:: حفظت شیئا و غابت عنک اشیاء
:: انس با زبان
:: نوشتن و قوس تعادل
:: طلا در مس يا در مصر؟
:: روزی برای تصادم جهان ها
:: ورقی چند از تاريخ گل
:: در معنای لطافت و ادراک امر بلاکيف
:: در مفهوم شکست
:: در ستايش سادگی و روشنی بيان به سبک آلن سوکال
:: مدرنيسم ايرانی و آلودگی بيان هگلی
:: مدرنيسم ايرانی: تبديل دايره به خط
:: اشتياق به هر آنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر
:: کرم ها و غول ها
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
July 31, 2007  
هنر شعر نخواندن  
 

شعر راه نجات ما نيست اما شاید هر راه نجاتی در ميان ما مردم دلداده به شعر بايد از شعر بياموزد! شعر عادت شده ما دشمن زندگی مدرنی است که ما خستگی ناپذير به دنبال آن می دويم و ظاهرا قرار نیست هيچوقت هم به آن برسيم. دشمن ترين شعر به مدرنيته شعری است که در آن هر چيزی به هر چيزی بتواند نسبت داده شود. اين بنياد عقل و منطق را می فرسايد. مثل عالم مابعد موادمخدر می ماند! همه چيز به هم می ریزد. می دانم که می گويند شعر آشنایی زدایی می کند. اما نه هر چه آشنایی زدایی کند شعر است! اشتباه بزرگ همين است که جوانان سرزمين من از بام تا شام می دوند دنبال غیرمتعارف حرف زدن و به نظرشان شعر می گويند. اين شعر نيست. ام الفساد یک زندگی عاشقانه آرام است. تخریب چی کنار هم گذاشتن دو گزاره بامعنا ست. معنا چيزی است که گمشده ما ست.

اما شعرهايی که هنوز می توان از آن لذت برد از آن شمار است که روايت می کنند. حسی حادثه ای لحظه ای به يادماندنی. مثل اعلای آن شعر فروغ است. چقدر شعر فروغانه کم می خوانم اين روزها. روايت ما را نجات می دهد خاصه اگر شخصی باشد. و اساس مدرن زیستن روايت شخصی است. حتی آزادی بيان هم آزادی بيان ديد و نگاه شخصی است. اگر من آزاد نباشم از خود بگويم مدرن چيست؟ آزادی هم هميشه آزادی از حکومت نيست. آزادی دستاورد يک سلوک فردی است.

و من متاسف می شوم از انبوه مقالاتی که شعرگونه اند و در آن هر چيزی به هر چيزی ربط داده شده است نه بر اساس تحقيق که بر اساس تخيل عادت شده. من فکر می کنم شعر و برخی نظریات شعری ما را فاسد کرده است. برای همين است که شعر نمی خوانم. با ترس می خوانم. می ترسم از اين بی در و پيکری. از اين ياوه گويی.

سالها پيش دريافتم که برای ورود به دنيای نو بايد رمانتی سيسم و سانتی مانتاليسم فراگير دوره جوانی مان را کنار بگذارم. بعدها دريافتم بخش اعظمی از آداب صوفيانه عادت شده ما آفت عقل است و شناخت جهان نو. و چند سالی است که می دانم شعر هم نجاتی نيست. در مقابل شعری که به آن عادت کرده ايم بايد از «هنر نخواندن» استفاده کرد.  ذهن را بايد تربيت کرد. زبان را بايد تربيت کرد. ما را معنا و آراستگی معنايی نجات می دهد. نوشتن خوب و نثر شيوا. فارسی درست. فارسی دری به قول آشوری نه دری وری. ما بد می نويسیم. بسيار بد. فارسی گروههای بزرگی از ما در اسفل السافلين است. خيلی خوب باشد شکسته پکسته است. به هم ريخته است. کسی که زبان اش به هم ريخته است به هيچ نظمی نخواهد رسيد. آشفتگی اش درمان نخواهد شد. هر قانونی برای بی قاعدگی ذهن و زبان و شناور کردن معانی رهزن مدرنيته است. من باشم بسياری از شاعران را دوباره به کلاس زبان فارسی می برم و بسياری از روزنامه نگاران و مترجمان را. باور کنيد دلم لک زده است برای خواندن متنی که از خواندن آن حظ کنم. متنی سنجيده و آهسته و خردمند و گزاره مند و والا. متنی که ذوق زده نيست عجول نيست انباشته از همه حرفهای عالم نيست خط دارد و ربط دارد و خوب و پاکيزه نوشته و چيده و ويراسته شده است. متنی که می آموزد و از حضور و منزلت خود در جهان آگاه است و وجودش مثل فحشی بر ناصيه زبان فارسی ننشسته است. 


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1477
نقد و نظر

عالي بود

Posted by: بهناز at September 17, 2007 6:43 PM



سلام،
کاش می توانستم نظر شما را درباره ی این مقاله ام بدانم!
http://www.parsfootball.com/news/8389.html

Posted by: هادی at August 21, 2007 3:41 PM



سلام
استاد چرا گير سه پيچ به شعر داده ايد؟
به قول آقاي معروفي؟
اگر شعر راضي تان نمي كند تنها يك راه درمان وجوددارد
خودتان بگوييد آنچه مي خواهيد بشنويد
خوشحال مي شوم شعر مرا بخوايند
علارغم مشكل پسنديتان!

Posted by: ناهيد at August 2, 2007 9:43 PM



سلام. واقعا جالب بود./// شعر و بوسه را كه داشته باشي مرگ چه دارد كه از تو بستاند/// خوشحال ميشم كه سري هم به من بزني.يا حق...

Posted by: باباگنوش at July 31, 2007 10:13 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست