:: به روایت نشانه ها؛ برای «یک روز از زندگی» در غربت
:: دیدار ناممکن
:: گر ز دست زلف مشکین ات خطایی رفت رفت
:: بیمار سخت و جدال با خدا
:: چرا هر چه می سازیم بر باد می رود؟
:: در آستانه
:: روشنفکران دهانی و دروغهای شاخدار
:: تعطیلات
:: من و قهرمان های ام
:: در ارديبشهت مردن
:: برای آقای علاقه بند که راه کيهان را تمرين می کند
:: ميعاد در دوبی
:: همه شبها به صبح می رسند حتی يلدا
:: چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پيش ما ست
:: دو سه جمله اخوانيات
:: سيبک
:: لابد دلم برای لندن تنگ خواهد شد
:: خطابه خداحافظی
:: در فضايل چموشی
:: به جايی سفر کن که دوستی هست
:: روزی برای تصادم جهان ها
:: قدرت چيزهای کوچک
:: ياس و نخلستان
:: بريده سوانح احوال مهدی سيبستانی
:: دوران معصوميت
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
October 16, 2008  
در غربت  
 

حالا دیگر می توانم این متن را منتشر کنم. نخواستم کارم بر این سوگ سایه اندازد و طعن زنند که اگر اندوهگین است از برای آن مرد نیست. عزت آن مرد بیش از این بود که برای او عزادار باشی و برای چیز دیگری گمان برند. و دیگر سوگوار هیچ چیز نیستم مگر همین پیرمردی که مرد بود و جز مردی از او ندیدم. حمید جان ببخش که تا امروز نمی توانستم دم بزنم.  
- پنجشنبه 16 اکتبر
------------------------------------------------------------------------
سرتیپ اسم اش بود. همیشه اسباب تفریح و نقل داستان می شد این اسم. یکبار خودم هم توی داستان بودم. شاید سال 55 بود که با هم از جاده گرگان بر می گشتیم. پلیس راه ما را نگهداشت و گواهینامه خواست. وقتی دید نوشته است: سرتیپ خادمی سلامی نظامی داد  و گواهینامه را برگرداند و ما را با احترام راهی کرد.

این بار دوم است که پدرم را از دست می دهم. پدر اول ام 12 سال بر سرم سایه داشت. پدر دوم ام نمی دانم چند سال. باید 30 و چند سال شده باشد.  بلند قامت و چهارشانه بود با قیافه ای گندمگون مردانه و دوست داشتنی. جوانتر که بود کشتی گیر بود. خلق و خوی لوطیگیری اش لابد از آنجا مانده بود. اهوازی بودند. بهترین خاطرات دوران نوجوانی ام نشست و خاست با مسعود بود و شهناز. با محمود و خواهر دیگرشان کمتر رفاقت داشتم. شهنار نمونه زنی ازاده بود. آنموفع ها البته باید خیلی جوان بوده باشد. شاید سه چهار سالی از من بزرگتر بود. شعر می گفت و کله اش بوی قرمه سبزی می داد و صریح حرف می زد و برای ما محجوبان جذابیتی داشت. بچه های اهواز خیلی مدرنتر از ما مشهدی ها بودند. مسعود عاصی بود ولی رفیق باز. یک شب با مسعود پیاده رفتیم در برف نشسته-بر-خیابان تا خانه دختری که دوست اش می داشتم. برفها را از جلوی درگاه خانه روبیدم با دست. و او نظاره می کرد. من عاشق و یکتو بودم مسعود زن باره بود. 

سرتیپ مردی بود یلی. آزاداندیش و لامذهب. ولی گرم و جوانمرد. عاشق مادر شده بود. مادر تازه سی ساله شده بود. و نمی دانست با این پنج بچه ای که در دامن بزرگ می کند چگونه مساله را در میان بگذارد. من به سرتیپ گفتم باکی نیست. یادم هست در ماشین جیپ نشسته بودیم و دو نفری حرف می زدیم. من خودم عاشق بودم و حرف اش را می فهمیدم.

