:: باز هم از زمانه
:: But my smile still stays on
:: دموکراسی سرهنگی
:: در فضایل چموشی
:: بیگانه با زمانه
:: عشق عمومی
:: چشم بدت دور ای بدیع شمایل
:: جستجو در معنای زمانه
:: زمانه حسينی
:: در باره لات بازی و ساير قضايا
:: حرفی از جنس زمان
:: آزمايش می کنيم: يک، دو، سه
:: دلگرمی های زمانه
:: از بی بی سی تا زمانه
 
 
تولد سایتی برای روزنامه نگاران افغان و تاجیک و ایرانی  |:|   خاموشی چلچراغ  |:|   باور کن آنهایی که واقعا دوستت دارند آنهایی نیستند که می پنداشتی دوستت دارند  |:|   تمامی محدودیت ها آنجا آغاز می شود که قرار است اندیشه ای تولید شود  |:|   کارهایی که پدر نکرد اما پسر از پس اش برآمده است  |:|   بهتر است دلتنگ وطن باشی و دور تا متنفر از وطن باشی و نزدیک  |:|   در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
November 18, 2008  
وقتی دامن لنین پوشیده باشی  
 
وقتی شنیدم عباس معروفی در باره 48 ساعتی که در آمستردام بود مطلبی نوشته است و در آن مسائلی را مطرح کرده که به اصطلاح افشاگری تلقی شده بر او تاسف خوردم. به خود او هم پس از یادداشت آخرش که در قالب بخشی از رمان تماما مخصوص ارائه کرده بود و در آن نهایتا پایان رفاقت اش را به سبک و زبان خودش اعلام کرده بود نوشته بودم که در باره رفاقتی که داشتیم یا نداشتیم در محضر عام سخنی نخواهم گفت. همه چیز برای گفتن نیست. و در باره چیزهایی در زندگی و رفاقت سکوت بهترین و ستوده ترین است. چیزهایی هست بین دو رفیق که تنها آنها می دانند و باید هم بین آنها بماند. رفاقت پایه اش بر اعتماد است. اگر اعتماد را سست کردیم دیگر رفیقی باقی نمی ماند. و جهان بی رفیق جهانی که در آن شادی توان کرد نخواهد بود. امروز هم بر سر همان قرار خود هستم. فکر می کنم در عصر وب به اندازه کافی نظر در باره مطلب او منتشر خواهد شد که من بی نیاز شوم از گفتن. و باری گفتن را این روزها تنها به ناگزیر بر می گزینم. ناگزیری من هم از آن است که می اندیشم شاید که در ذهن مخاطب ناراستی به جای راست بنشیند یا طعن زنند که لابد حرفی نداشت یا در این مورد اخیر برهان قاطع عباسی آمد و همه جدلها را شست و برد. بعضی دوستان توصیه می کنند ننویسم و عرصه را برای میانداران تازه رسیده بگذارم و بعضی می خواهند که بنویسم مبادا دغلها و دروغها انبوه شود. با اعتذار از دوستان نازنینی که سکوت مرا می پسندند و به دعوت دوستانی که نگران اند، ناچار چند کلمه ای را که گفتن اش دربایست است بازمی گویم. بیش از آن نیز سخن هست اما گفتن آن روا نیست.

نخست آنکه عباس معروفی و حسین علوی چنانکه خود می گویند به دعوت بورد آمدند و نه به دعوت من. من اگر می خواستم کسی میانه دار شود کسان دیگری را بر می گزیدم که دست کم اطلاعات کافی داشته باشند و آندو نداشتند و بر این نکته نوشته خود معروفی هم گواه است. اما نکته آموزنده این است که اعضای بورد در جلسه آخر خود با اهالی زمانه در حضور خود معروفی و علوی گفتند که آنها این دو بزرگوار را دعوت نکرده بوده اند. پس نه من دعوتشان کرده بودم و نه بورد. البته علوی زنگ زد پیشتر که بیاید یا نه. من گفتم که اختیار با خود اوست و به هر حال من آدمی هستم که از گفتگو استقبال می کنم. عباس هم گفته بود که می آید تا به قول خودش مراقب علوی باشد نکند گرایش های سیاسی او بر نتیجه کار موثر افتد. اما در راه هر چه گذشته بود نظر معروفی را تغییر داده بود. شب که با من صحبت کرد تماما هواخواه علوی بود.

دوم ایشان اگر به دعوت من آمده بودند دست کم لازم بود نشستی هم با من می داشتند و رو در رو حرف شان را می زدند و حرف مرا هم می شنیدند. میانجی فقط یکطرفه به قاضی نمی رود تا مثل رفیق معروفی راضی برگردد. آنها بعد از جلسه شان با بورد تلفن کردند. من هم در حالی که در خانه مهمان داشتم با آنها سرپایی حرف زدم. و تمام. فردا نامه ای نوشته بودند و اصرار داشتتند که بخوانم و تایید کنم. خواندم و دیدم حرفهای خودشان را به دهان من گذاشته اند و مانند ابوموسی اشعری مرا مسلوب الید و الاختیار ساخته اند. در دو خط نوشتم که آنچه دیشب صحبت شد چه بود و نخواستم به رعایت رفاقت و وساطتی که کرده بودند به رویشان بیاورم که این که نوشته اید آنچه گفتیم نبود. فکر کردم خردمند را اشارتی کفایت است. بعد شنیدم و خواندید که گفتند مهدی از حرف اش برگشت! من قبلا به یادداشتی که آقای علوی در شبکه ایمیل سازمانی به همکاران نوشت و همین را گفته بود اعتراض کرده بودم. جواب کوتاهی نوشتم و خواستم تا به همه گیرندگان آن یادداشت نظر مرا هم بفرستد و تاکید کردم که من از وقتی پاسخ بورد را رسما داده ام هرگز از نظر خود برنگشته ام. لابد معروفی آن جواب و اعتراض را ندیده یا دیده و فکر کرده باز هم بر همان حرف بی پایه خود اصرار کند. لابد سودی در آن هست.

سوم مضمون سخن معروفی در تلفنی که شبانه همراه علوی به من کرد این بود: بیا من و تو و علوی می شویم شورای سردبیری! - مدل دموکراسی خلقی حزبی. من که این درخواست را ناوارد و حتی فرصت طلبانه می دیدم آن را محترمانه رد کردم و گفتم زمانه تیمی از سردبیران دارد (یعنی: یک سردبیر هفته و یک جانشین و یک سردبیر آخر هفته برای سایت و یک سردبیر و یک جانشین و یک سردبیر خبر برای رادیو) و اگر قرار باشد شورایی تشکیل شود ضروری است که دست کم یک نفر از سردبیران رادیو در شورا باشد و یک نفر از سردبیران سایت و یکی از شما دو نفر (معروفی/علوی) هم می توانید به عنوان معتمد بورد در شورا باشید. من نقشی در شورا نخواهم پذیرفت. زمانه را همانطور که تاکنون اداره کرده ام اداره می کنم و صرفا نقش نظارتی و برنامه ریزی و هماهنگی خواهم داشت. نهایتا قرار شد برای اینکه هر دو بزرگوار در تیم قرار بگیرند تعداد اعضای شورا بیشتر شود. با او گفتم که این نظر من مشورتی است و چه شورایی با این ترکیب تشکیل شود یا نشود مساله من از آن جدا ست. این موضوع هرگز در گفتگوهای آقایان با بورد و در جلسه آخرین با اهالی زمانه مطرح نشد و چنانکه می بینید در افشاگری معروفی هم کمترین اشاره ای به آن نیست. اگر نقش میانجی این است که بیاید حرف خود را بزند یا حرف یک طرف را بزند بهتر است میانجیگری را فراموش کند. راست بگوید که امده ام جانب خود را پاس بدارم بی منتی بر سر من. آنچه این دو تن پیشنهاد کرده بودند از پیشنهاد بورد هم سختگیرانه تر بود و تمهیدات تازه ای لابد به ابتکار میانجیگران یا به اصرار بورد در آن تعبیه شده بود. اما نکته پارادوکسکال این است که آن دموکراسی شورایی-خلقی گویا فقط راه حلی برای مهار مهدی جامی بود یا ورود بی سر و صدای این رفقا به عرصه مدیریت و بعد از آن دیگر فراموش شد. سردبیر منصوب بورد اکنون دارد به تنهایی و بدون شورا کار می کند و از همه گونه حق وتو هم - که بر اساس پیشنهاد منتشر شده شان قرار بود من نداشته باشم- برخوردار است و چندین بار هم در روزهای اخیر از آن استفاده کرده است. آن وقت می گویند من حرف ام را گردانده ام.

