بایگانی

سیر حکمت جامعه مدنی

خب این کتاب مستطاب جامعه مدنی بالاخره منتشر شد. آن هم در چه ایامی! بی دل و دماغی! از سفر مراکش که برگشتم سرماخورده بودم و آن ده دقیقه نزدیک به فرود هواپیما بدترین تجربه […]


دایی جوادآقا، مرد خدا، متجدد سنتگرا

دایی جوادآقا یا آنطور که پای آن تابلوی بزرگ "الله" محصور به گلهای فراوان و رنگهای درخشان نوشته شده بود محمدجواد پورمرادی – همان تابلویی که برای تولد برادرم حمید هدیه آورده بوده و من […]


تذکر به پارادوکس

یادداشت پیشین بازخوردهای جالبی داشت. انگاری نوعی بیرون آمدن از غار باشد. مدتها کسی تو را ندیده باشد. حالا آمده ای حرفی زده ای و شاید دوباره به غار خودت بازگشته ای. فکر می کنم […]


مهار میل به یکجاشدگی و یک کاسه شدن

مدتی وبلاگ ننوشتم و میان هزار و یک دلیل یک دلیل اش هم این بود که نخست دو کار که در ایران وایر منتشر کرده ام را اینجا لینک بدهم. یکی مقاله ای مفصل در […]


یادگار پدر

هر آدمی چیزهایی را برای ما تداعی می کند. بخصوص وقتی مرده باشد. آن تصویرها و تداعی ها می شود آنچه از او برایت می ماند. عمه جان بیشتر از یک ماه است رفته است. […]


مردی که عاشق وطن اش بود

اولین چیزی که در عبادیان جلب توجه می کرد یا دست کم برای من چشمگیر بود نوعی حجب و شرمینی در او بود. دست هاش را به هم می مالید. دستهای اش استخوانی بود مثل […]


کتابهای به یادماندنی سال ۹۱

سال گذشته بختیار بودم که چندین بسته کتاب از ایران برایم رسید به لطف دوستی کتابخوان و کوشا و کتابفروشی ایران فرهنگ که تقریبا هر کتابی را می خواستم می توانست فراهم کند. ولی هر […]


گرگان انگار سرزمین دیگری باشد در آخر دنیا

خاله معصومه تنها خواهر مادرم از وقتی دختر خانه بود صبور بود و مهربان ودوست داشتنی. وقتی دبیرستان بازرگانی می رفت من در راهنمایی درس می خواندم و مدرسه مان چسبیده بود به دبیرستان آنها. […]


راهی بزن که آهی با ساز آن توان زد

رفیق هم حلقه ای ما آرش بهمنی در مطلبی که بر اساس قرار باید در باره موسیقی می نوشتیم نوشته است: «روزم با موسیقی آغاز می شود و تقریبا هر شب هم با موسیقی تمام […]


گروه ما را گرم می کند

وقتی نگاه می کنم می بینم از یک منظر هر چه آموخته ام از گروه بوده است. دبستان که بودم عضو انجمنی بودم که آقای سروری ناظم ما و آقای صابری مدیر ما در مدرسه […]