سرتیپ می دانست که من خاطرخواه ملوک ام. بدجور. هر چه مهربانی داشت دریغ نمی کرد. رفیق بودیم . حرمت هم را داشتیم. او همه آن چیزی بود که یک پدر سنتی در رابطه با بچه ها می توانست به سقف آن برسد. همیشه خانواده ملوک خانه ما دعوت بودند تا من و یار دیدار تازه کنیم. به هر بهانه ای ما خانه انها بودیم. ماشین دوج داشت سرتیپ. بزرگ و جادار و باحال. هنوز انگار تازه است حس آن روز که من کنار سرتیپ نشسته بودم و بابای ملوک - که خدایش بیامرزاد- تنگ بغل من نشسته بود جلو و عقب بر و بچه ها و مادران مان. ملوک درست پشت سر بابا موضع گرفته بود. تمام راه جاده جاغرق انگشتان اش ترسان و مشتاق با انگشتان من حرف می زد یا از دست من می گریخت که دست و بازو حایل گردن بابا کرده بودم و پنهانی با دستان دخترش عشق می ورزیدم. دوره معصومیت بود. لذتی داشت وقتی با ملوک و بچه ها عصر جمعه توی اتاق ولو می شدیم و فیلمهای سیاه و سفید هالیوودی تلویزیون را می دیدیم و با گوشه چشم و زبان رفتار با هم سخن می گفتیم. آن روز من و ملوک روی درختهای باغی در جاغرق اسم مان را کنار هم به یادگار نوشتیم. ولی هرگز به هم نرسیدیم.

سرتیپ مرد ورزش بود. چندباری مرا هم با خودش به دوی صبحگاهی برده بود. لباس ورزشی نو که خریده بودم می پوشیدم وبا او می دویدم ولی به او نمی رسیدم. دوچرخه کورسی هم خریدم. پولش را کمک کرد اما بعد کار کردم و برگرداندم. اما از من ورزشکار ساخته نشد. یک روز صبح که از ورزش بر می گشتیم هنوز یادم هست. در حیاط خنک تابستانه مادرجان زیلو انداخته و سفره پهن کرده بود. از رادیو نوش آفرین قشنگ ترین ترانه اش را می خواند. صدایش حیاط را برداشته بود. سفره رنگین بود. لابد ما هم چیزی با خود آورده بودیم از بیرون.

خانه با او گرم و صمیمی و پرتحرک و پراز ماجرا و سفرهای دراز و کوتاه بود. یکبار با ماشین دوج اش رفت شمال و با اتوبوس برگشت. تصادف کرده بود. زیاد تصادف می کرد. فکر کنم سالی یکی دوبار حداقل. گفت برویم ماشین را بیاوریم. رفتیم. ماشین یکطرف اش خورد شده بود. در شاهی ایستادیم شام بخوریم. مرد جوانی هم که شب زمستانه مانده بود بی وسیله با ما آشنا و راهی شد. شب نزدیکی های جایی حوالی بجنورد باطری تمام کردیم یا هر بلایی سر ماشین آمد و ما کنار جاده در ماشین و زیر آسمان پرستاره خوابیدیم. دو پتو داشتیم که مادر گذاشته بود. یکی را سرتیپ برداشت و جلو دراز کشید و خوابید و یکی را هم که من باید استفاده می کردم با مرد جوان مشترک شدیم و نشسته خوابیدیم. اما طولی نکشید که زور سرما باعث شد او که خواب و بیخواب بود پتو را بیشتر و بیشتر به خود بپیچد. و من ماندم بی رو انداز. از ماشین پیاده شدم. آسمان آنقدر پرستاره بود که سرما را می توانستی فراموش کنی. فردا دیدیم اگر ده دقیقه دیگر رانده بودیم به قهوه خانه آبادی می رسیدیم. تمام روز چای داغ خوردم و انتظار کشیدم. سرتیپ رفت شهر دنبال کسی که کمک کند ماشین راه بیفتد و تا مشهد برساندمان.

انقلاب برایش باورکردنی نبود. اما آن ماههای اول او هم در صف مشتاقان آقای خمینی قرار گرفت. یکبار من و مادر را در قم برد جایی که آقا روی پشت بام برای مردم جانفدا دست تکان می داد. بعد ولی از همان نیمچه دین و ایمانی هم که داشت یا یافت افتاد.

امشب کبری می گفت آدم باید شفاف باشد. اینجا هلند است. مهدی نیست. من نیستم. مادرم هم نیست. برادرم هم نیست. هزار جور مصلحت می اندیشیم. وگرنه همان روزی که سرتیپ رفته بود به کما به من خبر داده بودند. امروز در راه دفتر پوران زنگ زد. گفتم می آیم فرانکفورت شاید سری زدم به کلن دیدمتان. گفت زنگ زدم تسلیت بگویم. آقای خادمی ... گیج گفتم ممنون ام اما از سکوتی که کردم نگران شد. سخت ام بود بگویم چطور من که نمی دانستم. کی؟ شانه هام به لرزیدن که افتاد و صدای خفه گریه ام را که شنید عذرخواست. سعی کردم بگویم نه خوب کردی گفتی. و تمام راه گربه می کردم. از اتوبوس که پیاده شدم رفتم کنار رودخانه رو به آب به مادرم زنگ زدم. خواهرکم جواب داد. میان بغضی که کرده بودم گفتم خیلی بی انصاف اید که به من هیچ نگفتید. گفت تازه اتفاق افتاده است. مادرم را صدا زد. اول متوجه نشد که می دانم. شروع کرد مثل همیشه به سلام و علیک. گفتم چرا به من نگفتید. با هم گریه کردیم. گفت گفته بودم به تو نگویند. گفتم در غربت است بچه ام غصه می خورد. گفتم می آیم گفت نه. گفتم می آیم. نمی شود که. هر چه می خواهد بشود بشود. گفت پنجشنبه تمام کرد. صلاه ظهر جمعه خاک اش کردیم. چه مجلس باشکوهی بود. دایی جوادآقا می گفت کمتر مجلسی اینقدر خوب دیده بوده است. قرار بود مادر را با اقای خادمی دعوت کنم. اینجا در هلند و اروپا بگردانمشان. دلشان تازه شود. حالا باید فکر کنم پیراهن مشکی از کجا بخرم. از کی بپوشم که بچه های زمانه فکر بد نکنند که برای زمانه عزادارم. فکر که می کنم می بینم من همیشه همین باقی می مانم. دلم با ایران است.

در راه که می آمدم فارغ از جار و جنجال های این روزها آرام برای خودم فکر می کردم. یاد شعر سپهری افتادم. یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است. درست است اما نانی که خیس شده است از اشکی که نمی دانی چرا رهایت نمی کند. چرا راه وطن اینقدر دور است؟ شهزاده هم نیست. لابد این هم از بلایایی است که خداوند ادم را به آن امتحان می کند. مادر جان صبور باشید. سایه تان بر سر ما. حمید جان نمی دانم چه بود در این ایمیل نیمه شب ات که مرا اینقدر بی تاب کرده است و خانه تنها و ساکت را پر از صدای کسی که بی اختیار می گرید. باید بیایم تا ارام بگیرم.    

دوشنبه 13 اکتبر


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4400
نقد و نظر

تسلیت می گم بهتون هر چند می دونم از اون فقدانهاییه که هیچ تسلیتی از حرمانش نمی کاهه.

Posted by: Maryam at October 31, 2008 1:59 PM



آقاي خادمي را چهار بار ديده بودم. بار اولش بر مي گشت به جايي كه مربوط به دوران خاوران مي شد و صاحبش و سه بار در اين ايام آخر كه ايران بودم.
جالب است كه من هميشه فكر مي كردم او بايد كشتي گير باشد. آرام بود و با اين كه بار آخر در مشهد و در خانه خيابان هاشميه به ملاقات او و مادر رفتم. دلم براي هر دوي آنها درست وقتي كه در را بستم و بيرون آمدم تنگ شد.
امشب بي اختيار به سيبستان تو سر زدم. اول نفهميدم و بعد يادم آمد. با دوستي بي دريغ به بچه ها و محبوب از ميوه هاي حياط كه چیده بود و زود آنها را شسته بود تعارف مي زد و مي گفت كه بچه ها مي توانند باز هم خودشان بيايند و از ميوه هاي حياط بخورند.
مهدي
مادر آن شب كه من درونم پر از نگراني روزهاي ترس بود و سرنوشت در ايران، يك ظرف شوري داد. بچه ها تا خانه دخلش را آوردند. هنوز يادم هست كه دم در خانه تا آخرين لحظه در آيينه مي ديدمش اين مرد را كه هيچوقت نمي دانستم اسمش سر تيپ است.
من هم امشب ياد پدر افتادم. تسليت مهدي براي همه چيز.
--------------------
همین است. از زندگی جز همین خاطرات ساده نمی ماند. اما چیزی ورای آن هست البته. مهری و صمیمیتی که آن را معنا می دهد و در جان ما عزیز می دارد. ما همیشه به آن خاطراتی بر می گردیم که در دوستی و مهر و بی ریایی شکل گرفته است. سرمایه انسانی ما همین است. - مهدی

Posted by: اردوان روزبه at October 27, 2008 9:37 PM



مهدی جان
با عرض پوزش از تاخیر، من هم به شما تسلیت می‌گم.

Posted by: رها at October 26, 2008 2:09 PM



آقای جامی عزیز تسلیت می‌گم. دوری همیشه درد را زیادتر می‌کنه، اما چه میشه کرد که دوری هم از خواص دوران ماست. قوی و صبور باش مرد.

Posted by: مردی زیر باران at October 23, 2008 2:24 AM



آقای جامی گرامی. چند سال پیش پدر من هم رفت. بی خبر. از آن مرگ‎های ناگهانی که خبر نمی‏کند. تنها بودم و در غربت. هیچکس نبود. برهوت. اگر روزها نمی‏گذشتند، اگر روزها تکان نمی‎خوردند حتما از اندوه می‏مردم. دق می‏کردم. اما زمان گذشت. اینطور وقت‎هاست که آدم به جادوی زمان پی می‎برد.
مثل مرهم می‏ماند گذشت زمان. وقتی زخمی آنقدر بزرگ است که می‏شود همه‏ی روح آدم
فقط گذر روزهاست که به فریاد می‎رسد. درد آرام می‎گیرد. یاد همیشه می‎ماند.
فکر کنید که تنها نیستید. با احترام

Posted by: آ.ط at October 22, 2008 10:15 PM



نتوانستم نگريم پيروز باشي برادر

Posted by: yaser mirdamadi at October 22, 2008 12:34 PM



سلام و تسليت...
يكسال از مرگ غريبانه ي مادرم گذشت...هنوز اهري ها از نجابت ...عظمت..شخصيت و معصوميت خاص مادرم حرف مي زنند...ياد مادرم و چشمان زيبايش و تواضع بي مانندش در دلها زنده است...مادرم بنا به تصميم اش در قم آرميده...و پدرم در اهر ...
مادر و پدر نه تنها بشريت و مهرباني بلكه آسمان زندگي من بودند و حالا من و قصه ي زندگي ...هميشه بيادشان باشيم...شما هم بيادشان باشيد!

Posted by: نسرین -ارسباران at October 22, 2008 5:48 AM



ترا من چشم در راهم

بدجوری حالت را می فهمم. من هم وقتی که اينجا بودم پدرم مرد و نتوانستم قبل از مرگ ببينمش.خبرش را وقتی شنيدم که ديگر دير شده بود و وقتی به خانه رسيدم چالش کرده بودند.
هر شب او را درخواب می بينم که آمدن مرا انتظار می کشد.
اندوه و مصائب انسان را پايانی نيست و تا مرگ با ماست. خدا عاقبت همه ما را به خير کند.

Posted by: پرويز جاهد at October 22, 2008 12:23 AM



با عرض سلام واحترام
و باعرض تسليت قلبي
من هم درهلند هستم ميتونم باهاتون تماس داشته باشم؟

Posted by: نگین at October 21, 2008 6:32 PM



سلام
مرگ رسم زمانه است همانطور كه آسمان آبيست همانطور كه آرزوها بر بادند و شاد باش و شاد زي كه خدا را شكر هنوز نفسي هست پس تا شقايق هست زندگي بايد كرد و در اين زندگي چه نمي بينيم؟ چه نمي شنويم؟ و چه نمي كشيم كه آسمان بارش را نتواند كه كشيد. بقاي بازماندگان و كل من عليها فان

Posted by: نوری at October 21, 2008 8:53 AM



غمتون رو درك مي كنم. شنيدن خبر مرگ عزيزان در غربت خيلي تلخه.تسليت صميمانه من رو بپذيرين.

Posted by: حقوقدان پاریسی at October 20, 2008 7:31 PM



سلام و عرض تسليت
اي خوب ترين
زندگي بال و پري دارد اندازه......پرشي دارد اندازه.......
زنده باشي

Posted by: بهزاد at October 20, 2008 1:22 PM



تمام شبی که این مطلبتون رو خوندم همه‌اش به سرتیپ فکر می‌کردم و مادرتان و شما و خواهر و برادرها.به مهربانی‌هایش، به دوج و آسمان پُر ستاره و کوچه خیابون‌های مشهد و...فردایش هم همینطور. با هر کس حرف می‌زدم ناخودآگاه قصه‌ی سرتیپ را تعریف می‌کردم بدون اینکه بگویم راوی‌اش دقیقا کیست...
خواستم بگم شمارو هیچوقت اینقدر با احساسات ندیده بودم و
خواستم پیشنهاد بدهم آقای جامی اگر می‌شود یک کتاب با همین موضوع بنویسید . قول می‌دهم یکی از اولین کسانی باشم که کتابتان را می‌خوانم... نمی‌توانم از یاد این قصه بیرون بیایم.
مشکی نپوشید سرتیپ همیشه هست...من از همینجا برایش سلام نظامی می‌دهم!

Posted by: زیتون at October 19, 2008 11:11 PM



آقا مهدی عزیز
مطمئنم غم بزرگی بوده و در اون شکی نیست.
اما سخت تر از شنیدن برای تو ، خبر دادن به تو برای خانوادت بوده
دوری فقط درد تو نیست که درد همه اوناییه که چشم براه توان
صبور باش و تسلی خاطر مادر چشم انتظارت
موفق باشی

Posted by: عاطفه at October 19, 2008 5:08 PM



سلام استاد عزیز!
مرگ گاهی ریحان می چیند.
صمیمانه تسلیت می گویم.

Posted by: مصطفا فخرایی at October 19, 2008 10:56 AM



مهدی عزیز
تسلیتم را بپذیر. مرگ، برهنه ترین، صادقانه ترین و صریح ترین سویه زندگی ست.

Posted by: حسین نوش آذر at October 19, 2008 7:04 AM



بلاست.

«و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات...»

بلا مال طلاست.

«و بشر الصابرین»

و بشارت هم.

«الذین إذا أصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون»

و کلام روشن،
از خدا بودن و به سویش روان بودن.

«اولئک علیهم صلوات من ربهم»

و چیزهای نیکو از پروردگار می‌رسد که درودهای پاک و پاک‌کننده و شیرین،

«و اولئک هم المهتدون»

مهدی و مهتدی باشی. صبرت از خدا و اجرت از خدا.

Posted by: امین at October 19, 2008 2:40 AM



با سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار جناب آقای جامی عزیز بنده از شاگردان کوچک شما در دانشگاه کردستان بودم و هرگز خاطره ي كلاس هاي مفيدتان خصوصاَ كلاس تاريخ ادبياتتان را فراموش نمي كنم . مدت هاست از رادیو و وبلاگ بسیار مفیدتان هم خود و هم دوستان استفاده می کنیم . ان شاء ا... همیشه جاوید و سربلند باشید . شاگرد کوچکتان
ساحت نگاه

Posted by: لطیف پور at October 19, 2008 12:00 AM



چنین خبری به هنگام دوری صد بار وحشتناک تر است . انگار آدم گیر افتاده .تسلیت می گویم .

Posted by: م.م at October 18, 2008 2:22 PM



آقای جامی عزیز همدردی مرا بپذیرید

Posted by: نشانه at October 18, 2008 6:02 AM



ba salam ve tasliyat be shoma hamvataneh aziz
...............................
گویندم که آزادی انسان این است
گردیده جهانت وطن , ایران این است
جز این که به ایران نتوانی رفتن .....

می گویم شان به گریه زندان این است

Posted by: donya at October 18, 2008 4:26 AM



جناب جامی تسلیت منو پذیرا باشید از صمیم قلب برای شما و خانواده شکیبایی و برای روح آن بزرگوار آرامش آرزو دارم.

Posted by: افسانه از هلند at October 17, 2008 9:01 PM



با عرض تسليت به شما و وابستگان برایتان آرزوی صبر دارم.

Posted by: hossein at October 17, 2008 8:20 PM



دوستِ عزیز!
با این اوصافی که از او نگاشتی می‌توان آرامش و شادیِ روحش را نظاره کرد!
آرزویِ تسلیِ خاطر برایِ تو و خانواده دارم!
و البته که یادِ عزیزِ سفرکرده‌ات گرامی باد!

Posted by: مخلوق Creature at October 17, 2008 6:41 PM



روح و روانشان شاد . غم آخرتان باد

Posted by: شهربانو at October 17, 2008 5:01 PM



آره باغبان مهدی عزیزم باید بروید تا آرام بگیرید. که باور کنید به خاک سپردندش. که غمتان را با بقیه شریک شوید. که گریه و آرامش بقیه تسلی تان دهد. براتون آرامش و صبوری آرزو می کنم.براتون دعا می کنم...

Posted by: شادی at October 17, 2008 9:33 AM



کاش همه ی ایرانی ها با راحتی خیال می تونستن به وطن برگردن. چرا باید کسی حق داشته با شه آدما رو از خاکشون دور نگه دره؟ اونم همچین موقعی
از صمیم قلبم تسلیت می گم

Posted by: سپیده at October 17, 2008 2:40 AM



مهدی جان
تسلیت عرض می کنم

Posted by: نادر فتوره چی at October 17, 2008 12:47 AM



مهدی عزيزم
آخرين غمت باد. سرت سلامت.

Posted by: عباس معروفی at October 17, 2008 12:40 AM



آقای جامی عزیز، تسلیت می‌گم... ناراحتی یه طرف و دوری هم تشدیدش می‌کنه. لعنت به مرزها...

Posted by: زیتون at October 17, 2008 12:22 AM



چه می‌شود گفت مهدی عزیز به جز تسلیت و به جز آرزوی صبر و تحمل برای شما؟
من هم این غم را می‌شناسم و تسلایمان هم فقط این بود که شتری است که دم خانه خود ما نیز خفته است، گیرم چند صباحی دیرتر...
دلی قوی و شاد برایت آرزومندم.

Posted by: اسد at October 16, 2008 11:46 PM



واقعا متاسفم.
به جز تاسف این موقع‌ها زبانم چیز دیگری نمیتواند بگوید.متاسفم باز هم.

Posted by: لیلا at October 16, 2008 10:40 PM



تسلیت جناب جامی. امید که صبر بهترین هدیه برای مادرتان باشد این روزها. سایه شان بر سرتان مستدام

Posted by: سمیه at October 16, 2008 8:50 PM



متاسفم آقای جامی عزیز و جز این چه می‌شود گفت؟

Posted by: پدرام at October 16, 2008 7:35 PM



تسلیت می گویم. صبر برایتان آرزو می کنم.

Posted by: مریم نبوی نژاد at October 16, 2008 6:23 PM



آقاي جامي عزيز

برايتان آرزوي صبر و آرامش دارم
با احترام
جهانبخش

Posted by: منصور at October 16, 2008 4:02 PM



آقا تسلیت...

Posted by: هادی at October 16, 2008 3:31 PM



سلام
می شناسمت به هموطنی به عشق ایران و نمیشناسمت به اسم بوی وطن میدهم و بوی ناخوش بیماری وطن و تو بوی غربت میدهی و ته مانده بوی وطن
امروز دلم گرفته بود داشتم در تنهایی خودم کارم را میکردم و اشک میریختم شاید باورت نشود بهانه ای به سستی یک تار عنکبوت مهم نبود بهانه ولی دردت را می فهمم عزیز دور از وطن عاشقانه دوستت دارم و برایت ارزوی موفقیت و صبر میکنم خداوند سایه مادر را مستدام کناد و تو را و عزیزانت را در پناه خود عزیز بدارد .

Posted by: hamed at October 16, 2008 3:29 PM



تسليت.

Posted by: مانی ب at October 16, 2008 3:29 PM



مهدي عزيز ، تسلیت صمیمانه مرا هم پذیرا باش. در این غربت دریافت اخبار فقدان عزیزان سخت است و اینرا طی این هفت سال بارها تجربه کرده ام نمی توان برحسب اصطلاح عامیانه مملو از تعارف و بی معنا بگویم " امیدوارم غم آخرت باشد " زیرا انسان تا زندگی می کند زندگی اش همراه با غم است و این غم از دست دادن عزیزان تمامی ندارد اما برای تو صبر و تحمل آرزو می کنم.

Posted by: سید سراج الدین میردامادی at October 16, 2008 3:20 PM



آرام می‌گیری مرد، آرام. فقط صبور باش، که دشوار است بی‌تردید.

Posted by: :::: خوابگرد at October 16, 2008 2:52 PM



تسليت من را از وطني كه "اينقدر دور هست" پذيرا باش ...

Posted by: پنگوئن at October 16, 2008 1:12 PM



مهدی جان
تا وقتی برادرم نمرده بود، حدیث مرگ آدم ها را همین جنس می دیدم که "یکی می آید و یکی می رود، دنیا همین است دیگر... می گذرد" اما وقتی موج انفجار مرگ ما را گرفت فهمیدم مرگ یعنی چه. چهار سال است که این فاجعه "نمی گذرد"... و باز وقتی آشنایان و همولایتی ها دورمان را گرفتند فهمیدم "تسلی" یعنی چه.
راستش را بخواهی همان موقع تصمیم گرفتم هیچوقت برای همیشه از ایران نروم. فکر می کردم اگر در غربتی آنقدر دور باشم که وقتی مرگ عزیزی را خبر می دهند نتوانم خودم را به سایر عزیزان برسانم چه کنم؟
نمی دانم از خدا طلب "لعنت" کنم یا "رفتن" برای آنهایی که اینقدر ایران را از دنیا دور کرده اند که وقتی یکی در آن سو می شنود عزیزش مرده، باید هزار مصلحت را بسنجد که بیاید یا نه. و اکثرا هم نه!
به هر حال برادر خدا صبرت بدهد. هر چند به گفتن ساده است.
شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت /
حدیث قول قیامت که گفت واعظ شرع
کنایتی است که از روزگار هجران گفت...

Posted by: محمود فرجامی at October 16, 2008 12:39 PM



من نمی‌دانستم، معنی هرگز را...

Posted by: امین at October 16, 2008 11:25 AM



به جز گفتن این جمله های سنتی در غمت شریکیم یا تسلیت می گوییم کاری از دستمان برنمی آید.

Posted by: بیلی و من at October 16, 2008 10:44 AM



غمگين شدم... آه اگر آزادي سرودي مي خواند...

Posted by: مریم at October 16, 2008 8:26 AM



بچه ها به دنیا میایند که پدر ها بمیرند
هیچ بچه ای بی پدر نباشد

غمت کم

Posted by: مانی خان at October 16, 2008 8:23 AM



سلام آقای جامی گرامی
خیلی متاسفم و تسلیت می گویم. مواجه شدن با رنج و اندوه یک انسان هر زمان برایم ناگوار است.باز هم متاسفم.

Posted by: نی لبک at October 16, 2008 8:02 AM



به گاه دردي چنين از تسليت ما چه بر آيد برادر نازنين؟
و راه وطن چقدر دور است؟؟؟؟

Posted by: مسيح علی نژاد at October 16, 2008 7:56 AM



آقای جامی عزيز غم بزرگی ست. سنگينی​اش بردل من خواننده نشست. در دل شما بایدچه غوغايی​ باشد! يادش ماندنی...

Posted by: نازخاتون at October 16, 2008 6:58 AM



موقعی که پدری می میرد تکیه گاهی که هیچگاه متوجهش نبوده ای از زیر آرنجت خارج می شود و شوک و بهت آمیخته با حسرت و اندوهی که به جا می گذارد آن قدر عظیم است که اگر هر روز میزان آن نصف شود برای بقیه عمرت رنگ این بغض و اندوه بر جهره زندگی می ماند.
تسلیت مرا هم بپذیر.

Posted by: گوشزد at October 16, 2008 6:01 AM



تسلیت می گم.

Posted by: کمانگیر at October 16, 2008 4:37 AM



اميد كه اندوه جاي عزيز رفته را پر نكند.

Posted by: عبدالقادر بلوچ at October 16, 2008 3:40 AM



شنیده‌بودم که وقتی تاج اصفهانی پدرش از دنیا رفته بود موقع دفن، سر مزارش این شعر را خوانده بود:
یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشم‌اش کور شد
چون نگریم من، که یک عالم پدر گم کرده‌ام!
این شعر در ذهن و جان من حک شد بی‌آنکه خوب درک‌اش کرده باشم.
روزی که پدرم از دنیا رفت فهمیدم‌اش و بر کاغذ آگهی ترحیم‌اش نوشتم...
در و دیوار شهر پر بود از
یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشم‌اش کور شد
چون نگریم من، که یک عالم پدر گم کرده‌ام!


Posted by: آونگ خاطره‌های ما at October 16, 2008 3:05 AM



این را ديگر این‌جا هم می‌نويسم: اشک به چشمان‌ام نشست و لرزيدم با خود و در دل... جان‌اش غريق شادی باد... شما را صبر... ما را هم دلی که تاب بیاورد جهان را.

Posted by: داريوش at October 16, 2008 2:26 AM



سلام جناب جامی عزیز
من در چنین مواقعی اصلا" نمی دونم چی بگم که تسلای دل آدم غمدیده باشه اما فقط می دونم نوشته تون چنان بود که با تمام وجود غم تون رو حس کردم.
روح آن مرد بزرگ شاد،امیدوارم یک شادی بزرگ از راه برسه تا این دلتنگی فراموش بشه.
با احترام
مینو صابری


Posted by: آونگ خاطره‌های ما at October 16, 2008 1:35 AM



چند روز قبل، به دوستی می‌گفتم:«مهدی‌جامی دیگر در وبلاگ‌اش هم مهدی جامی نیست؛ که دلی داشت و گاهی دلی‌تر از تیپ عصاقورت‌داده‌ها حرف می‌زد. حالا عوض شده». از طرز و طریق زمانه و این‌ها حرف بود.
حالا....
نگویی نفهم بود و موقع‌نشناس، و دل‌شاد از غم دیگران! نیستم این؛ خدا شاهد است.
این نوشته و یک نوشتهء دیگر {مادر دور است} را خواندم و می‌خوانم، بدجورر دل‌ام گرفت.
آدم در دوری، چه‌تنهایی‌ها که نمی‌کشد... در این تنهایی، رادیوزمانه -خوب و بدش- دور می‌شود، و می‌ماند این حس سلیس این‌ دو نوشتهء اخیر. هر دو محترم هستند.
بلاروزگاری شده. افسوس.
با احترام به این شب تلخ‌ات
و امید آرامش

Posted by: گاخونی at October 16, 2008 12:27 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 57
چاپ کن
بفرست