:: خودشناسی و وبلاگ شناسی
:: عياری زنانه
:: نوشته هايی که يادواره اند
:: سال-نماهای وبلاگی
:: وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی
:: همه وبلاگ های من
:: دعوت به منطق نبرد-گفتمانی
::  از بازی نفرت بيزارم
:: وبلاگ نویسی به شیوه توده ای
:: وبلاگستان چونان يک گروه اجتماعی
:: کدام مسائل ارزش مطرح شدن دارند؟
:: وبلاگ اسلحه نيست
:: هفتان: از يک نياز اطلاع رسانی تا يک کارگاه دموکراسی
:: چهل وبلاگ پر طرفدار فارسی
:: وبلاگ نويسان در مقام حشرات الارض
:: وبلاگی شدن فرهنگ
:: سربازی رفتن روشنفکران وبلاگ نويسی است
:: وضعيت بی ستارگی
:: سياسی شدن سپهر وبلاگی تا کجا؟
::  وبلاگ ايرانی: نهادی برای بی نظمی
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: جای چه کسانی در وب خالی است؟
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: سردبير خودم
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
December 26, 2006  
دوستی با خدا  
 

حرفهايی در باره بازی يلدا

بازی يلدا ذهن مرا بسيار مشغول کرده است. چرا رنگ بازی به رنگ اعترافات شخصی درآمد؟ بعضی از آنچه خوانده ام شجاعانه و تکان دهنده است. چه اتفاقی افتاده که ما آسان و صميمی اعتراف می کنيم؟ معنای اين اعتراف چيست؟

من دو نکته را می خواهم تاکيد کنم. اول سخنی است از بايزيد بسطامی (يا به قول نجيب مايل هروی: بايزد با ای کشيده تر قبل از د) می گويد با کسی دوستی کن که با او بتوانی چنان آزاد و رها حرف بزنی که با خدا. دوستی که از او چيزی پنهان نباشد مثل خدا دوست است. اين مفهوم کلام اوست. منطوق اش را بايد از کتاب پيدا کنم و برايتان بياورم. منطوق در اين مقام خيلی مهم است. اما فعلا با دو شمع در دو طرف لپ تاپ ام دارم می نويسم. علی روی کاناپه خواب است و برق خاموش و صدای تايپ کردن من هم برای اين آرامش نيمه شب مزاحم است چه رسد به برخاستن و کتاب جستن و صفحه يافتن. شايد هم می خواهم هر چه زودتر از بار آنچه فکر می کنم خلاص شوم. بنويسم و بروم بعد از 10-12 ساعت کار با کامپيوتر استراحت کنم.

خب حرف اصلی همين است که بايزيد گفته است. در حرف او شبهه نيست. دوست خوب همان است که مثل خدای تو چيزی لازم نيست از او پنهان کنی. دوستی با حجب و حيا و فاصله و مراعات و پنهانکاری جور در نمی آيد. يک مرحله دوستی هم خوابيدن است. هر دو عريان می شويد. بدون آنکه شرم کنيد. دوستی با شرم جور در نمی آيد. می خواهيد فاصله را برداريد. بر می داريد تا دوست شويد. اما می دانم که بسا اين فاصله هم برداشته می شود اما دوستی حاصل نمی شود. اما به هر روی اين طوری از اطوار دوستی است. فاصله برداشتن در هر شکل و طوری مقدمه دوستی است. وارد شدن به حلقه محبت و صميميت است.

ما فروغ را دوست داريم چون او بی فاصله با ما حرف می زد - و هنوز می زند. به نظرم همه ما دوست داريم فروغ باشيم.

اينترنت به ما امکان داده است که برداشتن فاصله را در ابعاد تازه ای تجربه کنيم. زمانی رسانه صميمت شعر بود. حالا وبلاگ است. دوستی کردن با بيگانه همان اتفاقی است که با هر دو می افتد. و اين رمز آن است که ما در وبلاگ مان مثل شعرمان برهنه می شويم.

دوستی واقعی در بيرون در فضای اجتماعی اتفاق می افتد. با چنان دوستی است که بايد بی پرده بود. اما دوستی با بيگانه چه معنا دارد؟ چه پيامدی دارد؟ اين سوال آنقدر جواب دارد که از حوصله امشب من و اصلا از حوصله و تامل من تنها بيرون است. خوب است با هم تامل کنيم در معنای اين اعتراف جمعی.

اما يک چيز روشن است. فضای نثری وبلاگ بر خلاف فضای شعر راه را بر گريز می بندد. گفتار شاعرانه محتمل صدق و کذب نيست. هميشه می توان گفت اين شعر است. اما در گفتار منثور راه گريز بسته است. گفتن همان و آينه نهادن در برابر ديگران از خود همان. ولی اينجا هم مرز ميان شوخی و جدی گريزگاههايی می دهد. همين است که می بينی وقتی باورش نکردند می گويد شوخی بود.