چهارم ایشان مطالبی را از اعضای بورد نقل کرده است که من نمی دانم تا چه حد می توان به صحت آنها اطمینان داشت و ترجیح می دهم در مسائل بورد صرفا به گفته ها و نوشته های خود بورد جواب دهم نه کسانی که از آنها نقل می کنند. ولی اگر اعتبار این منقولات در حد اعتبار مطالبی باشد که در بالا آوردم به نظرم بهتر است اعتبار نوشته معروفی را در حد شنیده هایی که درست نقل نشده بدانیم. برای نمونه، بورد هرگز جلسه ای با من نداشته است که من آن را ترک کرده باشم. هرگز هم در باره تجدید ساختار با من جلسه ای نبوده و گذاشته نشده است. تنها یکبار برای ابلاغ تصمیم بورد حدود 90 دقیقه در کافه ای با رئیس بورد و رئیس پرس نو جلسه داشته ایم و همین و تمام. من اعضای بورد را در هیچ جلسه ای پس از ماه اوت 2008 ندیده ام. هرگاه آنها در باره ادعاهای آقای معروفی مطلبی نوشتند یا آنها را تایید کردند و یا گفتند که ایشان سخنگوی بورد شده است آنگاه پاسخ مقتضی خواهم داد. در باره نقل قولهایی که از من هم آورده عمدتا سخن را از موضع خود جابجا کرده است. و این چیزی نیست جز تحریف. اگر بخواهم خیلی خوش بینانه نگاه کنم باید بگویم معروفی اصلا گزارشگر خوب و صادق و دقیقی نیست. داستان می نویسد ولی برای نوشتن تاریخ استعدادی ندارد.

معروفی فکر می کند من در خطایی تاکتیکی کارم را از دست داده ام. چه دید تنگی! انگار زمانه برای من صرفا از بابت کار-و-معیشت مطرح بود. گیرم چنین باشد. من به خود جفا کرده ام. اما چه می گویند در برابر خطای استراتژیکی که بورد و رفقا مرتکب شده اند؟ یعنی بازی با هستی و حیثیت زمانه؟ جفا به دهها هزار مخاطب که امید داشتند زمانه رسانه ای دیگر باشد و به دام روشهای کهنه و صدبار آزمون شده نیفتد. تیشه بر ریشه درخت جوانی که تازه داشت از میوه هاش مردم و باغبانهاش را متعجب و سرخوش می ساخت. من فرضا در تاریخ شخصی خود خطایی ثبت می کنم اما ایشان چه می کنند با خطایی که در تاریخ رسانه فارسی از آنها ثبت می شود؟

پنجم معروفی که میزان استنباط اش از بودجه و مسائل مالی به اندازه میزان آگاهی اش از دلیل وجود تیمی از سردبیران در زمانه است – که آن را در یادداشت اش تمسخر کرده است - در گزاره ای که می تواند دو معنا داشته باشد می گوید که من فلان قدر کسری صندوق داشته ام و زمانه بی پول مانده است و نمی تواند حقوق به کسی بدهد. بدا به حال آقای معروفی که کارش را به این ترتیب از دست خواهد داد. اما اگر زمانه کارش را با ایشان یا بدون ایشان ادامه داد خوب است ایشان از خودش بپرسد چطور شد که زمانه پول نداشت به کارکنانش بدهد و باز هم ادامه پیدا کرد. و اگر جامی بنا به اصرار ایشان سردبیر بلااختیار هم می شد مشکل زمانه در بی پولی ادعایی حل می شد؟ و آیا راه حلهای دیگری بسیار ساده تر که تنش زا هم نبود مطرح نشده بود؟ ایشان که دیرتر از همه آمده و زودتر از همه می خواهد اعلام نتیجه کند یقین دارد که همه اطلاعات لازم را برای رسیدن به درک درستی از واقعه در اختیار دارد؟ آیا نویسنده متعهد بودن فقط به ادعا ست و نباید فردی که قلم می زند برای رعایت حرمت قلم مراقبت و احتیاط کند و با آبروی بیگانگان که سهل است با آبروی دوستان سابق شده اش بازی نکند؟ آیا قلم را به سوی قدرت حاکم شده گرداندن هنر است و مردانگی و شجاعت است؟ از ستایش او از علوی در می گذرم زیرا که همه می دانند او تا روز قبل چه ژاژخایی ها در باره این مرد می کرد. اما ستایش از بورد به عنوان مردمانی دموکرات چه معنا دارد؟ دهها روزنامه نگار که بیشتر از معروفی بر گردن زمانه حق دارند به رفتار اقتدارگرا و غیردموکرات بورد اعتراض کرده اند و حال رفیق معروفی از دموکرات منشی آنها حرف می زند؟ بهتر نبود دست کم به رعایت حقوق نادیده گرفته شده روزنامه نگاران معترض زمانه اندکی جانب احتیاط را رعایت می کرد؟ اینکه روشنفکری مانند معروفی ظرف 24 ساعت نظرش را چنان عوض کند که از این سر طیف به سر دیگرش پرتاب شود اگر نشانه بی مرامی و بی پرنسیپی و یا به قول آل احمد هرهری مذهب بودن نباشد دست کم نشانه بی ثباتی ویرانگری در رای و نظر است که از هر زاویه که بنگریم برای کسی که ادعای روشنفکری و نویسندگی و سردبیری و چه و چه دارد مایه سربلندی و علامت دانایی و آهستگی و خردمندی و کاردانی نیست. بالاخره فرقی باید میان معروفی و امثال او با کسانی که صبح زنده باد فلانی می گویند و شب مرده باد همان فلانی، وجود داشته باشد. در حال حاضر او تنها یک مفتری است که بسختی قادر خواهد بود جملاتی را که شتابزده و دست و پا شکسته نقل کرده است مستند سازد و از آن دفاع کند. این البته کمترین پیامد برای کسانی است که بار سخن دیگران را بر دوش می کشند. حرف آنها را می زنند بدون اینکه صاحب سخن در صحت و سقم آنچه گفته شده مسئولیت بپذیرد.

معروفی و رفقا نتوانستند در جلسه آخرین بورد با همکاران زمانه شورای مطلوب خود را به جمع زمانه تحمیل کنند. نهایتا رئیس بورد - چنانکه در مشروح ضبطشده مذاکرات آن شب هست - بدرستی گفت که اصلا بحث انتخاب سردبیر کار بورد نیست من جلسه را ترک می کنم و شما خودتان کسی را انتخاب کنید و به ما خبر دهید. اکثریت تیم ادیتوریال زمانه – در واقع منهای علوی- نیمه شب تشکیل جلسه داد و معصومه ناصری را به عنوان سردبیر ارشد برگزید و نزدیک صبح هم ایمیل انتخاب او را به مدیریت جدید و بورد فرستاد تا بهانه ای نمانده باشد. اما بورد در رفتاری کاملا ضددموکراتیک این انتخاب را نادیده گرفت و همان نظر خود را – بر خلاف اظهارنظر شب گذشته رئیس بورد- نهایتا اعمال کرد. معروفی و علوی را چنانکه خود می گویند از نیمه راه برلین برگرداند تا به علوی حکم دهد. اکنون این بورد از دید رفیق ما شایسته دموکرات منشی است و ما شده ایم پادگانی.

معروفی که در ظرف 24 ساعت یک دوره فشرده مشکلات مدیریت جامی را از اعضای محترم و به قول او دموکرات منش بورد آموخته است چنان بی محابا وارد قضاوت می شود که آدم انگشت به دهان می ماند. در واقع او هر چه داشته و نداشته در همین یادداشت انتحاری اش در زمانه آورده است. معروفی در این یادداشت از نظر روش و منش و بینش در اندازه یک بمبگذار انتحاری است. برایش منفجر کردن مهم است. اینکه چند روزی تیتر یک بشود. اما اینکه چند نفر بی گناه لت و پار می شوند و اینکه اصلا راه دیگری غیر از منفجر کردن خود و دیگران هم وجود دارد برایش یک لحظه هم مطرح نمی شود. او آنقدر به آنچه شنیده باور دارد که حاضر است به قول خودش همچون صلیب آن را با خود ببرد و خود را با طناب حرفهایش بیاویزد. . نمی داند که این صلیبی از دروغ است و آن طناب لاف است و عصر این بازی ها و رفتارها گذشته است. او در همان دهه 40 و 50 منجمد شده است. به زبانی کهنه حرف می زند و اگر واقعا از سر باور نوشته باشد باورهایش ساده انگارانه و ستیزه جویانه است و در بن خود چیزی نیست جز توجیه و ستایش قدرت. روشی اشعری گونه برای گرداندن قبله به سوی هر که حاکم شد.

ششم البته آنچه معروفی نوشته و زمانه منتشر کرده پرونده حقوقی مدیریت کنونی زمانه و تخلفات آن را از مبانی اداری و قانونی سنگین تر خواهد کرد. از جمله اینکه معروفی و سردبیر وقت زمانه حق نداشته اند ایمیل های رد و بدل شده را برای عموم منتشر کنند و اتهاماتی را یکطرفه مطرح سازند. ضمن آنکه متن ایمیل ها نیز باید مطابقت شود تا هرگونه افزایش و کاهش از آن معلوم شود. این موضوع هم خلاف قانون است و هم خلاف مقررات داخلی زمانه که بورد اخیرا وضع کرده است و انتشار مطالب در این زمینه را به دو نفر از اعضای بورد محدود ساخته. این مقررات از نظر من بی اعتبار است ولی از نظر معروفی که به آن بورد اقتدا کرده باید معتبر باشد. یادآوری می کنم که بورد و مدیریت موقت با چه عتاب و خطابی خواستار حذف جواب من به بیانیه بورد و نیز یادداشت ساده و خبری معصومه ناصری شدند که نوشته بود بورد مهدی را معلق کرد – نمونه های آشکاری از سانسور که تنها توجیه کننده اش باز رفیق ما در جلسه آخرین بود؛ و حال سردبیران منصوب بورد یادداشتی حاوی اتهامات و افشاگری ها و ایمیلهای سازمانی منتشر می کنند. اینکه یک روز بعد وقتی همه آن را خواندند آن را از زمانه بردارند و به وبلاگ معروفی منتقل کنند چیزی از ماجرا را تغییر نمی دهد.

اما من برای اوراق سازی حرفهای نامستند معروفی که گویا هر چه تیر داشته در چله کمان نهاده تا یکباره پرتاب کند و در چشم به هم زدنی مرا بی اعتبار سازد باید چند برابر آن حرف بزنم و فکت و سند بیاورم که متاسفانه (از این جهت که نمی توانم از خود دفاع کنم) و یا خوشبختانه (چون از چالش با مدعیان میاندارشده خلاص می شوم) امکان آن را نه قانون به من می دهد و نه اخلاق (چون برای من هدف وسیله را توجیه نمی کند. یادآور می شوم گفته منسوب به لنین را که دوستان فرمودند و به من توصیه کردند اما نهایتا خود عمل کردند: «دامن هم شده باشد بپوش تا کارت را پیش ببری.»). به آنها هم گفتم که من آدم سیاسی نیستم و روزنامه نگارم. آنچه می توانسته ام برای اعتبار بخشیدن به زمانه کرده ام و رسانه ای موفق را تحویل می دهم که در ماه آخر کار من و تیم من از مرز 6 میلیون صفحه خوانده شده در ماه گذشته است. هدف دیگری نداشته ام و ندارم که برای پیشبرد آن استفاده از هر وسیله و روشی را برای خود توجیه کنم. بعلاوه، مدیر زمانه بوده ام و در چارچوب اصولی کار و زندگی کرده ام و می کنم که به من اجازه نمی دهد برای پیروز بیرون آمدن از چالش با این و آن مدعی از زمانه خرج کنم یا پرونده کار و مرام این و آن را با عموم مطرح سازم. بنابرین معروفی و رفقا می توانند تا مدتی دیگر هم هر چه خواستند بنویسند و منتشر کنند. من البته با حفظ تمام رعایت ها از پس آنها بر می آیم اما اطمینان داشته باشند که این کار سودی برای آنها به دست نخواهد کرد چنانکه واقعیت تلخ یک ماهه گذشته در زمانه را نیز عوض نمی کند.

هفتم نهایتا خوب است به مدیران و سردبیران جدید نکته ای را تذکر دهم شاید در نجات زمانه اگر واقعا به آن می اندیشند پیش از آنکه دیر شود موثر افتد. لیدرشیپ یا رهبری سازمان یعنی خلق یک چشم انداز و برانگیختن همدلی اعضای سازمان و شبکه همکاران برای رسیدن به آن با خط مشی و سیاست کاری معین. این کار مستلزم سازگاری و غمخواری و حفظ اصول و ایجاد همبستگی سازمانی و مراقبت و نقد دایمی و خلاق است. آنچه این دوستان کرده اند و می کنند از هم پاشیدن همبستگی و خط مشی و چشم انداز زمانه است و گرم کردن بازار اتهام و دشمن تراشی و بالا بردن تنش و تفرقه و حیف و میل سرمایه های انسانی سازمان. اگر اینان واقعا می خواهند به نتیجه ای برسند باید سیاست شان را تغییر دهند. اگر نه آنچه محتوم است تغییر یافتن قهری چشم اندازی است که تا امروز زمانه با آن شناخته می شده است. این همان خطای مهلک در استراتژی است که هنوز هم نشانه ای از تصحیح و تجدیدنظر در آن دیده نمی شود. زیرا تغییر چشم انداز زمانه یعنی تغییر همه چیز آن. درست همان چیزی که بورد مدعی بود هدف اش نیست و همه تلاش من و تیم فکری زمانه آن بود که بگوید از راهی که می روید به تخریب مشی زمانه می رسید. این خطای مهلک گذشته از پیامدهای رسانه ای و ارتباطاتی، پیامدهای حقوقی حادی خواهد داشت زیرا به معنای تخریب سرمایه گذاری بزرگ مالی و انسانی در زمانه است. اینکه این تخریب عمدی و با برنامه بوده باشد یا صرفا ناشی از سهل انگاری و عدم شناخت و محاسبه نکردن ریسک تصمیم ها تغییری در مسئولیت آنها نمی دهد.
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4696
نقد و نظر

وقت آن است كه معروفي جمله ي خود را اصلاح كند و اين چنين با آبروي كسي بازي نكند.
از نويسنده سمفوني مردگان توقعي بيش از اين دارم. آيا به راستي او نمي داند كه در فضاي فعلي ايران از چنين جملاتي چه استنباط هاي نادرستي مي شود؟ روي سخنم با شماست جناب معروفي. آبروي فردي را ريختن آسان است ولي دشوار بتوان همان آب رفته را بازگرداند.

Posted by: سروش at November 19, 2008 10:34 PM



من به عنوان يك مخاطب ساده راديو زمانه كه اتفاقا از قبل با سردبير آن و وبلاگ او (كه همينجا باشد) آشنايي داشتم نسبت به روندي كه زملنه در پيش گرفته بود انتقاداتي داشتم.
با اين وجود زماني كه افرادي مثل اميرفرشاد ابراهيمي تيغ انتقاد و تهمت را به طرف زمانه گرفته بودند دليل آن را روند به نسبت مثبت آن و تيم تشكيل دهنده آن مي دانستم و فرهنگ نجبه كشي ما ايرانيان.
اما اتفاقاتي كه اين روزها در بين افرادي كه به آن ها اسم تيم زمانه را داده بودم مي افتد حقيقتا تاسف برانگيز است. كاري به قضاوت ندارم كه در آن جايگاه نيستم. اما نمي دانم حقيقتا چرا به يكباره بايستي به اين صورت كساني كه نام روشنفكر بر خود نهاده اند و تا چند هفته پيش با هم و براي يك هدف تحت يك عنوان كار مي كرده اند اينچنين به جان هم بيافتند و بر عليه هم افشاگري كنند؟
آخر و عاقبت ما ايرانيان چه خواهد شد نمي دانم فقط آنچه كه مسلم است تا روزي كه چنين روحياتي در بين ما وجود داشته باشد روزگاري بهتر از امروز منتظرمان نخواهد بود!

Posted by: پنگوئن at November 19, 2008 10:04 PM



فقط می توانم بگویم که متاسفم، کاش اصلا این اتفاق نمی افتد و کاش اصلا این حرف و حرف کشی ها نمی شد، می دانم که دیگر مشکل می توان جلوی این بحث و جدل کلامی که دودش بیشتر از همه به چشم زمانه(که خود شما زحمت پا گرفتش را کشیده ای) خواهد رفت را گرفت.
متاسفانه با شناختی از از بعضی از کادر هیئت مدیره زمانه دارم حدس این مسائل چندان دور از انتظار نبود.// امیدوارم که زمانه گردون نشود، نه برای اینکه گردون خوب نیست بیشتر برای اینکه گردون قادر به جذب مخاطب بیرون از دایره ای خاص نخواهد بود. شخصا برای آقای معروفی بعنوان نویسنده احترام خاصی قائلم، کاش فقط به همان نویسندگی موفق آمیز خود بسنده کنند

Posted by: فرنگی at November 19, 2008 9:25 PM



آقای جامی‌ ی عزیز جواب این را بگذارید برای دیگران بفکر دریچه ی دیگری باشید

Posted by: manochehr at November 19, 2008 9:18 PM



مهدی عزيزم، به برخی کامنت‌هات که نگاه کردم، تأسف خوردم، و می‌خواهم با اين چند جمله بحثی را برای هميشه ببندم و بگذرم.
دوستان، روزنامه‌نگاران، نويسندگان، روزنامه‌خوانان، وبلاگ‌نويسان، عزيزان:
هر برداشت اشتباه، و هر کامنت هرزه‌ای را ملاک قرار دادن و از راه دور کارنامه‌ی من و مهدی جامی را قضاوت کردن، در روزهای سخت روزنامه‌نگاران مستقل – چه در ايران و چه در غربت - در روزگار قتل‌های زنجيره‌ای، چشم‌انداز قلم و نوشتن را برابر نسلی نو، تيره و تار می‌کند.
هم من، و هم مهدی جامی، هرگز مهره‌ی سوخته نبوده‌ايم، پرونده‌ی پلشت نداشته‌ايم، مال کسی را نخورده‌ايم، هر عيبی داشته‌ايم قلم به زر نفروخته‌ايم، راهزن و رهگذر نيستيم، خاک همين درگاهيم و بايد بنويسيم، حتا اگر با هم کار نکنيم.
من در مطلبم از کسر صندوق نوشته‌ام، اين را تأکيد کنم که مهدی هر عيبی داشته، اما هرگز به اين نازنين گرد سوء استفاده، و ظن استفاده‌ی شخصی نمی‌چسبد. هم من، و هم همکاران زمانه ايمان داريم که مهدی در مسائل مالی پاک و مبراست، فقط استراتژی درست و موفقی در برنامه‌ريزی اداری و مالی سازمان زمانه نداشته است، و به همين دليل بورد زمانه تصميم گرفت تحريريه از قسمت اداری و مالی جدا شود، و مهدی به عنوان سردبير (کاری که تخصص دارد) به کارش ادامه دهد. اما متاسفانه او علی‌رغم اصرار بورد و همکاران نپذيرفت و کار را بدينجا کشاند.

Posted by: عباس معروفی at November 19, 2008 9:13 PM



اين كسري بودجه دوست عزيز آقای جامی،
شما نخورديد !
اين مبلغ واسه دري وري هائي مثل نبوي خرج
شده !
نگران نباشيد اگر شما متهم بوديد الان به محاكمه كشيده مي شديد ! !

Posted by: mehran at November 19, 2008 8:42 PM



If you really don’t have any excuse then why don’t you tell everybody and especially those who through their taxes have paid for radio zamaneh and your job what has happened to 286000 euro?

Did you and your wife spend this money travelling all over the world? Or is it in a bank some where?
--------------------------
چه ساده هستید خانم که فکر می کنید می شود با پول هلند از این شوخی ها کرد. اینجا که ایران و افعانستان نیست. سه مرحله حسابرسی هر سه ماه و هر شش ماه وجود دارد و مو از ماست می کشند و چه بهتر البته - تا کسانی مثل شما از این مزخرفات نبافند. آن کسانی که مالیات شان در زمانه خرج شده به اندازه کافی مامور محاسب دارند شما نگران آنها نباشید. آنها فعلا باید نگران باشند که سرمایه گذاری کلان ایشان در زمانه با تصمیمات ناشیانه ای که گرفته شده به باد نرود. تصورات شما از مدیریت زمانه که می تواند پول را در بانکی بگذارد یا با همسرش دور دنیا برود بسیار کودکانه است. اگر داستان این بود من معلق نبودم متهم بودم و محاکمه می شدم. اما تقصیر شما نیست تقصیر کسانی است که اطلاع رسانی جهتدار و یکطرفه می کنند. هم شما و هم آنها باید خجالت بکشید که با آبروی من بازی می کنید و خدمات مرا با ذهن آلوده تان نادیده می گیرید. اف بر شما.

Posted by: noushin at November 19, 2008 6:37 PM



استاد جامی عزیز سلام ! می بینید که چطور شما و خیلی های دیگر چه قدر ساده اندیش بودید و معروفي شما را بازي داد! معروفی را هنوز مانده است بشناسید
-----------------------
من به اندازه کافی معروفی را می شناسم و از او ناامید نیستم و فکر نمی کنم او کسی را بازی داده باشد. او فقط در قضاوت عجولانه رفتار کرده است. بهتر است بار او را از آنچه هست سنگین تر نبینیم. - سیب

Posted by: کیمیا at November 19, 2008 2:32 PM



آقای جامی گرامی، متانت قلم تان، آن هم در برابر کسی که در طلب جاه و مقام و مال عنان گسیخته دروغ می بافد و لاف می زند، تحسین مرا برانگیخت. اما می خواهم از شما بپرسم: برادرجان، چطور شما در طول این به قول خودتان رفاقتی که با او داشتید، به دو رویی و جاه طلبی ها و لاف زنی های او پی نبرده بودید؟ چرا در برابر چاپلوسی های وقت و بی وقت او هرگز عکس العمل نشان ندادید؟
به هرحال اگر من جای او بودم دیگر قلم به دست نمی گرفتم اما حتما سراغ روانکاو می رفتم تا ببینم چرا این طورم.
------------------------------
من عادت دارم بخش خوب آدمها را ببینم و به همان اتکا کنم. هنوز هم امیدوارم که معروفی به شان اجتماعی خود توجه نشان دهد و از بازار اتهام پرهیز کند. او نویسنده برجسته ای است. کاش نویسنده بماند. من نیت خوانی نمی کنم و راه بازگشت را بسته نمی بینم. همه ما می توانیم خطا کنیم. اما اصرار بر خطا ست که خطای اصلی است. - سیب

Posted by: اشکان مبشر at November 19, 2008 2:30 PM



آقای جامی عزیز باور کنید که بازار دروغ و از آن بدتر توطئه علیه این و آن، کاری که معروفی در جلسه آن شب، نبوی را به آن متصف می کرد سخت ناپایدار و سرانجامش رسوایی است. پس جز آسودن و از بالا نگاه کردن امروز کاری ندارید.

Posted by: یک همکار at November 19, 2008 11:01 AM



من خيلي تعجب مي كنم كه زمانه با مديريت مهدي جامي امثال عباس معروفي را به نسل نوي ايران معرفي كرده... حالا چطور مي توانند اين همه فرصت را ناديده بگيرند!!! اگر سه سال پيش مديريت راديو زمانه به فرد ديگري سپرده مي شد آيا امكان داشت نويسندگاني چون معروفي خود را در آن باز نمايند؟ مسلما الان زمانه تنها بلندگوي يك سويه مسايل سياسي و تندروي هاي كوركورانه مي شد و نه سكويي براي برافراشتن پرچم ادبيات و فرهنگ... سخن زياد است.

Posted by: مریم at November 19, 2008 10:51 AM



سلام
اگر ايران تشريف آورديد خيلي خوشحال خواهم شد زيارتتان كنم لطفا با بنده تماس بگيريد
----------------------------
برادر جان این ایمیل ات درست نیست انگار تا حال چند بار تماس گرفته ام و برگشت خورده. یک ایمیل و شماره تماسی از خودت برای من به این آدرس بفرست:
mehdi.jami@gmail.com
- سیب

Posted by: نوری at November 19, 2008 7:59 AM



خب، شما هم حرف‌های‌تان را زدید. ولی من فکر می‌کنم این وسط قرار است، هر که قلم‌اش قوی‌تر بود و رسا‌تر برنده‌ شود! من یکي، که البته مهم هم نیستم، مانده‌ام این وسط. تا ببینیم چه شود...
-------------------------------
امیدوارم شما به منطق قوی نظر کنید تا قلم قوی. امااگر منطق قوی قلم خوب هم داشت گناه نکرده است. این را به آن تقلیل ندهید. - سیب

Posted by: سروش at November 19, 2008 7:52 AM



سمفونی مردگان در جشن سهراب کشی زمانه.

(کشف و شهودی در اعماق استعمار نو)

تقدیم به شاهدان زمانه، معروفی، نبوی و رهروان راه حق!

در امتداد سناریوی خیرخواهانه ی زمانه ی هلندی، هنر داستانسرایی معروفی در خدمت بی آبرویی یار و خریدن آبرو برای اغیار فصلی جدید را در رمان واقعی سمفونی مردگان زمانه و در تثبیت شیوه های مدرن استعمار گشود. برادر کشی با حربه ی دموکراسی.

نی حدیث هر که از یاری برید..................پرده هایش پرده های ما درید

همچو رودی خروشان، تا زندگی هست، زمانه و پرده هایش در گذری شتابان هر لحظه و همچنان نو می شوند تا تو به سعی و خطا سوار بر تخته پاره ای در کنار دیگران تمامی طول رود را تاب آوری بی آنکه غرق شوی، بالغ شوی و روزی به دریا برسی و پرواز کنی. در این میان باید مراقب باشی که برای غرق نشدن سر دیگران را زیر اب نکنی و در مرور زمان قاتل حرفه ای برادران خویش نگردی. که با چنان بار سنگنی هرگز به دریا نخواهی رسید و پرواز نتوانی کرد. در این راه ضروری است مدام سناریوهای جدید استعمار را بازشناسی کنیم، و ضمن پس نزدن آنها، قدرت به میان آمده را به نفع استقلال و اتحاد خود ( نه بی هویتی و برادرکشی) به کار بندیم.

هر دم از این باغ بری می رسد...................تازه تر از تازه تری می رسد

و این بار چشممان روشن می شود به تردستی استعماری که هر دم چهره نو می کند، تا جاییکه تو به اراده ی خویش و آگاهانه به سهراب کشی سنتی، لعاب دموکراتیک بزنی تا دل ناشاد خویش را با توهم لبخند سایه ی اجنبی شاد کنی؛ و ندانی که همچنان که شعار آدم بودن سر میدهی به دست خویش طناب دار خود را میبافی، طنابی که وقتی بر گردن برادر خود حلقه میکنی در واقع پیکر مستقل خویش را مثله کرده ای. چرا که فردا نوبت توست! این بازخورد ناگزیر سامانه ی استعمار نوین است. امروز به دست خود جامی را میشکنی، فردا به دست یاری دگر جانت را می شکنند، تا تو بشوی چوب دو سر سوخته، از اینجا مانده و از آنجا رانده. این قاعده ی استعمار مدرن است، برادر کشی در عصر نو، میوه ی تلخ استعمار پیر است که از نهال "تفرقه بینداز حکومت کن" می روید!.

معروفی که از درویشان و رهروان کاروان زمانه است، همچو دیگر حقیقتجویان زمانه ی ما که نظر به فرشته دارند، در خانه ی خویش زیر بار جهل و زور تاب نیاورده و بالاخره یک روز آرام و قرارش را بر کوله بسته و از شر تمامیتخواهی دیو دو سر که خانه را برای مطامع شخصی خویش مصادره کرده، سر به بیابان می گذارد. در نیکخواهی او نباید شک کرد، همچنان که در نیکخواهی جامی نباید شک کرد. اما او انسان است و همیشه در خطر، همچنان که جامی و دیگران در خطر دیو شدنند، همچنان که من و تو و تمام آزادیخواهان و انقلابیون شکنجه دیده و زخم خورده ی انقلاب که یک روز نظر به فرشته داشتند و روز دگر بر مسند قدرت برای حفظش با توجیه وحدت و امنیت ملی سر همرزمان خود را بالای دار بردند و امروز پای بر جای پای دیوان هزار سر گذاشته اند.

اینک، در پی حذف ضربتی و غیر فرهنگی جامی از مدیریت زمانه، معروفی در جستجوی زمان از دست رفته، در پرده ی آخرش از پی سفری به ماوراء و سیر و سلوکی در حضور خلوت انس با ماهرویان بهشتی، به روایت کشف و شهود خویش پرداخته: و نوشدارویی را به ارمغان آورده که به درد تاریخی استعمار خودی از خودی و رابطه ی ظالمانه ی ارباب و رعیتی و محرومیت از شراکت در کاروانسالاری پایان می دهد و مست از رخ یار نوباوه ی حقیقی، پرده های بهشت مجازی می درد و در کارزاری سهراب کش، مستانه بی آن که جامی سر کشد، سماعی شگفت گرد خویش به پا می کند، که با هر چرخش به تردستی و سراپا ادب، هوهو کنان رازی از جام می بر ملا می کند تا با آبروی بر باد رفته ی یار کهنه برای از ماه بهتران آبرو بخرد.

این پرده دری نه از نوشیدن درد جام می بود که همه از مستی کشف و شهود خیال انگیز صفای روی از ماه بهترانی بود که در بازار تفرقه، روی جنازه ی یار کهنه وعده ی بهشت میدهند.

نو که اومد به بازار ، کهنه میشه دل آزار.

ظاهرا این مستی آن قدر هوش از سر معروفی برده که بدون منطقی قوی فقط بصورت یکجانبه، بدون حضور جامی در غیاب او به سخنان یکجانبه ی بورد اعتنا کرده و همان را دلیل بر فرشته بودن بورد و دیو بودن جامی دانسته است.

متاسفانه معروفی به اعتراف خود همانگونه که با اظهارات جامی میخواسته به بورد بتازد با اظهارات بورد سمتش را عوض میکند و منطقا طبق این دور تسلسل باید منتظر باشیم تا با اظهارات مجدد جامی باز تغییر مسیر دهد و این داستان تا کی میخواهد ادامه یابد خدا میداند!

به این فراز از داستانش توجه کنید: من که با توپ پُر و پيشداوری خاصی وارد جلسه با اعضای بورد شده بودم، تصورم اين بود که آنها دست به کودتا زده‌اند و دشمن آزادی‌اند و سانسورچی‌اند و رفتار سرهنگی دارند... اما شگفتا که ماجرا چيز ديگری بود. در همان چند ساعت دريافتم با انسان‌های متمدنی روبرو هستم...

معروفی هر چند ساعت یک بار با شنیدن یکجانبه ی سخنان هر طرف – در غیاب طرف مقابل- واکنشی آتشین از خود نشان میدهد بدون این که به تعهدات اخلاقی نسبت به آبروی دیگران توجه کند.

این تغییر رویه را اگر به حساب حکومت غلیان و هیجان و غرایض بر منطق، و نیز اگر بر مبنای بی ثباتی نفس او نگذاریم باید به حساب ساده دلی او بگذاریم. اما در هر دو صورت این ویژگی شتاب در تصمیم گیری و قضاوت و واکنش تند نشان دادن، نمیتواند از مشخصه های یک مدیر باشد. مدیر بودن هم که افتخار نیست. چه بسا مدیرانی که با پنبه سر یک ملت را بریده اند. بلکه آدم بودن و آدم ماندن افتخار است. که من مطمئنم این میل هم در جامی هست هم در معروفی و هم در نبوی و باقی آوارگان فرهنگی-سیاسی این دیار. پس تا چنین میلی هست امید هم هست.

معروفی در دلایل دیو بودن جامی و فرشته بودن بورد با استفاده از تکنیک آغاز و فراز و فرود و پایان داستانسرایی دلایلی را گزارش میدهد که خالی از هر گونه استناد حقوقی به منظور انتقال هیجانات برافروخته ی خویش به خوانندگان ( گیریم به قیمت بی آبرویی هموطن آزادیخواهی که برای روشن ماندن این چراغ شبانه روز خون دل خورده) که البته هیچکدام نمی تواند دلیل بر رد جامی باشد چرا که ضمن وجود دلایل متعدد او فرصت دفاع از خویش را نداشته است، و اگر این رفتار ناجوانمردانه ( که مسلما از سر هیجانزدگی و ناآگاهی و دلسوختگی معروفی روا داشته شده) از سوی دشمن باشد باکی نیست اما از جانب دوست جای بسی تامل و هیهات دارد که چگونه دوست با شنیدن چند دقیقه ادعا توانایی این را دارد که دوستش را که تا دیروز ولی نعمت خود میدانسته با مونتاژ یک مشت کلمات اثبات نشده بفروشد. چه بسی در پاسخ ، دلایل جامی بسیار موجه باشد که معروفی تاکنون نشنیده باشد! در همین رابطه خواندن دلایل وزین عبدی کلانتری را توصیه میکنم. برای اثبات به آقای معروفی در قضاوت غالبا احساساتی و عجولانه ی ایشان به چند مورد اشاره میشود:

1- معروفی در بند یک گزارش خود و در ادامه می گوید: «مدير زمانه دويست و شصت هزار يورو کسر صندوق دارد» و در جای ديگري، «پارلمان هلند تريبون و بودجه‌ای اختصاص داده تا ما در آن فضا مشق دموکراسی کنيم، و کسر صندوق و سوء مديريت را برنمي‌تابد.»

معروفی داستانسراست، با بار عاطفی کلمات و عبارات و معنای آنها بخوبی آگاه است. و میداند که حقایق را چگونه باید گفت که به برانگیختن احساسات منجر شود. گویا ایشان با این افشاگری و برملاکردن راز پنهان و خطای دوست میخواهد سرپوشی بر راه و روش و انتخاب جدید خود در لبیک به پیشنهاد اغوا کننده ی بورد زمانه بگذارد. ( او انگار که با خیانت و چپاول یک دزد سرگردنه مواجه شده باشد در همان ابتدا در اولین بند گزارش خود شوکی را وارد میکند کارا، و کسری دویست و شصت هزار یورویی صندوق زمانه را (در طول احتمالا دوسال) آنچنان با آب و تاب مثل یک پتک توی صورت عوام میزند که انگار همچون غارتگران بیت المال مثل آقازاده های حکومتی در یک معامله ی نفتی یا تسهیلات بانکی در عرض چند ساعت یک میلیارد یورو به جیب زده!! او د ادامه با به کاربردن صفت سوء مدیریت میداند بگوید معروفی آقای معروفی نمیداند که کسری صندوق ادعا شده دلیل بر سوء مدیریت نیست! اولا که این یک ادعا ست و باید اثبات شود. پرسش من از آقای معروفی این است: آیا شما مطمئنید که این ادعا اثبات شده است که دارید بر اساس آن نقش دایه ی مهربانتر از مادر برای پارلمان هلند بازی میکنید و بر اساس همین اطلاعات یکسویه از مدیریت همان جامی که از او در برلین ستایش میکردید به عنوان سوء مدیریت نام ببرید؟ آیا این ادعا نمیتواند یک تله باشد برای بهره گیری از جامی تا با در باغ سبز نشان دادن در روز نخست و میدان دادن به طرح او برای جلب نظر وبلاگستان و فرهنگ دوستان و راه اندازی رادیو زمانه تا زمانی که به اندازه ی کافی کسب اعتبار پس انداز کند و سپس با همین ترفند او را از دور خارج کنند تا منویات و سیاستهای خود را بر برنامه سازان زمانه اعمال کنند؟ باید از این داستانسرای ساده دل پرسید: آقای معروفی پاسخ شما چیست؟

2) آقای معروفی با تردستی در آغاز نامه ی خود بصورت تلویحی به غیردموکراتیک بودن مدیریت جامی اشاره و اهداف نهایی خود را بدوا زمینه چینی میکند و میگوید: وقتی بحران مديريت و تشنج داخلی "زمانه" به اوج خود رسيد، با اينکه طی دو سال و نيم گذشته هرگز امکان مشارکت دموکراتیک در خط مشی و برنامه‌ريزی برای ما همکاران، بویژه همکاران خارج از آمستردام وجود نداشته، فکر کردم اين روزها هرچه در توان دارم برای بقای زمانه به کار برم. روز سوم نوامبر 2008 من و حسين علوی به پيشنهاد شخصی، و با دعوت رييس بورد راديو زمانه، و نيز به خواسته‌ی مهدی جامی از برلين به آمستردام رفتيم.

اما در انتها منت این مسافرت را تنها بر دوش جامی می نهد در حالیکه از دغدغه ی شخصی خود برای صرف هر تمام توان برای بقاء زمانه که ابتدا منت زحماتش را بر دوش مخاطبان می گذارد طفره میرود! و این نقض غرض تنها بدلیل عدم فرصت برای بازخوانی داستانش بوده است که باعث لو رفتن اشتباه معروفی میشود: که بیان آن نه تنها از صمیم قلب برنخواسته بلکه به قصد منکوب کردن جامی برای توجیه سازش خود با بورد زمانه (در غیاب جامی) بوده است؛ چه آنکه پس از شنیدن اظهارات رییس بورد و پیشنهاد آنها به علوی برای ریاست شورای دبیران ظاهرا با پادرمیانی معروفی و علوی، علوی از این پست در میگذرد تا این فرصت را دوباره برای جامی پدید آورند که این پست را قبول کند.

در اینجا اگر بخواهیم به شیوه ی آقای معروفی با بدبینی و بر اساس هیجان و احساس و نیز سوابق استعماری خیراندیشان دولتی بیگانه قضاوت کنیم می توانیم بد بین باشیم که این جنگ زرگری و پادرمیانی معروفی و علوی میتواند ترفندی باشد برای حفظ وجهه ی بورد به پیشنهاد معروفی و یا خود بورد، چه آنها میدانستند که با وجود جامی بدون ایجاد تنش و از دست دادن نیرو و نیز پیروزی در مانور قدرت از سوی پرس ناو بعنوان مالک رادیو زمانه و صاحب استراتژی و طراح اصلی سیاستهای فرهنگی و مالی – که مهمترین نقش را در سمت و سو دادن به اهداف فرهنگی و جذب و طرد نیروها و صاحبان عقاید متنوع و جذب منتخبین مورد نظر با سمت و سوی خاص می تواند داشته باشد- و چنین امری استقلال نویسندگان و تولیدکنندگان ایرانی را مخدوش خواهد کرد- میتوانستند به کلیه ی اهداف خود برسند و ضمنا با یک تیر دو نشان بزنند. هم استقلال را از ایرانیان بگیرند و هم با اعمال سیاست های مالی –اداری و هدایت آن به برنامه های رادیو زمانه با بهره گیری از نام ایرانیان مستقل بر تحت لوای اعتبار حاصل شده از قبل، سمت و سوی مورد علاقه ی خود را تحمیل و از نتایج حاصله بهره برداری کنند.

که این یکی از مظاهر و مصادیق همان استعمار نوین است که شرحش پیش از این رفت.

آقای معروفی در ادامه می گوید: سر انجام پس از تلفن‌های مکرر من، مهدی جامی تصميمم آخرش را گرفت، و پاسخ نهايی را با عنوان‌های پادگانی داد: «من سرهنگم، ستوان نمی‌شوم، برادر!» و زد زير قولش.
من نمیدانم از کجای گزارش آقای معروفی میشود استنباط کرد که جامی قولی داده است؟!

آیا این سوء تعبیر او نبوده است؟

ظاهرا معروفی تحت تاثیر دیدار با بورد زمانه از همان ابتدا و شاید قبل تر نظرش نسبت به جامی تغییر می کند طوری که بلافاصله پس از شنیدن پاسخ منفی جامی به پیشنهاد بورد مبنی بر قبول ریاست شورای دبیران ( البته طبق تاکید رندانه ی معروفی بر اساس پادرمانی معروفی و علوی _ باز هم این منت معروفی بر سر جامی است انگار این پیشنهاد فرصت بدیع و منحصر به فردی بوده است؛ چیزی که از ابتدا خود بورد به جامی پیشنهاد داده بود و این دیگر به تاکید پا در میانی نیاز نداشت _) جامی به نامه ی معروفی و علوی چنین پاسخ میدهد:


«دوستان عزیزم، علوی عزیز، معروفی عزیز
آنچه شب گذشته صحبت کردیم این است که اگر بورد با مسئولیت من به عنوان مدیر طرح و برنامه‌ریزی یا Creative Director که شرح آن در پیوست است موافق باشد برای مذاکره آماده هستم وگرنه متأسفانه برای من امکان همکاری وجود ندارد. هر نوع جزئیات طرح هم باید توسط رادیو زمانه تهیه شود و به بورد و پرس نو داده شود نه بر عکس
با سپاس / مهدی»

معروفی به جلسه ی هیئت مدیره می رود تا نتیجه ی نامه ی جامی و پیشنهاد خودش را اعلام کند:

در پايان سخنانم به همکاران و نيز به اعضای بورد پيشنهاد دادم که بر سر بقيه‌ی قرارمان بمانيم: در حال حاضر شورای سردبيری را تشکيل دهيم، و حسين علوی را موقتاً به عنوان سرپرست شورای دبيران بپذيريم.

در حالیکه او میتوانست به عنوان کسیکه دغدغه ی جدی زمانه را دارد از بورد بخواهد به همراه چند تن از دیگر اعضا برای دلجویی و تشکر از زحمات جامی در طول دو سال برای شنیدن آخرین سخنان و خواسته های او از نزدیک و برای ادای قدرشناسی به دیدنش بروند تا با شنیدن درد دل جامی هم حق شناسی خود را نسبت به مدیری که تا دیروز قبولش داشتند ابراز نمایند و هم حقایق برایشان روشن شود.

آقای معروفی آیا برای کشف حقیقت، استمهال از بورد برای دیدار از جامی ( که با توجه به زحماتش حق داشت دلشکسته باشد) روشی پسندیده بود، یا قبول سریع عضویت در شورا و ریاست آن و نادیده گرفتن جامی؟

شما چرا باید به این سرعت دست پیش میگرفتید و به بورد پیشنهاد میدادید؟

ضمنا مگر پیشنهاد جامی چه عیبی داشت؟ جز استقلالی که به نویسندگان ایرانی میداد برای طراحی و مدیریت در جهت؟

اگر آقای معروفی بخواهد بی شبهه به حضور ادبی خود ادامه دهد هیچ راهی ندارد مگر اینکه یا به شبهات بصورت منطقی پاسخ دهد و یا روش خود را اصلاح کند. براستی بعد از این بحران چند هفته ای اینهمه عجله برای تصمیم قاطعانه قبل از دیدار با جامی به چه خاطر بوده است؟ این شتاب به چه دلیل و به چه قیمتی باید روا باشد اما دیدار از جامی برای کشف حقیقت روا نبوده است؟
آقای معروفی عزیز!

متاسفانه گویا شما آنقدر جوگیر شده اید و گرم این موقعتید که به راحتی به بازی با شخصیت جامی با افشاگری مالی علیه او بصورت علنی و بدون شنیدن دلایل او اقدام کرده اید. در صورت پاسخگو بودن جامی شما چگونه این اعتبار مخدوش را به گوش همه ی آنهایی که با اطلاعات شما بد دل شده اند خواهید رساند؟

شما مسئولید، اما گویا بار سنگین این مسئولیت را احساس نمیکنید!

بر سر شما چه رفته است که به جای داشتن حس مقدس عیب پوشی و حفظ آبروی برادر هموطن خود به صرف بیان حقایقی که برایتان مسجل نشده علیه او اقدام میکنید؟

تو را به تمام مقدساتی که بدان معتقدید اینقدر ادعای پایبندی به حقیقت و صداقت و دربدری به خاطر آزادی خودتان را در بوق نکنید! مگر دیگرانی که همه چیز خود را از دست داده اند کمتر از شما بها پرداخته اند. دیگرانی که هیچکس آنها را نمیشناسد اما خدماتشان مفیدتر به حال این وطن بوده است.

آیا بر مبنای همین منطقی حقیقت طلبی که در عرض چند ساعت در هیئت مدیره ی زمانه بدون حضور جامی و بدون استناد به مدارک و مستندات بر شما مکشوف شد ، شما به صرف راستگویی و فاش کردن حقیقت، به قیمت کشته شدن هزاران نفر هم میهنتان اطلاعات انبارهای مواد منفجره ی پایتخت را به صدام حسینی که به اپوزیسیون مسلح کمک میکرد میدادید؟

اگر مبنای حقیقتجویی شما هیجان و احساس باشد که باید همین الان از جامی عذر بخواهید و در اولین فرصت از او دلجویی و به همراه دیگر دست اندرکاران زمانه به دیدارش بروید.

آقا ی معروفی عزیز! به داد خود برسید و قبل از آنکه دیر شود رفتار ساده دلانه ی خود را اصلاح کنید.

به نظر میرسد شما به خاطر آبیاری غرور مخدوش شده تان در مقابل خرج کردن اعتبارتان برای مصالح رادیو زمانه و یا کلیه ی دست اندرکارانش و یا حتی خود جامی به پاس استقامت در استقرار رادیو زمانه باتکاء توانمندیهایی که در وجود او بوده اما در وجود خیلیها از جمله شما نبوده است، به خاطر استقرار در وضعیتی ثابت، به خاطر رهایی از دربدری و بیکاری و بی درآمدی، به خاطر خودباختگی در مقابل دولت خیرخواه هلند، همه ی حقایق و واقعیتهای با ارزش زمانه را قربانی کرده اید! زمانه و دست اندرکاران عاشق ایرانی اش را که به خاطر ندای وجدان خود با وجود نیاز به شغلی که بر اساس آن برای زندگیشان برنامه ریزی کرده بودند، یک شبه و به صرف ادعای بورد زمانه همه و همه را قربانی شتاب و تصمیم گیری عجولانه و هیجانزدگی و روایت و حدیث نفس خویش کرده اید و قصد دارید داستان خود را همچون سمفونی مردگان بر جنازه ی هموطنان مستقل و باشخصیت خود بنویسید؟

آیا استعمار جز بهره گیری و کشیدن شیره ی جان و تصرف مالکیت و تمام اراده و حقوق دیگری با شیوه های غیرعادلانه و بکارگیری ترفند و سوءاستفاده از ضعف دیگران با پرداختن بهای بخور و نمیر است؟ با این حساب آیا بدون شنیدن دفاع جامی بر جنازه ی او میتوان قد کشید؟

آقای معروفی! برادر عزیز! هموطنم! بیدار شو! تا به کی سهراب کشی؟ تاریخ قضاوت خواهد کرد. حتی اگر جامی مقصر باشد اما شما عجولانه و با شتاب و زود قضاوت کرده اید! این عجله برای جیست؟ یکی دو روز تامل چه فرصتی را از شما میسوزاند؟

چگونه میتوانید سمفونی مردگان خود را در جشن سهراب کشی زمانه اجرا کنید؟


Posted by: ماهگون at November 19, 2008 2:47 AM



با سلام
با عرض تسليت و آرزوي صبر خدمت شما
و آمرزش گناهان براي آن مرحوم
وقتي شنيدم شما تصميم به آمدن به وطن را داريد از صميم قلب خوشحال شدم. دفعه قبل كه تشريف آورديد من شما را نمي شناختم و نمي دانستم و قدر ندانستم.
از يك لحاظ از آمدن شما خوشحال بودم و ازجنبه ديگر ناراحت كه براي شادي تشريف نمي آوريد. ولي بعد از اين كه شنيدم آمدن شما به تاخير افتاده و براي مراسم شادي كه در راه است تشريف مي آوريد خوشحال شدم.
اميدوارم هميشه به شادي ايران بيائيد.
به اميد ديدار شما در جمع گرم و صميمي خانواده تان.

Posted by: هادي at November 18, 2008 10:25 PM



آقای جامی، لطفن معروفی را به چپ ها نچسبانید. معروفی به اعتراف خودش ... سه سال مدیر تالار رودکی و همزمان مدير روابط عمومی، مدير اجراهای صحنه‌ای، مدير ارکستر سمفونيک تهران، و سردبير فصلنامه‌ی موسيقی "آهنگ" بوده است. آن هم چه سالهایی! دهه ی 60. یعنی سالهای خفقان. آیا یک چپی اجازه داشت آن زمان عهده مدیریت تالار رودکی شود؟!
----------------------------
این من نیستم که کسی را به چیزی و جایی می چسبانم. آنچه من نوشته ام توصیف مواضع ایشان است. اگر ایشان تصمیم خود را اینطور گرفته باشد من می توانم تغییرش دهم؟ - سیب

Posted by: آشنا at November 18, 2008 10:13 PM



از دیگر نویسندگان زمانه بپرسید که عباس معروفی با کانون نویسندگان در ایران چه کرد؟ و فراموش نکنید که شما در مقابل چاپلوسی های او در جلسه انتخاب کتاب سال زمانه سکوت کردید. سکوتی که خمینی در مقابل چاپلوسی های حجازی مداح نکرد. آقای جامی معروفی را کمتر کسی است که نشناسد شما چرا با فیلبانان دوستی کردید وقتی خانه ای درخورد فیل نداشتید؟

Posted by: Anonymous at November 18, 2008 10:06 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست