November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




March 30, 2006  
 
 

اين تبعيض مثبت هم نيست

مصاحبه صورتك خانوم با زهره ارزني
كه از وكلاي خوب طرفدار حقوق زن است، بحثهايي به پا كرده، كه لينك‌هاي چند نمونه را مي‌توانيد در اينجا و اينجا و همچنين پاي اين مطلب خود صورتك ببينيد.

من وقتي سرسري به شروط پيشنهاد شده نگاه كردم و بعد مصاحبه را خواندم، احساس كردم تلاش نه چندان موفقي براي عادلانه كردن يك وضعيت كهنه صورت گرفته است. مهمترين علت اين عدم موفقيت هم به نظرم در اين است كه وضعيت كهن به خوبي شناخته نشده است. دوستان فمينيست ما تصور مي‌كنند وضعيت پيشين را با يك نگاه مي‌توان ناعادلانه دانست، در حالي من معتقدم و تاريخ مي‌گويد اين وضعيت بنا به عقل جمعي بشر تا يك سده پيش هم در اكثر جوامع دنيا عادلانه شناخته مي‌شده و تنها شرايط جديد زندگي است كه بخشي از مردمان (آن هم نه همه) را به اين نتيجه رسانده كه ممكن است وضعيت قبلي زندگي و ازدواج و مسائل ديگر مثل اينها عادلانه نباشد.

با دقت گفتم عادلانه نباشد و نگفتم «نبوده باشد» تا تصريح كنم برخلاف اكثر فرقه‌هاي فمينيست ترديدهاي جدي دارم درباره اينكه آيا مي‌توان فهم امروز ما از عدالت را به گذشته تاريخ هم تعميم داد يا خير. اما فارغ از ارزش گذاري عادلانه و ناعادلانه در مورد نظامات اجتماعي گذشته و حال، بر نكته‌اي مي‌خواهم تأكيد كنم كه به نظرم راهگشاي بحث براي هر دو طرف است.

ما وقتي در مورد الگوي روابط در زندگي مشترك صحبت مي‌كنيم، از يك سيستمي داريم صحبت مي‌كنيم كه چندين جزء معنايي دارد و داشته مثل مهريه، جهيزيه، شيربها، نفقه، تمكين، عقد، شروط ضمن عقد، طلاق، فرزند و حضانت، حقوق مشترك و غيره. اينها در زندگي گذشتگان ما، بر اساس تجربه‌هاي پياپي برهم انباشته و نظامات موجود اجتماعي، و نه صرفا دستور دين يا برداشت عقل جمعي فلان جامعه، به اينجا رسيده‌اند كه رسيده‌اند. خيلي مايل نيستم، و فكر هم نمي‌كنم بشود، در مورد درست يا غلط بودن اين شرايط و وضعيت حرف زد. به هرحال يكي درست مي‌داند و ديگري غلط. مهم فهم از سطح دو است.

«فهم از سطح دو»ي مسئله كه به نظر من دقيقتر و راهگشا خواهد بود، اين است كه توجه كنيم يك «نظم قديم» وجود داشته و بعضي از ما احتمالا به دنبال يك «نظم جديد» هستيم. نظم قديم و نظم جديد هر يك مفاهيمي داشته‌اند و مصاديقي. مثلا يكي شير بها را مطرح مي‌كرده به جهت جبران خرجي كه خانواده براي دختر كرده‌اند (بهاي شير دادنش) و يكي آن را رد مي‌كند به عنوان اينكه اين خريد و فروش دختر است و نقض انسانيت. هر دو براي خود استدلال، مفهوم سازي، ارزش داوري و نظام هنجاري دارند. گذار از قديم به جديد هم تنها با يك زمان طولاني و مسير پرهزينه و كشاكش همه جانبه ممكن خواهد بود.

به اعتقاد من اكثر تلاش‌ها براي حذف گفتمان رقيب بي‌نتيجه است و در ضمن هر تلاشي براي زود نتيجه گرفتن از كشاكش‌هاي سنت- مدرني در باب حقوق زنان، روابط زن و مرد، نظامات روابط اجتماعي نو و كهن و هنجارهاي جنسي و جنسيتي (كه هر دو در امر ازدواج مؤثرند) بيهوده است. بايد نرم نرمك با گفتگو و تعامل نرم براي اصلاح باور و داورها و هنجارها و رفتارها تلاش كرد. اما يك نكته ديگر را هم مي‌گويم كه همه حرفم است، و بعد سراغ بحث شيرين ازدواج مي‌روم!

تصور من اين است كه هر تلاشي براي «برنامه ريزي اجتماعي» در جوامع پيچيده مدرن و دست بردن در هر بخشي از مناسبات اجتماعي بايد بر اين مبناي نظري متكي و به آن مقيد باشد كه شروع ماجرا و تعيين مسير و حتي تعيين چشم‌انداز با ماست، اما نتيجه با خداست! هيچ دليلي ندارد كه وقتي شما ماشين تحول اجتماعي را روشن مي‌كنيد، به همان مقصودي كه مي‌خواهيد برسيد. اين واقعيت تلخي است كه بسياري از تحول‌خواهان دوران مدرن، از ماركسيست‌ها تا لائيك‌ها و از انقلابيون اسلامي ايران تا نئوكان‌هاي فعلي آمريكا، آن را فراموش كردند و به ورطه اراده‌گرايي و خودپرستي افتادند؛ غافل از آنكه «كن فيكون» كردن فقط صفت خداست و «خواستن توانستن است» يك فريب و دروغ بزرگ است.

اگر اين را بپذيريم، مجبوريم قبول كنيم اگر مناسبات موجود درباره ازدواج درست نيست و دست‌كم بهتر از آن هم مي‌شود و بسياري از ما به آن نقد داريم، دليل نمي‌شود كه خانم ارزني بگويد اين بايد باشد و همه بگويند چشم، همين درست است! نه اينكه اصالتي به وضعيت موجود بدهم، اما بنا نيست كسي هم خانه‌اي را از پايه بنا كند. وضعيت، درست يا غلط، همين است كه هست و به صرف اينكه اين وضعيت خوب و مطلوب نيست و به صرف نقد كليت آن، نمي‌توان به سادگي اجزاي آن را هم كنار گذاشت. اتفاقا برعكس؛ در تك تك جزييات و مصاديق بايد براي هر تغييري به اندازه كافي استدلال داشت. نه اينكه يك كليت را به جاي كليت قبلي نشاند. كليت قبلي، ولو نامطلوب هست، ولي در تغيير آن جزء به جزء بايد جلو رفت. شايد هم در بعضي قدمها ما با خانم ارزني همراه نباشيم.