اين اعتراف جمعی چيز تازه ای است گوئيا در فرهنگ ما. من البته قبول ندارم. ولی اين را قبول دارم که شکل آن تازه است. ما به شکلی عقلانی و مدرن رو به اعتراف آورده ايم. پيشترها حافظ هم می گفت من چنين ام که نمودم دگر ايشان دانند. ما می خواهيم بگوييم من چنين ام. اما البته نه ديگر به زبان ايهام دار شعر. بلکه مثل معشوق فروغ که با صراحت برهنه است. شعر فروغ از اين زاويه بسيار در خور واکاوی است. شعر صريح البته باز هم داريم در دوره او اما نه در موضوعاتی که هميشه با ايهام بيان می شده است در فرهنگ ما. آنهم از زبان يک زن.

می گويند اعتراف سنتی مسيحی است. به اين اعتبار وبلاگها امروز به کليساهای زبان فارسی تبديل شده اند. و خوانندگان به کشيشان. و مانند کشيشان شماری فضول و شماری محتاط و معنوی و شنونده ای خوب و بافهم. شماری هم از آن دست کشيشان که خود را بيگناه عالم می شمارند و اعتراف کننده بيچاره را به عذاب نويد می دهند - ديده ام در کامنتهايی که اين روزها گذاشته می شود. حال آنکه اعتراف برای سبک شدن ما ست. دعوت به برداشتن فاصله است. دوستی کردن است.

اين از اولی به اختصار و به شيوه سرنخ دادن. دومی چه بود؟ برای دومی بايد يکبار وضع رفتار جنسی جامعه ايران را در دو دهه گذشته به ياد آورد و مرور کرد. مردم نتوانستند و اصولا نمی توانستند صبر کنند تا مقامات از خر شيطان پايين بيايند و بگذارند که احساس مردم هوايی بخورد. اما مردم با شعر فروغ و هشت کتاب سپهری آزادی را آرزو می کردند. آميخته ای از سکس و عرفان. بعد هم خودشان دست به کار شدند و آنچه را می خواستند عملی کردند. از بوس و کنار معصومانه-گناه آلود تا توليد پورن وطنی.

نوشتن در وبلاگ برداشتن حجاب است. حجابی که جامعه ايران زير بار تحميل اش دارد دست و پا می زند. هر کسی می خواهد خود باشد و خود را چنانکه هست نشان دهد بی خيال غير که نظر حلال دارد يا حرام. گناهی کرده است و می خواهد از آن حرف بزند. مثل حافظ هم صبر ندارد که وقت اش برسد تا به صوت چنگ بگويد آن حکايتها که ديگ سينه از نهفتن آن می زد جوش.

ما صبرمان برسيده است به قول بيهقی. می خواهيم حرف بزنيم همين حالا هم بزنيم. خوشامد و بدآمد ديگران هم به خودشان مربوط است. اين است که تنها تلنگری لازم است تا به حرف بياييم. سلمان اين تلنگر را زد. و آنچه حاصل شد نه بازی که سخت جدی بود. مهم نيست که بسياری از آنها که نوشتند در ايران نبودند و بسيارتری که می خواسته اند بنويسند از بيم در ايران بودن ننوشتند. مهم اين است که اين بازی چيزی از ما ايرانيان را آشکار می کند گفته باشيم يا نگفته باشيم. کاش يلدا تمام نمی شد و آنقدر دراز می کشيد تا همه ما اعترافات مان را کرده بوديم. ما برای آنکه خودمان باشيم بايد اعتراف کنيم. قدرت روبرو شدن با خود را داشته باشيم. از ساختن چهره ای ديگر برای خود دست برداريم. وبلاگ «جشن تنهايی» ما ست. گفتار ما ست با دوستی که سنگ صبور ما ست. دوستی که از او هيچ پنهان نداريم. دوستی با خدا ست. دوستی با کسی است که مثل خدا ست. دور است و بيگانه انگار اما نزديک است و آشنا. دوستی با جامعه ای که مثل خدا با ما مهربان است و می شود از بازترين پنجره با او حرف زد.

پی نوشت:
دوست نازنين
الپر از رفقای ديده و ناديده خواسته به جای يلدا بازی در باره بم بنويسند. خب شايد من هم نوشتم. بم ارزشهای خود را دارد و نبايد فراموشش کرد. اما يک نکته اينجا نبايد فراموش شود: بازی را جدی نکنيم! بازی بايد بازی باشد و بازی بماند. لطفا بازی را به کمپين تبديل نکنيم. من موافق جواد آقا روح هستم که می گويد شوخی-شوخی و بازی-بازی ماجرای يلدا جدی شد. بگذاريم بازی، بازی بماند. جديت بازی هم از بازی بودن اش است. اينکه جدی بازی می کنيم. متاسفانه در باره بم اصلا جای بازی نيست. چون شوخی بردار نيست. درست که بم چيزی از ما را افشا می کند. اما اين چيز همان نيست که از اعتراف ما افشا می شود. از بم بنويسيم. خوب. اما بم را به جای بازی يلدا ننشانيم. پس اگر دوست داشتيد يلدا بازی کنيد اصلا نگران اين نباشيد که حالا از بم بنويسم يا از خودم. از خودتان بنويسيد. بعد از بم هم خواستيد بنويسيد. 


