:: مدیریت سازمانهای غیردولتی؛ راهنمای عملکرد شایسته
:: جامعه مدنی چگونه کتابی است؟
:: آزادی = هر کس هر کاری خواست بکند = آشوب کنونی
:: گروه ما را گرم می کند
:: حق متفاوت بودن حق پایه و عام است و استثنا هم ندارد
:: شهر نيازمند روحی است که پيکرينگی يافته باشد
:: مهاجرت نخبگان يا سر-ريز-شدگی اجتماعی
:: دوبی، هنگ کنگ نزديک
:: مشروطه مفاهيم
:: پيغمبران لاکتاب مدرنيزاسيون
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
November 29, 2006  
آرشيتکت ها روشنفکرانی که ما را شهری می کنند  
 
من به مهندسی اجتماعی ديگر اعتقادی ندارم – زمانی داشتم- ولی نزديک ترين گروه به مهندسان اجتماعی را خود همين مهندسان معمار می دانم. نشانه شناسی تهران و شهرهای بزرگ ايران می گويد که امروز روشنفکران فرهنگ ساز و صاحب نفوذ ايران مهندسان و برج سازان و پل سازان و جاده سازان اند. آنها پيغمبران لاکتاب اند يعنی در مقايسه با ديگر روشنفکران، يا همان روشنفکر به معنی معمول کلمه، با کلمه کار ندارند با سنگ و آجر و تيرآهن و بتون و سازه کار دارند. آنها زندگی و محيط ما را تغيير می دهند، عادات جديد در ما ايجاد می کنند، فرهنگ خانه و جامعه و زيست بوم ما را دگرگون می سازند. آنها را ما را شهری تر می کنند.

محمد رضا نيکفر پيش از اين در مقاله ايمان و تکنيک به رابطه ايمانيان و مهندسان اشاره کرده است. اما از آنجا که اين رابطه در چارچوب مناسبات شهر و شهری شدن تحليل نشده و بيشتر صبغه نظامی و سياسی گرفته است می ارزد که بر نقش مهندسان معمار به مثابه جامعه ساز نيز بيشتر تاکيد کنيم.

آنچه من در ايران به نمونه تهران و شهرهای بزرگ می بيبنم تمام گويای ديد مهندسان از جهان امروز است – ديدی که دارد از راه سازه و برج و معماری و نوسازی به يک نگرش ملی تبديل می شود. من اين ديد را آمريکايی شدن جهان می نامم.

توسعه و نوسازی شهری ايران گرچه بر مدل ترکيه و دوبی و لبنان و مالزی تکيه دارد و گاه ژاپن و کره اما در واقع امر کاملا آمريکايی است. ايرانی ها به نحو غريبی آمريکايی اند.  و هرچه می گذرد آمريکايی تر می شوند. اصلا هم مهم نيست مذهبی اند يا نيستند محافظه کارند يا نيستند و آخوندند يا نيستند.

تهران امروز بيشتر از هر زمان ديگری قصد آمريکايی کردن تصوير خود را دارد. اين را ظاهر شهر می گويد و ساختمانهای رفيع و چندين طبقه اش و برجهاش. برج يعنی آسمان خراش به سبک ايرانی.

مدل توسعه ايران آمريکايی است. لارج بودن اصل است. گران بودن. بزرگترين بودن. از نگاه معناشناسی اين مفهومی کليدی است. نگاهی به دور و بر خود بيندازيد تا وسوسه "ترين" بودن را پيدا کنيد. حتی در مقولات مذهبی. در مشهد چندين تابلو و پلاکارد ديدم که رويش نوشته بود: مشهد بزرگترين شهر مذهبی جهان است! – جمله ای از اين بی معناتر نمی توان يافت که چنين معنادار باشد.

من حتی در خوشباشی ايرانی نيز همان خوشباشی آمريکايی را می بينم. با غذا در مرکز آن. مرکزهای ديگر آن را نيز به آسانی می توانيد پيدا کنيد.

اما روشنفکر معمار ايرانی همان خصايص عمومی روشنفکر ايرانی را داراست جز اينکه دست اش بيشتر به کار می رود و عمل. ارزش افزوده نتيجه و حاصل کار و زحمت اش هم بسيار بيشتر است و خواهان بيشتری هم دارد. چه کسی است که آرزوی زندگی کردن در يک آپارتمان زيبا و گرانقيمت و تصاحب اين حاصل روشنفکرانه را نداشته باشد؟ من در ايران کمتر کسی را می شناسم که قادر به رفض اين "اثر" روشنفکرانه باشد. از يک منظر ايرانی امروز بيشتر از هر زمان ديگری به فکر خانه ساختن و تصاحب خانه ای از خود است. حتی چند خانه. دست کم دو تا. دومی برای اينکه يک خانه خالی هزار جور کاربرد دارد!

