November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




November 30, 2004  
 
 

از پوسترهای فيلم ايثار ساخته تارکوفسکی
وقتی جهان را يا تاريخ شخصی و قومی و وطنی را سياه ببينيم و هيچ در هيچ، برای چه سخن می گوييم؟ هر نوشته ای که در آن "شفقت بر خلق" غايب است خواندنی و به يادسپردنی نيست. آنکه ما را از گذشته مان نا اميد می کند از آينده چيزی نمی داند. - از ميان گفت و شنود های امشب با دوست صاحبدل مهدی خلجی پس از ديدن فيلمی در باره آرامش دوستدار. 

 
 
November 29, 2004  
 
 

نقدی بر فيلم ون گوک: تسليم می خواهد يک نگاه گرافيکی به خشونتی باشد که در جهان اسلام در حق زنان اعمال می شود. اما اين فيلم کوتاه بيشتر از آنکه متکی به جنبه های تصويری (ويژوال) و ديداری باشد، يک فيلم خطابه ای معمولی است که از کليشه های آشنا و مرسوم اين گونه فيلم ها استفاده می کند.

فيلم با بهره گيری از کليشه های فرمی (تکنيک های نخ نما شده ويدئو کليپی) و روايی (تکنيک فلاش بک) می خواهد واکنش دلخواه سازندگان را در بيننده ايجاد کرده و با پوشاندن ضعف های استدلالی فيلم، بيننده های احساساتی را به پذيرش نظرگاه فيلم متقاعد کند. اين شيوه می تواند باعث برانگيختن حس کنجکاوی يا اشتياق و يا تعليق در بيننده شود.

تمايل به اسلام ستيزی

فيلم عليرغم اينکه عليه يک ايدئولوژی به زعم سازندگان آن "زن ستيز" ساخته شده است، اما در عين حال دارای يک تمايل ايدئولوژيک آشکار است: اسلام ستيزی.

ابتدا به نظر می رسد که فيلم دارد روايتهای متعددی از زن های گوناگونی را که به شکل های مختلف و در موقعيت های متفاوت مورد آزار و سوء استفاده جنسی مردان مسلمان قرار گرفته اند، از زبان زنی که با ظاهری غير معمول (چادر نازک بدن نما که بدن برهنه زن را نشان می دهد و قرار است تمثيلی باشد از جسم زنانه که تحت سرکوب حجاب قراردارد) به نماز ايستاده و باخدا حرف می زند، بيان می کند.

اما در واقع فيلمساز دارد قضيه ای را می پروراند که متکی بر اجزايی است که به صورت يک کليت يکپارچه عمل می کند و درجهت القاء فکر سازندگان آن پيش می رود.

اسلام به سبک هزار و يکشب

لحن اغواگرانه و شهوانی زن که در تعارض با آئين مذهبی ای که دارد اجرا می کند قرار دارد، چهار قصه از دوران گذشته را روايت می کند که بيش از آنکه بيانگر وضعيت زنان ستمديده و مظلوم مسلمان باشد، روايت های شهوانی و اروتيکی اند که به سبک هزار و يکشب و يا دکامرون (بوکاچو) و يا سالو (پازولينی – مارکی دوساد) بيان می شود.

نقل از: "نگاهی به فيلم تسليم ساخته تئو ون گوک"، نوشته پرويز جاهد، بی بی سی

 
 
November 25, 2004  
 
 

آنچه برای من مهم است- کار علی
ايران- انتخاب از علی
زمانی نوشته بودم: ميان اينهمه جنگ پوچ تن تو صلح ابدی است. آن موقع بمباران های تهران بود و من پای کوه دماوند در روستای رينه در همسايگی لاريجان در پادگان سنگی آنجا خدمت سربازی می گذراندم. همان روزها بود که هواپيمای ايران را ناو هواپيمابر آمريکايی ساقط کرد. تصوير عروسکی بر روی آب خليج فارس در ذهنم حک شده است. امروز می فهمم دوست داشتن کودک نيز از همان آرامش بی نشان نشان دارد. علی امروز 12 سالگی را پشت سر گذاشت. دوست داشتن او که صميمی ترين موجودی است که می شناسم هم بيم من بوده است و هم آرامش من در اين دو سه ساله ای که کمتر ديده امش. فارسی چندان حرف نمی زند گرچه خوب می فهمد. هميشه نگرانش بوده ام که چيزی از ايرانی بودن در او می ماند؟ اين بار که از سفری به ايران برگشته بود مصادف شده بود با انجام يک تکليف درسی که پاسخ به اين پرسش بود: چه چيزی برای شما مهم است؟ يک روز ميان کارهاش يکباره پاسخ خود را به من نشان داد. عکسی از تخت جمشيد انتخاب کرده بود و باقی را با فتوشاپ و وردز کار کرده بود. از آن موقع اين تصوير و اين پاسخ از خاطرم نرفته است. گفتم حالا که روز تولدش است و آغاز تين ايجر شدنش با اين يادداشت به او بگويم که چقدر  دوستش دارم و به او می بالم. امروز آن را نخواهد خواند ولی اميدوارم بزودی می خواند.

