موضوعات را فهرست کرده ام تا بنشینم و بنویسم. یادداشت نوشتن علاوه بر آنکه “موقوف هدایت باشد” موقوف به خواندن و مراجعه و اطلاع درست به دست آوردن هم هست و اینکه بتوانی ساعتی و بیشتر در روز یا شب به تنظیم آنچه فراهم کرده ای و اندیشیده ای بپردازی. و این کمتر دست می دهد مگر آخر هفته ای یا وقت فارغی در یک مرخصی ۲-۳ روزه و از این قبیل. جز این باشد می رسی تنها تاثرات خود را ثبت کنی در مقابل یک خبر یا حادثه.

۲-۳ روزی است که در خانه مانده ام تا پسرم در تعطیلات میان ترم دبستان تنها نباشد و از اخبار کمی دورم. این است که امشب وقتی از اخبار ساعت ۱۰ کانال سه خبر تظاهرات و درگیری کردها در لندن و در مقابل سفارتخانه یونان را می شنوم و ورود آنها به سفارت تعجب می کنم. ماجرا چیست؟ کردها و یونان؟ بزودی متوجه می شوم که عبدالله اوجلان دستگیر شده است. تلویزیون در کنار صحنه هایی از تظاهرات کردها در لندن و فرانکفورت و فرانسه و چند شهر و کشور دیگر اروپایی چند صحنه از شادمانی گروههایی از مردم ترکیه را نشان می دهد و عنوانهای بزرگ یک روزنامه ترکی را که نوشته: Zefer ظفر.

کانال را عوض می کنم و به سراغ بی.بی.سی ۲۴ ساعته می روم و بعد سی.ان.ان. حالا کمابیش معلوم می شود که اوجلان در کنیا دستگیر شده است. این کنیا هم عجب جایی شده. اوجلان آنجا چه می کرده؟ مراجعه اش به یونانی ها برای پناهندگی قابل فهم است به این حساب که آنها بر اساس رابطه تیره خود با ترکیه مشکلی در پذیرش او نخواهند داشت. اما چطور سر از کنیا درآورده که پر از نیروهای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل است؟

این را هم باید به حساب شوخی های تاریخ گذاشت که مردی زیرک و چریک خود با پای خود به دام برود با خیال کدام شکار؟

هنوز حرف و حدیث بسیار است. اما دستگیر شدن اوجلان یکباره تاریخ جنبش کردان را در قرن حاضر پیش چشم ام زنده می کند. آیا این پایان راه است؟ برای اوجلان حتما هست. بعید می دانم او از چنگ نیروهای امنیتی ترکیه نجاتی داشته باشد اما برای کردها چطور؟ شاید نه. ولی این نقطه عطف مهمی است. شاید ما در آستانه قرنی دیگر شاهد تغییرات ماهوی در این جنبش باشیم. شک نیست که عمده توان انقلابی جنبش کرد از نظریه انقلابی چپ مایه می گرفت (و هنوز می گیرد) و به همین دلیل اتحاد شوروی حامی اصلی مساله کرد تلقی می شد. و ظاهرا میراث‌بران روس آن اتحاد فروشکسته این روزها آنقدر گرفتاری های کوچک و بزرگ دارند که خواهان ادامه حمایت از کردها یا قادر به آن نیستند. حتی سوریه هم دیگر نمی توانست رهبر کردهای انقلابی را بپذیرد. مسکو که جای خود را دارد. و بدون حمایت از سوی قدرتی در صحنه بین الملل جنبش کرد به کجا خواهد رسید؟ از یک جهت آنچه برای فلسطینی ها پیش آمد چه بسا به گونه ای دیگر در انتظار کردها باشد. چه تا همین جا هم کردهای عراق خواه ناخواه با محاسبه معادلات سیاسی به گفتگو با قدرت امپریالیستی و جلب نظر و حمایت اش تن داده اند. پیام تبریک آمریکا به ترکیه برای دستگیر شدن اوجلان و تایید ضمنی تروریست بودن اوجلان در پیام وزارتخارجه بریتانیا در چنین بافتی معنا دارد.
به زبان دیگر، می توان گفت دستگیری اوجلان آغاز روندی برای مهار کردن و به سر عقل آوردن جنبش کرد است. بیرون کردن جامه انقلابی از تن اش و پوشاندن لباس عافیت و سیاست بر او. بعد چه بسا نوعی دولت خودمختار هم برای کردها در گوشه ای از عراق یا ترکیه به رسمیت شناخته شود. یعنی تحقق آن ایده انقلابی که با حمایت شوروی ممکن نشد به شیوه رژیم ضد انقلاب آمریکایی ممکن شود.

ولی بهتر است از آینده دور حرف نزنیم. به یاد داریوش فروهر می افتم که در آخرین ساعت عمرش دسته گلی به سفارت ایتالیا فرستاد و آزادمنشی ایتالیا را ستود. ولی در دنیای اقتصاد سرمایه و حسابگری جایی برای حمایت از شورشیان انقلابی نیست. شاید تعبیر آن دسته گل به فاتحه خوانی برای ژست های آزادمنشانه مناسب تر باشد. جهان از انقلاب روی گردانده است. و جنبش انقلابی کرد آخرین نمونه ای است که با زوال خود و تبدیل شدن به “چیزی دیگر” پایان عصر انقلاب را در پایان قرن بیستم گواهی می کند.