:: سالگرد بی سرور زمانه
:: مدیریت زمانه: بوروکراتیک یا پست-بوروکراتیک؟
:: باز هم از زمانه
:: But my smile still stays on
:: دموکراسی سرهنگی
:: در فضایل چموشی
:: بیگانه با زمانه
:: چشم بدت دور ای بدیع شمایل
::  سوء تفاهم های پایدار
:: جستجو در معنای زمانه
:: زمانه حسينی
:: در باره لات بازی و ساير قضايا
:: حرفی از جنس زمان
:: آزمايش می کنيم: يک، دو، سه
:: دلگرمی های زمانه
:: از بی بی سی تا زمانه
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
October 30, 2008  
عشق عمومی  
 

طبیعی است که متاسف باشم از آنچه اتفاق افتاده است. هرگز فکر نمی کردم به این زودی ها از زمانه جدا شوم. برای خودم یک زمان 5 ساله قائل شده بودم. زندگی ام به 5 ساله ها تقسیم شده است. این بار قرار این بود که این دوره کوتاهتر شود. به اجبار. انتخاب من نبود. از کانادا که برگشتم با طرحی نو آمده بودم تا زمانه را در کانادا پایه گذاری کنم. هیات نظارت زمانه بدون اینکه این طرح را باز کند یک هفته بعد بدون حضور من تصمیم گرفت که ساختار زمانه را دگرگون کند. پیام آن از همان روز اول روشن بود. اما من عمدا نخواستم آن پیام را عمده کنم. من دلایل متعدد داشتم که تصمیم هیات نظارت یا بورد زمانه کارشناسی نشده و شتابزده است. دلایل قاتع کننده نیست و روش اجرا نیز مناسب نیست. خواستم تا طرح کتبی شود. شد. اما ایرادها کمتر نشد. تمام این ماجرا 20 روز طول کشید. آنها در 9 اکتبر جلسه گذاشتند در 10 اکتبر ضمن دیداری برای قهوه خوردن از سوی رئیس بورد و مدیر پرس نو به من شفاها ابلاغ شد. با همکاران ام صحبت کردم. سپس همکاران ام بدون حضور من - به دلیل عدم دعوت بورد از من - دو جلسه طولانی دو سه ساعته با اعضای ایرانی و بعد هلندی بورد داشتند. نامه نوشتند و امضا کردند. هزاران کلمه ایمیل رد و بدل کردند تا هماهنگ و یکصدا عمل کنند و بین من و بورد به تفاهمی حرفه ای برسند. دوباره روز جمعه با رئیس پرس نو دیداری خصوصی داشتم. روز شنبه پیشنهاد خودم را که در اساس، طرح دگرگونی ساختار را می پذیرفت و به تایید بیش از 20 تن از همکاران رسیده بود ارائه کردم اما با شیوه اجرا و تعاریف متفاوت. بورد آن را به منزله پذیرش نظر خود دانست و من در ایمیلی توضیح دادم که من تنها ایده را پذیرفته ام و در روش کار پیشنهاد خود را برای مذاکره و تفاهم دارم و سه هفته وقت خواستم تا به جای اول نوامبر از نیمه نوامبر طرح را با روشن ساختن جزئیات اجرایی کنیم. امشب دو نفر از بورد (رئیس و منشی) و دو نفر از پرس نو (رئیس و مدیر موقت بعدی) آمدند و گفتند که این پایان کار ما با توست. مذاکره بی مذاکره.

من یکبار پس از جلسه اول بورد با همکاران به دلیل رنجشی که در لحن و بیان اعضای ایرانی بورد دیدم درویشانه عذرخواهی و استعفا کردم. به طور نیمه رسمی رد شد. ولی فضا بهتر نشد. این دوره برای من اصلا آسان نبوده است. اما به خاطر زمانه و همکاران ام و برای بالیدن زمانه که اینهمه پایش عشق و کار ریختم و ریختیم تا جایی که می شد کوتاه آمدم. طرح پیشنهادی من بخوبی می توانست مسائل را حل کند. اما بورد و پرس نو حاضر نبودند بیش از این با من راه بیایند. در واقع اصلا راه نیامدند. نه حرف و نقد مرا قبول کردند و نه نقد و اعتراض همکاران ام را. امشب در جلسه کوتاهی که داشتیم آرام و با رد دلایل آنها خاتمه کار را پذیرفتم و به دوستان ام ایمیلی نوشتم و پایان کار خود را با زمانه اعلام کردم.

همه می پرسند چه اتفاقی افتاده است. این سوال من هم هست. بورد زمانه دلایل قانع کننده ای برای تصمیم خود ندارد و روش تصمیم گیری اش هم نه با موازین اداری سازگاری دارد و نه با اصول دموکراتیک. این را به آنها هم گفتم. گفتم که نامه وکیل پرس نو بر پایه اطلاعات ناقص و بی سند و یکطرفه نوشته شده است. اما من می توانم با دلیل و سند نشان دهم که بورد جدید که یک سالی از عمرش می گذرد از مدیر خود حمایت کافی نکرده است سهل است در طول ده ماه گذشته در کار اجرا مداخله کرده و شئونات مدیر را نادیده گرفته یا زیرپا گذاشته است. به همین دلیل هم سه جلسه آخر بورد با من با تنش همراه بوده است. البته به دلیل اینکه روند حقوقی جدا شدن من از زمانه از فردا شروع می شود و احتمالا چندماهی به طول خواهد انجامید نمی توانم شرح تفصیلی تری از مسائل و مشکلات مدیر با بورد ارائه کنم زیرا مایل نیستم بر روند فیصله قضایی کار تاثیر منفی بگذارم.

زمانه برای من خاطره ای شیرین باقی خواهد ماند. از سر شب ایمیل های همکاران ام از سراسر دنیا می رسد و من خود را در آینه پیامهای آنان باز می شناسم. بیشتر آنها می خواهند بمانم. اما نمی دانند که اگر ماندن ممکن بود هرگز جدایی نمی شد. زمانه بزرگترین کار حرفه ای من بوده است. خیلی کارهای دیگر هم کرده ام که آنها را هم دوست دارم و مثل همین کار دیوانه وار بر سر انجام دادن آنها کار کرده ام. اما به قول فروغ آدم همیشه به ان شعر آخری که می گوید دلبستگی بیشتری دارد. زمانه تازه ترین شعر من بود. طبعا دوست ترش می دارم. هنوز گرم است. هنوز از من جدا نشده و دور و سرد نشده است. بچه سرتق و اعصاب خراب کنی بود. جانم را می مکید. اما شیرینی اش جبران می کرد. هر قدمی که بر می داشت هر دندانی که در می آورد هر همسایه ای را که به حسودی وا می داشت می دانستم که این نوباوه پیشانی اش بلند است و آینده اش درخشان است. هر چه خوبی بود از دیگران گرفته و جمع کرده بود. کوچک و کم سن و سال بود اما دلبر و دلاور شده بود. دیگر کمتر نگران حال اش بودم. داشتم برای آینده اش نقشه می ریختم. عمید نائینی بزرگوار می گفت آقا شما از معدود ایرانی هایی هستی که می بینم برنامه ریزی بلند مدت می کنید. دقیقه نودی نیستند. شبی دراز در تورنتو به همراه نیکان و محمد آقا در محضرش بودم و آنقدر سرمان به حرف و سخن از پیام امروز و صنعت حمل و نقل و زمانه و بی بی سی و آیندگان و کجا و کجا گرم شد که شب دیرکشید و با سری پرشور و غوغا برگشتم. وقتی به آمستردام رسیدم زمانه را در سال 2009 گسترده تر و بزرگتر و پرطرفدارتر می دیدم. زمانه در کانادا می توانست خوب ببالد. زمانه ای که ظرف دو سال و در پایان پروژه می توانست روی پای خودش بایستد. اینکه در غیاب من چه گذشت در این شهر من هم نمی دانم. شاید چیزی خیلی کوچک. شاید چیزی بزرگ. اما زمانه من روی دستان ام پرپر شد. بیگانه شد. سخت شد. ناشنوا شد. دیگر مرا نمی شناخت. نمی دید. همه چیز در بیست روز اتفاق افتاد. حتما ریشه ای جایی داشته است. حتما. اما همیشه فکر می کنی این سرماخوردگی عادی است. رفع می شود. به سینه پهلو و سیاه سرفه کشید. حالا زیر سرم است. نجات پیدا می کند؟ بچه عشق می خواهد. دایه های مهربانتر از مادر چه می توانند کرد؟ من به کنار. اصلا مادر بد. امروز زمانه به نیروی عشق همه زمانه سازان نیاز دارد. همه را از من نخواهید. زمانه دیگر عشق عمومی است. اگر می خواهیدش باید نجات اش دهید.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4418
نقد و نظر

با درود!

نوشته ی "کودتای عوامل حزب توده در رادیو زمانه" را در وبلاگهای زیر بخوانید.

http://www.kianooshrashidi.blogspot.com
http://www.kiarashidi.blogfa.com
http://www.glashaus.blogfa.com

Posted by: کیانوش رشیدی at November 8, 2008 3:38 AM



به دَرَك كه رفتى. من يكى كه خيلى خوشحالم.
دقيقا از همون زمانى كه تعدادى به جمع كردن امضا برعلیه راديو زمانِه و به خصوص شخص شما افتادن فهميدم كه اگه خدا بخواد روزهاى آخرت هست.
عملا شده بوديد تبليغات چى طیف رفسنجانى در ايران. چرا حقيقت رو به مردم نمیگى كه چرا زيرِ پات رو كشيدن.
واقعا از اين خوشحالم كه پول ماليات دهنده گان هلند ديگه صرف تبليغ براى رفسنجانى و دار و دسته اش نميشه.
آخه مگه ميشه يكى مثل عشا مومنى رو در ايران بازداشت كنن ولى تو هر دفعه راست راست ميرفتى ايران و بر میگشتی هيچكس هم كارى به كارت نداشت.
اگه از من ميشنوى از الان برو دنبالِ گرفتن اون گواهى تاكسى كه كار مسافر کشی رو شروع كنى. حيفِ اون پولهایی که از جيب ملت از همه جا بى خبر هلند تو جيب تو و امثال تو در راديو زمانِه رفت.

Posted by: Irani at November 1, 2008 10:26 PM



از همان اولش بوی گند از این زمانه تون میبارید. یه مشت بچه ملا و تاجرفرش و بلور و عیره در هیئت اپوزیسیونی فرمایشی که معلوم نبود چه ماموریتی را دنبال میکنند. چیزی که مسلم است باز هم از جائی دیگر سر در خواهید کرد؛ جائی که باز هم یقینا بحر عشق نیست و گندابی است از نوع همین چیزی که خودتان زمانه نامیدینش و خودتان هم به رسم مردان هنرمند به خود خندیدید.

Posted by: پیام at November 1, 2008 3:18 PM



به درك اسفل السافلين!
توي اين مدت كه تبليغ همجنس بازي كردي اين كمترين عقوبتش هست كه از خودشان لگد خوردي!

Posted by: آزاده at November 1, 2008 11:45 AM



هیچ دولت خارجی تا به حال به خائنین به وطن تا آخر کولی نداده است. خائن گرچه شاید اولش قدر ببیند ولی زود تاریخ مصرفش سپری می شود. کاش جوری رفتار کرده بودید که آبرویی پیش مردم ایران برای خود باقی می گذاشتید. خیانت در خاطره مردم دیر می پاید.

Posted by: پیام at November 1, 2008 11:41 AM



من می‌دانم سپردن چیزی که خود آدم و دیگران نزدیک‌اش پایه‌ گذاری‌اش کرده‌اند، به دیگران و رفتن چه حسی دارد. من می‌دانم چه نوستالژی عمیقی می‌ماند و چه حس‌های عجیبی سراغ آدم می‌آید، می‌دانم که این نوستالژی سال‌ها بعدها هم آدم را رها نخواهد کرد، تا همیشه اسم رادیو زمانه که بیاید حسی شبیه افتخارِ نوستالژیک سراغ‌تان می‌آید و اگر خدایی نکرده زمانه هی قدم‌های‌اش را از مسیری که در ذهن شما دارد منحرف‌تر کند، چقدر حس ضد و نقیض سراغ‌تان خواهد آمد...و می‌دانم که شما هم قبل از شروع همه‌ی این‌ها را می‌دانسته‌اید، برای همین هم به خاطر شجاعت‌تان در برداشتن قدم اول تحسین‌تان می‌کنم و امیدوارم یک وقتی این اتفاق ها و این حس‌ها انرژی‌‌ای شروع یک زمانه‌ی دیگر را از‌تان نگیرد.

Posted by: سارا ن at November 1, 2008 12:52 AM



در جریان اخبار نیستم خیلی. از اینترنت دور هستم کم و بیش. فقط به خودم گفتم ننوشتن دو کلام پایین این مطلب، و ارج ننهادن به زحمتی که متحمل شدی و شدید و شدند بی‌انصافی‌ست. ایده‌ای بود که پروراندی و "زمانه" هم یار بود و به اجرا رسید.
در اذهان خواهد ماند حاصل این تلاش دو ساله‌ی ثمربخش. اگر ادامه میسر شد که فبها اگر هم نه، شاید ایده‌ای دیگر و زمانه‌ای متفاوت و تلاشی مضاعف. آنچه عرضه کردید (با همه‌ی زیر و بالایش) به دل نشست. متفاوت بود.
ممنونم.

Posted by: آشپزباشی at October 31, 2008 9:54 PM



این عاقبت همه ی مزدوران عالم است ... نان كلانتر خوردن و حليم حاج عباس هم زدن

Posted by: کمالی at October 31, 2008 4:20 PM



اما سربلند بودی... :)
انشالله در کارهای بعدی نیز همین‌طور موفق باشی :)

Posted by: فرشاد at October 31, 2008 1:28 PM



بد زمانه ای شده است! چه بسیار "زمانه" ها که جامی ها را رها کرده اند. جامی نخستین مادر این زمانه نیست که دایه ها از فرزند می رمانندش! شاید "زمانه" بی جامی نماند، اما جامی زمانه ساز ، بی "زمانه" هم خواهد ماند و همچنان زمانه خواهد ساخت!

Posted by: سام الدین ضیائی at October 31, 2008 9:18 AM



سلام
اميدوارم در جاهاي ديگر موفق تر از امروز پيش برويد
با ارادت

Posted by: montaghed at October 31, 2008 7:29 AM



یک ویرایشِ جزئی در خطِ ششم:
منظور این بود:
«... دورانِ زندگیِ «زمانه» را به دوره‌یِ مهدیِ جامی و دوره‌یِ پس از مهدیِ جامی تقسیم کنید...»
یا اینطور هم می‌شود گفت:
«... دورانِ زندگیِ «زمانه» را به پیش از [رفتنِ] مهدیِ جامی و پس از [رفتنِ] مهدیِ جامی تقسیم کنید...»
(البته کامنتِ نخستین را دو بار فرستادم و بارِ دوم اصلاح کرده بودم که اولی چاپ شد. به‌هرحال این وسواس‌هایِ ویرایشی را بر من ببخشایید! درمان‌ناپذیر است.)

Posted by: مخلوق Creature at October 31, 2008 6:46 AM



چند وقت پیش که اشاره‌های نگران‌کننده را درباره‌ی زمانه در همین جا خواندم، با خودم فکر کردم که زمانه چه‌قدر برای ما مهم شده و اگر آسیب ببیند چه عزادار می‌شویم.
حالا حس می‌کنم زمانه پیکری بی‌سر شده. ذهن و ذهنیت شما را همواره در ورای برنامه‌های زمانه حس می‌کردم. امیدوارم زمانه ببالد، نمی‌دانم چگونه ممکن است، امّا امیدوارم.
چه جای غم خوردن است؟ مهدی جامی که بی‌کار نخواهد نشست، نه؟ تجربه‌ی زمانه حالا سرمایه‌ی جدید شماست. ما منتظریم و مشتاق.

Posted by: مصطفی at October 31, 2008 5:47 AM



با عرض سلام و ادب

اگر بخواهم صریح صحبت کرده باشم باید بگم که هرگز از این زمانه خوشم نیامده است! متاسفانه در این رادیو یک سری افراد اماتور ولی فوق العاده خود بزرگ حضور دارند که فقط و فقط خود را قبول دارند و خود را به عنوان یگانه افراد واجد شرایط برای اظهار نظر در مورد ایران و نقد حاکمیت میدانند و براحتی به دیگر فعالان اپوزسیون خارج انگ وابستگی به امریکا! سلطنت طلب و و و میزنند!

1- یک زمانی در ایران جناح تمامیت خاه وجود داشت که قدرت را برای خود میخواست و بقیه رو غیر خودی مینامید!
2- بعد اصلاح طلبان امدند. ولی این اصلاح طلبان هم قشر مرکزیش که قدرت رو در 1376 بدست اوردن فقط اصلاح طلبی رو برای خودش رزرو کرده بودن و باز غیر خود رو به بازی نمیگرفتن و باز بحث خودی غیر خودی پیش امد!
3- بعد عده ای از نیروهای منتقد که عمدتا از اصلاح طلبان سابق تازه مهاجرت کرده رو تشکیل میدادن امدن و یک جریانی رو راه انداختن که باز اپوزسیون رو فقط و فقط خودشون تعریف میکردن و به بقیه نیروها انگ میزدن و باز همون بازی غیر خودی رو تا همین خارج از کشور هم کشوندن و فقط خودشون رو محق اپوزسیون می دونستن!

و البته بزنم به تحته جدیدا صجبتهایی در مورد ارتباط پشت پرده همین گروه با حاکمیت هم شنیده میشه...


.
همیشه به خودم میگفتم ای کاش یکی پیدا بشه بیاد کمی از این مطالب این زمانه رو ترجمه کنه ببره بده دست نمایندگان مجلس هلند بده تا اونها بدونن که پول مالیات دهندگان هلندی دست چه کسانی سپرده شده و چه جریاناتی ایجاد شده...
بنظر می رسه که الان اون شیر حلال خورده پیدا شده...

هرگز از بسته شدن روزنامه یا رادیو و بعبارت بهتر خفه کردن نظر و عقیده خوشم نیامده است. ولی همزمان معتقدم بایستی با نظراتی که معتقد به خط گزاری و مرز کشی و انگ زنی بروی نظرات و به عبارت بهتر سایر افراد هستش برخورد بشه..که خود این برخورد دقیقا در راستای حفظ ازادی بیان و حقوق افراد هستش... اگر این برکناری شما در این راستا باشه بنده شدیدا شاد و خرسند هستم.

همزمان برای شما هم ارزو میکنم که در فعالیت های بعدیتون بیشتر به نیروهای دیگه احترام بزارید و کمتر شخصت افراد و یک عمر فعالبت حرفه ای اونها رو زیر سوال ببرید!

همین

Posted by: mehran at October 31, 2008 4:52 AM



شما نويسنده خوبي هستيد . ولي عجيب است كه اينقدر براي راديويي كه ملت همه ميگويند خرجش را دولت هلند ميدهد و يعني استعماري است اغصه ميخوريد! راستش اگر مردمي باشيد و طرفدار مردم ايران بدون دولت هلند هم ميتوانيد كاركنيد و كارهايي بسيار باارزش تر . درهرحال انساني كه واقعا هنرمند باشد هيچوقت دستش خالي نيست . به اميد آزادي ايران و راديويي ملي و مردمي به معناي حقيقي اش درداخل كشور

Posted by: یک نفر دیگر at October 31, 2008 4:29 AM



http://akhtarghasemi.blogfa.com/post-89.aspx
نظر من به عنوان یک همکار آزاد مهدی جامی که شاهد زحمات او و چگونگی رشد زمانه بوده
اختر

Posted by: اختر at October 31, 2008 3:38 AM



نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده و چرا چنین شده است. اما امیدوارم فرزندِ شما (که اکنون حضانتِ او را از شما گرفته‌اند) در دستانِ سرپرستِ جدید حتی بهتر از پیش ببالد و این دگرگونی برایِ این نوباوه‌یِ دلربا آسیبی را به انتظار ننشسته باشد!
به‌هرحال اگر قرار بوده سرپرستیِ این بچه به‌نحوِ صوری/فرمال در دستِ شما باشد و دیگران او را هر طور که خواستند (فارغ از نظر و صلاحدیدِ شما) بار بیاورند همان بهتر که شوکرانِ جدایی بنوشید و دورانِ زندگیِ «زمانه» را به پیش از مهدیِ جامی و پس از مهدیِ جامی تقسیم کنید.
خبری از فرزندِ تازه نیست؟
(:

Posted by: مخلوق Creature at October 31, 2008 3:33 AM



آقای جامی عزیز

به جای این نوشته ها کمی دقیق تر توضیح می دادید که جریان چیست. اختلاف از کجا آمده. در دو سه جلسه ی اخیر بر سر چه موضوعی اختلاف ایجاد شده بود؟ آیا به شما قول ابدی داده بوده اند برای اداره ی زمانه یا نه؟

و از این دست...

ما اطلاعات دقیق تر می خواهیم. حق مان نیست؟

---------------------------
دوست عزیز، اولا بهتر است به من نگویید به جای این که نوشته ام چه باید می نوشتم. این حق شما نیست. ثانیا بیشتر از آنچه نوشتم محدودیتهایی دارم که که نمی توان بازتر نوشت. دلیل اش را هم نوشته ام. قول ابدی هم از کسی نداشتم که همیشه بمانم. نوشته ام که دوره 5 ساله رادیو که سه سال دوم اش را من برایش بودجه گرفتم انتظار داشتم در زمانه باشم و برایش برنامه داشتم. نهایت اینکه قراردادی با بورد دارم که نیمه راه از سوی بورد شکسته شد. شما حق دارید اطلاعات بخواهید اما حق ندارید برای این حق، حق های دیگر را زیر پا بگذارید. - سیب

Posted by: نیم at October 31, 2008 2:48 AM



خبر مثل پتک خورد تو سرم. ولی این بچه ای که بزرگش کردی که هست. ما هم هر وقت اسم زمانه را بشنویم یاد مهدی جامی می افتیم. والله دست خودمان نیست. از اولش اسمت رویش افتاد.

Posted by: علی at October 31, 2008 1:40 AM



تقصیر خودتان بود جناب. اینقدر به دنبال مماشات با آخوندها رفتید که گندش درآمد. نه اینکه الان زمانه خط عوض کند. اما شما دیگر شورش را درآورده بودید.