طرح و کار از: علی  

 
 
November 23, 2004  
 
 

عکس از سايت حسين پاکدل
فروغ فرخزاد از نگاه پری صابری:
صابری در نمايش " من از کجا عشق از کجا " بر صحنه شعر می سرايد. اگر فروغ فرخزاد شاعر و معمار کلمات بود، صابری با ابزار نمايش، شاعر صحنه های بديع تصوير است. واژه های صابری در اين نمايش، نور و رنگ و حرکت و آوا ست. او به شکلی کاملاً مدرن، و بعضاً با بهره گيری از اشعار فروغ، زوايای پنهان و گاه گفته و ناگفته ی شخصيت اين اعجوبه درک مفاهيم عميق و ظريف را، باز می گويد.

کافی است دل به او بدهی، تو را همراه فروغ می برد تا بلندای آسمان شب و ستاره های سربی، تا اوج تمنای درک و دريافت، تا ابهام و پرسش، تا سرمنزل سوال، تا فلسفه خاک، تا باغچه، تا تولد هر روزه ای ديگر پشت هر پنجره، تا درون ريشه های هر تاک و هرگل، تا توقف نبض ظريف يک پرنده در کودکی که مادر فروغ در باغچه دفن می کند و فروغ بر مزارش می گريد، تا شيطنت های کودکانه، تا تمام قصه های پرغصه تمام مادر بزرگ های زمين، تا روزهای خواب و بيداری، تا سايه های کوتاه و بلند، تا صندوقخانه های پر اسرار، تا کنجکاوی و شرم کشف رازهای بلوغ، تا بيداری بی موقع غرايض نهفته، تا روزهای جذبه و حيرت، تا هر بهانه، تا تمام آشفتگی های يک روح مضطرب، تا شک، تا تضاد، تا خشونت و طمع هر مرد، تا درک معنی زن، تا تحمل، تا تصميم، تا به زانو در آوردن عبرت، تا سرانجام هر لذت، تا هم آغوشی دست و پوست سياه شب، تا کشف، تا لمس سختی هر سنگ، تا وزن زمان، تا ته هر شعر، تا خواب طولانی و سفر رويائی علی کوچيکه در حوض پر از ماهی، تا انتظار هماره کسی که قرار است هميشه بيايد و کسی مثل او نيست، تا عطش فهم، تا درد فهم کامل، تا زايمان گناه، تا پاکی ايمان به آغاز فصل سرد، تا قعر سياست و فقر، تا انبوهی آرزوها، تا ستايش هر لبخند، تا جارو کردن پله های هر پشت بام خاطره، تا شستن تمام پنجره های عقيم، تا حسرت روزهای رفته، تا انتخاب، تا قربانی شدن برای شعر، تا عصيان، تا کمال، تا زندگی در مهی غليظ، تا جذام، تا رفتن به تمام خانه های سياه، تا بی ادائی مطلق، تا بی خودی، تا رنج، تا مصيبت، تا دربدری، تا تشويش مداوم، تا خلا، تا تنهائی، تا جنون، تا انجماد، تا تصادفی کاملاً تصادفی، تا مرگ، تا نيستی مطلق پس از مرگ، تا نگرانی يک نامعلوم که پشت اين پنجره، ما را منتظر است.

نقل از: وب نوشت های حسين پاکدل همراه با عکس های عالی از نمايش

 
 
November 21, 2004  
 
 

هابرماس: خشونت از اختلال در ارتباط آغاز می شود: دور خشونت، با دور اختلال در ارتباطات شروع مي شود که از طريق بي اعتمادي متقابل غير قابل کنترل، به قطع رابطه منجر مي شود. 

ملت ها، شيوه هاي مختلف زندگي و تمدن ها از بدو امر از هم دورند و به غريب ماندن از يکديگر گرايش دارند. آنها، مثل اعضا يک محفل، يک جمع، حزب يا يک خانواده با هم ديدار نمي کنند؛ چون در اين جا، اعضا هنگامي به
غريبه تبديل مي شوند که ارتباطات به طور منظم دچار انحراف شده باشد.

به علاوه، در
روابط بين المللي، ميانجي حقوقي که وظيفه جلوگيري از خشونت به عهده اوست، در قياس، نقشي ثانوي ايفا مي کند. و حد اکثر، در روابط بين فرهنگ ها، به درد تربيت مديران مسئولي مي خورد تا، به طور صوري، تلاش براي تفاهم را همراهي کنند. (مثلا: کنفرانس حقوق بشر که از طرف سازمان ملل در وين تشکيل شد. ) اين ملاقات هاي رسمي نمي توانند، به تنهايي، ماشين کليشه سازي را متوقف کنند. ولو اينکه گفتگوي بين فرهنگ ها، که در جدال برسر استنباط از مسئله حقوق بشر تا سطوح متفاوتي پيش مي رود، مهم و اساسي باشد.

يراي گشودن ذهنيت و نگرشي، بايد از راه آزاد سازي روابط و دفع واقع بينانه اضطرابها و فشار ها اقدام کرد. در رفتار روزمره ارتباطاتي، بايد انباشتي از اعتماد به وجود آيد؛ و اين سرمايه، پيش شرطي ضروري است تا توضيحات عاقلانه، از طريق وسائل ارتباط جمعي، مدارس و خانواده ها، در ابعادي وسيع، انتقال يابند. همچنين، بايد اين توضيحات معقول، مقدمات فرهنگ سياسي نگرش مورد نظر را در بر گيرند.

اما، آنچه به ما غربيان مربوط مي شود و ، در اين مقطع، عامل مهمي به حساب مي آيد، نقش رسمي و شناخته شده اي است که ما در برابر فرهنگ هاي ديگر از خود عرضه مي کنيم . اگر غرب، در تصويري که از خود دارد بازنگري کند، مي آموزد که چه چيزي را بايد در سياست اش تغيير دهد تا به عنوان قدرتي شناخته شود که قادر است به تلاش تمدن ساز خود شکل بدهد.

اگر سرمايه داري بي حد و مرز امروز را، از جهت سياسي، مهار نکنيم، ديگر نمي توانيم لايه هاي نابود کننده اقتصاد جهاني را کنترل کنيم؛ دست کم، مي بايد در عواقب ويرانگر اين ناهمخواني ها، که از پويايي توسعه اقتصادي ناشي شده اند، تعادلي بر قرار کنيم ( منظورم از عواقب، فقر و حقارتي است که گريبانگير بسياري از مناطق و قاره ها شده است). چيزي که در پس پرده رابطه با فرهنگ هاي مختلف وجود دارد، فقط تبعيض، تحقير و يا به قهقرا رفتن نيست. بلکه اين منافع آشکار غرب است که در پشت موضوع و مسئله « تصادم فرهنگ ها » از نظر پنهان مي شود. -مثل اينکه در استفاده از منابع نفتي ادامه دهد و ذخاير انرژي خود را تامين کند.

(نقل از تروريسم چيست؟ گفتگو با هابرماس و دريدا، لوموند ديپلماتيک)

 
 
November 20, 2004  
 
 

عکس از طريق سايت روشنگری
آنها به زخمی ها شليک می کنند:
تلويزيون سی بی اس فقط يک عکس از فيلمی را نشان داد که خبرش روز دوشنبه 15 نوامبر در جهان پيچيد. گوينده اطلاع داد بقيه عکس ها آن قدر تکان دهنده و فجيع اند که برای نمايش در تلويزيون مناسب نيستند.

عکس ها از صحنه کشتن زخمی های بی دفاع و بی سلاح در داخل يک مسجد در فلوجه است. هم تمام صحنه های حرکت سربازان آمريکايی و گذشتن از حيات تا لحظه شليک به زخمی ها و هم صدای آن ها ضبط شده است. صحنه را کوين ساتس خبرنگار شبکه تلويزيونی ان بی سی که اجازه داشت سربازان آمريکايی را همراهی کند فيلم برداری کرده است.

در فيلم ديده می شود يک گروه سرباز آمريکايی وارد مسجدی می شوند. پنج زخمی روی زمين نهاده شده اند. به گفته کوين سايتس سربازان در می يابند بعضی از کسانی که روی زمين قرار داده شده اند هنوز نفس می کشند. در فيلم صدای يک سرباز ديگر آمريکايی شنيده می شود که در حالی که فحش می دهد به يک زخمی اشاره می کند و می گويد دارد ادای مرده ها را در می آورد:He's fucking faking he's dead. He faking he's fucking dead و بعد تفنگ اش را بلند می کند و به سر زخمی شليک می کند.در فيلم به وضوح ديده می شود که اسير زخمی قبل از مرگ پايش را می کشد.

بعد صدای يک سرباز ديگر شنيده می شود که می گويد: حالا مرد. به گفته کوين ساتس واقعه مربوط به روز شنبه است، روز قبل از آن - جمعه -سربازان آمريکايی به يک ساختمان حمله کرده و ده نفر را کشته بودند. پنج نفر توی مسجد زخمی های اسير بودند که به جای آن که طبق کنوانسيون ژنو به پشت جبهه و درمانگاه منتقل شوند در کف مسجد قرار داده شدند تا بميرند،اما يک گروه ديگر سربازان آمريکايی به سروقت آن ها ميروند و به آن ها شليک می کنند. در فيلم مجروحين ديگر هم ديده می شوند که به ديواری که جای گلوله در آن است تکيه داده شده اند.

کوين سايتس جزو تيم خبرنگاران جاسازی شده در نيروهای نظامی آمريکابود، وگرنه در آغاز حمله به فلوجه همه خبرنگاران را بيرون کرده بودند. او هنگام مخابره فيلم می گويد عکس ها بيش از آن " گرافيک" است که بتوان آن ها را پخش کرد. او تاکيد می کند زندانی ها مسلح نبودند و به هيچ وجه تهديدی متوجه کسی نمی کردند.

اينديپندنت نوشته است اين اولين عکس از صحنه های واقعی است که يک هفته است در فلوجه جريان دارد. به نوشته اين روزنامه عکس های ديگر از داخل فلوجه که دارد منتشر می شود نشان ميدهند سربازان به اسيران زخمی که در هوای آزاد روی زمين افتاده اند شليک می کنند. هم چنين عکس های ديگر سربازان را نشان می دهد که به عراقی های غير نظامی شليک می کنند.

لازم به يادآوری است عمليات فلوجه به عنوان تدارک مقدماتی انتخابات ژانويه برای تثبيت حکومت علاوی و بنابراين بخشی از روند "دمکراتيزاسيون" عراق معرفی شده است. روسای سربازی که در فيلم شليک ميکند او را به مرخصی فرستادند و تيم او را از فلوجه خارج کردند. و در توجيه صحنه گفتند اين سرباز در عمليات روز قبل زخمی شده بود و يکی از دوستانش د رجنگ کشته شده است!

(نقل از: روشنگری - لينک به راهنمايی صبحانه

 
 
November 19, 2004  
 
 

از ديروز نام فلوجه از رسانه های خبری جهان محو شده است:

السین والسلام حسن جان
حالت چگونه است؟
از حال ما بخواهی
جز این که خوب باشیم
دیگر چاره ای نمانده.

البته مشکلی هم نیست
جز این که:
دیروز گاو خانم "ینسن" (Jensen)
چند لیتر شیر کمتر داد
و مرغ های مرغداری "هنسن"(Hansen)
گویا به "سلمونلا"(Salmonella)
آلوده بوده اند.
اینطور گفته می شود البته.

ما اما ... یک اتاق داریم
هم عرض و طول یک سنگر
یک تختخواب هم ...
چیزی شبیه یک قبر.
اینجا نشسته ایم و
از یک روزن منقش
نظاره می کنیم جهان را.

من باب اطلاع همین چند روز پیش
چندین دقیقه شاهد بودیم
همسایه های سابق مان، یادت هست؟
در آتشی که از هوا می بارید
جزغاله می شدند.
جنگ این سوی آب هم هست
با چهره های آرام
همراه مهربانی و لبخند.
به عنوان یک مثال
همسایه ی عراقی مان دیروز
در میهمانی یک "کوکتل"
همراه بچه ها و زنش سوخت.
اين خلق مهربان دموکرات
اندوهگين شده بودند اما
جاری ست زندگی به شيوه ی معمول:
فردا هوا کمی سرد است
باد از شمال غربی می آید
همراه قطره ای باران.
بوش و بلر نرفتند
جانی کری نیامد.

جنگ آسان تر است اینجا
ما از درون سنگرمان
بر روی صفحه ای کوچک
زن ها و بچه ها را دیدیم
بر سر زنان
فریاد می زدند.
یک روز هم
طیاره ها در آمریکا
بر قله ی دو برج نشستند.
در قندهار هم همه ی غارها در آتش طیاره سوختند.
کابل رسید به آزادی
شب های دجله نورباران شد
مثل درخت کاج کریسمس.
بغداد فتح شد
ما صلح را هم دیدیم
در تانک های اسراییل
همواره سوی فلسطین می رفت.
فردا دوباره نفت گران خواهد شد.

بر این زیاده عرضی نیست.
هروقت بربری خوردی
با صد گرم پنیر تازه ی تبریز
ي
اد ....

بعدالتحریر1: با سلام برای "معین مشکی" و "محمدرضا همت آبادی"، عزیزانم در بم، که سلاخی در "فلوجه" اجازه نداد پاسخ نامه شان را بدهم. آخر جسدهای رها شده میان خیابان ها افتاده و تانک ها از رویشان عبور می کنند، ... هیچ خبرنگاری اجازه ی ورود به شهر ندارد، و گروه های امداد صلیب سرخ هم. سپاه آزادی و دموکراسی خانه های مشکوک را همراه با هرکه در آن بوده، به آتش کشیده است. از دیروز نام فلوجه از رسانه های خبری جهان هم محو شد. (نقل از: نامه های ايرونی، نامه بيست و پنجم)


 

 
 
November 18, 2004  
 
 

از اتاقم به جهان راه دارم: وبلاگ می نويسم چون از طريق وبلاگ می دانم که امروز حسن در تبريز چه فکر می کند، و او هم می داند من چه حسی نسبت به نوشته هايش دارم، همراه پيمان و خانواده ش در قطار تهران تا کرمان کف واگن می خوابم و در وانت از کرمان تا بم می روم. روز عيد فطر با بچه های مدرسه در بم هستم.

با اعدام عاطفه فرياد می زنم، با تازيانه خوردن ژيلا ضجه می کشم، با حسين زاده دانش آموز بمی که بخاطر داشتن يک توپ فوتبال می خندد، می خندم، از معين دانش آموز ديگر بمی نامه دريافت می کنم. می خوانم که هم جنس بازان چطوری فکر می کنند، چگونه حسشان را راحت تعريف می کنند، از نظرات فمينيست ها با خبر می شوم.

می دانم اميد، ترانه، علی، شيرين، مريم، حسن، محمد، و ... هر روز روی وبلاگم کليک می کنند، انگار که يادداشتم را با هر کدام آنها می خوانم، نظرشان را می خوانم و با حسشان همراه می شوم. از پيام هايشان لذت می برم، کسانی را می شناسم که با دردهايم همدردند، با شادی هايم شادند، با ناراحتی هاشون شريکم، با خوشحالی هاشون همراهم.

با همه آنها از بم، از فوتبال، از عراق، از عدالت، از آزادی، از سياست، از روابطشان در مدرسه، در دانشگاه، سر کار و با دوست های دختر و پسرشان صحبت می کنم، از هر چه که دلم بخواهد حرف می زنم.

از روی مرزها و کوه ها و رودها می گذرم و با دهها هم زبان خودم در سراسر دنيا ارتباط دارم، از ديوارها بلند قلعه های مذهب و عقيده و سنت و هرچه ی ديگر عبور می کنم، می دانم دختری امشب در تهران ساعت ۲ بعد از نيمه شب دارد با دوست پسرش در هلند صحبت می کند.

از اتاقم به جهان راه دارم و جهان را به اتاقم می آورم و با جهان به گفتگو می نشينم.

مثل گل قاصدک هر لحظه بر بامی و بر چشمی می نشينم. همه جا هستم. در حالی که در اتاقم نشسته ام. پنجره ای به وسعت جهان دارم.

علی اوحدی
وبلاگ نامه های ايرونی
(نقل از: وبلاگ؟ - از اتاقم به جهان راه دارم، بی بی سی)

 
 
November 17, 2004  
 
 

 عرفات- عکس از وبلاگ يولداش


سيب، پرنده و عرفات: عصر پنجشنبه است. ۲۱ آبان ۸۳. چهار بعد از ظهر. ساعتى پيش كه خوابيده بودم، در خواب ديدم كه در اتاقى بزرگ جلسه اى است مركب از رهبران فلسطين و من نيز حاضرم. به نظر مى رسيد كه جلسه مهمى است و گويا قرار است درباره امر مهمى بحث كنند و تصميم بگيرند. اعضاى جلسه را به ياد نمى آورم و شايد بهتر است بگويم كه در خواب هم آنها را نمى شناختم. رياست جلسه با ياسر عرفات بود.

او در صدر جلسه و در مكانى بلندتر روى صندلى بزرگى نشسته بود و روشن بود كه او رئيس است و ديگران روى صندلى هاى ديگر و با فاصله نشسته بودند. من هم در گوشه اى دورتر و پشت در اتاق روى زمين نشسته بودم. از مذاكرات جلسه چيزى را به ياد نمى آورم ولى روشن بود كه جلسه خيلى مهم و سرى است و چند بار هم عرفات به من كه ظاهراً نقش محافظ و ديده بان را بر عهده داشتم، گفت مراقب باشم و كسى نزديك نشود و يا نيايد. قابل توجه بود كه عرفات با اقتدار آن بالا نشسته بود و شكل و قيافه و هيكل و لباس همان بود كه در حدود بيست سال پيش بود.

چفيه راه راه معروف خود را بر سر داشت و تفنگ بزرگى كه در پوشش خاصى مخفى بود، بر بالاى بازوى چپ خود آويخته بود. يك بار تفنگ او از دوشش افتاد و او با عجله آن را برداشت و بار ديگر بر دوش آويخت. يك بار از همان صندلى يك سيب به طرف من پرتاب كرد و وقتى آن را در هوا گرفتم، به گوشه اى اشاره كرد و گفت بده به او. ديدم پرنده اى است (نفهميدم چه پرنده اى بود). در شگفت شدم كه چرا بايد سيب را بدهم به يك پرنده. شگفت تر اينكه سيب را انداختم جلو پرنده و او آن را تا آخر خورد.

جلسه كه تمام شد با اشتياق به طرف او رفتم و با او روبوسى كردم و به شدت گريستم. ظاهراً اشك شوق بود چرا كه مى دانستم اولين بار است كه او را از نزديك مى بينم. محبت بسيار كرد او به عربى حرف مى زد و من به فارسى و ظاهراً در مفاهمه مشكلى وجود نداشت. تمام گفت وگو را به ياد نمى آورم. اما گفتم ابوعمار! (او را مانند گذشته ابوعمار خطاب كردم) من شما را مى ستايم و شما براى من يك قهرمان و يك مبارز صادق بوديد و هرگز در حقانيت راه و روش تو درباره فلسطين ترديد نكرده ام.

بعد گفتم: اولين نام يك كشور خارجى را كه در نوجوانى شنيده ام فلسطين است و فلسطين را هرگز از ياد نبرده ام. افزودم كه ما بوديم كه در نخستين روزهاى پيروزى انقلاب از شما استقبال كرديم. بعد براى اثبات مدعايم شعرى را كه حدود پانزده سال (در روزهاى نشست صلح اسلو) سروده بودم براى ابوعمار خواندم (شعر از زبان يك رزمنده فلسطينى است):
من مانده از تبار شهيدانم
دريادلى زنسل دليرانم
گر دشمنم كشدم در خون
راهى به جز جهاد نمى دانم
(جالب اينكه اكنون جز اين دوبيت كه مطلع و پايان شعر است را به ياد نمى آورم ولى در خواب تمامش را خواندم) و با شيفتگى و خرسندى گوش داد. وقتى آخرين مصرع را خواندم: راهى به جز جهاد نمى دانم، با هيجان به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و تمام پهناى صورتم را غرق در بوسه كرد. از خواب جستم، ديدم كه من روى تخت زندان اوين هستم و در انتظار و او در روى تخت بيمارستان پاريس و در احتضار.

حسن يوسفى اشكورى
(نقل از:
شرق، دوشنبه 25 آبان)


 

 
 
November 15, 2004  
 
 

The time to run to Iran
Should wearing a headscarf put you off visiting Iran? Anna Shephard found it more of a help than a hindrance
The Times
November 13, 2004

Anna Shepard -Times Online
WHILE it is possible to find tour operator packages to the unlikely holiday destination of Iran, my approach was to go my own way. I had two female guides there — Coco, a friend from university who moved to Tehran to learn Farsi and study religious theatre, and Negar, an Iranian who had recently returned from the US. This was the catalyst; it was now or never.


A risky waiting game followed as my holiday lay in the hands of the embassy. I avoided booking flights until the visa arrived, as I was warned that applications were not always accepted. Nearly two months later, with no time for wimping out, my passport plopped through the door bearing an impressive-looking stamp, leaving less than a week to sort out flights and suitably shapeless clothing.

The headscarf issue often takes precedence in anything written about Iran. Yes, it’s true, women have to throw a bit of cloth over their head in public, but the tiniest strands of rebellion are starting to creep through: many women wear the hijab loosely, and have replaced scrubbed complexions with make-up.

I found its homogenising effect a bonus. In two weeks, my capable guides and I travelled on Iran’s trains, unhurriedly and without a hint of trouble, between the capital and Iran’s pièce de résistance, Esfahan, by way of Yazd. Anti-Western sentiment, displayed vigorously on billboards and in graffiti scrawls, was not reflected in the attitudes of people we met.

In this time, we could have rattled around many more of the country’s sights, but by first staying in Tehran for nearly a week — in the comfort of my friends’ apartment in a quiet, leafy neighbourhood — I overcame the disorientating blast that hits those fresh off the plane.

Dismal guidebook descriptions prepare you for the worst. “There’s no longer so much as the slightest whiff of the Orient about Tehran,” cautions one. Overpopulation and bad town planning are responsible, yet Tehran is still home to 20 per cent of the population; it has the energy — and furious driving — to match. Getting around solo was daunting at first, but taxis were cheap and the drivers — many shockingly overqualified in Iran’s harsh economic climate — spoke brilliant English.

We spent a morning visiting Ayatollah Khomeini’s humble home, where we were guided, painstakingly, around the memorabilia. For a contrast, we roamed around the Shah’s old palaces, scarcely touched since he fled the country in 1979.

With mirrored walls, lashings of gilt and a fresh colour scheme for each room, the White Palace would be the perfect setting for a costume drama. Although the authorities hope the public will be disgusted by the Shah’s ostentatious displays of wealth, I couldn’t help feeling that visitors were secretly enthralled.

In the afternoon, we lounged in the fashionable coffee shops of the Fereshteh district, Tehran’s answer to Kensington, feeling positively underdressed and undergroomed compared with the city’s beautiful people: the women flawless, with their skinny jeans visible under their tunics, and their often surgically sculpted faces. Tehran encapsulates Iran’s most intriguing contradictions.

Ever a slave to my shopping habit, I arranged to include a Friday in my stay in Tehran, as that is the day that the Jome bazaar, a fleeting Aladdin’s Cave of treasures, takes over a car park in the old business district of Manuchehri, and is a hugely popular draw for Iranian thrift shoppers. Piles of glowing fabric brought along the historic silk route from as far as China and Pakistan jostle alongside antiques, Persian rugs and curious bric-a-brac. -Anna Shepard

برای متن کامل به سايت تايمز مراجعه کنيد من بخش اول آن را آورده ام که متاسفانه لينک مستقيم ندارد. روی جلد ضميمه "سفر" تايمز هم به ايران اختصاص دارد با عکس درشتی از دخترهای مشکی پوشی که بستنی می خورند: آره ما بستنی می خوريم. ايرانی ها مريخی نيستند!- از تايمز آخر هفته

 
 
November 12, 2004  
 
 

رقص زنی سالخورده در کنسرت شش مقام
روستايی تاجيک دهاتی ايران نيست:
موسيقی شش مقام در عهد شوروی نقش موسيقی ملی تاجيکستان را بازی می کرد. بعد از استقلال کمی کاستی گرفت و موسيقی های ديگر از جمله موسيقی جنوب و فلک به جای آن که موسيقی خجند و شمال بود حمايت شد. خجند مرکز نخبگان تاجيک در عهد شوروی بود. فرهنگ هم از همانجا می آمد. حالا نوعی سازش در دستور کار سياست فرهنگی قرار گرفته است. دستگاه رسمی فرهنگ که عمدتا متشکل از جنوبی هاست حالا می خواهد رواداری خود و توجهش را به يک سياست ملی و فراگير نشان دهد. که نشانه خوبی است.
روستاييان در سالن کنسرت شش مقام
در حالی که از سخنرانی ها و سپس اجراهای شش مقام می آموزم و لذت می برم و عکاسی هم می کنم فکر و ذکرم متوجه جمعيت تماشاگر است. روستائيان هنرمند يا دانشور يا ترقی خواهی که از پير و جوان و زن و مرد در سالن جمع آمده اند. در تصور ايرانی هر سالن موسيقی و بحث و سخنرانی بايد از انتلکتوئل ها و تحصيلکرده ها و جماعت شهرنشين و نسبتا مرفه پر شده باشد. اما در تاجيکستان چنين جمعی را تنها پای اجراهای موسيقی سمفونيک ( معمولا در تالار اپرا باله عينی) می توان ديد. در بقيه موارد مردم افتاده حال اند که سالن ها را پر می کنند. اما در تورسون زاده نود درصد تماشاگران روستايی بودند. ميانسالان انگار از نوعی فرهنگ ايام جوانی خود حمايت می کردند و جوان ترها آمده بودند که بگويند ما اگر موسيقی کوچه بازاری گوش کنيم موسيقی اصيل را نيز فراموش نمی کنيم.
دختران روستايی تاجيک در کنسرت شش مقام
يک چيز ديگر هم بود. مساله تنها موسيقی نبود. چيزی در دل و روحيه جمعيت موج می زد که من آن را خيلی شيرين و در عين حال محزون يافتم. ميانسالان خوشحال بودند که سرانجام کسی هم به ياد آنها و شهرشان و هنرشان افتاده است. آمده بودند سنگ تمام بگذارند در اجراها و در کف کوبی ها و تشويق ها. اين اولين بار بود که شش مقام در شهری غير از پايتخت يا خجند جشن گرفته می شد. اما جوانها به بوی ديگری آمده بودند. چهره ها پر از آرزو بود. می خواستند تا شناخته شوند. گمنامی برای هر کسی آزارنده است خاصه اگر جوان باشد و هنرمند. حتی در چهره تماشاگران جوان هم اين شوق بيرون آمدن از حصار محلی را می ديدم.
دختر تاجيک
در تاجيکستان ميل غريبی هست که شبيه اوايل دهه 40 شمسی در ايران است. روستائيان می خواهند به شهر بيايند و شهريان می خواهند به پايتخت برسند و پايتخت نشينان در فکر مهاجرت به اروپا يا دست کم کار با سازمانهای بين المللی اند که اين روزها در تاجيکستان پر شمارند. اما هر چه بود روز شش مقام در تورسون زاده برای من يادآور کار بزرگی بود که شوروی ها کرده اند و آن آميختن جمعيت های روستايی با هنرهای صحنه ای و با عناصری از مدرنيته است.
دختر تاجيک
روستايی در تاجيکستان به هيچوجه معادل "دهاتی" در ايران نيست. روستايی در تاجيکستان هنوز همان روستايی عصر سعدی است که صفت روستازادگان دانشمند را می تواند اگر اهل اش باشد از خود کند. روستا در تاجيکستان هنوز و همچنان منبع توليد فکری و فرهنگی است. همانطور که در تاريخ دور و نزديک ايران بود. يکی از اولين سوال هايی که دونفر در آغاز آشنايی از هم می پرسند همين است. شما از کدام ناحيه هستيد؟ کدام روستا؟ انتساب به روستا و روستايی بودن به هيچوجه عار نيست.

من چهره های دوست داشتنی اين روستازداگان پر غرور و آرزومند را هرگز از ياد نمی برم. (گزيده يادداشتهای مهدی جامی از سفر به ازبکستان و تاجيکستان- بخش 6: شش مقام در تورسون زاده؛ نقل از: کارگاه به همراه سه عکس افزوده برای سيبستانک) 

 
 
November 10, 2004  
 
 

شب نشينی های رمضان در تهران: در ماه رمضان هر شب، از ساعت هشت تا دوازده ، در چند سالن شهر جشن رمضان برپاست(به جز شب‌های شهادت و..). هدف از این جشن‌ها تشویق پولدارها به کمک به اقشار آسیب‌پذیر اجتماعه. فقرا، بیمارهای کلیوی، سرطانی، ایتام و...

در این شب‌ها تموم کارهایی که در تموم سال غیرمجاز شمرده می‌شه، و خیلی‌ها از قبل این‌ شب‌ها به نون و نوایی می‌رسن، همه کار مستحب، بلکه هم واجب می‌شه. هر شب تعداد زیادی هنرپیشه، خواننده، نوازنده، ورزشکار، گروه‌های موسیقی در این سالن‌ها برنامه اجرا می‌کنن. انواع و اقسام جک (باادبی و بی‌ادبی)... انواع و اقسام موسیقی، از سنتی بگیر تا فوق لس‌انجلسی، و از جوادی بگیر تا موسیقی‌های شاد رقص‌آور محلی اجرا می‌شه. دست و سوت زدن تا دلت بخواد حلاله و رقص از کمر با بالا، در حال نشسته و جیغ و داد و خوندن همراه خواننده امری عادیه. من دوشب به این برنامه‌ها دعوت شدم. هر شب یکی از دوستام که جزء نوازنده‌ها بودن دعوتم کردن و منم برای کنجکاوی رفتم. و برعکسی که فکر می‌کردم خیلی بهم خوش گذشت. 

نمی‌دونستم این‌قدر خواننده‌های خوش‌صدا داریم. این‌قدر باهاشون"مشکی رنگ عشقه" و "نازی جون" و" گل گلدون من" و" مرغ سحر" و آوازهای لری و کردی و ترکی خوندیم که آخراش صدامون دیگه گرفته بود و آرزو کردیم کاش همه‌ی ماه‌ها ماه رمضون باشه:) وسطاش هم مجری اعلام می‌کرد که فلان حاج‌آقا فلان مقدار به مثلا ایتام کمک کرده و حاج‌آقا هم لبخندی با شرم مصنوعی می‌زد و فکر می‌کرد شق‌القمر کرده.
نزدیک بود عاشق یکی از خواننده‌ها بشم. از بس خوش‌تیپ بود. سبیل از بناگوش دررفته و تاب داده شده، کفش نوک‌تیز و پاشنه‌تخم‌مرغی، موهای جلوش فرفری جلو‌آمده و پشت‌موهاش دُم‌کفتری و بلند و شلوار مشکی 24پیلی و پیرهن سفید و...صداشم که دیگه نگو!!! هر چی آهنگ جاهلی و کوچه‌باغی بلد بود خوند و ملت هم کیف می‌کردن. ( نقل از: زيتون؛ برای مقايسه اين توصيف جشن های رمضان در ميان اعراب از وب نوشت هم خواندنی است)

 
 
November 09, 2004  
 
 

منيژه دولتوا - عکس از مهدی جامی
منيژه دولتوا، خواننده نسل جوان تاجيکستان در حال پذيرايی با چای در پياله به شيوه تاجيکی- عکس از: مهدی جامی