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1026
نقد و نظر

http://www.shadpary.com
ما هم به فروغ ارادت داريم.

Posted by: she-ma at February 25, 2007 4:06 PM



سلام
سلامي صميمانه تر ازسلام يك دانشجو به استادش

از طر ف يك دانشجوي قديمي شما در ايران .
گاهي ميام اين مطالبو مي خونم هر چند نه همشو كه طولانيند مطالب .ولي هنوز حس شاگردي انگار ما را ميكشاند اينجا .

Posted by: سرگذشت at January 10, 2007 3:01 AM



آقای برادر سلام! سال نو مسیحی پیشا پیش مبارک. امیدوارم که سال 2007 برای تو و همرهانت سالی پر برکت و سرشار از موفقیت باشه. به امید دیداری نزدیک
---------------------------
ممنون شاهين جان. پاشو يک سر بيا آمستردام. ما که نمی توانيم از جامان جنب بخوريم. سال نو بر تو و آنها که دوستشان داری مبارک! - سيب

Posted by: شاهين at December 30, 2006 12:17 AM



به نظرم يلدابازي بهانه اي شد براي گفتن گوشه اي از شخصيت مون كه شايد ناخوداگاه (و گاهي هم آگاهانه) دوست اش هم داريم و مي خواهيم به ديگران نشون اش بديم.
به هر حال "خودخواهي" (البته مفهوم اخلاقي اش مورد نظرم نيست) ويژگي انرژي گير ماست و هر بهانه اي كه تلنگري براي خودخواهي ما باشه، مورد استقبال مون قرار مي گيره.
به همين دليل به نظر من، اين "يلدايانه"ها اعتراف نيستن.

Posted by: رها at December 29, 2006 10:32 AM



با وجوديكه هيچ كس من رو به اين بازي دعوت نكرده اما بدم نمي ياد شركت كنم .هر چند من در تمام اين سالها اونقدر به همه چي اعتراف كردم كه ديگه چيز مخفيانه اي واسه اعتراف ندارم.

Posted by: shadi at December 29, 2006 8:58 AM



آقاي جامي عزيز.
شايد اولين چيزي كه بخ خاطرم خطور مي كند، از اين اعترافاتي كه نوشتيد، نه آني باشد كه منظور نظر شماست. براي من، گفتن برخي چيزها واقعاً نفرت انگيز است. كما اينكه، در بسياري از يلدا نويسي ها، نوعي خودستايي حاكم بود كه البته ناخودآگاه است، همانطور كه هر كاري كردم نوشته من هم از همين دست شد! در واقع، اين بازي نوعي تمرين خودخواهي است. اعترافي كه فرصتي به ما ميدهد كه ناخودي هايمان را به بازي بياوريم.گاهي نگفتن شايسته تر از گفتن است. كمي مرموز و بسته بودن، كمي گوشه چشمي به ناز باريك كردن. آنچه كه هست براي من نوشتن اين چند مطلب، از سر بازكردن چيزي بود كه واقعاً توانش را نداشتم. با گفتن مطالبي كه كم و بيش واضح بودند و بيش از پيش تكرار شده بودند.
به هر ترتيب، اين بازي بيش از آنچه تصور مي شد با روحيه ايراني جماعت ناخو بود ... ما كماكان به سربسته سخن گفتن عادت كرده ايم. اگر هم چيزهايي نوشته شدند، با كمي زوم كردن، مي شد باريكه هايي از سانسور و تحريف را احساس كرد.
وبلاگهاي ايراني بيشتر سعي بر مطرح كردن چيزهايي داشتند كه بر توجيهي آزمندانه موكد بود، باريشان، اينكه چقدر مرود توجه قرار خواهند گرفت و البته، فراري زيركانه از آنچه نبايد فاش مي شد بود ...

Posted by: سوسن جعفري at December 29, 2006 8:40 AM



آقاي جامي عزيز!
من پس از جمع بندي اين بحث نظر نهايي و تفصيلي خود را در پستي جداگانه در وبلاگ مطرح كردم.
خوشحال ميشوم اگر بدان نظري بيندازيد.