اما در مورد مصاديق؛ من هم مثل آقاي زمستان است فكر مي‌كنم دادن حق مسكن به زن ناعادلانه است و به جبران هيچ بي‌عدالتي هم نمي‌توان بي‌عدالتي ديگري را در سوي ديگر بنا كرد. شرط مسكن را در همان بند حق اشتغال و حق تحصيل زن مي‌شود آورد كه مشكلاتي از قبيل مثال‌هايي كه صورتك زده پيش نيايد.

يك جاهايي از مصاحبه سركار خانم ارزني هم حس بدجوري كردم ايشان ناگفته و شايد ندانسته دارد سر مردان مخاطب مطلبش را شيره مي‌مالد. همه مقدمه‌ام را چيدم كه بگويم نظم جديد به جاي نظم قديم. ايشان برداشته‌اند تمام حقوق مردان در نظم قديم را جابجا كرده‌اند، اما به حقوق زنان كه تكاليف مردان بوده دست نزده‌اند. معني ندارد كه شما همه اين شرط ها را بگذاريد و باز هم از نفقه و مهريه صحبت كنيد. دقت كنيد: «وقتي ما اين حقوق برابر را مي‌گيريم خوب است كه توافق كنيم نفقه هم نخواهيم و خودمان هم گوشه‌اي از زندگي را بگيريم.» لطف مي‌كنيد! آنها را با زور و دعوا و صد محكم‌كاري قانوني مي‌گيريد، اما سر نفقه و مهريه كه مي‌رسد منت مي‌گذاريد و زبان حقوقي را رها مي‌كنيد و از لطف و منت صحبت مي‌كنيد؟ اينجاهاست كه من هم اسم اينگونه سخنها و اينگونه زن‌ها را مي‌گذارم «بد فمينيست»! مي‌خواهند حق طلاق داشته باشند، بعدش مهريه هم بگيرند. قطعا خانم ارزني و دوستان فمينيست از پرونده‌هاي دختراني كه با گول زدن پسرها با مهريه سنگين ازدواج مي‌كنند و بلافاصله بناي ناسازگاري گذاشته و طلاق گرفته و مهريه هم مي‌خواهند، بي‌اطلاع نيستند. از اينگونه موردها هم به تعداد زياد در دادگاههاي خانواده مي‌شود ديد كه متهم آن زن است، نه شوهر. خانم ارزني جوابي براي اين مردان فريب خورده و مال باخته دارند؟

نكته مهم آخري هم كه به نظرم بايد توجه شود، متكثر بودن جامعه ايراني است كه گويا خانم ارزني در بحثهاي خود هيچ توجهي به آن نداشته‌اند. فارغ از اينكه شما چه وضعيت حقوقي براي عقد ازدواج تعيين كنيد، يك شرايط واقعي در جامعه ما وجود دارد كه توجه به آنها باعث تغيير فهم ما از اين شرايط مي‌شود. به هرحال همانطور كه در اين جامعه زناني هستند كه انتظار دارند براي خروج از كشور نبايد همسر محترمشان مانع شود، زناني هم هستند كه صرفا به يك اتهام بي‌مبنا سرشان بريده مي‌شود، زناني هم هستند كه به خاطر نرسيدن نفقه به فساد كشيده مي‌شوند و زناني هم هستند كه بدون داشتن حق اشتغال يك عمر علاوه بر خرج زندگي پول ترياك شوهرشان را هم داده‌اند و بيشتر از حق اشتغال نياز به حق زندگي دارند.

اين شرايط دواي درد يك درصد زنان اين جامعه است. حقوق آنها هم البته مهم است، اما دوستان فمينيست! مبادا حواستان از بقيه پرت شود.

---------------------
برگرفته از : الپر؛ عنوان از سيبستان. من با بحث تبعيض مثبت نه تنها در مساله زنان بلکه در ساير مسائل اجتماعی هم که قرار است نوعی تعادل در حقوق و امکانات ايجاد شود (مثلا راهيابی شهرستانی های دور از مرکز به دانشگاههای بزرگ پايتخت) موافقم. اما فکر می کنم آنچه در اين بحث اخير مورد توجه الپر قرار گرفته است علامت خوبی برای مباحث زنان هم نيست. حق زن را نبايد با پايمال کردن حقوق مرد احراز کرد. اين تبعيض مثبت نيست. به نفع زنان عدالتخواه نيز نيست. افراط گرايی چه زنانه چه مردانه نمی تواند توجيه شود

 
 
March 26, 2006  
 
 

فوکوياما روز شنبه در آکسفورد سخنرانی داشت. در فستيوال ادبی آکسفورد. تلفن زدم جا رزرو کنم همه جاها گرفته شده بود. گفتند می توانم بروم همانجا و شايد جايی باشد که بگيرم. لندن بود می رفتم. آکسفورد کمی برای شنبه تنبلی دور بود! من هيچوقت به تز پايان تاريخ او علاقه ای نداشته ام. اما مواضع اخير او برای من هم او را شخصيت جالبی کرده است. هفته پيش در آستانه انتشار کتاب تازه اش: «پس از نئوکان ها» هفته نامه ساندی تايمز - نسخه يکشنبه های تايمز- مصاحبه ای خواندنی با او منتشر کرد. نيمی از آن را اينجا می آوردم. ولی خواندن همه اش را توصيه می کنم: 

I was a neocon. I was wrong
Sarah Baxter meets Francis Fukuyama
The Sunday Times

“I’m an apostate,” Fukuyama tells me starkly.

Fukuyama has openly split with the neoconservatives because he thinks the war in Iraq is wrong in theory and practice and they don’t, despite all the reverses.

“Most of them are lying low because they realise what they advocated hasn’t worked out at all and they’re just hoping something will turn up,” he says.

In person Fukuyama is so soft-spoken that I sometimes have trouble hearing him, but in print his views are loud and clear. In his new book After the Neocons, published next week, he writes forcefully: “I have concluded that neoconservatism, both as a symbol and a body of thought, has evolved into something I can no longer support.”

It was in Britain a couple of years ago that some of Fukuyama’s scepticism about the neocon project took shape.

“I remember being struck by the real unhappiness with the United States. One of the mistakes Americans have made is to misjudge that feeling. It’s easy to discount it as the usual anti-Americanism, but I was hearing it from people who were friends of America.”

I tell Fukuyama that The End of History probably had quite an influence on Tony Blair, who will have inhaled it with the zeitgeist even if he never actually read it.

There are few more shining believers than our prime minister in the universal application of liberal democracy, I suggest. And while the horrors of ethnic cleansing in the former Yugoslavia in the 1990s led many commentators to sneer, “What end of history?”, under Blair democracy ultimately reached Belgrade — courtesy of the American and British military.

That, however, was an unambiguously Good War. The Iraq war, in Fukuyama’s view, is a bad one, and he does not care for my suggestion that he may have had an indirect hand in Britain’s intervention.

Blair, he believes, has become an “honorary neoconservative” who has deluded himself into thinking that democracy can be imposed at the speed of one’s choosing at the point of a gun. That is not at all what he meant by the end of history, which took a more nuanced view of the many bumps on the road to man’s final destination.

“With Blair, I find it hard to tell what he really believes as opposed to what he has calculated is in his interest,” Fukuyama says. “He obviously wanted to preserve the special relationship with the United States and then talked himself into thinking the war was historically necessary.

“Something similar happened to Bush. When he stood for president, he talked about having a ‘humble’ foreign policy and attacked nation-building, and since then has talked himself into believing in it.”

Fukuyama feels personally let down by the turn of events. “I voted for Bush in 2000 precisely because I thought that if he got elected a lot of my friends would be running foreign policy and they would do a lot better than the Clintonites.

“That’s why this whole thing has been such a terrible disappointment. It has turned out exactly the opposite.”

Fukuyama is against the whole concept of a pre-emptive war — “As Bismarck said, it’s like ‘committing suicide for fear of death’” — but he has also been shaken by its execution. It is tough when you blame your own friends for the debacle.

“I’m not just shocked, I’m completely appalled by the sheer level of incompetence. If you are going to be a ‘benevolent hegemon’ (a reference to America’s status as the sole superpower), you had better be good at it.”

Fukuyama read classics at Cornell University, where he heard the legendary Allan Bloom, a disciple of the philosopher Leo Strauss, lecture on Plato’s Republic. Many of the neocons share the same Straussian intellectual roots, including Wolfowitz, who came to know Fukuyama at Cornell and gave him a job as his intern in the early years of the Reagan administration.

The two men haven’t spoken lately. “I suspect he may be somewhat annoyed,” Fukuyama says.

Fukuyama was also a postgraduate at Harvard, where he became friends with William Kristol — who went on to become the driving force behind the Project for the New American Century and is editor of the influential neoconservative magazine The Weekly Standard (owned by News Corporation, which also owns The Sunday Times). Fukuyama ended up inheriting Kristol’s flat at university. “Good apartments were hard to come by,” he says.

Fukuyama had other direct channels into the neocons. Another of his mentors was the cold warrior Albert Wohlstetter at the Rand Corporation, who counted Wolfowitz, the former Pentagon adviser Richard Perle, and Zalmay Khalilzad, the ambassador to Iraq, among his protégés.

Fukuyama takes a far less alarmist view of the power of jihadists and tends to regard the September 11 attacks as a particularly lucky strike. “It’s possible that terrorists may get a nuclear weapon,” he says doubtfully, “but that one scenario has driven a great deal of fear.” He would like to see more multi-multilateralism, as he calls it, to supplement the work of the United Nations in defusing international tension.

Somewhat surprisingly, he describes himself as a Marxist, “in the sense that I believe in a general process of economic and social modernisation”. You can only steer things and speed things up at the margins of society, he tells me.

For somebody with such a deterministic view of history, isn’t he writing off the chances of success in Iraq too soon? Especially since he still believes humans are made for liberal democracy.

“It’s way too premature to predict how it will play out,” he admits. “It’s not clear the final judgment will be negative. It is entirely possible that Iraq will become a democracy, but the causality will be extremely muddled.”

In other words, if things turn out well in Iraq, history may well record that it is despite — rather than because of — the best efforts of Bush and Blair. That seems harsh to me, but Fukuyama is implacable. Whether they win or lose history’s gamble, he believes the champions of the war should be blamed for starting it.

After the Neocons by Francis Fukuyama published by Profile. It was reviewed in Books by Simon Jenkins this week.

 
 
March 23, 2006  
 
 

نمونه روشنی از مفهوم سازی. من با حرف حامد قدوسی به صورت مشروط می توانم موافق باشم اما شيوه استدلال او را دچار اعوجاج می بينم. فکرش اساس درستی دارد اما بحث اش پخته نيست هنوز. ارجاعات و تعريفها/گزاره هاش مشکل دارد. بيشتر شبيه قلم انداز است تا طرحی فکرشده. ولی قبول دارم که روشنفکری ايران بايد خود را آماده خانه تکانی کند فکری و روحی. تا کار روشنفکرانه اش با شناخت موقعيت جديد تاريخی و موقعيت جهانی ايران سازگاری يابد. روشنفکر ايرانی ناچار بايد در چارچوب منافع ملی حرکت کند. بنابرين شايد برای اول بار ناچار باشد آرمان انديشی مزمن تاريخی و ملهم از چپ انقلابی را رها کند. نکته اساسی نقد من بر حامد هم همين است. گرچه بايد از روش های مزمن ناموثر رها شد اما کار روشنفکرانه در ايران نمی تواند از چپ به راست برود بلکه بايد با گرايش به راست از تمام ظرفيتهای کارشده و نتيجه بخش چپ هم بهره ببرد. خيلی ساده هيچ دعوتی به شروع کردن دوباره از صفر عقلانی نيست. اقتصادی هم نيست! اگر انباشت عقل ابزاری لازم است شرط اول اش اين است که انباشته های قبلی را ناديده نگيرد. - البته حامد نوشته و تاکيد کرده است که اين ويرايش اول ايده اوست و ويرايش دومی هم در طی دو هفته آينده در کار خواهد بود که با توجه به نقدهای انجام شده منتشر خواهد شد. پس ايده تکميلی داريد پای مطلب خودش مطرح کنيد:

ضرورت تاریخی چرخش به راست
در جوامع توسعه نیافته

در نقد تورم روشنفکرگرایی در ایران

دقیقا دو سال پیش بود که ناصر فکوهی استاد انسان شناسی دانشگاه تهران مقاله ای در ویژه نامه نوروزی شرق چاپ کرد با عنوان «لذت مقاومت ناپذیر چرخش به راست» و در آن از روشن فکران به علت تمایل تدریجی شان به ایده های اقتصاد بازار و نیز چیزی که فرآیند جهانی سازی می نامید انتقاد کرد. من این مقاله را بارهای بار خواندم و چند باری هم تصمیم گرفتم نقدی بر آن بنویسم که تا به امروز امکان پذیر نشد. ادعای من این است که چرخش به راست از سوی روشن فکران ایرانی نه تنها امری مذموم نیست بلکه ضرورتی است که در فضای فعلی از «خودگذشتگی» و «صرف آبرو»ی اساسی می خواهد:

1) روشن فکری که من در این جا نقدش می کنم معنایی اجتماعی و البته تا حدی نادقیق دارد. روشن فکر مورد نظر من انسان درس خوانده ای است که اطلاعاتی نسبتا کلی در زمینه های مختلف علوم انسانی و مباحث اجتماعی دارد و اهل قلم و سخن رانی عمومی است. مهم ترین ویژگی ممیزه اش این است که در قبال جامعه اش احساس مسوولیت می کند پس در صحنه های مختلف حاضر است و اصولا در مورد بیش تر مسایل عمومی جامعه نظر می دهد. علی شریعتی، جلال آل احمد، فریبرز رییس دانا و عزت الله سحابی نمونه هایی آشنا از این روشن فکران هستند. در مقابل کسانی مثل حسین بشیریه، مصطفی ملکیان یا سید جواد طباطبایی در این تعریف من از روشن فکر قرار نمی گیرند. در وبلاگستان هم شاید بتوان سیما شاخساری را نمونه یک روشن فکر معرفی کرد. همان طور که ناصر فکوهی هم اشاره کرده چپ بودن احتمالا یک صفت ذاتی برای روشن فکران است که وی آن ها را به علت دور شدن از آن نکوهش می کند.

2) روشن فکری با این تعریف در جوامع غربی کارکرد مشخص و البته مفیدی دارد. در کنار منابع مالی عظیمی که برای پژوهش های «راست گرایانه» هزینه می شود درصدی هم به کسانی تخصیص می یابد که باید از زاویه هایی متفاوت و معمولا مغفول به مساله ها نگاه کرده و نقدهای خود را بیان کنند. چنین نقدهایی برای حفظ تعادل جامعه ضروری است. پس اگر میلیاردها دلار صرف تحقیقات هسته ای یا مشابه سازی می شود چند ده هزار دلاری هم به کسانی می رسد که علیه این فعالیت ها مقاله های انتقادی نوشته و اعتراضات مدنی سامان دهی کنند.

3) تفاوت ایران با کشورهای غربی چیست؟ به نظر من مهم ترین تفاوت در میزان نفوذ «عقلانیت» در نظام های اجتماعی است. غرب صدها سال است که با جدیت هرچه تمام تر مشغول عقلانی سازی نهادها و نظام های جامعه خود است. به این جهت است که هواپیماها معمولا سر موقع حرکت می کنند، بیمارستان ها کیفیت خوبی دارند، بی کاری پایین آمده، گذرگاه های شهری کارآمد و امن است و الخ. آیا وضع ما هم همین طور است؟ واضح است که نه. اگر مساله غرب احتمال خفه شدن در بین چرخ بوروکراسی عقلانی است مساله ما هدر رفتن عمر در اثر نداشتن چنین بوروکراسی است.

4) روشن فکری در ایران دو مشخصه اصلی دارد: «ضدیت با قدرت» و «کار غیرتخصصی». روشن فکر ما نه کتاب های تخصصی علوم سیاسی را خوانده است تا در مورد ساختار سیاسی حرف دقیق بزند و نه تحصیلات آکادمیک اقتصادی دارد تا وقتی تعدیل یا برنامه های توسعه را نقد می کند بداند راجع به چه چیزی حرف می زند. پس راجع به هرچیزی از ادبیات گرفته تا حقوق بشر حرف می زند و ایده هایی را در عرصه عمومی گسترش می دهد که لزوما از دید اهل فن حرف درست یا دقیق یا سازگاری نیست. لزوم انکارناپذیر تقدم توسعه سیاسی بر توسعه اقتصادی از همین تخم لق هایی بود که روشن فکران ما در دهان درس خوانده های ما شکسته اند.

5) به باور من اولویت اول جوامعی مثل ما انباشت عقلانیت ابزاری است. چنین عقلانیتی تاثیر واقعی تری در زندگی میلیون ها نفر مردمی دارد که از اول عمرشان تا آخرش با فقر و بدبختی سر و کله می زنند. راه های خروج تدریجی از چنین تله ای را کسانی می توانند پیش نهاد کنند که زیاد و متمرکز بخوانند و به سختی و در عمل کار واقعی کنند و با دقت فکر کنند. این ها خصوصیاتی است که با خلق و خوی روشن فکران ما چندان جور نیست. یک الزام مهم چنین رفتاری «تن دادن به واقعیت ها» و «نزدیکی به قدرت در عین حفظ زبان انتقادی» است.

مردان و زنانی که سختی چنین رفتاری را به تن خریده اند بیش ترین تاثیر را در زندگی ما داشته اند. از امیرکبیر بگیرید تا علی اکبر داور که در همکاری با رضا شاه نظام نوین دادگستری را پایه ریزی می کند تا امثال ابتهاج و عالی خانی و مجتهدی که مردان اجرایی محمدرضا شاه بودند و افرادی چون کرباسچی و مسعود نیلی و بیژن زنگنه در دوره جمهوری اسلامی. یک وجه مشترک این آدم ها این است که احتمالا از روشن فکران زمان خود به اندازه کافی فحش های آشکار و پنهان شنیده اند ضمن این که از طرف نظام قدرت هم تنبیه شده اند. دوست دارم بدانم در کل تاریخ صد ساله ما کار کدام روشن فکری به اندازه کار امثال داور در زندگی ما تاثیربخش بوده است؟

6) ممکن است گفته شود روشن فکران در جامعه ایران طبقه مظلومی هستند که هم واره از طرف قدرت سرکوب شده اند و در کل جریانات جامعه تاثیری نداشته اند. به نظر من این حرف همه واقعیت نیست. روشن فکران با تریبون های خود، اذهان تاثیرگذارترین طبقات یعنی درس خوانده ها در درجه اول و سیاست مداران را در درجه دوم تحت تاثیر قرار می دهند. قدرت واژه ها را کم نگیرید. حس دانستن کذایی که از طریق خواندن نوشته های عمومی روشن فکری در ذهن تک تک ما نفوذ می کند نه تنها میل به دانستن دقیق تر را کم می کند بلکه در عرصه عمل هم تاثیر خودش را باقی می گذارد. جالب است که انحصاری که جریان روشن فکری در رسانه ها و محافل فکری دارد عملا مانع از طرح یا مورد توجه قرار گرفتن ایده هایی می شود که شکل متفاوتی از این باور عمومی دارند.

7) در جامعه ای مثل ایران روشن فکران ضربه دیگری هم می زنند که شاید اثر منفی آن بیش تر هم باشد. به علت کم بود نیروی متخصص بسیاری از این روشن فکران از ساعت نه صبح تا چهار بعد از ظهر در نقش متخصص هم مشغول کار هستند و جالب این جا است که به هیچ وجه قادر نیستند این دو نقش را از یک دیگر تفکیک کنند. گزارش های مشاوره ای که توسط پرویز پیران یا فریبرز رییس دانا نوشته می شوند (من با هر دو از نزدیک کار کرده ام) را بخوانید تا ببینید چه می گویم. این دو اثر روی هم باعث می شود تا برنامه های توسعه جامعه عملا نه در داخل اتاق های بحث تخحصصی بلکه در صفحات روزنامه ها و جلسات مناظره تدوین شود. به نظر من یک عامل عدم توفیق دولت خاتمی سرازیر شدن روشن فکران به دستگاه های اجرایی و تصمیم گیری و عدم توانایی برای تفکیک این دو مقوله بود.

8) کار تکنوکرات و متخصص ساختن و کار روشن فکر نقد است. کسی که می سازد باید دقت بسیار بیش تری به نسبت کسی که نقد می کند به خرج دهد. نقد آسان است خصوصا وقتی که دستی در مسوولیت نداشته باشی. این در حالی است که در جامعه ای ویران به سازنده ها بیش تر نیاز داریم تا به تخریب گرها. پس مثلا در مقابل هر ده اقتصاددان و متخصص علوم سیاسی و جامعه شناس حرفه ای یک روشن فکر هم لازم است. در ایران هرم ما وارونه است. ما با تورم روشن فکر چپ و کم بود متخصص راست مواجهیم.

9) روشن فکری در غرب باید چپ باشد تا همواره روزنه های تنفس و امکان های بعدی را برای جامعه باز نگه دارد. در حالی که در جامعه ای مثل ایران که هنوز درخت عقلانیت ابزاری چندان سربر نیاورده است برداشتن تیشه چپ و زدن به ریشه این نهال نورس عملا بازداشتن جامعه از پیش رفت در زندگی روزمره است. به این جهت است که بر خلاف آقای فکوهی من اتفاقا معتقدم باید خودمان را متقاعد کنیم که به راست بچرخیم تا در بالیدن این درخت سهم داشته باشیم. بگذارید اول این درخت بزرگ شود بعدا برای هرس کردن برگ های اضافی وقت خواهیم داشت. چرخش به راست اتفاقی جدید و مهم است که نتایجش را در ده سالی آتی خواهیم دید.

 
 
March 18, 2006  
 
 

بهترين يادداشت وبلاگی در باره آزادی گنجی:

شادی آزادی را سهل از دست ندهيم


من شاد ام، گنجی آزاد شد، و این خوش­حال­کننده­ترین خبری بود که امسال شنیدم.

امروز، سر کار، صبح تا شب توی نت بودم، عکس­ها را صد بار نگاه کردم و نظرها و نوشته­ها را یک به یک خواندم. چه می­شود کرد: اشک­ام را در می­آورد این آدم، یک­بار برای اسارت­اش باید اشک می­ریختم و یک­بار برای آزادی­اش؛ و البته برای آن زنی که ناباورانه چنین رنجی را با چنان شکیبایی کشید و ایستاد و آزادی همسرش را باز به دست آورد.

با این همه، حالا می­خواهم شادی­ام را جار بزنم: این دیگر ابراز احساس نیست، انجام وظیفه است.

شش ماه پیش، همه­ی ما اقلیت اینترنتی برای­ آزادی­ گنجی رنج­نامه­ی واقعی نوشتیم و شمع مجازی روشن کردیم. حالا وقت این است که صداقت آن اندوه را با جسارت این شادی نشان دهیم.

نمی­دانم فردا روزنامه­ها چه می­نویسند و چه نمی­نویسند؛ اما می­دانم که مهم­تر واکنشی است که ما نشان می­دهیم: این وبلاگستان ایرانی بود که توانست فارغ از همه­ی اختلاف نظرات سیاسی، مساله­ی گنجی را به­عنوان یک مساله­ی انسانی مطرح کند و حق آزادی او را به نام حقوق بشر خواستار شود.

پس از یاد نبریم که اگر احساس می­کنیم در این آزادی سهیم ایم و سهمی هم در این شادی داریم، از ابراز آن دریغ نکنیم. در فرهنگ و فضایی که «آزادی شادی» سخت به دست می­آید، «شادی آزادی» را سهل از دست ندهیم.

از: پيام يزدانجو

 
 
March 16, 2006  
 
 

از وقتی امين اين مطلب هوشمندانه را منتشر کرده مرا سخت به خود مشغول داشته است. من در ژرفساخت حرف او گريز از منطق سياه و سفيد کردن را می بينم و دعوت به چشم گشودن به روی نيمه ديگر ما. ما هميشه نيمه های خود را ناديده می گيريم می خواهد زن باشد يا دين باشد يا ايران باشد يا مردم تهيدست باشد يا محافظه کاران باشند يا بسيجی هامان شهدامان انقلاب مان و بشمار از اين قرار. ما با تجزيه ايران سخت مخالفيم اما پيشتر هويت خود را تجزيه کرده ايم. هر کدام مان می خواهيم با يک پا بدويم. می خواهيم نيمه ديگرمان را ناديده بگيريم. حرف درخشانی می زند وقتی می گويد تنها ارتباط باقی مانده ميان ما زبان فارسی است. انگار راست می گويد.

پل های تخريب شده
يا: جامعه تقسيم شده

در جهان پاره پاره شده‌ی هويت ايرانی، ديدن مدام و مرور هميشگی يک تکه برايم چندان لطفی ندارد و سعی می‌کنم از اين لحاف چهل‌تکه از همه رنگ‌اش را ببينم؛ بنابراين يکی از تفريحات من گشت و گذار در وبلاگ‌های حزب‌الله است. روزگاری دوست عزيزی پرسيد «بيکاری با اين موجودات مستشهد بحث می‌کنی؟»

چه کنيم اگر صحبت نکنيم؟ تنها ارتباط باقی مانده بين ما همين زبان فارسی است. و هيچ مجالی برای ناديده گرفتن اينان نيست: نمی‌شود تنها ساخته‌ی مغزشويی و تبليغات حکومتی بشماريم‌شان، و نمی‌شود همه‌شان را گروهی حقوق‌بگير بدانيم. هر چه هستند، واقعيت اين است که هستند. عده‌ای در فانتزی‌های انتقام‌جويانه‌شان روزی را تصور می‌کنند که از هر تير چراغ برق يکی از اين هم‌وطنان حزب‌اللهی آويزان باشد. عده‌ای با خشم کم‌تر، گمان می‌کنند اگر «مزد» اينان قطع شود آثارشان هم از بين می‌رود، چون کار از بالا خراب است و «ماهی از سر گنده گردد نی ز دم».
من چنين گمان نمی‌کنم. بنيادگرايی اسلامی واقعيت بزرگی در جامعه‌ی ماست. پشتوانه‌اش هم تنها حکومت نيست، بلکه گاهی به نظر می‌آيد حکومت اسلامی تا حدود زيادی آن را مهار کرده‌است!

يکی از هشدارهای هميشگی هاشمی رفسنجانی برای غربی‌ها اين بوده که اگر جمهوری اسلامی از بين برود کسی توانايی جلوگيری از بنيادگرايی اسلامی را در ايران نخواهد داشت و هر مسجدی به پايگاهی برای آنان تبديل خواهد شد. تجربه‌ی انقلاب اسلامی ظاهراً برای او کاملاً آموزنده بوده‌است.

نکته‌ی خنده‌دار قضيه آن‌جاست که حکومت اسلامی، که بزرگ‌ترين دستگاه تبديل بچه‌های نوجوان مذهبی به بنيادگرايان پرشور است، هم‌زمان بزرگ‌ترين دستگاه برای سرخورده کردن بنيادگرايان ميان‌سال و تبديل آنان به آدم‌هايی کاملاً غيربنيادگرا با عقل معاش‌انديش هم هست! در سال‌های خاتمی ظاهراً توليد بنيادگرای پرشور بر مصرف آن فزونی گرفته بود ولی در سال‌های آينده می‌توانيم اميدوار باشيم که مصرف و حيف و ميل در بين اين جمعيت بسيار بالاتر از توليد خواهد بود و عده‌ی سرخورده‌ها و بريده‌ها افزايش خواهد يافت. حکومتی که در مواقع مقتضی از «حاجی» می‌خواهد که «بچه‌ها» را خبر کند که «امشب خبرايی هست» همان حکومتی است که پليس‌اش اينان را جلوی سفارت‌خانه‌ها باتوم می‌زند (در اين راستا درد دل يک برادر بسيجی قابل توجه است).

از ديدگاهی تاريخی، ايران با فدائيان اسلام و مصر با اخوان‌المسلمين پايه‌گذاران بنيادگرايی اسلامی هستند. نواب صفوی حقوق‌بگير نبود و اعدام هم شد، اما امروز در تبليغات و شبه‌تاريخ‌نويسی انقلابی به اسطوره‌ای تاريخی تبديل شده که عرفات از او الهام گرفته و مرجع تقليد شيعيان به نصايح او گوش می‌داده و چندين خيابان در تهران به نام او و گروه و پيروان‌اش نام‌گذاری شده‌است: اين نخستين تجربه از مواجهه با بنيادگرايی اسلامی به وضوح نشان می‌دهد که مشکل بنيادگرايی در ايران با حذف فيزيکی يا قطع منابع مالی و حمايت حکومتی حل‌شدنی نيست.

يکی از دلايل گسترش بنيادگرايی شايد اين باشد که دستگاه تبليغاتی حکومت اسلامی هرگز نپذيرفت که جنگ هشت ساله با عراق را باخته است. درست است که امروز به از دست ندادن حتی يک وجب از خاک کشور افتخار می‌کنند اما واقعيت آن است که اين دستاورد برای جنگی که با شعار فتح قدس از راه کربلا ادامه يافت دستاورد بسيار بسيار حقيری است. شايد پذيرش باختن جنگ جامعه را برای پذيرش جنبش‌های ضدجنگ آماده‌تر می‌کرد، اما جنگ پرتلفات هشت‌ساله تقديس شد، در فراغ‌اش نوحه‌ها و ناله‌ها سرداده شد و در سياست‌های رسمی همواره سعی شد «ترويج فرهنگ دفاع مقدس» در فهرست سياست‌های فرهنگی قرار گيرد.

سياست‌های فرهنگی حکومت اسلامی سياست‌هايی بسيار کم‌بازده بوده، هرگز نتوانسته «تزريق» فرهنگ اسلامی و انقلابی (و بعدها، جنگی) مورد نظر را با موفقيت انجام دهد. عده‌ی بسيار فراوانی هرگز از اين سياست‌های فرهنگی در مدارس و رسانه‌ها خاطره‌ی خوشی نداشته‌اند و از آن‌ها تنها تحقير ارزش‌های طبقه‌ی متوسط شهرنشين و خشونتی که هميشه چاشنی کار بوده به خاطرشان مانده‌است.

با اين حال نمی‌توان انکار کرد که موفقيت‌هايی هم در کار بوده‌است: شکل «نرم‌شده»ی همان سياست‌های فرهنگی آن‌جا که از شکل تبليغات مستقيم حکومتی خارج شد و در بازار آزاد افکار و انديشه‌ها، به خصوص در دوران نسبتاً باز فرهنگی سال‌های 77 و 78 عرضه شد، توانست توجه عده‌ای را جلب کند و به خصوص در نوجوانانی با زمينه‌ی مذهبی بازار خودش را بيابد. در آن سال‌ها بزرگ‌ترين بازار بنيادگرايی شايد، مراسم محرم بود. استفاده‌ی سياسی از محرم از زمان انتخابات 76 شروع شد و در سال‌های بعد با روضه‌هايی که برای تهاجم فرهنگی و وزير خائن ارشاد خوانده می‌شد ادامه يافت. شبيه‌سازی تاريخی و بازتوليد اشقيا و اوليا به شکل شخصيت‌های سياسی همواره دست‌مايه‌ی شيرين‌کاری مداحان بود. عجيب نيست که کسی که سعيد حجاريان را ترور کرد از يکی از دخمه‌های شهدا، جايی که سعيد حداديان به سبک راکنرول اسلامی نوحه می‌خواند بيرون آمده باشد.[*]


بنيادگرايی: آدم‌های ضعيف يا مستضعف؟ عکس از آرش عاشوری نيا از کفن‌پوشان سفارت دانمارک

نسل جديد بنيادگرايان، بسيجی‌های جبهه‌نديده، با چفيه‌های «مقدس» به گردن‌شان، همواره با يک چوب: گروه فشاری، متحجر، طالبان و مشابه آن‌ها از سوی ابزار تبليغاتی اصلاح‌طلبان رانده می‌شدند. برنامه‌ريزان اصلاح‌طلبان کسانی شده بودند که همواره از عقلانيت ابزاری در کار سياست استفاده کرده بودند و چندان به عقلانيت ارتباطی معتقد نبودند. صحنه‌ی جامعه در نظر آنان يک نزاع قدرت را شامل می‌شد و بهترين عنوانی که به اين نسل جديد بنيادگرا داده می‌شد «پياده‌نظام اقتدارگرايان» بود. همين که جامعه صحنه‌ی نزاع بشود فرصتی برای مبلغان بنيادگرايی بود تا وضعيت را جنگی و «کربلا» اعلام کنند.

عقلانيت ارتباطی، چيزی که ظاهراً خاتمی با گفت‌وگوی تمدن‌ها در عرصه‌ی جهانی خواستار آن بود، در عرصه‌ی داخلی چندان فرصت خودنمايی نيافت. تنها «مناظره‌هايی» تشکيل می‌شد که بيشتر يا برای کرکری خواندن بود تا مفاهمه (تماشاگران هم به دو دسته تقسيم می‌شدند: يک طرف سوت و کف می‌زد و طرف مقابل شعارهايی چون «مرگ بر منافق» سر می‌داد). فاصله‌ی دو گروه به مرور به قدری زياد شد که ديگر هر گروه صحبت‌های ديگری را اصلاً قابل بررسی هم نمی‌دانست.

ما هر وقت صحبت‌های عباسی و ديگر «تئوريسين»های بنيادگرايی را می‌شنويم حيرت‌زده می‌شويم، می‌خنديم و برايمان مسلم می‌شود که «طرف ديوانه است» و ظاهراً بنيادگرايان هم وقتی نظرات ما را می‌خوانند به اين نتيجه می‌رسند که طرف خودفروخته، بی‌غيرت، بی‌دين و بی‌ارزش است و برايشان مسلم است که اين نظرات حتی ارزش خواندن هم ندارند: ظاهراً پل ارتباطی بين ما کاملاً تخريب شده‌است.

تخريب اين پل ارتباطی تنها برای امروز و آينده‌ی نزديک خطرناک نيست، خطری بلندمدت است که می‌تواند بروز بسيار وحشت‌ناکی داشته باشد. امروز آرمان بلندمدت اکثريت نخبگان ايرانی چيزی جز ايرانی کاملاً دموکرات و رها از قيد هرگونه حکومت مذهبی نيست؛ با اين حال اگر چنين آرمانی هم محقق شود همواره سايه‌ی خوف‌ناک بنيادگرايی بر سر آن سنگينی خواهد کرد.

بايد به ساختن دوباره‌ی اين پل ارتباطی انديشيد. غير از اين کار سخت هيچ راه چاره‌ی اخلاقی موجود نيست.

 
 
March 15, 2006  
 
 

ناچار به تعامل با آمريکا هستيم

این داستان «اشمئزاز» هم حسابی بحث انگیز شده. در این روزها حتما در جریان مواضع دکتر شیرزاد ، سعید حبیبی، نیک آهنگ ، رضا، بهنود ، مهدی جامی، فرید مدرسی ، بهمن، علی اصغر شفیعیان ، نیما راشدان و سایر دوستانی که نظر خود را درباره مذاکرات «علی افشاری» و «اکبر عطری» در کنگره آمریکا بیان کرده اند، قرار گرفته اید. نظراتی که هرکدام درجای خود قابل تأمل است.

در این چند روز سعی کردم دیدگاههای متفاوت را مطالعه کنم و با اندکی فاصله از ماجرا نظر خود را بگویم. این تأمل،البته مفید بود و فکر می کنم به ارائه تحلیلی میانه روانه و به دور از حب و بغضهای دو سوی ماجرا کمک کرده باشد. قبل از هر چیز فکر می کنم بهتر باشد،بار دیگر صورت مسأله را بازخوانی کنیم:

1- روابط ایران و آمریکا در بدترین وضعیت خود در سالهای پس از انقلاب اسلامی قرار دارد. آمریکا پس از 11 سپتامبر، ایران را بعنوان یکی از کشورهای عضو محور شرارت معرفی کرد و پس از عراق و افغانستان، برنامه خود را در مورد ایران متمرکز ساخته است. شکی در این مورد وجود ندارد؛دارد؟

2- ایران کشوری است پیچیده.این پیچیدگی در سطح سیاسی و مناسبات قدرت بسیار زیاد است؛ بطوری که کمتر تحلیلگری است که بتواند مرزبندی روشنی را میان نیروهای سیاسی ایران (بویژه آنان که «جریان حاکم» کنونی را شکل داده اند)،ارائه کند. اما همین سطح سیاسی پیچیده در برابر پیچیدگی بافتار و ساختار اجتماعی جامعه ایران، بسیار ساده و قابل تحلیل می نماید. در واقع، ساختارجامعه ایران که منشوری چند وجهی و رنگارنگ از شکافهای «راست-چپ»،«سنت-مدرنیته»،«زن-مرد»،«دینداری-بی دینی(و بعضا ضدیت با دین)»،«فقیر-غنی»،«مرکز-پیرامون» و اختلافات قومی، نسلی، مذهبی و... است، آن را به یکی از پیچیده ترین جوامع جهان تبدیل کرده است. جامعه ای پیش بینی ناپذیر که گذر آن از تحولات و رخدادهای بنیادینی چون انقلاب،جنگ، استبداد(در مدلهای مختلف دینی، سکولار و ضد دینی آن) و حتی اصلاحات، به کینه ها، بددلیها و نفرتهای تاریخی هم آلوده است. نفرتی که باعث شده امروز کمتر نیروی سیاسی و حتی اجتماعی را بتوان نام برد که اگر در آستانه یک رقابت یا آزمون قرار گیرد، موجی از برچسبها را پیش روی خود نبیند. (البته حجم برچسبها میان نیروهای متفاوت، متفاوت است؛ اما در وجود آنها شکی نیست).

3- اجماع جهانی شکل گرفته علیه ایران، اگر به مرحله عمل درآید وفاز سیاسی را از سربگذراند، تازه خود را در برابر این جامعه پیچیده خواهد یافت. فکر می کنید سرنوشت ایران و ایرانی در این وضعیت چگونه خواهد شد؟ آیا نیروهایی که امروز سردر گریبان فرو برده اند و به سیر حوادث چشم دوخته اند، به آن لحظه تاریخی فکر کرده اند؟ یا آنکه مطابق معمول، صرفا در کار هشدار دادن هستند و چشم انتظار فرارسیدن فاجعه؟

4- شاید پرسشهای مطرح شده در بند پیشین این ابهام را پدید آورده باشد که از نیروهای سیاسی توقع کاری بیش از توانشان- یعنی یافتن راه حلی برای بحرانهای پیش روی جامعه ایران در صورت تغییر وضعیت سیاسی- را دارم. ای کاش می شد چنین خواسته ای را مطرح کرد. اما واقعا این کاری است بیرون از توان نیروهای سیاسی ایران. در واقع، اینکه بسیاری از دلسوزان ملک و ملت (نظیر مهندس سحابی، لطف الله میثمی و بسیاری دیگر) بقای جمهوری اسلامی با همه آزار رسانیها و هزینه سازیهایش بر نبود آن ترجیح می دهند، از سر همین نگرانی است. آنها می دانند که با جامعه آزاد شده از زیر فشار موجود، نه جامعه ای دموکرات و مبادی آداب لیبرال یا اخلاق اسلامی یا دغدغه های انسانگرایانه سوسیالیستی که جامعه ای سرکش، رها و خشن خواهد بود. «عباس عبدی» عزیز، زمانی در تحلیل حادثه کوی دانشگاه و خشونتهای برآمده از آن در روزهای بعد، جامعه ایران را به برکه ای تشبیه کرده بود که ظاهری آرام و حتی راکد داردکه در زیر آن تمساحهایی آدمخوار و گرسنه زندگی می کنند. عبدی می گفت که این برکه بظاهر آرام زمانی واقعیت خونریز خود را نشان می دهد که انسانی در آن بیفتد. او کوی دانشگاه را همچون افتادن انسانی به درون این برکه می دید و من با اجازه او، تغییر وضعیت سیاسی احتمالی را به مثابه افتادن کل 60 میلیون ایرانی در آن مهلکه می بینم.مهلکه ای که احتمالا در قبال آن، عراق امروز «جزیره ثبات» خواهد بود.

5- برخی نیروهای سیاسی در قبال این چشم انداز مصیبت بار، از برافراشتن پرچم «صلح خواهی» سخن می گویند. این دوستان البته نیت خیر دارند اما زمینه های تبدیل این نیت خیر به عمل خیر موجود نیست. (همچنان که منادیان شعار رفراندوم را نیت خیر در سر بود و امتناع عمل خیر در برابر). دلیل بی نتیجه ماندن این حرکت (که البته تاکنون «حرکتی» هم مشاهده نشده)، در بیرون مرزهاست. همانطور که در بند اول این مطلب آمد، آمریکا و حتی متحدانش تصمیم خود درباره ایران گرفته اند و این واقعیتی است که هم بوش برآن صحه گذاشته و هم مقام رهبری جمهوری اسلامی.(وقتی هفته قبل، ایستادگی نکردن را در نتیجه امر، بی نتیجه قلمداد کرد).شاید نیازی به یادآوری نباشد که وقتی تصمیم در مورد عراق گرفته شد، راهپیماییهای میلیونی صلح خواهان در اروپا و آمریکا که بسیاری از شاخص ترین روشنفکران هم با آن همراه بودند، چه اندازه نتیجه داد و حتی در برخی موارد و در پاره ای کشورها به مضحکه ای برای گردآمدن لمپنها و حاشیه نشینهای شهری ناراضی تبدیل شد.

برای اطلاع از دیدگاهی ضدجنگ به این سایت مراجعه کنید. (لینک از ژرفا و مطلبی هم از آن).

6- در کنار گرایش تشکیل «جبهه صلح خواهی» (یا هر نام دیگری که بر این اقدام محتوم به شکست بگذاریم)، حرکت بروز یافته دیگر همین مذاکرات افشاری و عطری در کنگره است. البته روایت بهنود عزیز ، اهمیت قضیه را بطور کل منتفی می سازد و آن را نشستی معمولی که صرفا با استفاده از امکانات کنگره و به دعوت یکی از نمایندگان انجام شده، جلوه می دهد. اما حتی اگر این روایت اقلیت را در برابر روایات غالب بپذیریم، چندان در تحلیل من تغییری حاصل نمی کند. تحلیل من در این مورد با نظر سیبستان نگار عزیز، «مهدی جامی» ، تا حدود زیادی یکسان است. من هم معتقدم که این اقدام می تواند در صورت تکمیل با اقدامات مشابه دیگر، در کاهش هزینه تحولات آتی مفید واقع شود.چراکه به هر حال، امثال افشاری، سازگارا و هادیان نسبت به سلطنت طلبها، مجاهدین و...هم می توانند تصویری دقیق تر از ایران کنونی به تصمیم گیرندگان آمریکا ارائه کنند و هم نگاه سفید- سیاه کمتری به مناسبات سیاسی داخل ایران دارند. در واقع، این حرکت به مثابه مذاکره و طرح دیدگاهها با یگانه بازیگر تأثیرگذار بر سرنوشت کنونی ایران است( در این باره نگاه کنید به: نه؛«آنها» هم کاره ای نیستند).

7- چه اقدام افشاری و عطری را