Posted by: دقیقه نود at October 31, 2008 1:08 AM



«زمانه» فرزند مشروع «جامي» است و بس.
ممكن است شما بتوانيد با اين بچه [زمانه] «تاتي‌تاتي» كنيد،اما قادر نخواهيد بود كه نام پدر او را از شناسنامه‌اش پاك كنيد و البته باقي‌ماجرا...
راستي!
چرا همواره عده‌اي در تلاش‌اند تا نقش دايه‌هاي مهريان‌تر از مادر را بازي كنند؟!

Posted by: ح.ش at October 30, 2008 11:13 PM



سلام
مت شما را هرگز نديدم و شما هم منو نميشناسيد ولي از زحماتتون زياد شنيدم
متاسفم از اتفاقي كه افتاده
مطلب شما را در وبلاگ خودم ثبت كردم
سربلند باشيد
ارادتمند هومن شهبندي - بروكسل

Posted by: hooman shahbandi -bruxelles at October 30, 2008 10:59 PM



به همون اندازه که از بسته شدن روزنامه ی شرق ناراحت شدم، از خوندن این خبر متاثر شدم..

Posted by: سینااینا at October 30, 2008 10:25 PM



صمیمانه خسته نباشید می گم
زمانه را یک سمبل کردی

Posted by: فتحی at October 30, 2008 10:03 PM



باز هم امیدواریم راهی پیدا شود تا بمانید. خیلی چیزها از شما یاد گرفتیم و زمانه برای ما آقای جامی بود و آقای جامی. خواندن نوشته‌های بالا لحظه‌هایی غمناک بود ولی در دل می‌دانم که پشتکار و هدف والای شما باعث می‌شود که در راهی که می‌پیمایید، کار شما چارچوب و اسم عوض کند ولی ماهیت عوض نکند. هدف همان عشقی است که شما را به خود می‌کشد. گرمای این عشق همه سردی‌ها را کنار می‌زند. دوستدار همیشگی. مانی.

Posted by: مانی at October 30, 2008 9:10 PM



سلام مهدی جان ! من خوشحالم ، جداشدن بهتر که بنشینی وببینی که حاصل زحمتت را را دارند کج و معوج میکنند ، الان معلوم است که شما چه کردید و بقیه چه میکنند ؛ از زمانه بگذر ، زمانه دار گذر است , از این به بعد چه کار خواهی کرد عزیز؟

Posted by: Behzad at October 30, 2008 8:41 PM



من نه زمانه گوش ميدادم/نه ميدهم
نه اسم شما را به خاطر مي اورم
راديو را كه روشن ميكنم / اغلب نيمه شب ها / موقع دلگرفتگي ...
موجش را عوض ميكنم / هي / فقط براي پيدا كردن يك كانال ! كه موسيقي-ه سنتي پخش كند / حتي درپيت ترينش را ...

در هر صورت همه ي دوستانتان تعريف هاي لازمه را كرده اند پس نيازي به كل كامنت من هم نبود !
پس نتيجه ميگيريم كه حقيقتا ...
زمانه شما را از دست داد !

Posted by: EloQueNt at October 30, 2008 8:38 PM



مهدی جامی‌ی عزیز،
در کار بعدی موفق باشید. (:

Posted by: سولوژن at October 30, 2008 7:50 PM



چی شد؟!!!! بعد از دو روز آنلاین بشی و اولین جایی که بیای اینجا باشه. خوب آدم شوکه می‌شه...
اما فرصتی که برای جماعت وبلاگ‌نویس ایجاد کردی تابه‌حال کسی نکرده بود.مطمئنا تجربه‌ی گران‌قدرت بدون مشتری نخواهد ماند.

Posted by: زیتون at October 30, 2008 7:28 PM



It's shocking.

Posted by: محسن مومنی at October 30, 2008 6:56 PM



سلام آقاي جامي عزيز
زمانه در تاريخ ماندگار خواهد بود. البته اين زمانه اي كه با مهدي جامي عجين بود و نه زمانه ي بعدي كه بايست نشست و ديد. زمانه بدون شك آينه اي بود براي تمام ايرانياني كه در خارج داعيه دار هستند و مدعی و ادعای شان گوش همه را کر کرده. آنها كه سال هاست حرف و عمل شان را ديديم و شنيديم و خب قضاوت هم كرديم و متاسفانه نمره قبولي نياوردند. سرت را بالا بگير مهدي جان كه كار بزرگي كردي. چه زيبا گفت محمدپور كه زمانه واقعا براي تو كوچك شده بود. اما من نوع ديگري هم مايلم بگويم. درد كه زياد مي شود زايمان صورت مي گيرد و اينك تقريبا شك ندارم كه زمانه هاي بي شماري از ذهن تو متولد خواهد شد. زمانه هايي كه مشكل زمانه را ندارند كه به حق اینک مشكل زمانه ي ما دردآور است. من زمانه را با تو ديدم و با اينكه با بي شمار مدير كار كرده بودم / بدون اغراق كسي را به بزرگي و پرانگيزگي و پردانشي تو نيافتم. اين اغراق و تمجيد به سبك ايراني نيست كه اگر بود برايت ايميل مي زدم. اما شك ندارم اين تجربه و اين درد زايمان براي تو آغازي خواهد بود براي طلوع مجدد و اين بار عقاب وار پرواز كردن.
مي خواهم در پايان بگويم كه مهدي جامي هميشه براي من يادآور كسي است كه بسيار از او آموختم. هرچند غيرمستقيم.

Posted by: سروش at October 30, 2008 6:35 PM



سلام و متاسفم نه براي شما براي آنانكه هنوز با گاليله دشمني مي ورزند شما آب زلالي هستيد كه بهر حال از سنگ ها عيور مي كنيد و براي تمام كساني كه شما را مي شناسند قابل احترام هستيد من نگران ديدگانيم كه از بيني جلوتر را نمي بينند

Posted by: نوری at October 30, 2008 6:04 PM



بر سر زمانه بدون مهدی جامی چه می‌اید؟ تبدیل می‌شود به روز آنلاین و وی او ای لابد.... اما فکر می‌کنم زمانه جامی آنقدر پرو پا گرفته است که از جای دیگری به اسم دیگه‌ای سر بلند کنه...

Posted by: sarbehava at October 30, 2008 5:24 PM



جامی عزیز. خوب شد. بعدا میتوانی سرت را بلند کنی که دشمنان ایران که جزو تحریم‌کنندگان کشور و مردمت هستند تو را نپسندیدند و عذرت را از زمانه خواستند. ولی درس عبرتی هم شد تا اینقدر خوش خیال نباشی. فکر کردی وقتی تمام خرج یک رسانه را دولت بدهد و اصلا آن را تاسیس کند میگذارد توی نوعی هر کار دوست داشتی با آن بکنی؟ برنامه بوده از اول که این را تو راه و جا بیندازی و بعد بدهندش دست یکی از خودشان که از این تریبون به نفع خودش استفاده کند. امیدوارم دیگر دنبال این پولها نروی. عمرت و نامت را خراب میکنی.

Posted by: دوست قدیمی at October 30, 2008 3:43 PM



خسته نباشی
از اول زمانه، هرروز برنامه هایش را می دیدم
زمانه یک شروع حرفه ای در رسانه های اینترنتی ایرانی است. هر کس از الان بخواهد مثالی از یک رسانه موفق بزند ،بی شک زمانه به یاد خواهد آمد.
در ضمن شما نشان دادید که با حداقل امکانات می شود کارهای بزرگ کرد. بنده هیچ شکی در موفقیت های آتی شما ندارم.

Posted by: منصور at October 30, 2008 3:08 PM



سلام.ما هنوز تو شوکیم. متأسفم که زمانه شما را از دست داد...

Posted by: هادی at October 30, 2008 2:33 PM



مهدی جان
خیلی متاسفم ....
واقعا یکی از بدترین خبرهایی بود که شنیدم ولی هنوز امیدوارم و آرزو می کنم که راه حلی بین تو و بورد وجود داشته باشد.
همکاری با تو و زمانه از بهترین خاطرات کاری منست خیلی از تو یاد گرفتم . ایده ها طرح ها پشتکار و توانت قابل تحسین است.
اینو بدون که همه همکاران مثل من همچنان منتظر شنیدن خبر بازگشت تو با ایده های نو و طرح های متفاوتت به زمانه هستند.

زنده باشی
اختر

Posted by: اختر at October 30, 2008 1:58 PM



من راديو زمانه را با مهدي جامي عجين مي دانم! چرا ناگهان اين گونه شد؟!

اميدوارم شبكه اي جديد -حداقل نوشتاري- را پايه گذاري كنيد. بهتر از زمانه

Posted by: سعید at October 30, 2008 1:56 PM



Posted by: نسیم فکرت at October 30, 2008 1:35 PM



:(
متاسفم

Posted by: صورتک خیالی at October 30, 2008 1:11 PM



مهدی جامی عزیز
باور اتفاق بسیار دشوار است.
تاسفم بیشتر متوجه خلاء بزرگی است که دامن زمانه را خواهد گرفت.
ای کاش می شد بمانی...

Posted by: محمدرضا لطفی at October 30, 2008 11:39 AM



سوال من این است که آیا مشکل زمانه همان مشکل ناتوانی ما ایرانیان در بپایان بردن کار جمعی نیست؟
دریغ!
-------------------------
اجازه بدهید بگویم زمانه محصول یک کار درخشان و صمیمانه جمعی بوده است. مشکل در ایرانیان به طور عموم نیست. مشکل در شیوه استالینیستی گروههایی از ایرانیان است که هر نوع کار گروهی خارج از تصورات خود را تخریب می کنند. زمانه نشان داد که بدنه جامعه ایران و روشنفکران سالم است و می تواند به کار جمعی بپردازد. این دستاورد زمانه است دستاوردی که به ما نشان داد کار جمعی ما ایرانیان ممکن است گرچه گاه بسیار دشوار. این یکی از دشواریهای کار جمعی ما ست که هنوز پایه های نظری و قانونی محکمی برای خود ایجاد نکرده است و تجربه انباشته اش بسیار نیست و روشهای مقابله جویانه می تواند آن را در هم بشکند. اینکه در اروپا هم می تواند این اتفاق بیفتد نشان می دهد که توان مدنی مقابله قانونی و مسالمت آمیز صعیف است و هنوز فکر اپوزیسیونی کارشکنانه در جریان است. - سیب

Posted by: عمو اروند at October 30, 2008 11:16 AM



به شعر بعدیتون فکر کنید این شعر آخر شما نیست

Posted by: niki at October 30, 2008 10:20 AM



كسانی که تجربه‌ی کار در رسانه رو دارن همیشه منتظر چنین لحظه‌هایی هستن.
من بعد از دوازده سال کار رسمی در رسانه، هر روز که به استودیو میرم توی راه با خودم فکر می کنم شاید امروز روز آخر کارم باشه.
شاید همین انتظاره که کار در رسانه رو دلنشین و جذاب می‌کنه.

Posted by: رها at October 30, 2008 8:29 AM



از بندگی "زمانه" آزاد
غم شاد به ما و ما به غم شاد

Posted by: گوشزد at October 30, 2008 8:26 AM



مهدی عزیز!

هیچ باورم نمی شود که شما از زمانه بروید؟ نه نه هرگز باور نمی کنم. من پیشنهادهای داشتم که در سفرم در هلند با شما می خواستم در میان بگذارم چطور می توانیم رادیو زمانه را در افغانستان گسترش بدهیم و نویسندگان افغان با رادیو زمانه همکار باشند...سخت غمگین شدم

Posted by: نسیم فکرت at October 30, 2008 7:57 AM



متأسف هستم و خوشحال. باید به فکر یک جای مستقل و خودمونی‌تر بود. مسئله ما اینه که زمانه در دست اسپانسورهایست که از جنس زمانه نیستند. بیایید برای پیدا کردن یا تربیت اسپانسورهای اخلاقی‌تر یک کاری بکنیم. شاید پنجاه سالی طول بکشد، اما اگر قدمی برنداریم نسل بعدی هم همین مصیبت را خواهد کشید.
بگم که من هم همدرد توام با این تفاوت که اخراج تو روند حقوقی دارد، اگه اینجا می‌بودی، تا اون طرف شهر خونه‌ات دنبالت می‌کردن و کتابات رو می‌گرفتن و حق بیمه‌ات رو هم نمی‌دادن.
برو خدا رو شکر کن که یک کمی خجالتی‌تر هستند اون‌طرف آبی‌ها!

Posted by: اسماعیل at October 30, 2008 7:30 AM



متاسفم.

Posted by: نقره at October 30, 2008 7:07 AM



واقعاً حیف شد، متاسفم.

Posted by: میرزا at October 30, 2008 6:40 AM



متاسفم که از زمانه می روید. امیدوارم که درس های زمانه را جایی دیگر و با کامیابی بیشتر پی بگیرید. این تازه اول راه تولد رسانه های ایرانی عصر جدید است و شما حتما جای خود را در آنها باز خواهید یافت.
اصلا پا شین بیایید اینجا. یکی دیگر همین جا راه می اندازیم.

Posted by: مریم at October 30, 2008 5:03 AM



آقا نمی شه برای حفظ یاد زمانه یک وبسایت شبیه درست کنید که برنامه هایی به سبک زمانه هفتگی درست کند. چیزی مثل مجله ی کافی چینو این با با صدا. و بودجه ی شخصی و با کمک تبلیغات.

Posted by: نوید at October 30, 2008 4:48 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 51
چاپ کن
بفرست