Posted by: سينا هدا at December 29, 2006 3:28 AM



آقاي جامي عزيز!
دادن پنج اطلاعات از خود وقتي اعتراف نام مي‌گيرد كه توسط عرف يا فضاي حاكم بر جامعه يك ناهنجاري محسوب شود.در غير اينصورت يك نوع معرفي است و نميتوان بر آن نام اعتراف نهاد.
اما اينكه چرا اغلب تمايل دارند اعتراف كنند؟ به نكات خوبي اشاره كرديد. ميل به رابطه‌اي بي‌واسطه با هستي. براي زلال شدن و پالوده‌شدن از باري كه باعث ملامت دروني ما ميشود. رياكاري نتيجه‌ي طبيعي نظامهاي متكي بر زور است. داستان از زور بيشتر مرد بر زن آغاز ميشود تا طبيعت بر انسان و حكومت و...درجوامعي كه اين فشارها تعديل شده‌است اعتراف كم‌رنگ تر است و بصورت يك اپيدمي درنيامده. لازم نيست حتما اين فشار توسط حكومت اعمال گردد. تابوها هم نقش دارند. عقايد و سنن و آداب بومي نيز نقش دارند. در غرب در دو زمينه‌ي دين و دموكراسي بروز ميكند. چون كوچكترين نهاد اجتماعي يعني خانواده هنوز متدين است و دين پر است از بكن نكنهايي كه نفس‌ سركش را تحديد ميكند و اين پارادوكس باعث عقده و كلنجار دروني و نهايتا انفجار ميشود. اما دموكراسي هم فواعدي دارد. اين قواعد هم همانبندهايي است كه در مورد رعايت حقوق عمومي با نفس سركش مقابله ميكند. اينجا هم نتيجه باز همان است اما نه در مقابل كشيش،‌بلكه در مقابل نگاه مردم دموكرات كه از ميخواهند از بدويت دوري كنند و احترام به حريم‌خصوصي را دليل بر دوري از توحش و نمونه‌ي مدنيت ميدانند.
با اين توضيح زياد غير طبيعي نيست اگر در جامعه‌ي پرتضاد ايران كه پنهانكاري و رياي سنتي توسط حكومت تشديد شده‌است اين عقده بيشتر نمود دارد.
همانطور كه گفتيد بشر ميل به شفافيت و صراحت دارد. ريا بعلاوه‌ي نيازها و كششهاي طبيعي دروني نيروي دروني او را بدجوري مصروف خود ميكند و اين زدوخورد دروني باعث رنج مدام ميشود.
بشر ذاتا ميل به وصل با خارج از خود به قصد بزرگتر شدن، قدرتمندتر شدن و جاودانگي دارد. عشق يكي از هيجان‌انگيزترين كيفيتهاي انساني است كه اين نياز را بصورت متركز برآورده ميكند. تمركزي كه در عشق وجود دارد به انسان نيرو وقدرت ميدهد. اين قدرت در تفكر و انديشه وجود ندارد. شما هر چه بيشتر مي‌فهميد در مقابل نادانسته‌ها خود را عاجز تر احساس مي‌كنيد. (بدريم برخي با بلغور دو اصطلاح و فاه احساس قدرت كاذب ميكنند) نتيجه اينكه وقتي فكر و جان متركز ميشود احساس وزن و بودن و بار هستي در فرد بيشتر ميشود. كلنجارها و جنگهاي دروني پايان مي‌يابد. كريشنا مورتي ايرن رابطه‌ي بي واسطه با طبيعت و اجزاء هستي را رهايي از پيش‌فرضهاي منحرف كننده ميدانست كه موجد عشقند. كسي مثل فروغ اين نيروي دروني‌اش را نميتوانست مهار كند، ريز بين و نكته‌سنج هم بود، شد فروغ. در كنار خصوصيتهاي موروثي و كنار موقعيتهاي اجتماعي مقدار زيادي از اين خصوصيات را زندگي تحت چارچوب ديسيپلين و ديكتاتوري پدر ارتشي تشديد كرد. حالا شما ببينيد هر كه بيشتر اين محدوديتها و ديسيپلين‌ها بر وجود ظريف و حساسش تاثيرگذارتر بوده اعترافاتش راديكال‌تر، و گاه خشن‌تر است.
هر كس قوي تر بوده و تسلط بيشتري بر خود داشته كمتر به اين اعترافات تن در داده، نهايتش چند خبر و اطلاعات ( گاه ديتاي خام!) و ويژگي عادي را مطرح كرده.
اگر دقيقا آمار بگيريم آنگاه ميتوان با نمودار مشاهده‌كرد كه نرخ ديكتاتوري با انواع متنوعش در زندگي اجتماعي چقدر بوده.
عرض ميكنم انواع مختلف اعتراف، ضمن اينكه برخي از پنجگانه‌ها حكم اعتراف را ندارند.
فكر كنم بحث اصلي شما همين بود.
من در بحث قبلي به وجه ديگر طرح شده در نوشته‌تان از ديد و نظر خود پرداختم. اما فكر كردم اگر به تاكيد شما اشاره نكنم بحث و نقطه‌نظراتم شهيد ميشود.
به هر حال ممنون كه با نگاه موشكافانه به ريشه‌ها پرداختيد. در اين تحليلها آنچه از ديد من بسيار مهم است اينست كه دچار كليشه‌سازي و صدور احكام كلي نشويم. هنجارها و ناهنجاريهاي اجتماعي معمولا داراي حواشي عديده هستند كه ما را نيازمند تحقيق بيشتر و آمار دقيق‌تر ميكند. اما مهم اينست كه ابتدا به كليات اشاره‌شود. آنگاه خط‌‌‌كشي و تحديد و آناليز موضوعات كلي ميماند كه در حد بضاعت اين بود نظر من.
قله كه مشخص شد آنگاه بايد سراغ نفشه‌ي‌راه رفت. سمت و سو مشخص است اما گاه شما ناچاريد بر خلاف جهتي كه با انگشت نشانه ميرود چند دور، برخلاف سمت و سوي انگشت‌اشاره‌ي اوليه دور كوه بچرخيد تا كم كم به قله نزديك و نزديك‌تر شويد.
بحث كه به اينجا ميرسد يعني ما همان كار راداريم ميكنيم كه لزوما نقشه‌ي نهايي ممكنست بستگي به تجربه‌ي ما داشته باشد و تجربه و ديدن راههاي ديگر نيازمند بارها و بارها كوهنوردي در فصول مختلف سال و در سنين مختلف عمر با آدمهاي مختلف با نيروها و جنبه‌‌هاي متنوع است.
موفق باشيد.

Posted by: سينا هدا at December 28, 2006 2:02 AM



آقای جامی از شما و نظرتان در مورد بازي شب یلدا نوشتم به اضافه برداشتهای متفاوت خودم از این بازی... سري بزنيد

Posted by: سحر مرانلو at December 27, 2006 10:40 PM



سيبستان عزيز خوشحالم كه چنين مطلبي را نوشتي. براستي اين نياز به اعتراف كردن و از آن مهمتر به اعتراف شنيدن چيست؟ چرا انقدر ناگفته هاي خصوصي ديگران را شنيدن برايمان لذت بخش شده است؟ چرا اعتراف نه در نزد يك كشيش در اتاقكي تاريك و تنها كه در نزد جمع جهاني انقدر برايمان مهم است؟ نوشته هاي شب يلدا كاملا شبيه به فيلم هاي خصوصي از زندگي روزمره آدمها در يوتيوب است. مطلبي در وبلاگم نوشتم و پرسيدم چرا زندگي در برابر جمع براي همه ما و اصولا در كل جهان انقدر جالب شده؟ اين مسئله خيلي مهم است. چون تغيير نگرش ما را به فضاي خصوصي و عمومي نشان مي دهد.
-------------------------------
زندگی خصوصی در برابر جمع. خصوصی ترين چيزها را با جمع مشترک شدن. زندگی دارد عوض می شود. هوم... باز هم بايد در اين باره فکر کرد و نوشت. پيام شما تسلی بخش است. ممنون. - سيب

Posted by: Madame M at December 27, 2006 10:36 PM



راستش من چند وقتیه که زیاد تو خط وبلاگهای فارسی نبودم. ولی توی بلاگهای
Yahoo!360
این بازی ها خیلی رایجه. بهش میگن
tag
(فکر می کنم این کلمه از بازی گرگم به هوا مشتق میشه)
یکی از معروفترین و استفاده شده ترین تگ ها هم همین
six weird things about yourself/six things about you that nobody knows
هست.هر کسی هم که تگ میشود بقیه را هم تگ می کند.توی 360 این تگ شدن کم کم به یک جور اسپم تبدیل شده.
ببخشین اگه بی ربط بود.
-------------------------
درسته. ولی ای بسا وسايلی که ديگران دور می ريزن يا ازش بد استفاده می کنند برای جمعی ديگر مفيد است. برای همين است که می گوييم وبلاگ ايرانی. با ويژگيهای خاص خاص خودش. - سيب

Posted by: fh at December 27, 2006 2:33 PM



چشمام خيس شد. با خودم فكر كردم اگه به اين بازي دعوت ميشدم چقدر حرف داشتم واسه نزدن!چقدر اعتراف واسه قايم كردن و نگفتن! علتش نداشتن دوسته؟! با همه معناي دوستي؟ نميدونم اگه اينه پس اينهمه آدم كه دور و بر من نشستن و ميان و ميرن كيا هستن؟ چه نسبتي دارن و چه جايگاهي. خيلي به نوع تربيت آدما بستگي داره يا به اينكه آدم خودش و در قبال خانواده مسئول بدونه. گفتن خيلي از حرفها و اتفاقات گذشته به من تنها مربوط نيست. اعتراف خصلتهاي شخصي سخت نيست اما فراتر از اون ديگه نميشه رفت. يه وقت وقتي نامه هاي شخصي فروغ و خوندم، گفته بودن از خانوادش اجازه گرفتن، از خودم پرسيدم تنها به خانوادش مربوط نميشد آيا واقعا اين اجازه رو داشتن؟! حالا واسه من همين وضعه.وبلاگ نوشتن هم با سانسور که مبادا چنین شود یا چنان!
فكر ميكنم هيچ وقت وارد اين بازي نميشدم مگر اينكه مثل خيلي ها زيركانه از زيرش در برم! چرا جرات اعتراف نداريم؟! حتي اينكه همين جا اعتراف كنم كه كيم كه دارم مينويسم. گو اينكه ميدونم تو ميدوني يا ميتوني حدس بزني و اين واقعا مهم نيست. شايد يه حس دوستي هست يا يه حس متفاوت!

Posted by: من at December 27, 2006 1:23 PM



سلام.اجازه مي ديد لينك وبلاگ شما رو در وبلاگم قرار بدم؟
خوشحال مي شم.چون من تازه به جمع وبلاگ نويسان بيوسته ام.
-----------------------
لينک که اجازه نمی خواد. اختيار دارين. خير مقدم ضمنا - سيب

Posted by: shadi at December 27, 2006 12:08 PM



مؤسسه بهبود زندگی زنان ( غير دولتي ) در حوزة مسائل زنان از واجدين شرايط ذيل دعوت به همكاري مي نمايد .

دانش آموختگان در رشتـه هاي روانشناسي ، علوم تربيتي و مشاوره ، جامعه شناسي ، پزشكي عمومي با مدارك فوق ليسانس يا دكتري با تسلط كامل به زبـان انگليسي ، روش هاي تحقيق و سابقه مديريت پــروژه هاي تحقيقاتي .

ليسانس يا فوق ليسانس با تجربه كار در روابط بين الملل و روابط عمومي جهت گسترش ارتباطات با مراكز علمي بين المللي و تهية گزارش ، خبر و نشريه در حوزة زنان .

( تسلط كامل به مكالمه و ترجمه متون انگليسي و كامپيوتر ضروري است )


توجه : حداقل 3 سال سابقة فعاليت مرتبط براي هر يك از مواردفوق لازم است .

واجدين شرايط مي توانند رزومه خود را حداكثـر تا تاريخ 30/11/85 به صنــدوق پستي 5875-7634 و يا آدرس Email: info@riwl.org ارسال دارند .

Posted by: Anonymous at December 27, 2006 11:38 AM



من مخالفم با اين كه دو دوست مي بايست در مقابل يكديگر بي شرم باشند . و اين كه دوستي را با بر دايره ريختن هرچه داريم يكي بدانيم. اين اعترافات را هم من در راستاي برملا كردن خود نمي بينم .همه ي كساني كه اعتراف كرده اند و من اعترافاتشان را خوانده ام در جهت ارائه ي تصوير جذاب تر يا مطابق تصور تري از خودشان چيزهايي نوشته اند (شايد جز يك نفر كه اعتراف كرده بود صبح تا شب پاي كامپيوتر است و نمي تواند دوستي پيدا كند)اين البته اصلا بد نيست و بايد همنطور باشد.
مثلا همين اعتراف نويسنده ي سيبيل طلا (كه هنوز هم معتقدم صاحب يكي از بهترين نثرهاي فارسي در دنياي مجازي است)را در نظر بگيريد .
اولا تصوير يك "شورشي" را از خودش نشان مي دهد . بچه ي بورژوايي كه سنت هاي بورژوازي را به سخره مي گيرد و در ادبيات رمانتيك پرچم مي شود(يك چيزي در مايه هاي ژاك تيبو)...ثانيادارد اعلام مي كند ادم غيرقابل پيش بيني است و "تحت تاثير كليشه ها نيست" و علي رغم همه گرايشهاي آنارشيستي و فمينيستي و غيره از يك استاد دانشگاه كه درباره ي عطر هديه گرفتن و ژاكت هاي خوشگل پاييزي و زنان پري چهره و چيزهاي ناز و دوست داشتني دور و برش مي نويسد خوشش مي آيد.
مي بينيد .اين طنين همان چهره اي است كه نويسنده در اكثر پست هايش ازائه مي دهد . "شورشي و ضد كليشه"
باز هم تاكيد مي كنم .قصد من مذمت كردن اين نوشته نيست .صرفا چون در اين وبلاگ نقل شده بود به آن پرداختم و البته من هم اين نوشته را جزو بهترين نوشته هاي يلدا بازي مي دانم . اما آن عريان كردن خود در برابر ديگرچيزي بسيار مهلك تر و اساسي تر از اين بازي هاي سرگرم كننده ي كوچولو است و اصلا هم تجويز نمي شود :)
-----------------------------
هر چه در باره سيبيل طلا بگويی حق توست اما فکرنکنم خوش هم قبول داشته باشد که نثر فارسی اش بی نظير است! - سيب

Posted by: mekabiz at December 27, 2006 3:05 AM



مقداری آشفتگی ابهام در مرزهای معنايی هست در اين نوشته، در اين که اين بالاخره اثر بازی يلدا اعتراف نزد کشيش و کليسا بوده يا دوستی صميمانه با جامعه چنان که با خدا.

ابهام زيادی هست در «مردم»، آن‌ها که «نتوانستند و اصولا نمی توانستند صبر کنند تا مقامات از خر شيطان پايين بيايند» و «با شعر فروغ و هشت کتاب سپهری آزادی را آرزو می کردند» آن هم آزادی به شکل «آميخته ای از سکس و عرفان» و در عمل هم «خودشان دست به کار شدند و آنچه را می خواستند عملی کردند. از بوس و کنار معصومانه-گناه آلود تا توليد پورن وطنی». اگر به من بود مدتی استفاده از واژه‌ی مردم به اين شکل را ممنوع می‌کردم! در کلمات مقامات و سياست‌مداران ايرانی فراوان می‌توان يافت که «مردم می‌خواهند» و «مردم نمی‌خواهند» و «مردم آگاه‌اند» و مشابه. اين مردمی که شما می‌گوييد هم چندان تفاوتی با مردم ديگران ندارد، از نوع از ظن خود يار شدن است. در همان مردم است که مرد شصت و پنج ساله می‌تواند دختران نوجوان دبيرستانی را با تهديد لو دادن دوست پسرشان چنان بترساند که در دام تجاوز بيفتند، در بين همان مردم هستند که خانواده هيولايی‌است که از ترس‌اش به متجاوز شصت و پنج ساله بايد تسليم شد.
در بين همان مردم هستند آن‌ها که اضطراب جنسيت چنان در بين‌شان فراگير است، که «ذرات شرف در خون‌شان» جا را برای آدميت تنگ کرده. همان‌ها هستند که «ننگ و بی‌آبرويی»، آن هم با تنگ‌ترين تفسير، از مرگ برايشان بدتر است. کافی است سرمقاله‌ی روزنامه‌ی جمهوری اسلامی را بخوانيد که از مختلط شدن اتوبوس‌ها آرزوی مرگ کرده، «خوشا به حال شهيدان که رفتند و اين ننگ را نديدند».
باز هم بايد گفت که وبلاگ‌های فارسی «مردم» نيستند. باز هم بايد گفت که تازه در همين وبلاگ‌ها هم آن کشف حجاب همه‌گير نيست.

بله شايد اعتراف برای دوستی کردن باشد. دوستی خاله خرسه. اما اين فاش‌گويی‌ها بی‌ارزش‌اند از اتفاق، شايد دقيقاً چون «اعتراف»اند. چون پذيرش ضمنی گناه را با خود دارند. چون اين طبقه‌ی متوسط هميشه قاچاقی زندگی کرده و کم‌تر جربزه داشته نتا ارزش‌هايش را به شکل اخلاق مدرن تئوريزه کند و از آن‌ها در مقابل حاملان سنت دفاع کند.
---------------------------------
خوب است که تو آن طرف ديگر را تذکر می دهی. ولی از اين جا که من نگاه می کنم مردم همان اند که گفتم. مشکل استدلال تو در اين است که مردم را به يک صورت ارزيابی می کنی. اما مردم جمع اضداد اند. من جريان غالب را اما آن نمی بينم که تو می گويی. مهم هميشه جريان غالب است. نه حواشی. مثل اينکه من بگويم ما توليد نداريم و تو به من بگويی اين قدر کارخانه در ايران دارد کار می کند. يا من بگويم توليد داريم و تو استدلال خلاف را بگيری. ديدگاههای کلان هميشه بايد کلان نگر هم بماند. بعد هم از نظر معناشناسی مردم و واژه هايی از اين دست به يک تور واحد شکار نمی شود. بعدتر هم اينکه همين مشکل در باره معادل واژه در انگليسی و زبانهای ديگر و گزاره های حاوی آن وجود دارد. استدلال را بايد تيزتر کرد. سخن باقی. اگر مجالی بود می شکافيم در بحثی با هم. - سيب

Posted by: امين at December 27, 2006 1:58 AM



يك نكته‌ي ديگر:
فاصله‌ي تئوري تا عمل بيشتر از زمين تا آسمان است. تغافل از اين اصل حتي باعث نقض غرض هم ميشود.
عمدي در كار نيست اين برميگردد به يك شبهه پارائوكس در ماهيت انسان كه همان لاجان بودن و محدوديت او و از طرفي بي‌مرزي اوست.
اين قاعده‌ي تعادل را در بازيهاي اجتماعي به هم ميزند. شايد به همين دليل است كه شما براي پيام‌گيرتان فيلتر گذاشته‌ايد. همان كاري كه نهادهاي امنيتي مي‌كنند.
اختلاف تنها در رنگ‌و لعاب سليقه‌ها و باورهاست.
صراحت لهجه بدون‌توجه به تناسب و تعادل روابط اجتماعي فرق آنارشيسم و مدنيت است.
اعترافاتي كه مثل بمب منفجر ميشوند بازخورد طبيعي افراط و تفريط هاست.
نتيجه فقدان تعادل است.
و تعادل همان مطاعي است كه بشر بايد از راه انساني به آن برسدو
آنوقت ادم شده آست.
سوء‌تفاهمات فلسفي در توجيه رفتارها هم در همين مسير اتفاق مي‌افتد.
با كمال جسارت من خيال ميكنم متن شما كمي دچار افراط شده‌است.
اميدوارم صراحت لهجه‌ام را دليل بر سوء‌استفاده و حرمت‌شكني تلقي نكنيد.
فروغ با تمام ظرافت روح و بزرگي‌اش يك انسان محدود بود با ضعفها و كمي‌ها.
مثل شاملو.
خرفهاي سعيد شاملو را بخوانيد. خيال مي‌كنيد شاملو يك ديكتاور بالفظره بوده است.
همان شاملويي كه عمري به كمر خم نكردن مقابل ديكتاتورها شهره شد.
به‌نظر من نبود تعادل باعث افراط و تفريط مي‌شود.
هميشه با توجه به ظرفيتهاي وجودي هر سيستم روابط معنا پيدا مي‌كند و نميشود با كليشه و قطعنامه به حقيقتي غير قابل ترديد دست يافت. وگرنه هنر زاده نميشد.
با سپاس از توجهتان.

Posted by: سينا هدا at December 26, 2006 8:10 PM



سلام آقاي جامي عزيز!
اميدوارم پوزش اشتباه كامنت قبلي را پذيرفته باشيد.

با شما در بسياري از نكات بكاررفته در اين نوشته‌تان موافقم. البته انسان محدود است و با او مثل خدا نميشود رفتار كرد. شايد حرمت انسان به همين نسبيت و رعايت حدود توانايي و تشخيص تعادل وابسته باشد.
اين تحديد رفتار با ريا فرق ميكند. بحث دراز است....شايد وقتي ديگر...اما به موضوع از زواياي مختلف ديگر هم ميشود نگاه كرد به اين حركت. به آثار و نتايج و عواقب متنوع و نيز كه نهايتا به پالايش رفتارهاي اجتماعي منتهي ميشود.
ميخواهم دست سلمان را ببوسم به خاطر اين آغازگري تاثيرگذارش. جداي از ارزش نفس روح پويايش، بنظر من اين دومين تاثير‌گذارش در هويت فرهنگي يك ملت ميتواند باشد. ما را به خودمان مي‌شناساند:
بگذاريد قسمتهايي از آخرين پستم را بگذارم كه حرفهايم پراكنده نباشد در اين آغاز روز كار:
بازي يلدايي(5×5) به توان بينهايت
(5×5) به توان بينهايت، يعني تكرار سلمان، يعني زايش دوستي.
بيان پنج ويژگي و خاطره از خود، و دعوت از پنج دوست براي ادامه‌ي همين‌كار.
بازي به همين سادگي است! بازي سهلي است، اما ممتنع، كه نبايد به حساب جا داشتن يا نداشتن در دل دوست گذاشت.
پيش‌درآمد:
يلدا گذشت و بازي يلدايي وبلاگستان همچنان ادامه دارد.
مثل مرگ و زندگي.
در وبگرديهاي اين بازي بنيادي، يك واقعيت مدام به چشم ميخورد:
آنها كه آغازگر دوستي‌اند و آنها كه در حاشيه همچنان منتظر نشسته‌اند.
سلمان جريري يكبار ديگرپس از زدن كلنگ وبلاگشهر، با آغاز زيباي خود اين حقيقت را به همه‌ي شهروندان گوشزد كرد:
هواي فراگير حيات، تنهاترين تنهاي همه‌ي هستي ماست....
دلخور نبايد شد اگر دوستي تو را به اين بازي دعوت نكرده
اين يك آغاز است و يك اشاره، يك ياد كه مي‌تواند ذكر مدام شود

Posted by: سينا هدا at December 26, 2006 5:42 AM



به نظرم در وبلاگ تا حدي مي شود باز حرف زد.. البته مي دانيد كه من تقريبا سعي كرده ام چهره اي كه از خودم مي سازم با آنچه هست نسبتا نزديك باشد چون وبلاگ برايم ابزاري ست در جهت خودشناسي و شناساندن يك زن در ميان جمع به ديگران.. اما درد دل..؟ نمي دانم.. به نظرم فقط با خدا و فقط شايد در زندگي با يك يا دو نفر حداكثر بشود مثل خدا درددل كرد و راز دل گفت و نگران نبود از قضاوت شدن و تحقير شدن و بعدها با ابزار درد دلت خورد شدن.اگر مي شد اين آقاي داريوش خان اين ملكوت را هم مثل بلاگر امكان پرايوت مي داد آن وقت حتما كساني مثل من فقط براي دوستان خدايي شان به راحتي مي نوشتند..

Posted by: فروغ at December 26, 2006 5:03 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست