title زندگی در ناکامی سالم‌تر است

اگر هر چه می خواستی داشتی هم زندگی آسان نبود! زندگی در ناکامی سالم تر است. انسانی تر است. زندگی در کامیابی پرخطر است و پرخطا. یادم افتاد به آقای خمینی. که چه معزز آمد و رهبری کرد و کارهای ناممکن را ممکن کرد و سلطنت را برانداخت و ملت را وحدت بخشید. اما بعد سقوط کرد به اسفل سافلین. نظام تبعیض و تحقیر و توهین و زندان و اعدام را پایه گذاشت. انقلاب را از خود کرد. خدایی کرد. و بعد افتاد و مرد.

در عمر ما هیچکس معززتر و باحشمت تر از خمینی نبوده است. و هیچکس به خواری و ناچیزی او نشده است.

بعد فکر کردم بهترین تربیت آموختن محدودیت است. آدم باید فرزندش را در سختی بزرگ کند. باید به فرزندش بیاموزد و خودش الگوی او باشد که زندگی مثل دموستنس است. هر حرکتی خارج از محدوده ات دست ات را به خاری می خلد. دست ات آزاد نیست. هر حرکتی نمی تواند بکند و نباید بکند. هدف حرکت در محدوده است. فرمان ات هم بهتر است محدود باشد. فرمان ات مطاع شد خطا می کنی. شاه می شوی. خمینی می شوی. خامنه ای مجنون و پرکینه می شوی. میراث یک انقلاب را به یغما می بری. مردمان را به تصور عزت بخشیدن به خود به ذلت می کشی.

رحم الله امرا عرف قدره. چند کلمه بیش نیست اما کلام بزرگی است. به اندازه سرشت و سرنوشت بشر. آدمی باید افتادگی بیاموزد. حد و حدود خود را بشناسد. طوری بار آید که حد بپذیرد. خودش بر خود حد بگذارد و حدود جامعه را نیز به آسانی بپذیرد. نخواهد آزاد مطلق باشد. بداند که محدود است از هر جهت. آزادی آدمی در مهار کردن خویشتن به دست می آید. آزادی از آز. آزادی از اطاعت طلبی. آزادی از برده ساختن مردمان. آزادی از آزار.

و آن کلام بزرگ دیگر اینجا معنی پیدا می کند که هر چه خواهی کن اما در آزار دیگران مکوش. مردم آزار نباش. اگر کسی به ترک آزار گفت یعنی که حدود خود را درک کرده است. عمر کوتاه خود را نیک شناخته است. تکلیف خود و حق خود را دریافته است. به حیات کوتاه خود معترف شده است اما در عوض به خرد جاودان رسیده است. که آدمی صاحب این جهان نیست. پرنده ای است که چند فصلی می زید و بس. در شکستن شاخه ای نکوشد. سبک بیاید و سبک بازگردد به نزد رفیق اعلی. به نزد آنکه صاحب این جهان است و پرنده بودن او را به او بخشیده است. درخت بودن را به دیگری. کوه را کوه بودن و دریا را دریامندی. در نعمت جهان بزید و به اندازه فضل صاحب خانه برخوردار شود و سبک برود. همین که آزاری از او به دلی ننشیند بزرگترین نعمت است.

این است که خداشناس پیامبر هم که باشد مرتب دعا می کند که خداوندا خطاهای مرا بپوشان. از دلها پاک کن سنگینی حضور و وجود مرا.

title گام دوم انقلاب؟ – بازنشر یک بگومگوی قدیمی با خامنه ای

این متن را ۱۰ سالی پیش نوشتم در آغاز بحران تقلب انتخاباتی در سال ۸۸. آن موقع حضرت رهبر هنوز ۲۰ سال بود که حکومت می کرد. حالا شده ۳۰ سال. ولی اساس مساله تغییری نکرده است. بیانیه اخیر او درباره چهل سالگی انقلاب مرا واداشت که این متن را مجددا بازنشر کنم. رهبر معظم ما در گفتار و نوشتار خیلی آزاده و باز و روشنفکر جلوه می کند. اما برای کسی که تمام قدرت اقتصادی و سیاسی ایران امروز در دست او ست گفتار و نوشتار دیگر تنها معیار سنجش نیست. کارنامه هم هست و گویاتر است. اما ولایت معظم هیچ علاقه ای ندارد با این معیارها سنجیده شود. هنوز خود را در منبر موعظه می بیند. امروز به این آیه قرآنی فکر می کردم که می گوید برخی سخن های شیرین زیاد می گویند اما دشمنانه ترین قلبها را دارند (بقره، ۲۰۴). و خامنه ای در این سی ساله ثابت کرده است که هیچ غم ملت ندارد و همه بازی اش پنهانکاری است و ریاکاری. بگومگوی یک دهه پیشتر با او همین نکته را روشن می کند. چیزی عوض نشده است و او همچنان با همه دشمنایگی با منافع ملی ما و با مردم ما و با فرهیختگان ما متن هایی می نویسد که آدم نداند می گوید چه رهبر فرزانه ای!

از منبر موعظه تا کارنامه بیست ساله

آقای خامنه ای ۲۰ سال است عادت کرده متکلم وحده باشد. آقا خودش را مثل مراجع می داند. حرف را می زند تا مستمع هم گوش کند و یاد بگیرد و مساله اش حل شود. اما فراموش می کند که او مسئول است. مسئول هم به زبان ساده یعنی کسی که از او سوال می شود در باره کارهایی که می کند. او سهم امام در اختیار ندارد. پول نفت و مالیات قانونی مردم است که بخواهند یا نخواهند باید بدهند. کارش دین خلق و حل مشکلات فقهی نیست. دنیا و سیاست است. آقای سیستانی حق دارد اگر یکطرفه حرف بزند. شان او عرفی است و مردم به اختیار به او رو می کنند و نظام و شبکه روابط اش متکی به زور و زندان و مامور مخفی و لباس شخصی و پول بی حساب نفت و صندوق ذخیره ارزی نیست. آقای خامنه ای فکر می کند می تواند میان روحانیت و سیاست، هم از منافع آن بهره مند باشد و هم از عواقب این در امان بماند. هر وقت بگویی تو سیاسی هستی و باید پاسخگو باشی می گوید من فقیه ام و شان ام دیگر است. همینطوری ها ست که آقا در بیست سال گذشته یک نشست خبری نداشته است. مثل فقها در پرده زندگی کرده است. هر وقت هم که مردم و مسئولانش نزد او می روند بر عهده خود می بیند آنها را وعظ کند و نصیحت کند. اما در نتیجه این دو-زیستی بین سیاست و روحانیت سخن او ظاهری یافته که با باطن اش دیگر همخوانی ندارد. برای نمونه سخنرانی امروزش را نکته به نکته بر می رسم نمونه وار نه تمام؛ که اگر به تمام بررسم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

فرموده اند: این بعثت در واقع دعوت مردم به عرصه‏ى تربیت عقلانى و تربیت اخلاقى و تربیت قانونى بود. اینها چیزهائى است که زندگىِ آسوده و رو به تکامل انسان به آنها نیازمند است.
عرض می کنم: ممکن است آقا کارنامه نظام تحت رهبری خود را مرور بفرمایید و به ما بگویید که کارنامه تربیت عقلانی و قانونی اش که هیچ، کارنامه تربیت اخلاقی اش چیست؟ شما فکر کرده اید همیشه باید حرفهای قشنگ زد؟ شما به عنوان مسئول باید این حرفها را عمل هم بفرمایید. کجاست کارنامه عمل شما در جهت بعثت رسول الله؟

می فرمایند: اشکال کار ما این است که مثل آن انسانى هستیم که بر روى گنجى خوابیده است، از آن خبر ندارد و از آن بهره نمیبرد و از گرسنگى میمیرد. وضع ما اینجور است. به عقل وقتى مراجعه نمی‌کنیم، عقل را حَکم وقتى قرار نمی‌دهیم، عقل را تربیت وقتى نمی‌کنیم، زمام نفس را به دست عقل وقتى نمى‏ سپریم، وضع ما همین است.
عرض می شود که: این حرفها چیست آقا؟ شما دارید کارنامه خودتان را با ما در میان می گذارید؟ من می دانم که شما به عقل مراجعه نمی کنید اما آن را به همه تسری ندهید.

ادامه می دهند: لذا اولْ‏ کار این است که تقویت نیروى عقل و خرد در جامعه انجام بگیرد؛ تکلیف ما هم این است.
من از شما می پرسم: شما چقدر در تقویت عقل کوشیده اید و چقدر در تعطیل عقل؟ این خرد است که روبروی مردم بایستید؟ این خرد است که مردمی را که به کارگزاران شما اعتماد کردند و رای دادند در رای شان دست ببرید؟ این خرد است که جهانی را با خود سر ستیز بیندازید؟ این خرد است که هزاران هزار ایرانی را از وطن ناامید و آواره کنید؟ اینها جزو سرمایه عقل آن کشور نبود و نیست؟

فرموده اید: در این جامعه هم باید عقل معیار باشد، ملاک باشد.
باز می پرسم: این را برای ما می گویید یا خودتان را هم شامل آن می دانید؟ اگر بنا ست عقل ملاک باشد چرا شما گوش تان را به روی سخن اهل عقل بسته اید؟ وانگهی کجای نظام شما با عقل سر و کار دارد؟ زندان شما مبتنی بر عقل است یا قوه قضا و دادگاه شما؟ تبلیغات تان عقلانی است یا نظام آموزشی تان؟ اقتصادتان با عقل می چرخد یا سیاست داخلی تان؟

می فرمایید: اخلاق که نبود، بى‏ اخلاقى وقتى حاکم شد، حرصها، هواى نفس ها، جهالت ها، دنیاطلبى ‏ها، بغض هاى شخصى، حسادت ها، بخل ها، سوءظن به یکدیگر وارد شد – وقتى این رذائل اخلاقى به میان آمد – زندگى سخت خواهد شد؛ فضا تنگ خواهد شد؛ قدرت تنفس سالم از انسان گرفته خواهد شد.
لطف کنید روشن کنید: آیا شما از حسادت و بخل و سوء ظن خالی هستید؟ شما که از بام تا شام به این و آن در داخل و همه کس در خارج گمان بد می برید در نفی سوء ظن سخن می گویید؟ از تقبیح بغض شخصی حرف می زنید. اطمینان دارید که تمام این ها که بازداشت کرده اید بدون بغض شخصی بوده است؟ آیا درست نیست که برای گرفتار کردن دهها اندیشمند و فعال سیاسی و مقام سابق و مخالف خود سالها ست مترصد فرصت هستید؟ همه به کنار ممکن است بفرمایید سعید حجاریان را چرا حبس کرده اید؟ حبس او چه فضیلتی را در نظام شما ثابت می کند؟

می فرمایند: امروز ما نهایت نیاز را به این تربیت اخلاقى داریم؛ هم ما مردم ایران، جامعه اسلامى در این محدوده‏ جغرافیائى، هم در همه‏ دنیاى اسلام؛ امت بزرگ اسلامى، جوامع مسلمان. این‌ها نیازهاى اول ماست.
عرض می کنم: امروز بحث اول ما با شما دیگر نیاز به تربیت اخلاقی نیست. ما نیاز داریم ببینم شما در تربیت اخلاقی مردم که هیچ، در تربیت اخلاقی کارگزاران خودتان چقدر کوشیده اید؟ شما که قرار نیست تا ابد موعظه کنید. شما کار به دست هستید. مسئول هستید. برنامه می نویسید. تعیین سیاست می کنید. بفرمایید ببینیم به کجا رسیده جامعه اسلامی بعد از ۲۰ سال رهبری شما؟ آیا ادب و تربیت و عقل کارگزاران شما به همین اندازه ای است که در شیخ محمد یزدی دیدیم؟ یا آن است که در رئیس جمهور محبوب تان می بینیم؟ یا در لباس شخصی هاتان؟ یا در بسیج و پلیس تان؟ یا در مامور اطلاعات و زندان تان؟ یا در نوشتار و گفتار نماینده ولی فقیه تان در کیهان؟ یا در احکام و اعمال قاضی مرتضوی تان؟

فرمایش کرده اید: بعد به دنبال آن تربیت قانونى است، انضباط قانونى.
سوال ساده من این است: واقعا شما فکر می کنید نظام شما و قوه قضای شما دارای تربیت قانونی و انضباط قانونی است؟ اصلا برای شما و کارگزاران تان قانون پشیزی ارزش دارد؟ اگر اینطور است چرا جلوی آنها که حضرت تان را بالاتر از قانون می نشانند در نمی آیید؟ چرا پلیس شما مزاحم مردم می شود؟ چرا زن مسلمه را بی بهانه می گیرند و به بازداشت می برند و دو روز بعد می کشند و در کشور و نظام شما از تعقیب و مجازات مصون می مانند؟ چرا به خوابگاه دانشجویان می ریزند و غارت می کنند و می زنند و می برند و کسی را یارای مقابله با مهاجمان نیست؟ این قانون شما ست؟

اظهار بصیرت نموده اید که: ملت ایران احساس هویت می کند که مى ‏بیند مادى ‏ترین و خبیث ‏ترین قدرتهاى مادى عالم، مانع خودش را ملت ایران مى‏بیند براى رسیدن به اهداف شومى که دارد؛ این چیز کمى نیست.
می گویم: حضرت آیت الله! حرف شما درست. اما به نظر شما روسیه جزو همان قدرتهای خبیث هست یا جز قدرتهای طیب و طاهر است؟ آیا مادی تر از روسیه نظامی وجود دارد؟ چرا شما بین قدرتهای خبیث فرق می گذارید؟ چیزی هست که ما نمی دانیم و مصلحت نیست به ما بگویید؟

فرموده اید: پیغمبر خود عامل بود؛ «آمن الرّسول بما انزل الیه من ربّه»، و مؤمنون هم دنبال سر پیغمبر. او عامل است، مردم هم به عمل او نگاه می‌کنند، راه را پیدا می‌کنند. و نقش بزرگان جامعه، نقش رهبران جامعه، نقش نخبگان جامعه این است. به حرف نباید اکتفا کنیم. در جمع شما بسیارى از مسئولین کشور هستید، هر کدامى می‌توانید از لحاظ عمل، از لحاظ الگو شدن براى افرادى که به شما نگاه می‌کنند، یک اسوه باشید.
عرض می کنم: اسوه و الگو؟ شما غیر از گروهی افسر عالیرتبه نظامی و سپاهی و قضات رسوا و گوش به فرمان و مامورین بی رحم اطلاعات تان و گروهی آخوند درباری کسی را دارید؟ کسی دور و بر شما هست که در حد و اندازه این حرفها باشد؟ کدامیک از مسئولان درجه اول شما در این ۲۰ سال به ادنی درجه ای از اسوه بودن رسیده اند؟ نام ببرید. این شکست شما نیست که بین مسئولین تان حتی یک اسوه هم وجود ندارد؟ یک نفر نیست که مردم به او نگاه کنند و از او بیاموزند و دنبال او باشند. یک نفر نیست که اگر پول و زور نداشته باشد اعتباری برایش باقی بماند.

در باره رسانه ها فرمایش کرده اید: حالا آن کارى که دستگاه‏هاى اطلاعاتى و دیگران کشف می‌کنند و دخالت‌ها را می‌دانند، آن به کنار؛ آن چیزى که همه دارند مشاهده می‌کنند، نقش رسانه‏ هاست که مهمترین نقش را در این چند ده سال اخیر، رسانه ‏ها در تحولات ملتها داشته ‏اند.
به عنوان کسی که حرفه اش رسانه است از شما می پرسم: آقا شما هم رسانه داشته اید. ممکن است بفرمایید علت عقب افتادن شما و رسانه های شما از بی بی سی و سی ان ان که هیچ، از الجزیره در بغل گوش تان در قطر چیست؟ فکر کرده اید چرا یک نفر از مسئولان و مدیران شما نمی تواند بالاتر از کیهان اداره کند؟ چرا نمی تواند از خروار پولی که خرج شبکه انگلیسی زبان تان می کنید چیز با ارزشی در آورد؟ بروید ببیند میزان نقل از پرس تی وی در دنیای خبر چقدر است و میزان نقل از الجزیره چقدر است. شما بزرگترین سیستم تبلیغی را در کشورتان راه انداخته اید چرا نتوانسته اید مردم تان را طوری تربیت کنید که این رسانه ها را به چیزی نگیرند؟ چرا مردم تان از صبح تا شام دنبال همین رسانه هایند که شما از آنها متنفرید؟ کو آن جاذبه شما و نظام شما و تربیت اخلاقی و عقلانی و قانونی شما؟

آقا شما از پس رسانه های خارجی بر نمی آیید بماند، اگر عقل و تدبیر داشتید رسانه های داخلی را دست کم تقویت می کردید. آنها را پایگاه دشمن نمی خواندید. آنها را جمع نمی کردید. اما تربیت قانونی و انضباط قانونی قاضیان شما تحت ارشاد و حمایت نهاناشکار شما همه را تعطیل موقت کرد. حالا انتظار دارید با این پل های شکسته با این رسانه های دهان بسته با آن خبرگزاریهای ورشکسته و دروغپردازتان مردم منتظر بنشینند ببینند کی صدا و سیمای شما می خواهد اگر به قول آیت الله سبحانی مصلحت بداند خبری را به آنها بدهد یا ندهد؟ شکست شما از رسانه های خارجی نیست. شکست شما از نوع تفکر شما ست که رسانه را دشمن خود می دانید. همانطور که زمانی عشق و جوانی کردن و پارتی و دست یار گرفتن جوانان برای تان دشمنانه جلوه می کرد. آن را نتوانستید مهار کنید این را هم نمی توانید. عقلی که کارگشایی نکند و مدام مردم را براند و گره بر گره بیفزاید هر چیزی هست جز عقل. قانونی که امنیت و آرامش و شادی و رضایت نیاورد قانون نیست. رسانه ای هم که آینه مردم نباشد و در نحمیق ایشان بکوشد و واقعیتها را برایشان وارونه سازد رسانه نیست. ممکن است پایگاه دشمن شما نباشد ولی به اصطبل اسبان شبیه تر خواهد بود.

فرموده اید: دشمنان دارند کار می کنند، آن وقت می گویند ما هیچ کارى نمیکنیم!
عرض می شود: خب دشمن که بیکار نمی نشیند. شما چه کار کرده اید؟ شما بر کدام زخم مردم مرهم گذاشته اید؟ چرا این نظام با عظمت شما از رسانه می ترسد؟ چرا از خبر وحشت دارد؟ چرا از آدم باهوش و از نویسنده و روزنامه نگار و از آدمی که تابع شما نباشد متنفر است؟ فکر کرده اید چرا زندانیان شما را آدمهای سرشناس و دانا و صاحب اثر و صاحب نفوذ تشکیل می دهند؟ فکر کرده اید چرا زندان رفتن در نظام شما دیگر کسی را بی اعتبار نمی کند اما قاضی و قاضی القضات را بی اعتبار می کند؟ یا می خواهید بکنید و کسی نگوید و خبرش را ندهد؟

فرمایش فرموده اید: اشتباه است اگر کسى خیال کند که یک گروه معدود، آن هم در تهران، فرض بفرمائید به ظرف زباله‏ شهردارى تعرض میکند – زورش به او میرسد – یا فرض کنید به اموال مردم – به موتورسیکلت شان، به ماشین شان، به بانک شان، به دکان شان – تعرض میکند، این مردمند؛ نه، مردم نیستند.
باید بگویم اینجا را درست گفته اید! نه. اینها مردم نیستند. اینها نامردمانی هستند که برای شما کار می کنند. مردم زورشان به همان ظرف زباله شهرداری می رسد که مال دولت شما ست. اما این اوباش شما هستند که به اموال مردم دست درازی می کنند. و شما این را می دانید. اگر نمی دانید وای بر شما. اگر هم می دانید وای بر شما. از این مسئولانی که از آنها می خواهید اسوه باشند و مظهر عقل و قانون باشند کسی نیامده به شما بگوید؟ کسی نیامده بگوید چگونه جان و مال و حیثیت مردم از نظر اوباش شما هیچ است؟ اما می دانید. و چون می دانید از شما کسی موعظه نمی پذیرد. شما باید پاسخگوی درشتی ها و بی رسمی های ماموران و افسران خود باشید.
باز هم در معنای مردم اظهار بصیرت کرده اید که: بله، بلندگوى استکبارى وقتى میخواهد از اینها حمایت کند، میگوید مردم. اینها مردمند؟! مردم آن میلیونهائى هستند که تا این اغتشاشگران را، این مفسدین را در صحنه مى‏بینند، کنار میکشند و آنها را با نفرت نگاه میکنند؛ برهم‏زنندگان امنیت عمومى را، آرامش اجتماعى را با انزجار نگاه میکنند.

به شما بگویم: آقا! این بلندگوی استکبار که می گویید همین فیس بوک و وبلاگ و توئیتر است؟ همین فیلمهای موبایلی و خودمانی است که مردم کوی و برزن با به خطر انداختن جان خود در برابر ماموران و چماقداران شما می گیرند؟ شما فکر می کنید اگر مردم نباشند، اگر هزاران نفری که برای آزادی ایران از دست شما در تمام صحنه های ممکن امروزه می نویسند و منتشر می کنند و اقدام می کنند، این بلندگوها از خودشان می توانند چیزی در آورند؟ شما فکر کرده اید بلندگوهای استکباری هم مثل صدا و سیمای شما یند؟
بعد می گویید مردم با نفرت نگاه می کنند. واقعا که جهان تان وارونه است. مردم به چه کسی با نفرت نگاه می کنند؟ من صدها مورد خلاف اش را می توانم شاهد بیاورم که مردم به ماموران و اوباش شما با نفرت نگاه می کنند. می گویید نه بین این ماموران کم هوش تان چهار نفر باهوش تر پیدا کنید و بفرستید گزارش درست برایتان بیاورند. اما شما می دانید. شما می دانید. و این که می دانید و انکار می کنید سیاستی است معاویه وار که نه خود شما بلکه تمام کارگزاران تان از همان پیروی می کنند. می کشند می گویند نکشته ایم. حقایق را دستکاری می کنند. ما به این رای می دهیم آنها آن یکی را از صندوق بیرون می آورند. نظام تحت رهبری شما بر پایه انکار حقیقت، بر پایه وارونه سازی حقیقت استوار است.

شما گفته اید: هر کسى امروز جامعه را به سمت اغتشاش و ناامنى سوق بدهد، از نظر عامه‏‌ ملت ایران انسان منفورى است؛ هر که می‌خواهد باشد.
من می گویم: چه کسی جامعه را به سمت اغتشاش سوق داد؟ آنها که رای دادند یا آنها که به رای مردم خیانت کردند؟ آنها که به شما اعتماد کردند یا کارکزاران تان که برای خدمت به شما به مردم پشت کردند؟ مردمی که در سکوت راهپیمایی می کردند یا چماقداران شما که بر سر و روی آنها می کوبیدند؟ من هم معتقدم که از نظر عامه مردم ایران آنکه ایران را ویران می خواهد و در مقابل مردم می ایستد و و فرصتهای بزرگ آزاد زیستتن را از مردم ما می گیرد منفور است.

می گویید: عقل، این سیاسی ‏بازى ‏ها و سیاسى ‏کارى‏ هاى متعارف نیست؛ اینها خلاف عقل است. «العقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان».
می گویم: آقا جان شما خیال می کنید دارید عبادت رحمان می کنید؟ دارید بهشت و جنان به دست می آورید؟ فرض کنیم اینطور است و شما نه از روی خدعه که از روی صدق و ایمان می گویید. از امام علی که عزیزتر نیستید. مردم شما را نمی خواهند. بروید خانه بنشینید.

باز گفته اید: عقل این است که انسان را به راه راست هدایت میکند. اشتباه میکنند آن کسانى که خیال میکنند با سیاسى‏کارى، عقلائى عمل میکنند؛ نه، عقل آن چیزى است که راه عبادت خدا را هموار میکند. شاخصش هم براى ما، بین خودمان و خدا، این است که نگاه کنیم ببینیم در بیان این حرف اخلاص داریم یا نه؟ به فکر خدائیم یا نه؟ من دارم براى خاطر خدا، رضاى خدا حرف میزنم یا براى خاطر جلب توجه شما دارم حرف میزنم؟
باز می گویم: شما برای رضای خدا سعیدحجاریان را گرفتید؟ برای رضای خدا مردان مبارز و کهنسال را در سلول انفرادی نگه می دارید؟ برای رضای خدا قتل نفس را اجازه دادید؟ ندا و سهراب قربانی شما برای به دست آوردن رضای خدا بود؟

من هم مثل شما می گویم: به پیغمبر، نگاه کنیم به آن مجاهدتهاى عظیم، بعد نگاه کنیم به آن تأثیر شگرف؛ ده سال – ده سال در عمر یک ملت مثل یک لحظه است – در این ده سال این مرد عظیم، این عظیم العظماء چه کرد! کجا میشود هیچ ده سالى را با آن ده سال مبارکى که پیغمبر اکرم حکومت کرده است، مقایسه کرد!

و می پرسم: آقا شما بفرمایید که در این ۲۰ سال چه کردید؟ پیغمبر خدا نه نفت داشت نه زور و زندان و نه این سپاه که شما دارید. کارنامه تان را باز کنید ببینیم. شما ۲۰ سال است با این مردم چه کرده اید؟ با دین خدا چه کرده اید؟ با دوستان خودتان چه کرده اید؟ با جوانان ایران چه کرده اید؟ و حالا بعد ۲۰ سال دوستان ایران و اسلام را بیشتر کرده اید یا دشمنان اش را؟ مردم خود را فوج فوج وارد دین خدا کرده اید یا به قول بزرگمرد فقید بازرگان فوج فوج از دین خدا خارج کرده اید؟ بفرمایید غیر این برنامه هسته ای که تمام سرمایه ملت را بر سر آن خرج کرده اید و در واقع به دامن روس ها ریخته اید و صدها هکتار خاک و باغ را آلوده کرده اید و صدهزاران درخت را بر کنده اید و آب را آلوده اید و بیابان را گسترانده اید چه گلی به سر مردم ما زده اید؟ صحبت از مردودی و رفوزگی کرده اید. بفرمایید از این رهبری ۲۰ ساله ما از ۲۰ به کارنامه شما چند بدهیم خوب است؟

title اندازه گلیم هر جمع و جامعه ای به شمار نخبگان آن است

امروز صبح زود باید از خانه بیرون می رفتم تا در دادگاه محلی به استماع نتایج تحقیقات پلیس درباره مرگ دخترم ریحانه بپردازم. روزی تکان دهنده که از دیروز مرا به اضطراب انداخته بود. جزئیات همیشه دردناک است. اما راهی نبود. باید همه چیز را می دانستم. شب نتوانستم بخوابم. تکه تکه نیم ساعت و یک ساعت خوابیدم و بیدار شدم و یکبار هم بلند شدم و از خیر خواب گذشتم ولی دوباره به بستر برگشتم تا
برای حضور در دادگاه که چند ساعتی طول می کشید استراحت کنم. تجربه تازه ای که مثل باقی تجربه های این چهارماه تازه و تلخ بود.

دادگاه به چالش من با نمایندگان بیمارستان درباره شیوه درمان دخترم گذشت و حکم بیرحمانه دادگاه خانواده برای محروم کردن اش از دیدار فرزندش. استدلال من این بود که می شد با درک همه جانبه از موقعیت بیمار از فاجعه ای که نهایتا پیش آمد جلوگیری کرد. آنها مرتب توضیح می دادند که ما چنین دوا کردیم و چنان دارو دادیم. اما دارو چه سود وقتی کاری که باید می کردند نکرده بودند و آن هم برقراری ارتباط با دختر ریحانه و اطلاع به مادر نگران بود و ترتیب دیداری گهگاهی با نظارت بیمارستان. به مادری که از ندیدن فرزندش بیمار است نمی شود دارو داد و دیدار را دریغ کرد. به همین سادگی فرزند او را از مادر برای همیشه محروم کردند و ما را از فرزندمان و علی را از خواهرش. همه می خواستند از سیستم دفاع کنند. کارشان را هم بلد بودند. اما مشکل مرا حل نمی کرد. پرونده را بستند. با من همدردی کردند و اصل نامه وصیت ریحانه را هم دست آخر به من دادند. با چشم اشکبار از دادگاه بیرون آمدم. مدتی پیاده رفتم و بعد در قهوه خانه ای نشستم. کمی که آرام شدم به خانه برگشتم.

میان خواب و بیداری یکی از اعضای تیم مستندی که این روزها مشغول آن ام زنگ زد که راوی تازه ای که برای کار پیدا کرده و نمونه صدا هم فرستاده امشب می تواند بیاید برای ضبط. فکر کردم به فردا بیندازم ولی چون گفت برای پیشبرد کار بهتر است همین امشب باشد قبول کردم. کمی با دوستان در فضای مجازی گذراندم. کمی با شهزاده صحبت کردم. نیم ساعتی به مادرم زنگ زدم تا خاطرات اش را که در دست ویرایش دارم تصحیح و ابهام زدایی کنم. چیزی هم خوردم و چون خواب چیره می شد نیم ساعتی هم استراحت کردم و سپس برخاستم و راهی شدم.

کمی بعد از ساعت قرار به دفتر رسیدم. راوی تازه کار نیامده بود. کمی با ادیتور راف کات ها صحبت کردم و کارهای روز را دیدم و چون قرار بود صدا ضبط کنیم ادیتور رفت که استودیو برای ضبط خلوت باشد. حالا نیم ساعت بیشتر از قرار گذشته است. راوی که بانویی است با مقداری تجربه در یکی از تلویزیون های جدیدالتاسیس پشت تلفنی که مدیر پروژه به او زده که کجایی دارد چانه می زند که بیاید و الان دیگر دیر نشده؟! خستگی روز به تن ام ماند. آمده بودم که کاری پیش برود و بانو که یا حواس اش نبوده یا فراموش کرده یا اصلا به خاطر اینکه از نمونه صدایش انتقاد شده نیامده ناز می کند و لابد دوست ندارد بیاید کار یاد بگیرد و کسی به او بگوید اینطور بخوانی درست تر و گویاتر است. دفتر را با اوقات تلخی ترک کردم و گفتم با این خانم نمی شود کار کرد. باید دنبال کسی دیگر بگردیم.

در راه فکر می کردم در این سالها چقدر روزنامه نگار و اهل رسانه تازه کار دیده ام که هیچ علاقه ای به یادگیری نداشته اند. به نظرشان خوب و کامل اند. هر چه باید آموخته اند. یاد آخرین روزهایم در دانشگاه کردستان افتادم. من زمانی از دانشگاه -که آنقدر دوست اش داشتم- دل بریدم که یقین کردم دیگر موضوع به معلم و مدرس خوب بر نمی گردد. ما با چیزی به نام “مقاومت در برابر یادگیری” روبرو هستیم. کسی نمی خواهد چیز یاد بگیرد. برای همین کارها مرتب خام است. پیش هم نمی رویم. فرو می رویم. و این بیست و دو سه سال پیش بود و هنوز ویرانی کنونی پیدا نشده بود. فکر کردم به آنچه امروز در دادگاه دیدم. همه کارشان را بلد بودند. یعنی فرآیند کار را یاد گرفته بودند. مرحله به مرحله می دانستند چه باید بکنند. سیستم را هم می شناختند. هر کس جایگاه خود را داشت. چون همه برای کاری که می کنند آموزش می بینند. همه می دانند که تا وقتی آموزش ندیده اند عضو تیم نیستند و بیگانه می مانند و نهایتا از تیم کنار گذاشته می شوند. یاد مقاله ای افتادم که اخیرا در باره کره جنوبی خوانده بودم. اینکه کره جنگ زده و ویرانه زمانی توانست از جایش بلند شود و پیش برود که در آموزش سرمایه گذاری کرد. به یاد مدرسه های امروز و دانشگاههای امروز خودمان افتادم. هرج و مرج استادان. بی مایگی کلاسها و کتابهای درس. مدرک سازی تقلبی. عمد نظام ولایی در خوارداشت دانشگاه. انبوه اندک-خوانده هایی که هیچ از ادعا کم نمی آورند.

چه روزی شد. چه بد تمام شد. اما ناگهان به این نتیجه رسیدم که هر جامعه ای به اندازه گلیم نخبگان خود می تواند پایش را دراز کند. همگانی شدن سواد باعث شده است انبوهی از آدمها وارد صحنه کار و فعالیت شوند اما لزوما دارای سواد کاری و شغلی مناسب نیستند. این را باید ارتقا داده باشیم تا جامعه کار کند. کارها پیش برود. یک دلیل سقوط هواپیماها در کشورهای کم رشد، خروج عوامل پرواز از قاعده کار و نادیده گرفتن آموزش ها یا اصلا آموزش ندیدن درست و درمان است. جامعه هم می تواند سقوط کند. وقتی در آن کسی یاد نمی گیرد. اما نه مساله من این نیست. نمی خواهم روضه بخوانم. از این طرف نگاه می کنم: در هر سازمانی در هر کاری در هر کشوری باید دید چند نفر داریم که کاربلد هستند. به اندازه همان ها می توانیم بلندپروازی کنیم. اگر در یک تیم فیلم سازی برخی کار بلد نیستند نتیجه کار همان را نشان می دهد. اگر روزنامه جدیدی نیرو ندارد نباید ۲۴ صفحه درآورد. باید به اندازه گلیم نیروهایش پایش را دراز کند. اگر در تلویزیون تازه تاسیسی نیرو برای ۲۴ ساعت کار نداریم باید آن را به ۸ ساعت محدود کنیم. اگر رسانه ای ۵ نفر سردبیر دارد نمی تواند بیش از نیروی آنها تیم و شیفت تعریف کند. آرزوی دور و دراز خوب است وقتی افراد آموزش دیده باشند. کاربلد شده باشند. هر تیم را کسی صاحب تجربه اداره کند. به کار تعهد داشته باشند. هیچ چیزی را سرسری نگیرند. مایه بگذارند. و گرنه بیمایگان و فرومایگان همه جا را پر می کنند و به نزاع مشغول می شوند. وقتی معیار سواد و کاربلدی و تجربه نباشد هر کسی می گوید چرا من اینجا نیستم چرا من این کار را نکنم یا چرا اصلا رئیس نباشم!

در مدیریت کلان ولایت ما هم انبوه بیسوادی ها و کم سوادی ها دارد خود را نشان می دهد و دعواهای پایان ناپذیر بر سر این که کی چی بلد است یا اصلا مهم است که بلد باشد یا نه! و در این بافتار اجتماعی و فرهنگی مقاومتی در برابر یادگیری ظاهر می شود و مثل سرطان تمام نسوج جامعه را در بر می گیرد. و همراه با آن پرادعایی و احساس کاذب کمال. یک احمدی نژاد تمام عیار! همه روی سر و کله یکدیگر بلند می شوند تا دست شان به جایی برسد بی خبر از اینکه تنها راه سالم رشد، آموزش و آموختن و بلدشدن و فرهیختگی است. چیزی که در ذات خود افراد را درجه بندی می کند. پزشکی که می داند انترن خود را تربیت می کند. کسی که می خواهد ارتقا پیدا کند تخصص و مایه جستجو می کند نه رابط و حامی. زحمت می کشد نه اینکه فقط پول خرج کند و چاپلوسی کند. بدون درجات تجربه و کارآمدی، نظام اجتماعی و کاری فرو می ریزد. شایستگان پراکنده می شوند و فرهنگ کار تیمی هم شکل نمی گیرد یا با تنش بسیار همراه می شود و راهی هم برای حل و فصل تنش ها نیست. چون معیار نیست. معیار می شود تقرب به رئیس. و همین می شود که می بینیم.

در پایان یک روز دشوار که با یاد دخترم با من می ماند دست کم از تلخی روز و اوقات تلخی پایان آن این را به دست می آورم که هر سازمانی صرفا و صرفا به تعداد کاربلدهایش باید آرزو کند و برنامه بریزد. هر کشوری فقط به فقط به تعداد نخبگان و یادگیرندگان اش باید از خود انتظار داشته باشد. هر مجموعه انسانی کوچک و بزرگی اگر آموزش مداوم را اساس قرار ندهد هیچ پیش نمی رود. آرزو و ادعا هیچ عیبی ندارد اما تنها و تنها معیارش شمار نخبگان و بلدهای راه است و آموزش مداوم. اگر از این معیار صرفنظر کردیم چون به هر حال کار بین آدمها تقسیم می شود یکی مسئول فلان کار است و دیگری مدیر و آن یکی پول دارد و دیگری نفوذ و غیره و غیره و چون حد و مرز افراد با آموزش و تجربه جدا نشده است همه در کارهای یکدیگر دخالت می کنند و طبعا تنش مداوم و فرساینده حاکم می شود. چیزی که در هر سازمان و محیط ایرانی آن را بعد از مدت کوتاهی به عیان می بینی.

چاره چیست؟ دوباره باید برگردیم و ارزش آموزش عمیق و جدی و سختگیرانه و بی گذشت را بازشناسیم و تجربه کنیم و گسترش دهیم. به کسانی که کار بلدند میدان بدهیم و میدان را بر نابلدها تنگ کنیم تا خواه یا ناخواه ناچار شوند بیاموزند. جامعه به این ترتیب نظم می گیرد و پیش می رود. یا دست کم سقوط نمی کند. باید با خود فکر کنم آیا از کار این تیم کناره بگیرم یا هنوز ممکن است پیش برویم. دلم می گوید باید کنار کشید. تدبیر و سماجت می گوید باز هم آزمون کن. باید این جامعه را از همین تیم های کوچک ساخت.

فکر کردم این یادداشت را برای خودم بنویسم. بعد فکر کردم توئیت کنم. یا بهتر است در فیسبوک بنویسم. مرگ ریحانه به من آموخت صریح باشم. وقتی نیست. عمر کوتاه است. چرا این یادداشت را نباید عمومی بنویسم؟ شاید به کار برخی از ما آمد. باید راهی از ظلمات خود به نور پیدا کنیم. پیش از آنکه نه نام از ما ماند و نه نشان. یا پیش از آنکه یکبار دیگر به تکرار تاریخ تن دهیم – فکر کنیم سیاست مان را باید دیگر کنیم. دولت را عوض کنیم. اما بی آنکه به آموزش بها دهیم هیچ تغییر رژیمی ما را نجات نخواهد داد.

title احمد احمدی نمونه ای از مدیران فرهنگ در نظام ولایی

روزنامه شرق نوشته است که حجه الاسلام احمد احمدی در ۸۵ سالگی از جهان گذشته است. من چند سالی با او کار کرده ام وقتی در ایام دانشجویی ضمن تحصیل، در کتابخانه سازمان تازه تاسیس مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی به عنوان کتابدار و ویراستار مشغول بودم. سالهای میانی دهه ۶۰ شمسی. سازمان که به “سمت” مشهور بود، در یکی از طبقات ستاد انقلاب فرهنگی در خیابان فلسطین تهران قرار داشت و مرکزی بود برای دیدار با بسیاری از بزرگان آن روزگار از دکتر سروش و مجتهد شبستری تا طاهره صفارزاده و بسیاری از استادان دانشگاهها خاصه در جامعه شناسی و حقوق.

دکتر احمدی مردی بود افتاده و انقلابی و زاهد و ساده زیست و کتابخوان. ایده های خوبی هم داشت. مثلا روزی آمد کتابهایی را که از کتابخانه جمع شده بود در انبار مرور کرد و چون چشم اش به کتابهای آموزش جنسی دکتر پاک نژاد افتاد گفت چرا اینها را کنار گذاشته اید. گفتیم کمی تا قسمتی مبتذل است. گفت نه آموزش مسائل جنسی خیلی مهم است. نمی دانم در این مسیر چه کاری کرد یا نکرد اما برای من مهم بود که این عقیده را داشت. نوعی خلاف جریان آب رفتن بود.

جوانمردی هایی هم در عالم خود داشت. در زمانی که استادان بسیاری بی دلیل پاکسازی می شدند برخی را جلب می کرد یا حمایت می کرد. می گفت کسی آمد پیش من که فلانی من از فرنگ آمده ام و راست اش را بخواهی هر کاری که خلاف شرع بوده کرده ام از شرابخواری تا زن بازی. اما آمده ام برای وطنم خدمت کنم. می گفت حمایت اش کردم تا در دانشگاه کار کند.

یکبار هم قصه عاشقی یکی از بچه ها را برایش گفتم. همشهری احمدی بود اما خیلی جوان و به خاطر شکست عشقی افسرده حال بود و احمدی از دلیل افسردگی اش می پرسید. داستان را که داستان دردناکی هم بود برایش گفتم.  خیلی ستایش کرد از مقام عشق و عاشقی. گفت هر کسی نمی تواند عاشق شود. طبعا خیلی به دلم نشست.

نفس اینکه از کسی مثل من هم حمایت می کرد برایم ارزش داشت. در آن سالهای سیاه دهه ۶۰ کار پیدا کردن در محیط های دولتی برای کسی که ریش می زد و لباس مرتب می پوشید و نشانه ای از طبقه متوسط “غربزده” داشت خیلی آسان نبود خاصه اینکه جوان هم باشد. مسن ترها را می گفتند ازشان گذشته و اصلاح نمی شوند. اما کار بر جوانان دشوار بود. سمت هم  اصولا دو قطبی بود. یک گروه نخبگان و فرنگ رفتگان و استادان در آن رفت و آمد داشتند و یک گروه کارمندان هم بودند که معمولا یا بسیجی بودند یا خانواده شهید و از طبقات پایین تر از متوسط جامعه. گرچه آدمهای شریفی بودند اما در حد کاری نبودند که قبول کرده بودند. ولی در آن سالهای تغییر اجتماعی از این جابجایی ها و نابجایی ها زیاد بود. من آن وسط بُر خورده بودم چون استادانی که به سمت رفت و آمد داشتند مرا به احمدی توصیه کرده بودند و من تا بودم هم از باب سیاسی در آنجا مشکوک جلوه می کردم.

کار من در سمت یا ویرایش کتاب بود و یا خرید و تنظیم کتابهای کتابخانه. یکی از کارهایم ویرایش کتابی در حقوق اسلامی بود که از فعالیتهای آن روزگار حوزه و دانشگاه شمرده می شد. گروهی استاد حقوق فرانسه دان کتاب را از منابع فرانسوی می نوشتند و دو سه نفر از طلاب فقه خوان هم آن را نقد و بررسی و تکمیل می کردند که مثلا این نظر بنتام در اسلام چه معنا دارد و آن نظر مارکس خوب است یا نیست. نتیجه را که متنی آشوبزده بود من ویرایش می کردم.

مدتی که گذشت یک روز آقای احمدی آمد و گفت لیستی از کتابهای حقوق فراهم کن. ظاهرا پیشنهاد اصلی هم از استاد مجتهد شبستری بود. تصور اولیه این بود که مثلا ۴۰-۵۰ یا ۱۰۰ عنوان کتاب در این زمینه به فارسی داشته باشیم. مطالعه اولیه من نشان داد که رقم بیشتر است و چه بسا از ۵۰۰ هم در گذرد. کار که کمی پیش رفت من ناچار شدم تمام کتابشناسی های فارسی را یک دور بخوانم. از اولین آنها که حسین بنی آدم و استاد افشار کار کرده بودند تا آخرین آنها که کتابشناسی ملی بود و کتابخانه ملی در می آورد. برگه نویسی شروع شد. و چون کار وسعت یافت مردی محترم و بسیار مذهبی و خوش طینت به نام آقای ابریشمکار هم به تیم ما پیوست که برگه بنویسد. پسر آقای احمدی هم که طیب نام داشت و دانشجوی پزشکی بود و هیچ علاقه ای به مذهب و امورات روحانی نداشت به پروژه پیوست.  من کتابها را می خواندم و آنچه را مربوط به حقوق بود علامت می زدم و این دو بزرگوار برگه نویسی می کردند و بعد باز دوباره من برگه ها را می دیدم و تکراری ها را کنار می گذاشتم و اطلاعات ناقص هر یک را با اطلاعات دیگر ی تکمیل می کردم.

همزمان باید برای طبقه بندی برگه ها و کتابهای استخراج شده فکری می کردم. مشغول مطالعه ترمینولوژی حقوق شدم و کتابی که مرحوم احمد طاهری عراقی در زمینه رده بندی اسلام بر اساس نظام کتابخانه کنگره نوشته بود تا ارتباط مفاهیم کلیدی و بخشهای مختلف حقوقی را پیدا کنم و کتابها را درست برچسب بزنم تا نهایتا مرتب شود. بعد از مدتی یک فهرست اساسی از اصطلاحات حقوقی تهیه کردم که ذیل چند شاخه اصلی طبقه بندی شده بود و امکان می داد که هر کتابی را در جای خود قرار دهیم از احوال شخصیه تا حقوق تجارت و سیاست. این فهرست را یکبار به نزد استاد کامران فانی بردم که در دایره المعارف تشیع کار می کرد و در همسایگی ما بود. ساختمان دایره المعارف در آغاز خیابان فلسطین بود. خیلی استقبال کرد و تشویق کرد و یک کپی گرفت که در کارهای کتابداری خودش از آن استفاده کند. کرد یا نکرد یا برای تشویق من جوان چنین گفت نمی دانم ولی خیلی در روحیه من تاثیر مثبت داشت.

در این ضمن کتابهای بازار و کتابهای کتابخانه خودمان را هم از بابت حقوقی بودن مرور می کردم. گاهی بود که کتابی عنوان حقوقی نداشت ولی بخشهایی از آن به حقوق مربوط می شد. مثلا تاریخ تمدن ویل دورانت که آن روزها خیلی با چاپ عالی نشر می شد و خواهان زیاد داشت در مجلدات مختلف بحث های حقوقی داشت. اینها را هم با ذکر فصل و موضوع یادداشت می کردم. و همینطور دهها کتاب غیرحقوقی دیگر.  یک فصل هم به نام آیین نامه ها داشتیم که هر چه با نام آیین نامه منتشر شده بود از جمله آیین نامه های رانندگی که تبعات حقوقی داشت در آن جمع می کردیم.

کتابشناسی ما به بیش از ۱۲۰۰ عنوان که رسید شاید هم بیشتر دکتر احمدی با اعجاب به آن نگاه می کرد. یک چند نسخه فرستاد برای کسانی چند از جمله حسن حبیبی که گفته بود باید صرفا کتب حقوقی در آن بیاید و بس. ولی در مجموع ما اجازه یافتیم که کار را به همین شیوه مرضیه خودمان پیش ببریم. در دور بعد شروع کردیم به شناسایی کتب فقهی. و مگر می شد کتابی در حقوق به کتب فقهی نظر نداشته باشد یا اصلا بشود در بسیاری از موارد بین کتابی حقوقی و فقهی تمایز گذاشت؟ بسیاری از کتابهای حقوقی فقه بنیاد بودند.

باری کار چندان گسترش یافت که دو سالی و بیشتر زمان برد تا رسید به چیزی نزدیک به ۳۵۰۰ عنوان. هر کتابی را هم با رفرنس هایش ثبت می کردیم یعنی چون بیشتر کتابها را خود ندیده بودیم متذکر می شدیم کجا از این کتاب نشان دیده ایم.

در تمام این مدت به دکتر احمدی می گفتم آقا پول بدهید برویم یک دوره خانبابامشار بخریم که نایاب بود ولی در کهنه کتابفروشی ها یافت می شد. راضی نمی شد برای این نوع خریدهای گرانتر از بازار پول بدهد و احتمالا ارزش کتاب را هم برای پروژه ما نمی شناخت. تا بالاخره کتابشناسی ما که بسته شد یک دوره فهرست کتابهای فارسی مشار هم دستیاب شد. از کجا را یادم نیست درست. شاید کتابخانه ای اهدا کرد به سازمان یا بالاخره ارزش خرید کهنه کتابهای مرجع معلوم شده بود. اما این دیگر زمانی بود که من کارم در سمت کمتر شده بود و سرباز شده بودم. ماههای متعدد که به جبهه می رفتم یک جلد از پنج جلد مشار را با خود می بردم. گفته بودند نبری اما می بردم چون راه دیگری نداشتم. و در جبهه می خواندم و علامت می زدم. و دریایی مطلب بود. نتیجه این شد که نزدیک به ۱۳۰۰ یا بیشترک از داخل کتاب مشار کتاب حقوقی و فقهی تازه شناسایی کردیم. این را هم وقتی به مرخصی می آمدم می دادم برای برگه نویسی و برگه ها را تنظیم می کردیم و نهایتا به عنوان ذیل یا پیوست ما به کتابی که حالا ۶۰۰ صفحه شده بود اضافه کردیم. کتابشناسی حقوق و فقه تا پایان سال ۱۳۶۳. کتاب ما فهرست مفصل داشت و راهنمای مفصل و طبقه بندی موضوعی و فهرست الفبایی. همه هنرهای کتابشناختی را در آن جمع کرده بودیم.

سربازی من تمام شد و کارم دیگر بیشتر با دایره المعارف بزرگ اسلامی بود و همزمان فوق لیسانس ام را در مشهد می خواندم. کتابشناسی فقه و حقوق را بتدریج فراموش کردم. گاهی سراغی شاید از آن می گرفتم ولی سمت هم آرام آرام به جای دیگری کوچید و دوستان قدیم هم پراکنده شدند و ارتباط من هم گسست. اما همیشه تصورم این بود که اگر این کتاب به صورت عمومی هم منتشر نشده باشد به صورت درون سازمانی نشر شده و در دسترس اهل کتاب هست.

سال ۱۳۷۴ که دیگر آماده می شدم از ایران خارج شوم رفتم و سمت را در ساختمان جدیدش یافتم. رفته بودم نامه ای برای سابقه کارم بگیرم و با احمدی دیدار کنم و احوالی هم از آن کتاب و آن کتابخانه که مهیا کرده بودم بپرسم. نامه را به خواهش من نوشتند که فلانی اینقدر روز و ماه در این سازمان در این زمینه ها کار کرده و چه و چه که باید گوشه ای از مدارک ام هنوز موجود باشد. طبعا برای امضا رفتم خدمت خود آقای احمدی. گفت کجا می روی گفتم می روم خارج درس بخوانم. اتاق اش حالا یک اتاقک هم داشت که تخت خوابی یک نفره در آن جا داده شده بود و حجره ای بود برای او که عشقی تمام به سمت داشت و ظاهرا شبها را بیشتر همانجا می خوابید. گفت آقا برو همین دانشگاه آزاد قوچان دکترایت را بگیر نرو خارج! (لابد می دانست در دانشگاه تهران مثلا کسی مثل من راه ندارد!) و در مذمت خارج فرمود که بله من وارد فرودگاه فرانکفورت شدم ناگهان با تابلوی بزرگی روبرو شدم که عکس باسن بانویی در آن به چه گندگی چاپ شده بود! من البته قصد محاجه نداشتم و گرنه باید می گفتم آقا شما نمی دانید دنیای پسرتان چگونه است دیگران را نصیحت نکنید.

گفتم با کتابشناسی حقوق و فقه چه کردید؟ نشر شد؟ نسخه ای دارید به من مولف بدهید؟ گفت نشد. گفتم چه شد؟ گفت می خواستیم دوباره آن را تبویب کنیم کتاب را به برگه تبدیل کردیم! گفتم چطور؟ معلوم شد که کتاب را که ما به صورت اوراق آ-چهار به سمت تحویل داده بودیم و در هر صفحه مثلا ۱۰ کتاب بود برداشته اند آن را به ۱۰ نوار کاغذی تبدیل کرده اند که بشود برگه و آنها را دوباره طبقه بندی فرمایند! دهانم باز مانده بود. اما آنقدر از وطن ولایی نومید بودم که تاسف بیشتر جایی نداشت. گفتم یعنی عین همان اوراقی را که ما داده بودیم دستی تایپ شده بود – دوران اینترنت و نرم افزارهای تایپ نبود هنوز- شما قیچی کرده اید. گفت آری! یعنی یک نسخه زیراکس هم نگرفته اید از اصل کتاب؟ نگرفته بودند! و من هم نسخه ای نداشتم و این احمقانه ترین کاری بود که در طول عمرم کرده ام. از کتابی که تالیف کرده بودم یک نسخه برای خودم زیراکس برنداشته بودم. اطمینان ابلهانه ای داشتم که جایش امن است و قدرش دانسته می شود.

حاصل دو سه سال زحمت من و طیب و ابریشمکار و خانمی که تایپ می کرد و ساعتها و ساعتها فکر و مطالعه و باب بندی و کشف و کرامات در فقه و حقوق به همین سادگی بر باد رفته بود. و در میان آن سخن هایی که مرا پریشان کرده بود متوجه شدم که از آن نوار های کاغذی یا برگه های اختراعی هم حاصلی درنیامده و تنها حاصل اش نابود کردن کتابی بوده که به عشق و جسارت جوانی فراهم شده بود. چه بسا رندانی که طرحی اینقدر مضحک با حاج آقا داده بودند اصلا قصدشان همین بود که از شر کتاب من خلاص شوند که در آن چند فصل مربوط به اندیشه سیاسی بود و کارهای غیراسلامیون در آن فهرست شده بود و لابد ده عیب دیگر هم به آن بسته بودند.

خداوند آقای احمدی را بیامرزد اما از این خبط ها کم نداشت. داستانهای من به اندازه سالهایی است که آنجا کار کرده ام. نمونه ای بود از مدیرانی که با وجود نوخواهی و سلامت مالی و علاقه جدی به کار سقف دید و پروازشان کوتاه بود. از آن کتاب مستطاب تنها یک مقدمه نسبتا مفصل پیش من مانده است. آن را با مقدمه ای از بخش دیگری از داستان شاید نشر کردم.

title چگونه می توان داریوش شایگان را شناخت؟

نوشته هر کدام از دوستان و اهل قلم را که در باره داریوش شایگان می خوانم چه دکتر پورجوادی باشد یا مهدی خلجی چه محمد قوچانی باشد یا عماد باقی می بینم بیش از هر چیز از خود آنها حکایت می کند. این نوشته ها در باره شایگان است و همزمان در باره نویسندگان آنها ست. نکته ای این میانه مکشوف می افتد.

برخی می گویند در نوشتن از بزرگان از دست رفته نباید از خود گفت و رابطه ای که با آنها داشته ایم. در این توصیه نکته ظریفی هست. یعنی که خودنمایی نکنیم. این درست. اما حتی اگر خودنمایی نکنیم باز هم از خود می نویسیم. یعنی در مرتبه بالاتر نوشتار یا حتی در مرتبه اعلای آن هم باز نویسنده وقتی از دیگری سخن می گوید از خود می گوید.

هر کسی از ظن خود شد یار من. این سخن مولانا ست. به نظر می رسد گله مند بوده وقتی این سخن را گفته است. اما این سخن بیان واقع است. هیچ کس انتظار ندارد شما از از درون کسان احوال و اسرار بجویید تا مصداق خلافی برای ادامه سخن مولانا شوید که می گوید از درون من نجست اسرار من. هیچ کس از سرّ ما باخبر نمی شود. مگر آنکه از همه اسرار باخبر است. این راه بر آدمی بسته است. ما آنقدر آشکار می شویم که دیگران از ما آشکار کرده اند. نه کمتر نه بیشتر. و البته این کمی و بیشی به معنای درستی هم نیست. ظن است.

ما چطور شایگان را می شناسیم؟ یا چطور می توانیم بشناسیم؟ کسی مثل علی دهباشی سالها با او نشست و خاست داشته است. کسی مثل من اصلا شایگان را ندیده است اما با کتابها و اندیشه های او مدام سر و کله زده است. شایگان مساله اش بوده است. شایگان و داوری و آشوری. و در مرحله بعد نصر و دیگران از آن نسل. کدام ما شایگان را می شناسیم؟  هر دوی ما! هر سه ما. هر ده و صد و هزاران ما.

نویسنده را چطور می شود شناخت؟ شاعر را چطور می توان شناخت؟ چه کسی سپهری را می شناسد؟ چه کسی فروغ را می شناسد؟ چه کسی شاملو و اخوان و نیما را می شناسد؟ چه کسی سیمین دانشور را می شناسد؟ دورتر برویم چه کسی ابوالفضل بیهقی یا ابوالقاسم فردوسی را می شناسد؟ و از این شمار بسیار.

مساله بسیار ساده و همزمان بسیار پیچیده است. ساده ای است که همزمان هولناک است. هول اش به این است که دنیای ما به تجربه مان محدود است. ما ورای آن چیزی نمی شناسیم. پس اگر از شایگان به زبان خود حرف می زنیم و در گفتگو از او آینه ای به دست مخاطب می دهیم که در آن هم شایگان را می بیند و هم ما را مساله این است که راه دیگری وجود ندارد. ما شایگان را از راه تجربه ای شخصی می شناسیم. شایگان آنقدر بر ما شناخته می شود که در تجربه او شریک شده باشیم. و کیست که بتواند در همه تجربه های نویسنده و شاعر و نظریه پرداز و آدم خلاق شریک شود؟ شناخت همه شایگان برای یک نفر اگر محال نباشد بسیار دشوار است. نیازمند مطالعه آکادمیک است. کسی که تز و پایان نامه می نویسد شاید بتواند نگاه جامعی به شایگان یا متفکری دیگر بیندازد. گرچه در همان هم من سخت تردید دارم. هولناک است اما واقعیت که ما از محدودیت شناخت خود رهایی نداریم. هر چه می دانیم و می شناسیم محدود است. محدود به میزان تجربه ما و قدرت و وسعت تجربه شخصی ما. محدود است به میدانی که در آن قرار داریم. میدان یکی سیاست است و دیگری فرهنگ و آن یکی فلسفه و دیگری عرفان. یکی دل به سنت دارد و دیگری دل به تجدد بسته است و یکی جوان است و دیگری کهنسال. یکی اضطراب های بزرگ را تجربه می کند و یکی در آرامش هیچستان است. همه اینها و جز اینها به شناخت ما و تجربه ما و قدرت ما در همسخنی با شایگان یا هر متفکر دیگری رنگ می زند. ناچار هر چه می نویسیم رنگ ما را دارد. رنگی که در میدان شناخت خود از شایگان پیدا کرده ایم. میزانی از همسخنی با او ست که سهم ما شده است.

گفته ای است منسوب به امام علی که اگر موری می خواست از خدا سخن بگوید می گفت شاخک دارد. مور از خداوند درکی فراتر از وجود خویش ندارد. برا ی همین هم انسان همیشه خدا را مثل آدمی پرقدرت و پرجذبه و قهار تصور کرده است. مگر شذ و ندر. همانطور و همانقدر که خداوند را می توان شناخت دیگر موجودات را می توان یا نمی توان.

پس همیشه مساله خود ما هستیم. شایگان عطاری است که از او گلی و گیاهی برای درد خود می خریم. هیچکس دکان عطار را یکجا نمی خرد. نیازی ندارد. در بازار اهل فکر هر اندیشور پیشه وری است با دکانی. شایگان در دکان خود جنس های خاصی عرضه می کرد. نه همه جنسی در دکان داشت و نه ما مشتری همه جنس های او بودیم. هر زمان که تجربه دردی تازه داشتیم دوباره به دکان او سری می زدیم و به دنبال گیاهی تازه می گشتیم که آرام مان کند. ما همان قدر از عطاری شایگان برخوردار شده ایم که به دردهایی که او درمانهایش را عرضه می کرد دچار بوده ایم. دست تجربت او زمانی بر سینه پر درد ما گذاشته می شد که ما به او مراجعه می کردیم. اگر طبیب دیگری می جستیم از عطاری شایگان بی بهره می ماندیم.

شایگان خود نیز بازارگان کالاها و درمان های خاص بود. ما نیز وقتی به کالاهای خاص او نیازمان می افتاد از او سراغ می گرفتیم. و اینطور هر کدام از ما از عطاری او تجربه ای داریم و شناخت مان همان قدر است. اگر دوایش درمان مان کرده باشد از او یاد نیک داریم و اگر از دوایش سودی نیافته ایم او را عطار حاذقی نیافته ایم. گاهی از عطری و گیاهی و گلی از دکان او به وجد آمده ایم و دردی کهنه را درمان کرده ایم و گاهی کیسه ای از انواع گیاهان او را به خانه برده ایم و به کارمان نیامده است.

این داستان همه متفکران است. و همزمان داستان همه ما ست. برخی از شایگان نام هم نشنیده اند. دنیای آنها از این گوشه بازار اهل فکر جدا بوده و هرگز راهشان این سو نیافتاده است. برخی نامی از او شنیده اند که گویا حکیمی حاذق بوده است. اما خودشان به او مراجعه نکرده اند. گرچه دیده اند کسانی از دوستان و آشنایان و همسایگان پیش او رفته اند. و برخی به سبب دردهای معینی برای درمان معینی پیش او رفته اند. و شمار اندکی هر روز و هر هفته از عطاری شایگان گذر داشته اند. این پیرمرد را دوست داشته اند. از تجربه های او شنیده اند. از تجربه های خود با او گفته اند. اینها هر کدام شایگانی دیگر می شناسند. به قدر تجربت.

چگونه می توان شایگان را شناخت؟ طبعا از راه کتابهایش و نوشته ها و گفتارهایش. اما مساله این است که مساله ما چیست؟ می خواهیم در کدام تجربه شایگان شریک شویم؟ می توانیم کتابهایش را مرور کنیم تا بدانیم تجربه هایش چیست. یا دقیقتر: با کدام بخش از نوشته هایش افق مشترک داریم. کدام بخش نوشته هایش برای ما آشناتر است. کدام به ما کمک می کند جرقه ای در ذهن ما به آتش تبدیل شود. هر کدام ما باستانشناسی است با تیشه ای و تخمینی از وسعت میراث زیرخاک. ما همیشه یک بخش کوچک از یک میراث بزرگ را می توانیم شناخت. اگر تیشه و تخمین مان درست کار کند. هرگز نمی توان همه شایگان را شناخت. نیازی هم نیست. شناخت ما آنقدری است که نیاز داریم. هر قدر نیاز داریم از عطاری شایگان بر می داریم. یاد سخن نیما می افتم که می گفت من رودخانه ای هستم که هر کسی از کنار من آب بر می دارد. درست است. همه بزرگان چنین اند. رودخانه اند و ما به قدر اشتیاق و تشنگی از آنها برخوردار می شویم. ما همیشه قصه خود را می گوییم. قصه ای که در خواندن از او و شنیدن از او داشته ایم. ما هم تجربه ای داریم که می خواهیم خواننده با ما شریک شود. شایگان را از نگاه ما بشناسد. و خواننده هم مشتاق همین است. که تجربه ما را از حکمت شایگانی بداند.

خواندن نوشته های دیگران درباره شایگان شریک شدن در تجربه آنها ست. مثل خواندن رمان است. لذت اش در این است که در تجربه دیگران وارد می شوی. و سرمایه ما همین است. در تجربه دیگران شریک شدن و از تجربه خود با دیگران گفتن. مشتی از گنج شایگان برداشتن. ما تقریبا هیچ نمی دانیم. در تاریکی ندانستگی غرقه ایم. نوشته های دیگران جرقه هایی در این تاریکی است. درخت آتشی در بیابان تاریک و هول طور ما. و در زمانه ای که تجربه های مشترک کم و کمتر می شود هول شناخت بزرگتر است. و آتش آشنایی ارزشی بی همتا دارد. شایگان و کیارستمی و بزرگانی از این شمار می توانند از این هول بیگانگی بکاهند. زیرا جمع بزرگی در تجربه های آنها شریک می شوند و از طریق این اشتراک یکدیگر را پیدا می کنند. و از هول بیگانگی به آرامش آشنایی می رسند. خوبی سرمایه های مشترک اجتماعی همین است. ارزش شعر و ادب و فلسفه هم در همین. به ما کمک می کنند هم را بشناسیم. در تجربه هم شریک باشیم.

title و حالا خورشید تاریک؛ حسین عطایی آینه جامعه ولایی

نیروهای مسلط تبلیغی و رسانه ای در جامعه ایران گاه تمام ایده آل های خود و حداکثر توان خود را در یک صحنه یک نمایش یک پرده نشان می دهند. گفتگوی رشیدپور با پسربچه ای ده یازده ساله به نام حسین عطایی یکی از این صحنه ها و پرده ها ست. این گفتگوی ۲۲ دقیقه ای آینه تمام نمایی از آن خورشید تاریک است که سرمای صحنه سازی و دروغ پراکنی و ریاکاری و خودشیفتگی و ابتذال را در میان این جماعت کوران گسترش داده و می دهد. در این یادداشت برخی از مهمترین نکاتی را که این گفتگو از نظام فکری و رسانه ای ولایت برملا می کند نشان می دهم.

اول از همه باید بگویم من به هیچ چیزی از ادعاهای این پسربچه باور ندارم. او ممکن است آدم بااستعدادی باشد. ممکن است طراحی هم می کند. ممکن است کارهای مفهومی قابل توجهی هم انجام داده باشد. اما بر اساس این گفتگو باید گفت هر چه گفته است دروغ است و دروغ. زیرا ما یک شاهد کوچک هم نمی بینیم. یک تصویر از آن طراحی های ادعایی پخش نمی شود. یک نمونه از آن اختراعات شانزده گانه دیده نمی شود. و مهمتر اینکه او را در اتاق خودش و پشت میز کارش و در هنگام اجرای کارهایی که ادعا می کند نمی بینیم. اگر پسربچه ای خوب سه تار بنوازد یا آواز بخواند یا نقاشی کند یا فوتبال بازی کند طبعا اینها را باید نشان داد تا هنر او را ببینیم و تایید و تحسین کنیم. اما در مورد حسین عطایی فقط حرف است و حرف است و حرف و ادعا. دو نامه از یک دو مقام هم می بینیم که بعدتر به آن می رسم.

از نظر رسانه ای این کار این گفتگو یک فاجعه تمام عیار است. آدمی سرشناس به نام رضا رشیدپور که مشهور است مجری خوبی است و مسلط است و چه و چه در مقابل یک پسربچه با ادعاهای بزرگ رام و تسلیم می شود. هیچ سوال چالشی از او نمی پرسد. هیچ سوالی را اگر جواب درستی نگرفت پیگیری نمی کند. اجازه می دهد پسربچه هر چه دلش می خواهد بگوید و او فقط قربان صدقه اش می رود. تلویزیون ولایت وقتی می خواهد مهربان هم باشد مبتذل و ناهوشمند است و فکر می کند مهربانی کردن یعنی ساده لوح بودن. یعنی هر چه کسی گفت باور کردن و دل او را نشکستن. تعارف بازی محض!

تا همین جا خطاهای بزرگی رخ داده است. هرگز هیچ رسانه ای حق ندارد ادعای صرف را خبر کند و بدون سند و مدرک از هیچ کسی چیزی را قبول کند. همه اعتبار و توان یک رسانه به توانایی اش در وارسی خبرها ست. اما در این گفتگو چیزی از این توانایی نمی بینیم. گفتگوی رشیدپور یک گفتگوی سرتاپا عوامانه است. گویی او همان مامان سیمای پسربچه است و کارش صرفا تحسین و تمجید است.

اگر از منظر این برنامه و گفتگو نگاه کنیم جامعه ایرانی یا مخاطبان این برنامه گروهی از افراد ساده دل اند که هر چه شنیدند باور می کنند. همه مامان سیما هستند. مجری شان کمترین کنجکاوی نشان نمی دهد. مدعی شان حتی اگر پسربچه ای باشد هر چه دلش می خواهد می گوید و با وجود اینکه حرفهایش تعجب آور است هیچ تلاشی نمی شود که از او بینه و شاهد و تایید بخواهند. چنین برنامه ای و مجری و مخاطبی به همراه آن کودک مدعی همه بیمارند.

از این همه حرف و حرف و حرف که همه هم پذیرفته می شود یک اصل ساده و کلی را می توان نتیجه گرفت. در جامعه ایرانی اذهان بسیاری از مخاطبان آماده است که هر چه شما گفتید و ادعا کردید بپذیرند. این یک اصل بسیار مهم برای همه دست اندر کاران سیاسی کشور است. آنها هم درک می کنند که صرف ادعای آنها باعث باور عمومی خواهد شد. این جامعه ای است که هر قدر مدعی تر باشی موفق تری! هر قدر حرفهای گنده بزنی متفاوت تر و نابغه تر محسوب می شوی. اما هیچ کس از تو نمی پرسد که واقعا راست می گویی؟ این است که جامعه بتدریج پر شده است از حرفهای گنده و ادعاهای بی شاهد و نشانه و مدعیان بسیار. در چنین جامعه ای خیلی عجیب است که سایت یا کانال کذابی به اسم آمدنیوز شهرآشوب شود؟

این روشها و این شیوه ها جامعه ایرانی را در مقابل دروغ خلع سلاح کرده است. ظاهرا همه هر چیزی را باور می کنند. چرا که سیاستمدار و رسانه ولایت از همین روش بهره می برند و آن را بی اشکالی و مقاومتی و نقدی جا می اندازند. باید سطح وسیعی از ساده باوری از این رفتار پشتیبانی کند که دروغ پردازان براحتی هر چه بخواهند می گویند.

در چنین جامعه ای است که علم قاضی ملاک صدور حکم می شود. در چنین جامعه ای است که ادعای بازجوی پرونده شما میزان صحت اتهامات شما می شود. و در چنین جامعه ای است که رهبرش می گوید اعتراف افراد بر ضد خودشان حتما درست است! فارغ از اینکه تحت چه شرایطی به دست آمده و بیان شده باشد. در چنین جامعه ای است که اعتراف تلویزیونی یک روش مقبول دانسته می شود. در این جامعه هیچ کس از شما برای هیچ چیز سند و شاهد و بینه و مدرک و فکت نمی خواهد. هر چه می خواهد دل تنگ ات بگوی! آزادی کامل در دروغ و فریب. بی حسابی و کتابی.

آنچه در گفتگوی آن مجری سرشناس با این پسربچه مدعی برملا می شود تمایل عمیق بازی گردان های جریان مسلط تبلیغی و بخشهایی از جامعه ایران به دروغهای شیرین است. این جریان تبلیغی اصولا دو جور دروغ می گوید دروغ تلخ و گزنده و کیهان وار و دروغ شیرین و نوازشگر و قربان صدقه ای رشیدپور وار.

این گفتگو شاهدی بر عادی شدن دروغ است و رسانه ای شدن آن. یعنی حمایت “نظام”مند از آن. و این دروغ مرکب و سیستمی و شبکه ای، قربانیان اش را از افراد مختلف می گیرد و حالا رسیده به قربانی تازه اش که پسربچه ای ده یازده ساله است. این بچه آنقدر شیرین دروغ می گوید که شما دلت می خواهد باور کنی. خوش سر و زبان است. خوش قیافه است. صمیمی و بامحبت و باتربیت به نظر می رسد. اما چیزی بیش از یک قربانی نیست. قربانی خانواده اش. قربانی جامعه اش. قربانی رسانه. و جامعه دروغ پرور این بچه ها را به محض اینکه “کشف” می کند له می کند و تف می کند و دور می اندازد. بدون اینکه بتواند از استعداد احتمالی شان بهره ای ببرد. چنین جامعه ای در خواب و خیال و توهم و البته دروغ های بی پایان زندگی می کند.

اما در همین دروغ ها هم مشخصات پنهان و واقعی جامعه بیرون می زند. چیزی که نظام تبلیغی می خواهد آن را نفی کند اما عملا تایید می کند. پسربچه مدعی است که کارخانه های بزرگ ماشین سازی او را دعوت کرده اند یا به قول آقای مجری از آنها پذیرش دارد. و این را طوری می گوید که مثل اینکه آن کارخانه ها مرتب در حال پذیرش دادن اند. گویی دانشگاه باشند. و بعد تاسف می خورد که کارخانه های وطنی از این نابغه جوان هنوز دعوتی نکرده اند. پس خاک بر سر کارخانه وطنی و زنده باد کارخانه آمریکایی و سوئدی! من همین قدر که تایید خارجی ها را داشته باشم کار تمام است. به تایید وطنی و هموطنان چه نیاز دارم؟ و این مبتذل ترین نوع غربزدگی است.

میرحسین موسوی که از معدود شخصیت های درستکار و راستگو در ولایت بود زمانی خطاب به آن مظهر دروغ گفت که طرف زل می زند توی دوربین توی چشم شما و دروغ می گوید. اما میرحسین نگفت که این شیوه چیزی است که ولایت مدام در گسترش آن کوشیده و می کوشد. و امروز نوبت رسیده به پسربچه ای شیرین بیان که زل بزند توی چشم شما و توی دوربین و دروغ بگوید. اینها محصولات یک نظام دروغ پسند و دروغ پرور و دروغین و دروغ پناه است. نظامی که در آن همه دروغ می گویند در باره هر چه که لازم باشد به مصلحت عمل می کنند. هیچ کس به حقیقت پای بند نیست. راست بگوییم اصولا با حقیقت می جنگند. چرا که برای ولایتی از دروغ بهتر است همه دروغگو باشند و پاسدار دروغ. و هر قدر احمق تر بهتر. برای همین آن مظهر دروغ نماینده اعلای ولایت بود. برای همین است که نمایندگان ولایت در رسانه و روزنامه همه از دم مظاهر دروغ اند. سررشته دست کسانی است که می خواهند احمق ها جلوی صحنه باشند. و احمق ها چه دارند برای جبران حماقت خود و ناکارآمدی خود جز حرف و ادعای دروغ؟ نظام سیاسی در ولایت یک عده معدود پشت صحنه دارد و جماعت انبوه جلوی صحنه. این جلوی صحنه هر قدر از واقعیت دورتر بهتر. این سرشت نظام ولایی است.

و بعد در میان همه این ادعاهای پسربچه چه داریم از بینات؟ دو نامه بی ارزش از مقام های متوسط دولتی که متن اش را هم درست نمی بینیم. اهمیتی هم ندارد. ادعا می شود که به این پسربچه مقام مشاورت داده اند. ولی در ولایتی که نه مقام اش نه مدرک آن مقام اش نه قاضی اش نه بازجوی اش نه مجری اش هیچ کس هیچ تعهدی به راستکاری و درستکاری و خویشتنداری و دیدن خود واقعی و واقعیت ندارد و همه دارند بازی می کنند و ادا در می آورند و ادعا مطرح می فرمایند آن دو نامه چه ارزشی دارد؟ گویای چه واقعیتی است؟ در ولایتی که مدرک فوق لیسانس و دکتری ولو از آکسفورد هم بخواهند می سازند دو تا نامه پیزوری تنها شاهدان برنامه بر ادعاهای کلان این پسربچه است. دم روباهی شاهد روباهی.

این شبکه ای از دروغ است. همه دست در دست هم دارند تا دروغ را بگویند و باور کنند یا تظاهر کنند که باور کرده اند. این است که مشکل اصلی است. این است که رسانه را از کار می اندازد و بی اعتبار می کند. این است که سخن را باد هوا می کند. آن موقع که آن مظهر دروغ ادعا کرد نوجوان دبیرستانی در زیرزمین و آشپزخانه شان اکتشافات هسته ای کرده و حالا جزو دانشمندان هسته ای ما شده باید رسانه ها او را رسوا می کردند. باید مخاطبان او را هو می کردند. شاید هم کردیم و کردند. اما جریان مسلط تبلیغی صداها را خاموش کرد تا همان یک صدای دروغ شنیده شود. و امروز آن دروغ آنقدر دامنه یافته است که پسربچه ای را هم که می توانست با تلاش و زحمت به جایی برسد به دام انداخته است و مثل عنکبوتی که شکار می کند او را در دروغ پیچیده و خورده و تف کرده است. تنها برای ۲۲ دقیقه پخش تلویزیونی زندگی این بچه را به تفاله ای از دروغ و دستاوردهای بی زحمت تبدیل کرده است. ولایت دروغ بچه ها و نوجوان ها را “قربانی” می کند تا با کمک “معصومیت” طبیعی آنها دروغهای خود را جا بیندازد.

خطر بزرگ این است که حسین عطایی ها می آموزند برای رسیدن به آنچه می خواهند یا فکر می کنند توانایی اش را دارند هیچ نیازی به زحمت و تلاش نیست. کافی است ادعا کنند. کمی تخیل داشته باشند و از حمایت پدر و مادر و چند عدد مقام نامسئول برخوردار باشند تا یکباره همانجا که نشسته اند سر از کالیفرنیا و سوئد درآورند. طی الارض کنند. و بر بال آرزو و ادعا و شبه علم از کشور مهاجرت کنند.

اما وقتی حسین عطایی ها پایشان به کشورهایی رسید که در آن دروغ حاکم نیست و علم و دانش و اختراع و اکتشاف شوخی نیست ناگهان متوجه خواهند شد آن قصر طلایی که برای خود ساخته بودند از شن بوده است. آدمی تنها با کار و کار و کار نجات می یابد و گام به گام جلو می رود. یک بچه ده یازده ساله دست کم باید ده پانزده سال دیگر کار کند تا بلکه بتواند جایی واقعی و بی دروغ برای خود باز کند. اما در کشور ولایی او هنوز بچه است که به مقام “استادی” می رسد. رشیدپور بدون هیچ شرمی او را استاد خطاب می کند. بچه تعارفی می کند که نه آقا. اما بعد از چند دقیقه خودش مدعی می شود که او را به عنوان استاد طراحی صنعتی به کجایک دعوت کرده اند!

و اینطوری ها ست که ما بچه هامان را می کشیم قربانی می کنیم له می کنیم و خوراک دیو دروغ می کنیم. از هوش و استعدادی که دارند سوءاستفاده می کنیم و به جای راستکاری و زحمت کشی به آنها ادعا و زبان بازی و دروغگویی یاد می دهیم. حال آنکه اصل ارزشهای ما دشمنی با دروغ بوده است. هیچ کسی با دروغ فروغ نمی یابد. خورشید هم که باشد تاریک خواهد بود. امروز نیز اسفندیاری و رستمی نیاز داریم تا از فروغ دفاع کنند و با دروغ بجنگند. و گرنه در تاریکی دروغ همه غرق خواهیم شد. هزارسال پیش این سخن را فردوسی ثبت کرده است. سخنی که خود هزاران سال است در فکر ایرانی مسلط بوده و تا انقلاب ولایی متن متین جامعه ما را می ساخته است. تنها فروغ از راستی است و بس:

همه راست گفتی نگفتی دروغ
به کژی نگیرند مردان فروغ

title آیا چپ در ایران آینده ای خواهد داشت؟

ما بیش از آنکه فکر کنیم چپ هستیم. پاره دوم و پایانی

نسل پاکباخته
حاصل این کشاکش که نخست ۶۰ سال تا انقلاب ۱۳۵۷ طول کشید و سپس ۴۰ سال بعد از انقلاب هم به آن افزوده شد چه بود؟ یک سوی داستان به فاجعه ختم شد و شماری از بهترین و زبده ترین افراد نسلهای این دوره قربانی شدند. احمد شفایی که در قیام افسران خراسان در مرداد ۱۳۲۴ شرکت داشته و شرح بسیار خواندنی آن را ثبت کرده از این زبدگان به عنوان «نسلهای پاکباخته و سوخته» یاد می کند (ص ۶۸). در سوی دیگر آن هم باید به پرورش شماری از بهترین روشنفکران ایران اشاره کرد که دل به آرمانهای چپ سپردند و برای آن ایستادگی کردند و برخی از صافی ترین و مردمی ترین شخصیت های معاصر از میان آنها برآمد. از تقی ارانی که چهره برجسته گروه ۵۳ نفر بود و در زندان درگذشت تا خلیل ملکی که یکی از نفیس ترین شخصیت های فکری و سیاسی ایران است. از احمد شاملو که یکی از قله های شعر نو فارسی است تا علی اشرف درویشیان که در صدسالگی انقلاب اکتبر درگذشت و علاوه بر داستان نویسی سوسیال رئالیستی، پژوهشگر پیگیر افسانه های خلقی ایران بود. انجوی شیرازی خادم بزرگ فرهنگ عامه ایران نیز در این شمار است و بسیاری از روشنفکران دیگر که اندیشه مرکزی کمونیسم را که توجه به مردم عادی بود صمیمانه درونی کردند و همتی ستودنی در فهم “خلق” و ثبت فرهنگ و فولکلور ایران به کار گرفتند. اگر از این زاویه بنگریم، بهترین محصول چپ در ایران پرورش شماری از مردمی ترین روشنفکران ما ست که واقعا به مردم دلبستگی داشتند و در راه شناخت مردم ایران گام های بزرگ برداشتند. نتیجه آن را از “فرهنگ کوچه” شاملو تا “فرهنگ افسانه های مردم ایران” درویشیان می توان دید.

به این ترتیب، می توان گفت آن دموکراسی به روایت سوسیالیستی اش در بهترین محصول فکر چپ در ایران تبلور یافت. شاید گروههای چپ از نظر سیاسی نتوانستند کارنامه ای دموکراتیک از خود به جای بگذارند ولی در دموکراتیک سازی صحنه ادبیات و فرهنگ نقشی بسزا و ماندگار داشته اند. بخشی از این دموکراتیک سازی طبعا روستاگرایی و ادبیات دهقانی است که بهترین نمونه هایش را غلامحسین ساعدی، محمود دولت آبادی و دیگران از جمله علی اشرف درویشیان خلق کرده اند.

ادبیات چپ و مساله مدنی
در یک نگاه باید گفت ادبیات معاصر ایران عمدتا زیر نگین اندیشه چپ است. به همین دلیل بخش بزرگی از آن سیاسی هم هست و همین محصول آفرینش ادبی را در ایران با سانسور وسیعی روبرو ساخته است.

در عین حال، خصلت ایددئولوژیک ادب سیاسی و چپگرای ایران مانعی برای رفتار دموکراتیک هم بوده است. ادب سیاسی علاقه مند به نوعی کنفورمیسم و وحدت کلمه در مبارزه با نظام شاهی بود و با تنوع سبکی و جهان بینی آشکار و نهان مبارزه می کرد. تقابل رضا براهنی با سهراب سپهری که او را در طلا در مس “بچه بودای اشرافی” می خواند، نمونه ای کوچک از یک مبارزه همه جانبه با ادبیات غیرسیاسی / غیرچپ است.

اندیشه سیاسی چپ اما برای مبارزه ساخته شده بود و نمی توانست رفتاری مدنی داشته باشد. و در این فرقی میان ایران و جای دیگر مثلا افغانستان نبود؛ یعنی کشوری که سرنوشت چپ در آن باعث شد القاعده و طالبان شکل بگیرد و بعدها به ۱۱ سپتامبر کشید و منطقه ما را و طبعا ایران را دگرگون کرد. آنها خودمرکز و خودبسنده بودند و برای فکر و عقیده دیگران ارزشی قائل نبودند. مثلا، «نخبگان مارکسیست افغانستان شدیداً باورمند بودند که دانش همه‌چیز در اختیارشان قرار دارد و راز دگرگونی و توسعه اجتماعی را کشف کرده‌اند.» اما در واقع شناخت آنها از جامعه و سیاست بومی چندان نبود. «اغلب راه‌کارهای جریان‌های چپی در افغانستان در کل متأثر از خط مشی‌های مسکو، هاوانا، پکن و گاهی هم هانوی بود و از این طریق می‌خواستند خلأ شناخت اجتماعی‌شان را پر کنند. در نتیجه، چپ افغانستان در کاهش فاصله میان نظر و عمل ناکام ماند و دست‌گاه تئوریک آن به دلیل شناخت کم‌تر از جامعه آن زمان لنگان‌تر از حتا جریان‌های راست‌گرا بود. جهادیسم با به خدمت گرفتن اسلام سیاسی و جهت دادن اعتقادات توده بیش‌تر از چپ‌گراها در میان مردم ریشه دوانید.»

چنین داستانی در ایران هم صادق است. چپ ها مبارزان خوبی بودند. اما پیوندهای محکمی با همان مردمی که از آنها دفاع می کردند نداشتند. در نتیجه چپ ها به تعبیری برگرفته از ادبیات چپ “جاده صاف کن” اسلامگرایان شدند و نتیجه تجدد چپگرا یکباره به ضد خود بدل شد یعنی به جریانی راه داد که مبارزه با امپریالیسم را به مبارزه با مدرنیته تبدیل کرد. سرنوشت شوروی هم نشان داد که این ضدیت با مدرنیته در آنجا هم ریشه دوانده بود. منتها در چپ این ضدیت به صورت انزواگرایی و انقلابیگری ظاهر شد (از پرده آهنین روسی و چینی و کوبایی تا نوع ولایی آن در ایران) و در اسلامگرایان به صورت نفی تجدد و بازگشت به صدر و سلف.

از یک زاویه دیگر که بنگریم در قرن بیستم خاصه بعد از جنگ جهانی دوم دو نیروی بزرگ در حال نوسازی جهان بودند یکی اردوی غرب و دیگری اردوی شرق. و هر دوی اینها به سطحی ترین صورت به کار نوسازی و مدیریت پرداختند. در نتیجه اگر چپگرایان دستور کار نوسازی را از مسکو و پکن تقلید می کردند، غربگرایان هم مقتدایشان پاریس و لندن و واشنگتن بود. هر دو در تقلید مشترک بودند و این نمی توانست به ساختن فرهنگی اصیل بینجامد و تنها بر آشوبهای ذهنی و اجتماعی دامن می زد.

دوگانه سازی از شرق و غرب
در این کشاکش که در ایران هم بشدت جریان داشت برخی آسیب های نظری و گفتمانی پدید آمد که همچنان به آن گرفتاریم. برخی از این آسیب ها را باید چنین برشمرد:
اندیشه چپ سنتی را در ایران پایه گذاشت که اهل کتاب و فکر را به آنچه در جهان غرب می گذرد بدبین ساخت. این برای چپ هم تاکتیک بود هم استراتژی تا رابطه غربگرایان ایرانی را با جهان بیرون از کشورهای برادر سست کند یا ایشان را متهم دارد. نوع وخیم و افراطی این گرایش پدید آمدن گروههای ضدمدرنیته در ایران اند که هدف شان دفن کردن امر مدرن است و مواضع اجتماعی شان ضد همه مظاهر نوگرایی و گرایش به غرب است و طبعا خود را در تضاد با طبقه متوسط ایران تعریف می کنند. اما فارغ از این افراطیون نوعی بدبینی بنیادی نسبت به غرب دامن زده شد که آن را به تعبیر آیت الله خمینی برابر با “شیطان” کرده است. یعنی دیونمایی از غرب. و به نوبه خود خوش بینی به شرق. این خوش بینی کمی پیش از این حتی در صورت تعصب به روسیه هم بروز می یافت. چیزی که ممکن است امروز فراموش کرده باشیم اما تا سالهای اول انقلاب و حتی تا دهه ۸۰ میلادی هم وجود داشت. یعنی رفتار و گفتار کسانی که شوروی را واقعا بهشت تصور می کردند.

روشن است که نه دیونمایی از غرب واقعگرایانه و معقول است و نه تصور بهشتی از شرق. این دوگانه پنداری بنیاد بسیاری از تصمیم های نادرست و فاجعه آمیز بوده است و اگر در پیش از انقلاب به آسیب های جدی به مبارزان انجامیده در سالهای بعد از انقلاب به فقر عمومی، گریز مغزها و تبعیض اجتماعی وسیع در ایران و البته شیوع نظریه توطئه میدان داده است. عمق نفوذ این نظریه چندان است که همین روزها وزیر بهداشت اعلام کرد «برخی افراد می‌گویند واکسن کار صهیونیست‌هاست و سازمان بهداشت جهانی دست نشانده آنهاست.» (باشگاه خبرنگاران جوان، ۴ آبان ۹۶)

این نگاه بدبین فقط به جهان معاصر نیست. چپ به ما آموخته تا در تاریخ خود نیز چیزی جز سیاهی و نامردمی و ستم نبینیم. نگاه سیاسی به تاریخ آن را ابزاری ساخت برای مبارزه با رژیم شاه و ناچار هر چه رسم شاهی بود و نام شاهی بود باید زدوده می شد و سیاه جلوه داده می شد. همین درک به انقلابیون مسلمان هم رسوخ کرد چندان که بعد از انقلاب نام شاهنامه را هم نمی خواستند بیاورند. یک دهه طول کشید تا در فضای بعد از جنگ و اندکی واقع نگرشده از شاهنامه اعاده حیثیت شود (بزرگداشت فردوسی در ۱۳۶۹).

منطق تسخیر قدرت
چپ ایرانی بسیار چیزها به سیاست مداران آموخته است که نتیجه آن چیزی جز رفتار ضدمردمی نیست. هدف گروههای مبارز چپ تسخیر قدرت بود و نه تدبیر جامعه و دولت. و همین را به اهل ولایت هم آموختند. «مفهوم پراکسیس مارکسی را به عمل محض تقلیل دادند و برداشتی که از آن داشتند صرفاً در قبضه کردن قدرت سیاسی از طریق کودتا و توطئه‌چینی بود.» نتیجه «استبداد گروهی جدیدی است که از تمرکز قدرت در دست گروه کوچک» طرفداری می کند.

چون منطق، منطق قدرت شد یکی از آشکارترین روشهای آن تصفیه نیروهای انقلابی خواهد بود. در همه احزاب چپ این گرایش به تصفیه را می بینیم. در ایران پیش از انقلاب هم نمونه دارد. پس از انقلاب هم این میراث خونین آسیب های بزرگی به برجسته ترین نیروهای کشور زده است. این روزها به مناسبت انتشار عکسی از روسای جمهوری آمریکا از دوران کارتر به این سو، سوالی در شبکه های اجتماعی مطرح شد که معنای روشن تصفیه سیاسی است: چرا عکسی مشابه در ایران نداریم؟ چرا روسای جمهور ایران عکس گروهی ندارند؟ از مجاهدین خلق تا دادگاههای استالینی بعد از جنبش سبز و از سرنوشت میرحسین موسوی و رفسنجانی تا محمد خاتمی سنت تصفیه سیاسی آموخته زهرآگینی از آموزه های چپ بوده است. داستان تصفیه های خونین عراق سوسیالیستی در دوره صدام حسین مشهور است. در افغانستان هم، «هنگامی که تره‌کی در تابستان ۱۹۷۸ موقعیت خود را به عنوان دبیر کل و رئیس جمهور قایم کرد، حفیظ‌الله امین به عنوان شخص قدرتمند رژیم ظاهر شد و پس از اشغال پست‌های معاون نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه، صدها نفر از اعضای شاخه پرچم دستگیر شدند و به اتهام فعالیت‌های ضدانقلابی پاک‌سازی یا اعدام شدند.»

به همین ترتیب، بستن دهان مخالفانی که هنوز زنده اند روش دیگر سیاست چپگرا بوده است و بنابرین سانسور همه جانبه در رژیم سیاسی آن امری کاملا توجیه شده است. بعلاوه، نمایشی از “دولت بی عیب و نقص” باعث می شده که سانسور چهره واقعی دولت را هم از دید مردم پنهان کند. معنای دیگر این گرایش دروغ پردازی سازمان یافته و هدفمند در باره دولت و حاکمیت است. چیزی که هم در کشورهای کمونیستی از جمله در شوروی و اروپای شرقی شناخته شده است و هم در انقلاب اسلامی آشکار است. به همین دلیل است که مثلا اعتماد عمومی به رسانه ملی در پایین ترین حد خود است و مردم خواه ناخواه به رسانه‌های غربی مثل بی‌بی‌سی اعتماد می کنند و تکاپوی واقعی نشر و رسانه در وطن مختل می شود.

چنین وضعیتی ناچار رابطه دولت و ملت را تخریب می کند. بتدریج رهبران، قدرت جذب و بسیج مردم را از دست می دهند و پایگاههای اجتماعی شان سست می شود. از نظر مردم هم ایده های سیاسی و فرهنگی رژیم یا تکاپوی اقتصادی اش آرام آرام مشکوک و در خدمت الیگارشی حاکم تلقی می شود و همبستگی به پایین ترین سطح خود می رسد. نظام سیاسی برای جبران آن باید نیروهای وابسته به خود تربیت کند و به آنها همه نوع امتیازی بدهد که به نوبه خود به عمیق شدن تبعیض های سیاسی و مزیت های اقتصادی و به هم ریختن جایگاه های اجتماعی می انجامد.

اگر به وضع چین کمونیستی امروز نگاه کنیم که ظرف عمر انقلاب اسلامی یعنی از آغاز دهه ۸۰ میلادی راهی صدساله را در کمتر از چهل سال طی کرده است، به این نتیجه می رسیم که همسایگی ناگزیر ما با روسیه اندیشه چپ را از کانالی وارد جامعه ایرانی کرده است که بخت بلندی برای تحقق آرمانهای مردمگرایانه اش نداشته است. چین درست از زمانی که چپ روسی در ایران به سمت انقلاب می رفت به سوی واقع گرایی حرکت کرد و امروز می بینیم بدون اینکه با سنت ۵ هزارساله اش دشمنی بورزد، توانسته سوسیالیسم را با سرمایه داری پیوند بزند و به سرعت به اقتصادی بزرگ و موثر و پویا تبدیل شود. در حالی که انقلاب اسلامی مدل دست دومی از وضعیت شوروی شده است که نهایتا عقبماندگی صنعتی و مدیریت و ناتوانی اقتصادی آن را از پا در آورد.

وقت بازنگری و تجدیدنظرطلبی است
در همه این روندها خطاهای درشت صورت گرفته که گاه عمدی و گاه طبیعی بوده است اما سوال اساسی این است که آیا چپ در ایران هنوز آینده ای دارد؟ پاسخ من مثبت است. فکری که نزدیک به صد سال دوام داشته و باور بسیاری را برانگیخته و پایه زندگی و مرام و تصمیم گیری آنها شده و به ایشان جهت داده و دنیا را برایشان معنی کرده است به این زودی از صحنه خارج نمی شود. هر فکری می تواند بازنگری شود و حتی اگر کم جان و افسرده شده تجدید حیات و گرمی و نشاط پیدا کند. باید انصاف داد که بخش بزرگی از ایمان چپ را حزب کمونیست کشور شوراها و حزب توده در ایران به بازی گرفتند و به باد دادند. آرمان بسیاری از چپ ها واقعا زنده کردن حیات اجتماعی با مشارکت پایین ترین طبقات جامعه بود. این آرمان هنوز معتبر است. ممکن است بخشی از چپ با گره زدن سرنوشت خود به نظام اقتدارگرای ولایی با رفتن آن نظام از صحنه خارج شود. اما اندیشه چپ منحصر به این یا آن حزب و گروه و گرایش نیست. می تواند در ساختن آینده ایران کارسازی کند. مشروط به آنکه به ایمان خود به مردم پایبند بماند و در خطاهای روش و منش خود بازنگری کند. کاری که دین نیز باید به نوبه خود انجام دهد تا از آلودگی فکر ولایی پاکیزه شود.

امروز فکر ولایی و حامیان چپ آن توسعه گرایی را اساس قرار داده اند تا مگر موقعیت خود را بازسازی کنند. اما مساله کلیدی امروز و آینده ایران باز شدن جامعه و گشودگی به روی فرهنگها و مذاهب دیگر و نیز همبستگی با پاره فرهنگهای ایرانی است. توسعه بدون گشودگی فضای جامعه و رسانه ممکن نیست و حتی عربستان هم دارد از توسعه گرایی صرف عبور می کند. چپ قدیم مثل همه گرایشهای سیاسی اوایل قرن بیستم پدرسالار است. محصول جامعه ای است که اتوریته رهبر و رئیس و پیشوا حرف اول را می زده است و در تمام سلول های جامعه آن را می دمیده است. همین را به ولایت و انقلابیون اسلامگرا هم میراث داده است. چپ اگر نتواند از این پدرسالاری خانه تکانی کند بعید است به سطح اندیشه امروز جامعه برسد و گرهی از مشکلات انبوه شده ما باز کند. جامعه ای که همه در آن رهبرند و رهبری را مشارکتی می پسندد، اندیشه پیشران تازه ای نیاز دارد. چپ باید به جامعه اشتراکی بازگردد. منتها با معنایی نوین و دموکراتیک. حقیقتا دموکراتیک.

ارجاعات:
“بازخوانی یک شکست، واخوانی تاریخی انقلاب اکتبر”، نوشته اردشیر بهنام، روزنامه ۸ صبح، ۲۵ میزان ۱۳۹۶؛ خاطرات سیاسی خلیل ملکی، به کوشش همایون کاتوزیان، شرکت انتشار، ۱۳۶۸؛ غرب و شوروی، سی سال رقابت ۱۹۱۸-۱۹۴۸، نوشته ژرژ لنچافسکی، ترجمه حورا یاوری، ابن سینا ۱۳۵۱؛ طلا در مس، نوشته رضا براهنی، زمان، بی تا.؛ قیام افسران خراسان و سی و هفت سال زندگی در شوروی، نوشته احمد شفایی، کتابسرا، ۱۳۶۵.
نیز:
“Western media is still wrong. China will continue to rise.” By Eric Li, Washington Post, October 24.

title ما بیشتر از آنکه فکر کنیم چپ هستیم

به بهانه گذشت صدسال از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷

اگر مفاهیم و آرمان های اساسی قرن بیستم را دموکراسی، ناسیونالیسم، تجدد و مواجهه با سنت بدانیم کارنامه چپ چه کمکی به پیشبرد این آرمان ها و تعمیق این مفاهیم در ایران کرده است؟ پاسخ من این است که چپ دموکراسی را به معنای خاص خود دنبال می کرده، با ناسیونالیسم و اندیشه ملی بیهوده جنگیده، تجدد را تا مرز ضدیت با تجدد توسعه داده و با سنت چونان اشیاء بیهده ای که باید در اجاق سوزاند، برخورد کرده است.

مدتها قبل از اینکه آمریکا محور دموکراسی سازی در ایران و کشورهای دیگر شود، روسها اندیشه دموکراسی در سر پرورده اند و پیشگام دموکراسی سازی در کشورهای دیگر از جمله ایران بوده اند. نزدیک به ۱۰۰ سال پیش ترویانوسکی، نویسنده بلشویک، نوشت: «روسیه انقلابی دوست صمیمی و بی نظر ایران است که می تواند ایران را به دموکراسی رهنمون شود.» (غرب و شوروی، ص ۲۵). هدف البته آماده سازی ایران برای کمک به سیاست بزرگتر شوروی بود. او صادقانه نوشته بود: «هند هدف ما ست و ایران جاده ما به سوی هند.» (همان، ص ۲۶)

در تحلیل های سیاسی و تاریخی معمولا گفته می شود که ایران در ۱۰۰ سال اخیر زیر نفوذ و هدایت انگلستان و آمریکا بوده است. کمتر کسی تاریخ معاصر ما را بر اساس نفوذ شوروی در فکر و فرهنگ سیاسی ایران تبیین کرده است. واقعیت اما این است که همسایگی با شوروی انقلابی به یک تعبیر تمام زندگی سیاسی ما را تغییر داده است. درست است که آمریکا و غرب چشم ما را پر می کرده و نسلهای دهه ۴۰ شمسی به بعد بیشتر متوجه غرب بوده اند اما حتی همانها از تاثیر اندیشه چپ برکنار نبوده اند و سایه سنگین شوروی در شمال مرزهای ایران زندگی همه ما را دستخوش موجهای فکری و عملی کرده است.

اگر از این منظر نگاه کنیم باید بگوییم در واقع هر چه انقلاب اکتبر ریخت ایران جمع کرد! – یا مستقیم برای انقلاب یا به ترفند برای پرهیز از انقلاب. این پرهیز موفق نبود و آن دلدادگی نهایتا به انقلاب ختم شد. انقلابی که اصولا قرار بود نعل وارونه باشد و راه انقلاب سرخ را سد کند. قرار بود برای مهار موج کمونیسم روسی باشد ولی نهایتا دل به همان روسیه ای سپرد که برای مهارش به وجود آمده بود. اسلام انقلابی با کفر انقلابی در انقلابیگری اشتراک پیدا کرد.

شوروی سابق به روسیه امروز تبدیل شد و این رابطه نگسست سهل است استوارتر شد. کارآگهان می گویند آینده جمهوری اسلامی چه بسا در اختیار سرداری باشد که وابستگی به روسیه را چندان کند که عراق سوسیالیستی در دوره شاه کرده بود.

به این ترتیب، دیروز و امروز ما به همسایه شمالی، این برادر بزرگ، گره خورده و آینده هم گویا ادامه این روند است. در این یادداشت نمی خواهم تاریخ روابط ایران و همسایه شمالی را بررسی کنم. کاری است که باید کرد اما مثنوی هفتادمن کاغذ خواهد بود. در عوض با اشاره به شماری از بزنگاههای تاریخی بیشتر بر ساختار فکری و گفتمانی رایج شده در ایران در دنباله روی از انقلابیون روسی خواهم پرداخت. سخن ام البته در حد اشاره است و ناتمام. آنقدری که سرنخ هایی بدهد در حد یک یادداشت رسانه ای نه آکادمیک.

اروتیسم زیر و رو کردن همه چیز
در اوایل قرن بیستم، تحت تاثیر تحولات ناشی از انقلاب های صنعتی و علمی، گرایشی قدرتمند برای بریدن از گذشته به وجود آمده بود. در بخش بزرگی از این نهضت، یعنی قطع رابطه با سنت، چپ و راست با هم موافق بودند. گرچه چپ نهایتا عناصر تخریبی اندیشه مدرن را به صورت انقلابیگری توسعه داد و برای آن پلتفرمی ایجاد کرد که می توانست غیرمعقول را معقول جلوه دهد و یکی از دگماتیک ترین صورتهای اندیشه مدرن را پرورش داد. هدف ساختن انسان نو بود و جامعه نو و در واقع زیر و رو کردن همه ارزشها. این هدف خود را در چندین صورت نشان می داد:

نفی مذهب به طور کلی و نفی خدا به عنوان نماد سلطه قاهره قرون قدیم – رشد بی خدایی و خدایی کردن انسان و طبعا رهبران سیاسی؛
باور به اینکه علم می تواند جای مذهب را بگیرد و با تکیه بر علم هر نوع خرافه باطل می شود – نشستن علم بر کرسی حقیقت مطلق و پدید آمدن علم باوری از یک سو و ماشینی و مکانیکی دیدن جهان از سوی دیگر؛
نفوذ شگفت آور باور به تکامل انواع که خود به تنهایی باطل السحر آموزه های مذهبی و نوعی مبارزه با خدا و مذهب تلقی می شد – امری که برآمدن تکامل اجتماعی و باور به بقای اصلح را در پی آورد و بنیان بسیاری از کشتارها و بیرحمی ها شد؛
باور به اینکه انسان تازه ای به قدرت علم پدید آمده است یا پدیدآمدنی است و پرورش یافتن این ایده که باید به سوی آینده رفت و انسانی طراز نوین ساخت – برآمدن اندیشه ابرانسان و نژاد برتر و تحقیر هر کس که مادون انسان، عقبمانده و وحشی فرض می شد؛
برآمدن اندیشه های انقلابی که قرار بود همه چیز را زیر و رو کنند و همه چیزهای نامتعارف را آزمایش کنند – و این به محق دیده شدن افراط به جای اعتدال ختم شد که مرکز اخلاق قدیم بود؛
مبارزه بی امان با هر چه رنگ سنت داشت و طرح و توطئه های فراوان برای قطع رابطه عمدی و آگاهانه و سریع مردم از آنچه آنها را به گذشته مشغول می دارد به هدف بردن همه به سوی آینده – نمونه اش تلاش برای تغییر خط برای نابودسازی آشنایی با سنت و آماده کردن خلق برای ایجاد رابطه قهری و سریع با دنیای جدید و آموزشهای نو؛
برآمدن و مسلط شدن اندیشه دولت رهایی بخش و متمرکز تا همه این ایده ها را اجرایی کند– غلبه “منافع” جمعی یا دولت بر سرنوشت و علایق فردی و شهروندان از یک سو و تکیه بر انبوه بی شکل یا همشکل خلق به جای فرد شاخص و صاحب اراده و چهره.

یکسان سازی و خشونت
این جریانها، گفتمان ها و پدیده ها در کنار نوپدیدهای دیگری از این دست به چهره مردان و زنان پیشگام این دوران چهره ای قاطع و پرصلابت و مصمم و انقلابی و سرشار از یقین می بخشد. مجموعه این اندیشه ها در پرتکاپوترین سرزمین ها به برآمدن گروههای افراطی چپ و راست انجامید که وسوسه پرقدرتی برای انقلاب و تغییر همه جانبه جامعه و انسان داشتند.

مشی عمومی و مسلط همه این گروهها “یک”سان سازی یا کنفورمیسم و از بین بردن تفاوت ها و تنوع های اجتماعی بود که مظهر آن لباس متحدالشکل است در چین و روسیه و آمریکا و اروپا و برآمدن انواع مدهای فکری و ظاهری برای تحقق این یکسان سازی. در واقع کمتر سرزمینی از این یکسان سازی ها در امان ماند.

این گرایش قرن بیستمی به صورت طبیعی ناگزیر بود خشن باشد. زیرا بدون خشونت آشکار یا پنهان محال بود که همه مردم را به پیروی از خود وادار کنند. پس این گرایش همزمان نخبه گرا هم بود. زیرا کسی جز نخبگان نمی توانست انبوه خلق را اداره و رهبری کند. این نخبگان صورت تازه ای از اشرافیت قدیم بودند که به طور طبیعی کاربرد خشونت را برای خود مجاز می شمرد و حال به ایدئولوژی های تازه و مدرن نیز مجهز شده بود و نقشی “پیشرو” برای خشونت ورزی خود قائل می شد. یعنی آن را به شیوه انقلابی توجیه می کرد.
جمع همه این عوامل گفتمانی را در آغاز قرن بیستم رواج بخشید که به قتل عام و جنگ صورت منطقی می بخشید. آن اراده به نابودی گذشته طبعا در صورت سیاسی و نظامی اش به جنگ و حذف می رسید و رسید. بخشی از این خشونت انباشته که می خواست با سرعت جهان و جامعه را تغییر دهد در شکل جنگ ظاهر شد و بخشی دیگر در صورت ارعاب و ترور و کوچ اجباری که پاره ای از آن هم بدون قتل عام انجام پذیر نبود. از این رو، می توان دید که قرن بیستم شاهد بزرگترین شمار قتل عام های بشری است. قرن بیرحمی و شقاوت است. در این قتل عام ها ارمنی و یهودی و رنگین پوست و هر “اقلیت”ی که به نظر می آمد در برابر چرخ پیشرفت دولت و منویات آن -که نماینده توده و خلق بود- ایستاده نابود می شد.

یکی از پایدارترین نظام های شقاوت در قرن بیستم از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ برآمد. انقلاب اکتبر ادامه این تفکر در جهان آن روز بود که برای باز کردن راه آینده باید گروههای خاصی را از بین برد. تصور جهان انقلابی این بود که با از میان بردن آنها راه تجدد و مدرنیته باز می شود؛ مدرنیته ای که رهبری آن یا با نژادهای معینی است که نژاد برترند و یا با انسانهایی است که انسان طراز نوین هستند. میراث این گرایش و روش سیاسی به انقلاب ایران هم رسید که آخرین انقلاب قرن انقلابها بود.

به این ترتیب، تاریخ قرن بیستم تاریخ کشتار است و سرکوب وسیع و تبعیض نظام مند و تحمیل ایده های ظاهرا خلل ناپذیر. اصلا ایدئولوژی ها برای همین خلل ناپذیر بودند تا تصور درست بودن مطلق ایجاد کنند و کشتار و سرکوب را به اسم انقلابیگری یا فاشیسم یا ضدیت با کمونیسم یا هر برچسب دیگری توجیه کنند.

ای لنین! ای فرشته رحمت!
انقلاب روسیه زمانی پدید آمد که انقلاب مشروطه ده سالگی خود را پشت سر گذاشته بود. دو دهه آغاز قرن بیستم اصولا دوران پرتلاطم انقلابیگری است. مشروطه هم به همین سبب شکل گرفت و نهایتا روسیه هم اندیشه های انقلابی را که سالها در آن کشور رواج یافته بود صورت عملی بخشید. طبعا وقوع انقلاب در همسایه بزرگ شمالی امیدهای بسیاری را در ایران به وجود آورد. عارف قزوینی چهار سالی پس از انقلاب بلشویکی سرود:
بالشویک است خضر راه نجات / بر محمد و آله صلوات
ای لنین ای فرشته رحمت / کن قدم رنجه زود و بی زحمت
(به نقل از: خاطرات خلیل ملکی، ۱۳).
اما بازیگران بزرگ دیگر و رقبای سنتی روسیه نگران بودند. بنابرین راهی باز شد که به روی کار آمدن رضاخان انجامید. اگر به نقش مستقیم و غیرمستقیم شوروی انقلابی توجه داشته باشیم باید گفت که هر دو کودتای بزرگ ایران در قرن بیستم به خاطر حضور شوروی در مرزهای شمالی ایران بوده است: نخست کودتای ۱۲۹۹ رضاخان و سپس کودتای ۱۳۳۲.

در واقع ایران در هر دو کودتا سپربلای گسترش کمونیسم شد. در کودتای اول انگلیسی ها نگران بودند کمونیسم روسی به هند نفوذ کند و در دومی هم انگلیسی ها و آمریکایی ها می ترسیدند ایران به دست کمونیست ها بیفتد. اولی در نخستین گام به سرکوب جنگلی ها پرداخت و دومی از همان روز بعد به سرکوب رجال ملی از یک طرف و حزب توده از طرف دیگر. در مورد کودتای ۲۸ مرداد این نکته هم هست و کمتر دیده و مطرح شده که کودتا در ایران در آشوب پس از مرگ استالین اتفاق افتاد. استالین در آستانه نوروز ۱۳۳۲ مرد و این زمینه را فراهم کرد که طرح کودتا عملی شود. اگر استالین دیرتر می مرد چه بسا کودتایی هم در ایران اتفاق نمی افتاد.

البته داستان شوروی فقط به این نوع تاثیرگذاری ها محدود نیست. گذشته از حمایتهایی که کشور شوراها در همان سالهای نخست از قیام های مختلف ناکام در گیلان و خراسان و آذربایجان کرد، شوروی یکی از دلایل اصلی اشغال شدن ایران در دوره جنگ جهانی دوم است. شوروی با آلمان هیتلری در جنگ بود و رساندن کمک به شوروی عمدتا از راه ایران ممکن بود و رضاشاه در مقابل آن مقاومت می کرد. رضاشاه که یکبار به خاطر شوروی حکومت را به دست آورده بود در آخر کار هم سلطنت اش را به خاطر شوروی از دست داد. کمی بعد همان شوروی تلاش کرد روابط عهد تزاری را با جدا کردن آذربایجان از ایران تجدید کند.

جنگ سرد و چپ درباری
سرنوشت ایران پس از جنگ جهانی دوم نیز در واقع در منازعه میان شوروی و انگلیس و امریکا رقم خورد. و نهایتا ایران را به یکی از میدانهای اصلی جنگ سرد بدل کرد. معمولا سوی آمریکا و انگلیس این منازعه برجسته تر شده اما سوی شوروی آن در نوعی سکوت باقی مانده است. طوری که حتی آیت الله خامنه ای هم در دیدار با پوتین (مهر ۱۳۸۶) مدعی می شود که ایرانیان از روسیه بدی ندیده اند و تصویر روشن و خوبی از این کشور دارند!

درباره نقش چپ توده ای در ماجرای ملی شدن نفت بسیار نوشته اند. اما از آن می گذرم چون شناخته تر است. ولی کمتر گفته شده است که انقلاب سفید شاه جواب طعنه آمیز او و آمریکا به انقلاب سرخ بود. آنها می خواستند دست به رفرمی بزنند که ایران را از انقلاب چپ رهایی بخشد و بگویند همه آنچه در یک انقلاب سرخ می خواهید انقلاب سفید به شما می دهد.
اما وسوسه چپگرایی چندان در جامعه ایرانی عمیق بود که نهایتا شاه نیز در ۱۳۵۳ به آن دل سپرد و به سبک حزب واحد کمونیستی در شوروی، حزب واحد رستاخیز را تاسیس کرد. حزبی که به احتمال قوی نام خود را از بعث (رستاخیز) گرفته بود تا به همسایگان عرب سوسیالیست و روسوفیل خود نیز دهان کجی کند.

یک بخش کمتر بحث شده دیگر از ماجراهای پایان ناپذیر ایران و همسایه شمالی برآمدن مکتبی است که آن را “مارکسیسم اسلامی” خوانده اند. مکتبی که از یک جهت نسب به خداپرستان سوسیالیست می برد و نسبتی طبیعی با آن پیدا می کند و از یک جهت برساخته رژیم شاه است تا با چپگرایی مزمن بستیزد. نسخه شاه برای مهار چپ این بود که اسلامی انقلابی را میدان دهد. بازی خطرناکی که نهایتا به سقوط شاه انجامید. به این ترتیب، شاه نیز مثل پدرش قربانی شوروی شد.

بعد از سقوط شاه، یکبار دیگر، همان طور که با سقوط رضاشاه پیش آمده بود، چپ ها و اسلامگراها میداندار شدند. اما این بار در صورت سازمانهای تازه و شماری از سازمانهای قدیمی. سالهای آغاز انقلاب ایران یکسره نبرد قدرتی است میان گروههای طرفدار شوروی و ضدامپریالیست و گروههای لیبرال و میانه رو که دل خوشی از شوروی نداشتند. حاصل آن این شد که روحانیون حاکم برای آنکه خود را انقلابی تر از همه نشان بدهند همه خصوصیات چپگرایی را جذب کردند تا چپ ها و دیگر رقبای انقلابی را از میدان به در کنند. روحانیون می خواستند تز مارکسیسم اسلامی را به صورتی دیگر ادامه دهند. یعنی اسلامی مارکسیست تر از مارکسیسم ارائه کنند. اما نهایتا به دامن همان روسیه ای افتادند که با آن ظاهرا مبارزه می کردند. در مبارزه شوروی و انگلستان و آمریکا در ایران نهایتا شوروی برنده شد و میراث آن به روسیه پساکمونیستی رسید.

title دانشگاه و پاسداران سنت عتیقه‌مانی در علم و عقل

در دانشگاه چه خبر است؟ چرا دنیا دستخوش تحول است و در این یکی دو دهه زیر و رو شده است اما دانشگاه در ایران از جایش تکان که نمی خورد هیچ عقبگرد می کند؟ چرا دانشگاه در ولایت ما اینقدر دست و پا چلفتی است؟ چرا چشم اش را به روی تحولات بسته است؟ چرا اختیارش دست مشتی بوروکرات دولتی یا نشانده دولت است که نمونه بی خردی و دوری از فرهنگ و علم و تحقیق اند؟

گفتگوی داوود فیرحی درباره اسلامی سازی درسهای علوم سیاسی در ایران که تازگی آخرین ویراست اش موسوم به “ویراست ۹۶” منتشرشده بسیار افشاگر است. این ویراست ۹۶ هیچ فرقی با ویراست ۶۹ یا ۵۹ و قدیمتر از آن ندارد. یک اندیشه کهنه و منجمد است که در طول همه این سالها حکومت کرده و می کند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ چطور چنین چیزی دوام یافته است؟ آن کدام سنت های سیئه است که با وجود عوض شدن مداوم مدیران و مسئولان همچنان هست و باقی است و مثل ایدز و بیماری واگیر از این مسئول به دیگری منتقل می شود؟

برگزیده های این گفتگو را اینجا می گذارم مثل یک نشانه برای بازگشت. برای فکر کردن به وضعیت افتضاح دانشگاه در کشورمان. فکر کردن به فاجعه ای که به آن گرفتاریم. فاجعه ای که به نابود کردن نسل ها منجر شده است. نسل هایی که قرار نیست در باره هیچ مشکلی از مشکلات واقعی ما فکر کنند و کار کنند و راه تازه ای ارائه کنند. چون علم و دانش چیزی حاشیه ای و زینتی است و تصمیم های اصلی کشور در سرای بسته قدرت گرفته می شود جایی که هیچ کارشناسی راه ندارد و همه کارشناسان باید از آن پیروی کنند. دانشگاه زایده ای است بر این روش اداره ولایت. و طبعا مرتب باید عقب نگه داشته شود. مبادا سرکشی کند. مبادا چیزفهم شود. باید فکر کرد که چطور می شود دانشگاه را از دست مدیران سیاسی ولایت نجات داد. باید فکر کرد چطور دانشگاهی در دانشگاه برپا کرد. چطور دانشگاه را در خارج از دانشگاه راه انداخت. چطور دانشگاه را در گلخانه ای نگهداری کرد تا این زمستان و سیاهکاری اش بگذرد:

از مقدمه گفتگو:
شورای تحول و ارتقای علوم انسانی، به‌منظور اسلامی‌کردن علوم انسانی در دولت احمدی‌نژاد شکل گرفت، چون فرض بر این بود که علوم انسانی تدریس‌شده در دانشگاه‌های ما به‌ اندازه کافی اسلامی و متناسب با خلق‌وخو و فرهنگ ایرانی ما نیست؛ ازاین‌رو کارآمدی لازم را ندارد. شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز برای تحقق این هدف، طی مصوبه‌ای در جلسه ۶۵۰ مورخ ۲۱/۷/۱۳۸۸ «شورای تخصصی تحول و ارتقای علوم انسانی» را تأسیس کرد.

سوال این است که دقیقا منظور از اسلامی‌کردن یا بومی‌کردن رشته‌های علوم انسانی چیست و چرا این کار با کمک‌گرفتن از اساتید و بزرگان و سابقه‌داران رشته‌های مزبور شدنی نیست و باید تیمی از حوزویان به کار گرفته شوند که برای کار دیگری جز آن‌چه تحول و تغییر در علوم انسانی می‌دانیم آموزش‌دیده و تربیت‌شده‌اند؟

تغییر و تحول در سرفصل دروس در دانشگاه‌های دنیا بنا بر نیاز و پتانسیل‌های دانشگاه، اساتید و دانشکده‌ها و با توجه به علوم موردنیاز روز اتفاق می‌افتد. آن‌چه انتقاد اساتید دانشگاه و گروه‌های دانشجویی را از کار شورای تحول برانگیخته این است که تعیین سرفصل دروس برای رشته‌های مختلف با مشارکت دانشگاه‌ها و انجمن‌های علمی مرتبط و درمجموع به کمک «خرد جمعی» انجام نشده است. انتظار می‌رود برای ارائه دروسی که قرار است تحول و ارتقا به همراه داشته باشد، از اساتید صاحب‌نظر و بازنشستگانی بهره بگیرند که دست‌کم تجربه ۳۰سال سابقه تدریس علوم در دانشگاه‌ها و سروکله زدن با دانشجویان را داشته‌اند. این‌که اساتید، دانشجویان و گروه‌های علمی مربوط به هر رشته به‌طور مؤثر در فرایند تصمیم‌گیری قرار داده شوند نیز انتظار نابجایی به نظر نمی‌آید.

از سخنان فیرحی:

به خاطر دارم زمانی‌ هم که در دهه ۶۰ دانشجو بودم صحبت چنین تغییراتی وجود داشت. دروس علوم‌سیاسی در آن دوره دو ویژگی با مشکلات خاص خود را داشت.

نخستین ویژگی این بود که همه دروس تقریبا غیر‌مرتبط با عمل سیاسی بود و هم‌زمان با تغییرات جامعه پیش نرفته و نوسازی نشده بودند. علوم‌سیاسی رشته‌ای زنده است و باید هم‌چنین باشد. معمولا تحولات و تغییرات زیادی در حوزه سیاست رخ می‌دهد و البته این تغییرات، بازنگری در عناوین و سرفصل‌های این رشته را ناگزیر می‌کند.

دومین مشکل رشته علوم‌سیاسی در این سال‌ها نیز این بود که با عمل سیاسی و شرایط عینی جامعه ما پیوند وثیق نداشت. صبغه نظری محض از یک‌سوی، پخش‌شدن درون رشته‌های علمی دیگر مثل تاریخ، فلسفه، حقوق، اقتصاد و جامعه‌شناسی و… از سوی دیگر، به تعبیر برخی از همکلاسی‌ها، علوم‌سیاسی را به اقیانوسی به عمق پنج سانتی‌متر و لاجرم انبانی از اطلاعات پراکنده، سطحی و نامنسجم بدل کرده بود. به همه این‌ها، جهت‌گیری گذشته‌گرایانه و فرار از مسئله‌محوری و روزآمدی در آموزش و تحقیقات این رشته را نیز باید اضافه کرد.

شاید یکی از دلایل مهم این وضعیت، ناشی از ماهیت رشته سیاسی و بی‌قراری‌های حوزه سیاست در کشور باشد. تجربه زیسته اینجانب در دانشکده حقوق و علوم‌سیاسی دانشگاه تهران از سال ۶۵ تاکنون نشان می‌دهد که استاد و دانشجو در بحث از مسائل علم سیاست، آن اندازه از احساس آزادی و راحتی را که در رشته‌های دیگری، مثل علوم مهندسی یا ریاضی و تجربی دارد، حس نمی‌کنند. برای گریز از این وضعیت، بهترین گزینه معلم و متعلم این است که از بررسی مسائل امروز سیاست به تاریخ سیاست یا نظریه‌های کلان سیاسی پناه ببرد و ترم تحصیلی را تمام کند، بی‌آن‌که میل به تطبیق نظریه و عمل داشته باشد.

اوایل روی‌کارآمدن آقای روحانی در سال ۹۳-۹۲ تعدادی از اساتید و دانشجویان علوم‌سیاسی به این سرفصل‌ها اعتراض کردند و همین مسائل باعث شد این طرح متوقف شود. قرار شد این طرح دوباره بررسی شود و آخرین بررسی‌ها مربوط به تیرماه امسال (۱۳۹۶) است که بحث‌های اخیر پیرامون آن شکل ‌گرفته است. در این بازبینی تازه، برخی از مشکلات و عیوب طرح قبلی برطرف شده و برخی از درس‌ها مانند جامعه‌شناسی‌سیاسی به سرفصل‌ها بازگشته‌اند؛ اما درس‌های مهم دیگری حذف شدند و بازهم این تغییرات، تغییراتی نیست که رشته علوم‌سیاسی را به رشته‌ای به‌روز، زنده، فعال، جذاب و کارآمد تبدیل کند. متأسفانه همچنان ایرادات زیادی در آن وجود دارد. ظاهرا اصلاحات اخیر، همچنان ساختار عمومی بازنگری در دوره آقای احمدی‌نژاد را حفظ کرده و با تحفظ بر همان سویه و قالب، فقط برخی اصلاحات موردی را پذیرفته و افزوده است.

درواقع برای تحولات در رشته علوم‌سیاسی، همانند دیگر رشته‌های علوم انسانی، اساتید، دانشجویان و گروه‌های علمی به‌طور مؤثر در فرایند تصمیم‌گیری و حتی تصمیم‌سازی قرار داده نشده‌اند. نظرات و گفت‌وگوهای صنفی کمتر لحاظ شده و بیشتر تغییراتی از بالا انجام و جاری‌ شده است. تعداد زیادی از اساتیدی که صاحب‌تجربه بودند، درباره این درس‌ها نظر ندادند. اصلا مکانیسم تصمیم‌گیری درباره اصلاح واحدها از بالا شروع شد و برخی مواقع هم گفته می‌شود چند نفر، نه به انتخاب گروه‌های علمی بلکه به دعوت مستقیم نهادهای تصمیم‌گیرنده، شخصا در این جلسات و بحث‌ها شرکت کرده‌اند؛ نه این‌که گروه‌ها در دانشکده‌ها این کار را انجام دهند.

متأسفانه بازبینی اخیر نیز همچنان همین وضعیت را دارد و به‌نوعی قرار است تحول از بالا شکل بگیرد. این مشکل بزرگ همه رشته‌های علوم انسانی است. اگر این ایراد حل می‌شد و تغییرات به‌صورت تدریجی و صنفی شکل می‌گرفت، شاید اجماعی از پایین نسبت به تغییرات واحدها پیدا می‌شد و احتمالا پذیرش‌ها زیادتر بودند. هرچند در رشته‌هایی مثل علوم‌سیاسی حتی در گروه‌ها هم اجماع نظری وجود ندارد. گفت‌وگوهای صنفی به‌هرحال امکان مشروعیت‌آفرینی بیشتری دارد و پیوند بین مثلثِ رشته علمی، استاد و دانشجو را منسجم‌تر می‌کرد. بحث‌های صنفی می‌توانست آغاز شود و شاید به‌تدریج می‌شد اتفاق بهتری را رقم زد.

معروف است که «اهل‌البیت ادری بما فی البیت»؛ یعنی اهل خانه به آن‌چه در خانه هست، آگاه‌تر است. نه‌تنها در رشته علوم‌سیاسی بلکه در همه رشته‌های علوم انسانی و دیگر علوم، این راه مناسبی نیست که اساسی‌ترین تصمیمات مربوط به سرنوشت یک‌رشته را بیرون از گروه‌های علمی آن رشته بگیرند.

اگر واحدهای یک ‌رشته درسی را به مخروط تشبیه کنیم مرکز ثقل آن باید مسائل جدید و امروزی باشد. هرچند لازم است اشاراتی هم به گذشته و تاریخ یک مسئله در یک جامعه وجود داشته باشد که پیوستگی آن را حفظ کند، اما فقط در حد اشاره و بیان سابقه موضوع و مسئله و نه بیشتر. این دقیقا همان سویه‌گیری و حرفی است که باید در رشته علوم‌سیاسی زده شود. درواقع مسائل جدید و بسیار مهمی مانند انتخابات، رأی، اکثریت و اقلیت، اندیشه‌ها و گرایش جناح‌های سیاسی، مسائل مربوط به احزاب، مشکلات قومیتی و مرزی، نظام قانون‌گذاری، ماهیت قانون، رابطه شریعت و قانون‌گذاری، رهبری و مجلس، ملیت و دیانت، تفکیک و استقلال قوا، ماهیت گروه‌های نفوذ در جمهوری اسلامی، حکمرانی محلی، مسائل جنبش‌های مذهبی داخل و خارج کشور مانند افراط‌گرایی و…، فنون مذاکره و حل اختلاف در مسائل داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی، افکار‌سنجی سیاسی و غیره و غیره بحث‌های مهم امروز ما است؛ مسائلی مانند مکانیسم انتخابات، نظارت بر انتخابات، مسئله مشروعیت، حاکمیت، دموکراسی، حکمرانی محلی مانند انتخاب شهرداری‌ها و… نیز از بحث‌های دیگر است. اکنون اصل بحث‌های ما این‌هاست. بالاخره جامعه انقلاب کرده و نظامی سیاسی مدت‌هاست که تثبیت شده و اکنون یک نظام مذهبی- سیاسی با نهادها، امکانات، محدودیت‌ها و چالش‌های خاص خود سرکار است و درباره موضوعات متفاوتی مانند رأی، دموکراسی و… بحث می‌کند. شایسته است دانشجویان روی این مسائل کار کنند؛ اما به‌جای این مباحث درس‌هایی را گذاشته‌اند که تقریبا همه آن‌ها به دو مبحث تاریخ اسلام و تاریخ تحولات ایران در رشته تاریخ بازمی‌گردد.

مسئله رشته علوم‌سیاسی به‌روز است. اکنون ما گیر و مشکل بزرگی با عنوان «رادیکالیسم در منطقه» یا «بحران انتخابات در خاورمیانه» یا «بحران مرزی» و… داریم که برای ما مهم است. ما همین الان درباره حزب‌پژوهی واحدی درسی نداریم که بتوانیم به سوالاتی مانند این‌که «احزاب اصلا در یک دولت دینی مشروع است یا نامشروع؟ می‌تواند درگیر انتخابات شود یا نه؟ یا انتخابات مطلوب در دولتی دینی مثل جمهوری اسلامی ایران چگونه است یا باید باشد؟» پاسخ دهیم.

یا درس دیگری با عنوان «تاریخ تحول دولت در اسلام» گذاشته‌اند و درس مهم و به‌روزتری با عنوان «نظام سیاسی و دولت در اسلام»را حذف کرده‌اند. درس «تاریخ تحول دولت در اسلام» باقی‌مانده و تا پایان صفویه نیز بیشتر بحث نمی‌کند! درحالی‌که مهم‌ترین دگرگونی در حوزه حکمرانی در دوره مشروطه است. ما اصلا در درس‌هایی که اکنون تعریف‌ شده، دراین‌باره هیچ واحد درسی و سرفصل مستقلی نداریم. تاریخ تحول دولت در اسلام و آن‌هم تا صفویه، برای گروه تاریخ مناسب‌تر است تا علم سیاست. سیاست و دولت مدرن برای ایرانیان از مشروطه به بعد است که باید موضوع و مسئله‌ محوری علم سیاست ایرانی باشد. تحولات دین، دولت و دموکراسی از مشروطه تا دوره پهلوی و تا جمهوری اسلامی اهمیت بیشتری دارد تا دوره صفوی که به‌هرحال به تاریخ پیوسته است.

یکی از ایرادات جدی دراین‌باره عزیمت سرفصل‌های ویراست جدید (۱۳۹۶) به گذشته است. احساس می‌کنم اگر این سرفصل‌ها را در دانشکده تاریخ ارائه دهند، خیلی بهتر است تا این‌که همین درس‌ها برای دانشجویان علوم‌سیاسی گفته شود. دانشجویان رشته علوم‌سیاسی با چنین سرفصلی با هیچ‌چیز در دنیای جدید و حتی با هیچ‌چیز از جمهوری اسلامی آشنا نمی‌شوند. در کل دنیا همه می‌دانند مثلا انتخابات شهرداری‌ها آغازی برای تغییرات در کل سیستم است، اما هیچ بحث سنجیده‌ای برای این نوع بررسی‌ها و به‌طورکلی نسبت حکمرانی‌های ملی و محلی از دیدگاه اندیشه و روندهای سیاسی- اجتماعی پیش‌بینی نشده است. به‌هرحال، این سویه‌سازی‌ها اصلا اتفاق نیفتاده و این رشته بیشتر تاریخی و انتزاعی شده است. بسیاری مباحث کلی فلسفی و فقهی و… در آن گنجانده ‌شده که مربوط به رشته‌های دیگرند و به نظر می‌رسد مستقیما مناسبتی با دانش سیاست ندارند و مبانی این علم محسوب نمی‌شوند.

ملاحظه ویراست جدید از واحدها و سرفصل‌های علوم‌سیاسی این فرضیه را تداعی می‌کند که دانشجوی علاقه‌مند به دانش سیاسی باید در اکثر علوم انسانی، اعم از ادبیات، زبان‌شناسی، تاریخ، فلسفه، فقه، کلام، اخلاق، عرفان و… مجتهد باشد؛ غافل از این‌که علم سیاست، نه جامع‌العلوم بلکه رشته‌ای درکنار دیگر رشته‌هاست و ضمن تمرکز بر هویت، موضوعات و مسائل خاص خود با رشته‌ها و دانش‌های همسایه نیز تعاملی منطقی دارد.

اکنون دانشجوی سیاست در جمهوری اسلامی به‌خوبی نمی‌داند که مثلا رابطه بین مجمع تشخیص مصلحت، مجلس قانون‌گذاری، شورای نگهبان، شورای عالی انقلاب فرهنگی و هیئت دولت یا ریاست‌جمهوری چیست. دانشجو با درس‌هایی که اکنون تعریف ‌شده، تا صد سال دیگر هم نمی‌تواند با چنین مباحثی ارتباط برقرار کند.

متأسفانه رشته علوم‌سیاسی اکنون کهنه و عتیقه تعریف‌ شده است؛ مثلا بحثی تحت‌عنوان اندیشه سیاسی در ایران باستان مطرح شده است؛ دانشجوی رشته تاریخ دراین‌باره کار می‌کند و ما هم آثار او را می‌خوانیم. بحث بر سر این است که یک ایدئولوژی در زمان پهلوی پیدا شده و آن را به این درس چسبانده بود و تا امروز مانده است؛ اما سوال این است که دانشجوی سیاسی امروز چه احتیاجی دارد که اندیشه سیاسی ایران باستان را به‌عنوان «یک واحد درسی» بخواند؟ مگر گرایشی در رشته تاریخ برای ایران باستان نیست؟ خب از یافته‌های آن پژوهشگران استفاده شود. دو واحد چقدر آگاهی‌بخشی دارد و چقدر به درد حکمرانی امروز می‌خورد؟ در دانشگاه‌ها، کلاس‌ها و مکان‌های دیگری اساتیدی دانشجویان را تشویق می‌کنند که ایران باستان را بخوانند یا یک کارگاه موقت بگذارند، برای حکمرانی در ایران باستان.

تعداد واحدهایی که یک دانشجو باید بگذراند، ۱۳۶ واحد است. یک دانشجو چهار سال عمر مفید جوانی را صرف این رشته می‌کند و بخش مهمی از درس‌های او با رشته تاریخ همچون تاریخ اسلام، تاریخ عقاید، ایران باستان و… همراه است. عملا این دانشجو چه به دست می‌آورد؟ اما اگر از او بپرسید که مثلا در وزارت کشور در سال ۹۶ چه اتفاقی افتاد، نمی‌تواند به شما پاسخ دهد، چون در این زمینه کار نکرده است. به‌عنوان‌مثال دیگر، امروز بحث‌هایی مثل اسلام سیاسی، ایران‌هراسی، اسلام‌هراسی، تکفیر، ترور و تروریسم تیتر اول اخبار سیاسی دنیا است و سرنوشت جامعه ما را هم تحت‌تأثیر خود دارد؛ اما هیچ بحث سیستماتیکی برای دانشجوی سیاسی درباره این مسائل عرضه نمی‌شود. مسئله قوی‌شدن دروس اسلامی یا ضعیف‌شدن دروس غیر‌اسلامی نیست؛ مسئله این است که خود رشته و واحدهای آن کهنه و عتیقه تعریف ‌شده است. نگاه رشته سیاسی، به‌طورکلی رو‌به‌گذشته است.

تکرار جاذبه نمی‌دهد و همیشه کمیت، کیفیت نمی‌آورد. اگر این‌گونه درس‌ها گذاشته شوند و دانشجو با این تکرار روبه‌رو شود، حتی ۳۰ درصد یک درس هم تکرار باشد، دانشجو کل آن مبحث را به شکل تکرار خواهد دید. پیامد این موضوع فرار دانشجو از کلاس است و شما مجبور خواهید بود دانشجو را به‌زور حضوروغیاب در کلاس نگاه دارید. آن‌وقت چه اتفاقی می‌افتد؟ و چه بلایی سر درس اسلامی می‌آید که معلم به‌واسطه حضوروغیاب دانشجو را در کلاس نگه دارد؟ُ

تخیل کنید، دانشجو در اثر تکرار بی‌انگیزه شده، به‌زور حضوروغیاب جسمش در کلاس و ذهنش جای دیگری است؛ معلم مکرر تذکر می‌دهد و… به قول طلبه‌ها «هلمََّ جرَّا». این اتفاق به معنی پیش‌بردن درس‌های اسلامی است؟ آیا این همان هدفی است که ما داریم؟ به‌عنوان طلبه‌ای که دوست دارم بحث‌های اسلامی-سیاسی موردتوجه دانشجویان باشد، تجربه حدود ۲۰ تا ۲۵ساله به من می‌گوید با چنین افزایش‌هایی چه اتفاقاتی رخ می‌دهد. مباحث اسلامی-سیاسی به‌ذاته جاذبه خود را داشته و دارد، به‌تازگی در کلاس‌ها در حال بررسی دقیق‌تر است و دانشجویان به آن علاقه‌مندتر شده‌اند، اما با این وضع چنین روندی به‌هم خواهد خورد. قاعده است که تبلیغ بیش‌ازحد یک‌چیز و اصرار بیشتر همیشه نتیجه منفی می‌دهد.

ایراد دیگری که به نظرم در ویراست ۹۶ است قراردادن درس‌هایی است که در آن تصریح واضحی به اسم اشخاص، مانند مرحوم امام یا آیت‌الله خامنه‌ای، در عنوان واحد درسی وجود دارد. هیچ سیاستمداری نیست که حب‌وبغضی را در جوامع ایجاد نکرده باشد. بالأخره هر رهبر بزرگ و اثرگذاری جاذبه و دافعه دارد. وقتی‌که اسم شخص خاصی روی یک درس می‌نشیند، همگان با موضع، با آن درس مواجه می‌شوند و پیش‌داوری دارند. چرا این کار را می‌کنید؟ به‌راحتی می‌توان به‌جای عنوان «اندیشه سیاسی امام خمینی و آیت‌الله خامنه‌ای» عنوان «اندیشه سیاسی در دوره جمهوری اسلامی» را قرار داد؛ آن‌گاه اندیشه‌های کسانی چون آیت‌الله بهشتی و مصباح یزدی و دیگران نیز در این درس قرار می‌گیرد و درس سرزندگی و جذابیت بیشتری پیدا می‌کند و علمیت مطالب برجسته می‌شود.

با همه حرف­‌ها و ادعاهایی که درباره اسلامی‌­سازی مطرح می‌شود، «حضرت‌عباسی» در درس­‌های اختیاری دوره کارشناسی رشته علوم‌سیاسی، بخش اسلامی فقیرترین و نامنسجم‌­ترین بخش است. طنزی در بین برخی چین­‌پژوهان وجود دارد که می‌گویند: «فلسفه کمونیسم در چین، بهبود وضعیت سه گروه بود: زنان، دهقانان و کارگران.» اتفاقا حزب کمونیست در هیچ حوزه‌­ای به اندازه این سه گروه ناموفق نبوده ­است!

*آسمان آبی | خردنامه | دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶ | سال دوم | دوره جدید | شماره ۲۶

به نقل از: راهک

title دکتر ژیواگو؛ عشق و سیاست

به دعوت نوشی خانم عزیز که از پیشکسوت های وبلاگستان است قرار شد امروز که ۱۳ مرداد است یادی از عاشقانه ها بکنیم. چرا امروز؟ به خاطر اینکه امروز همان روزی است که سعید در دایی جان ناپلئون عاشق می شود.  یک روز خاص در ادبیات ایران که با ذکر تاریخ و ساعت دقیق کسی از آغاز عشق خود می گوید. روزی که می تواند روز عشق باشد. دایی جان البته داستان عشق نیست. بیشتر داستان سیاست است. اما کدام سیاست است که به عشق پیوند نخورده باشد؟ دایی جان نگاه جوانان عاشق به بازی سیاست بزرگترهایی است که بر سر هیچ و پوچ می جنگند. از خیالی جنگ شان و صلح شان.

عاشقانه های زیادی دیده ام. اما کمتر فیلمی از نظر انسجام درونی و شیوه روایت و انسانگرایی محض و بستر تراژیک به پای دکتر ژیواگو ساخته دیوید لین می رسد. فیلم های خوب زیادی هست که جایی انسجام خود را از دست می دهد. یا شیوه روایت اش هموار نیست. ضربان درستی ندارد. یا چیزی در انسانگرایی کم می آورد. گروهی از فیلمهای عاشقانه هم هستند که اروتیسم در آنها زیادی است. گویی عشق به اروتیسم تقلیل یافته است. اروتیسم یا کامجویی بخشی از عشق است بی تردید اما نه همه آن است و نه می شود آن را به کامجویی تقلیل داد.

دکتر ژیواگو یک خصلت مهم دیگر هم دارد که شاخص ابدی عشق خوب است و آن پیوند عشق است با سیاست. این را از حافظ آموخته ایم که عشق بدون سیاست آنقدرها کمالی ندارد. و از فروغ آموخته ایم که عاشقانه ترین و سیاسی ترین شعرها را می سرود. و به نظرم از حافظ آموخته بود. عشق بدون سیاست و جامعه زیادی رمانتیک می شود. آدمها هرگز بریده از جامعه و سیاست نیستند و روایت عاشقانه ای که در آن جامعه دیده نشود و شبکه قدرت غایب باشد دچار انحراف دید است.

عشق در دکتر ژیواگو هم آن غرابتی را دارد که باید داشته باشد و هم آن شوریدگی که اصلا شاخص عشق است. و بعد آن گمشدگی معشوق. آن به هم ریختن جهان. دکتر ژیواگو بخوبی نشان می دهد که جهان آنچنان نامنتظر است و زندگی آنچنان افت و خیز دارد که تنها چیز باارزشی که از آن می ماند عشق است. حتی اگر عشقی ناکام باشد. آرزویی بر باد باشد. عشق فارغ از کام و ناکام اش بزرگداشت زندگی است و صمیمیت. و آدمها از اتفاق در نشیب زندگی به آن محتاج ترند. برای تکیه زدن به آن در مقابل اندوه جهان. برای شادمانی محزونی که در  آن هست و در بهترین داستانهای عاشقانه جهان هست. در شعر حافظ و فروغ هم هست.

عشق انتخاب بنیادین فرهنگ قدیم و صمیم ایران است. اینهمه مبارزه با عقل معنایی دارد. از روی بی عقلی نیست! از حکمتی است فراتر از عقل و درس آموز عقل.  عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. دعوت به بی عقلی و بی خردی نمی کنم. به شناخت اهمیت عشق از منظر حکمای فرهنگ ایران فرامی خوانم. برترین عقل تسلیم به عشق است! استدلال اش بسیار ساده است: هیچ کاری در جهان که بیرزد بی عشق و شور و مستی و هیجان نشده و نمی شود و ممکن نیست.  و این چیزی بالاتر از عقل است.

رمز عشق همین است. این جنون و این دیوانگی و این خروج از عرف و هنجار و این تن دادن به کشف و کشف تن دیگری و روح دیگری. این عقل دیگری می طلبد. عقلی آتشین. عقل سرخ.

دکتر ژیواگو چنین است. گزارشگر صمیمیتی بکر در روزگاری بسیار سخت. روزگاری که تنها عشق می توانست آدمی را ماندگاری بیاموزد. من بهترین عاشقانه ها را عاشقانه های دوران ستیز و جنگ می دانم. در دوره جنگ و ویرانی است که عشق بیشترین نیروی خود را نشان می دهد زیرا با بیشترین نیروی ویرانگر خود روبرو ست. عشق زیر چشم وقیح سیاست. عشقی که سیاست آن را ممنوع کرده باشد. سیاست به یک معنا ضد عشق است. ضد عاشقان است. این را در سالهای بعد از انقلاب بخوبی تجربه کردیم. چنانکه نسل پیش از ما بعد از کودتا تجربه کرد. هر نسلی و هر زمانی که در رهگذار باد نگهبان لاله های روشن عشق باشد این را تجربه کرده است.

هر بار که دکتر ژیواگو را دیده ام بیگانگی میان خود و داستان نیافته ام. طوری دیده ام که گویی من همان دوران را زندگی کرده ام. و زندگی کرده ایم. عشق تجربه مشترکی است که ما را به یکدیگر نزدیک می کند. ما را وحدت می بخشد. قهرمانان داستان و فیلم به دوستان ما تبدیل می شوند. گویی با آنها زندگی کرده باشیم. و هر فیلم خوبی چنین است. ما را به دوستی می پذیرد. ما آن را به دوستی قبول می کنیم.