داشتم می گفتم روشنفکر معمار ما هرقدر هم که عملگرا باشد و به نتيجه فکر کند و در نهضت آمريکايی کردن ايران شتاب داشته باشد باز روشنفکر است. باز فردی از آحاد جامعه ايرانی است. از اينجاست که مثل تقريبا همه روشنفکران ديگر ساز خود را می زند و کمتر به نوعی هماهنگی می انديشد.

شنيده ايد که می گويند تهران شهر زشتی است. من در اين سفر فهميدم چرا. در واقع هيچ يکدستی معنادار سبک شناختی در معماری اين شهر وجود ندارد. و در معماری هيچ شهر بزرگ ايرانی ديگری هم!

معماری و نوسازی چند دهه اخير که دوره مدرن و شهری شدن ما بوده است شهرها را آشفته و نازيبا کرده است. زيرا هر کسی عملا ساز خود را می زند. زشتی شهر از اين نيست که ساختمانهای زيبا ندارد. زشتی اش از اين است که هماهنگ نيست. اتفاقی که در پاريس و لندن و نيويورک و واشنگتن – هر کدام با اصول خاص شهرسازی خود- نيفتاده است. معماران بر اساس سليقه و دريافت شخصی خود و يا شخص صاحبکار عمل نکرده اند بلکه در چارچوب نوعی منطق زيباشناختی شهری که از سوی شهرداری و دولت و عقل سليم عمومی حمايت و اعمال شده حرکت کرده اند و طرح زده و اجرا کرده اند.  

در اين يادداشت کوتاه مايلم بر دو سه نکته ديگر نيز تاکيد کنم. اول همان که پيشتر هم به اشاره گفته ام: بخش بزرگی از نوسازی ايران ادامه انديشه نوسازی از اوايل قرن است. ايرانی از اوايل سده 14 در انديشه نوسازی بوده است و هنوز هم هست و انقلاب – بر خلاف نظر اول- تغييری در اين انديشه ايجاد نکرده است. بنابرين نوسازی يا به تعبير ديگر مدرنيزاسيون هنوز و همچنان حرف اول را در جامعه ايرانی می زند ولو به قيمت گزاف مثلا نابودی محيط زيست شهری و بی قاعده کردن ساخت و ساز و بی توجهی به حيف و ميل در منابع آب و باغ و طبيعت.

دوم معناهای سياسی انتقال روشنفکری جامعه ساز به روشنفکران معمار است. در ميان همه بحث های ممکن در اين زمينه يادداشت اخير محمد جواد کاشی بسيار خواندنی است. اينکه تحت تاثير انديشه مهندسی، انديشه سياسی هم نوسازی اجتماعی را مانند نوسازی ساختمانی فرض کرده باشد. من با نظر کاشی همرای هستم که پزشکی درک تمثيلی بهتری برای نوع تحولات اجتماعی به دست می دهد اما واقعيت کنونی همين است که مهندسان ساختار فکر سياسی را نيز ساخته اند.

اين بخش از نوشته او بازخواندنی است: "دمکراسی برای این مهندسان مخاطره آمیز است، چرا که ممکن است کسب رای عمومی به خلاف نظر آنان به مدلی نامطلوب از اصلاح اجتماعی بیانجامد. آنگاه باید در غیبت مردم اصلاح کنند، کاری که رضاشاه انجام داد. من اعتقاد دارم این الگوی اصلاح تنها به روش رضاشاهی میسر است."

دکتر کاشی رابطه درستی ميان سنتگرايی مذهبی و نوسازی به سبک آمريکايی می بيند: "اتفاقاً کسانی نیز که به پاسداران سنت شهرت یافته‌اند، بیش از آنکه به تعبیر من سنت گرا باشند، از همان تفکرات مهندسی متاثرند. با این تفاوت که نقشه احداث بنای آنها متفاوت است. کسانی نقشه خود را از انگلیس و آمریکا اخذ کرده‌اند و کسانی دیگر از قرون چهارم و پنجم اسلامی. اما هر دو از این حیث مشترک‌اند که فکر می‌کنند می‌توانند وضع موجود را یکسره در پرتو یک الگوی ایده‌آلی متحول کنند و هرگونه دلبستگی به عوامل همبسته ساز موجود را نفی می‌کنند. ایدئولوگ‌ها هم مهندس‌اند."

نکته آخر من سوالی است همسو با همين بحث: الگوی دموکراسی متناسب با اين نوسازی کدام است؟ نمی خواهم جواب اين سوال را اينجا بدهم ولی بهتر است تاکيد کنم که طرح اين سوال از اين بابت اهميت دارد که نمی توان دموکراسی مدل آمريکايی يا فرانسوی يا انگليسی را به آسانی نوسازی ساختمانی وارد ايران کرد. زيرا آن مدل های دموکراسی - در يک فرضا ساده سازی شده - مطابق با مدلهای مهندسی و نوسازی در همان جوامع هستند. من به جداسازی نوسازی و دموکراسی هم اعتقادی ندارم. اما به اين اعتقاد دارم که هر مدلی از نوسازی به مدل معينی از دموکراسی همساز است.

سوالم را دوباره تکرار می کنم: اگر نوسازی ايرانی را تحليل کنيم و در نهايت مثبت بدانيم جه نوع دموکراسی بر آن می توان بنياد کرد که پايدار باشد و با بدنه جامعه پيوند برقرار کند؟ - همان پيوندی که خود نوسازی با جامعه برقرار کرده و همه را آرزومند و موسوس ساخته است.

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/898
نقد و نظر

سلام در باب معماری و دموکراسی شما را به دو مطلب و یک کتاب دلالت می کنم:
دموکراسی و هنر از نشر چشمه
و
http://hybrid.blogfa.com/post-38.aspx
http://hybrid.blogfa.com/post-24.aspx

----------------------
سپاسگزارم. - سیب

Posted by: محسن اکبرزاده at August 16, 2009 4:53 PM



آن بخش مربوط به «نشانه‌شناسی» را قلم گرفتم. يکی دو تا لينک هم ته‌اش گذاشتم. اما حرف‌ات درباره‌ی معماری و مهندسی و روشنفکری هنوز مشوش است و ايرادها به قوت خود باقی.

Posted by: داريوش at December 1, 2006 1:08 PM



سلام. چند پاراگراف اول را تندي خواندم ... اما متني مثل اين را نمي شود همين طوري تندي خواند ... بايد فكر كرد. آفلاين مي خوانم و جواب مي دم. اما با آمريكايي بودن افكار ايراني موافقم!

Posted by: سوسن جعفری at December 1, 2006 8:09 AM



سلام به عنوان یک معمار که در ایران درس خوانده و کار کرده ام خوشحالم که معماری موضوع بحث می شود اما متاسفانه موضوعات متعددی کنار یکدیگر آمده اند که بر پریشانی مطلب افزوده اند و سرانجام مراد نویسنده مشخص نیست. معمارانی که نویسنده از آنان انتقاد می کند آنگاه در معرض نقد تند قرار می گیرند که نخست همه چیز را به هم می بافند و در موضوعاتی درگیر می شوند که درک و تجربه کافی در آن ندارند! شاید شبیه همین نویسنده.

Posted by: فرهاد at November 30, 2006 10:57 AM



نوشته‌ی بسيار آشفته‌ای است با تداخل‌های مفهومی و معنايی فراوان و احکام کلی و شخصی صادر کردن‌های بسيار. مفصل در اين باره در ملکوت خواهم نوشت، اما به اختصار خلل عمده‌ی اين نوشته‌ات را در اين‌ می‌بينم: خلط بی حساب و کتاب «معماری» (به معنای خاص معماری در عرف آکادميسين‌ها)، «مهندسی» (به معنای خاص و دقيقی که امروز از آن می‌شناسيم: مهندس عمران، مهندس راه و ساختمان و حتی بساز و بفروش؛ باز هم در عرف آکادميسين‌ها و حتی اهل بازار) و «روشنفکری». چيزی که من می‌فهمم اين است که خواسته‌ای با استفاده از اين سه، مفهوم تازه‌ای بسازی و تئوری نوينی (يا حتی کهنه‌ای) را با تکيه بر اين‌ها بازآفرينی يا ايجاد کنی.

نخست: فهم‌ات از معماری پر اشکال و مشوش است. اين‌ها که گفته‌ای کار معمار نيست. بهتر است اصلاً کلمه‌ی معمار و آرشيتکت را برداری از اين ميان. قرار نيست نوشته‌ات عاميانه باشد و بگويی هر چه مردم کوچه و بازار می‌فهمند منظورم همان است. بنويس بساز بفروش. بنويس بنّا. هر چيزی. نگو معمار، نگو آرشيتکت. در بستر جامعه‌ی ايرانی اين ايراد دارد.

دوم: اصلاً نتوانسته‌ای با اين مقدماتی که چيده‌ای ربط درستی ميان معماری يا بساز و بفروشی و روشنفکری بر قرار کنی. اين مقدمات هيچ ربطی به نتايج‌ات ندارند. هيچ نسبت روشنی ميان اين‌ها نيست. نمی‌شود توی ذهن خودت رابطه بر قرار کنی و بگويی بله هست. خودت همين بند را بخوان:
«اما روشنفکر معمار ايرانی همان خصايص عمومی روشنفکر ايرانی را داراست جز اينکه دست اش بيشتر به کار می رود و عمل. ارزش افزوده نتيجه و حاصل کار و زحمت اش هم بسيار بيشتر است و خواهان بيشتری هم دارد. چه کسی است که آرزوی زندگی کردن در يک آپارتمان زيبا و گرانقيمت و تصاحب اين حاصل روشنفکرانه را نداشته باشد؟ من در ايران کمتر کسی را می شناسم که قادر به رفض اين "اثر" روشنفکرانه باشد. از يک منظر ايرانی امروز بيشتر از هر زمان ديگری به فکر خانه ساختن و تصاحب خانه ای از خود است. حتی چند خانه. دست کم دو تا. دومی برای اينکه يک خانه خالی هزار جور کاربرد دارد»

آخر اين جملات يعنی چه؟ لطفاً نام دو معمار روشنفکر ايرانی را ذکر کن. مثلاً از ديد تو استاد محمد کريم پيرنيا کجای معادله‌ات قرار می‌گيرد؟ روشنفکر است؟ معمار است؟ دنبال مدل آمريکايی است؟ يا چه می‌دانم «نادر خليلی» از ديد تو در اين منظومه بيکرانه‌ای که ساخته‌ای کجا واقع می‌شود؟ بعد هم، اين چه تصوير معوجی است که از روشنفکری می‌دهی و توی دل‌اش هم معماری را می‌گنجانی؟

واقعاً جای تعجب دارد. من به نوشته‌های پيشين‌ات کار ندارم چون واقعاً شخصاً نمی‌توانم آن‌قدر در آن‌ها تشکيک کنم. اما برای اين نوشته‌ات می‌شود صدها مثال در نقض‌اش آورد. دست بر قضا، من نوشته‌ی آقای کاشی را دقيقاً در خلاف جهت نوشته‌های پيشين و حاضر تو فهميدم.

به هر حال، زياد وارد جزييات نمی‌شوم تا فردا مفصل‌تر بندهای جداجدای نوشته‌ات را نقد کنم. به حساب اين می‌گذارم که نوشته‌ات را شتابزده نوشته‌ای. شاید خودت توضيح بيشتری تا پيش از نقدِ من بنويسی و گرنه خطوط کلی نقدِ من اين است که نوشته‌ام تا شرح و تفصيل‌اش بيايد.

با مهر،

داريوش

Posted by: داريوش at November 30, 2006 1:20 AM



What do you mean by this "Nosaazi" anyway?

Posted by: Akbar at November 29, 2006 8:51 PM



من تقريباً همه‌ی عمرم را در تهران زيسته‌ام. نوجوانی من با نوسازی بعد از انقلاب آغاز شده‌است. اين نوسازی چيزی جز احساس غريبگی برای من نداشته. برج‌های شهرک غرب و زمين بازی‌های اختصاصی، بزرگراه‌هايی که مدتی هر روز سه ساعت در آن‌ها می‌راندم، برج ميلاد که جلوی چشم من دو سه ماه شکل گرفت و به آسمان رفت، همه‌شان تنها حس غربت، ناسازگاری و نازيبايی با جهان ساده‌ی کودکی‌ام داشت که در يک حياط کوچ دار و درخت‌دار در حوالی ميدان شاپور، کوچه‌ی مهدی‌خان خلاصه می‌شد. حياط‌ها نابود می‌شدند. خانه‌های ما بزرگ می‌شدند و باغچه‌های حياط‌ها خراب می‌شدند تا جا برای اتومبيل جديدی باز شود. مهمانی‌های ساده‌ی روی سفره، تبديل می‌شدند به رفتن معذب به رستوران‌های شيک و دور هم نشستن، به دور از هم نشستن.
اين نوستالژی سال‌های کودکی شايد باشد. شايد هيچ گريزی از شوک نوسازی نيست، اما راستش، با آمدن از تهران به لندن هيچ چنين شوکی به من وارد نشد. احساس کوچکی نکردم. بر خلاف ايده‌ی شما بر ضد شهرهای بزرگ، احساس کردم در درون اين شهر بزرگ دائم مکان‌های «دنج و کوچک» بازساخته می‌شوند، دائم سنت و نوستالژی خودش را در اشکال جديد متبلور می‌کند. از تشکيلات سلطنتی گرفته تا پاب‌هايی که به تاريخ سيصد ساله‌ی خود می‌نازند، از ساختمان‌های دست‌نخورده‌ای که دائم بازسازی می‌شوند و شب‌ها به ملايمت نورپردازی می‌شوند، نه به نحوی که بيننده را تحقير کند، نه به شکلی که برج ميلاد از درون خانه‌های توسری‌خورده‌ و کوچک منطقه‌ی ده تهران ديده می‌شود (جنوب خيابان آزادی) و تمام آن فشردگی و کوچکی و بی‌هويتی آن منطقه را به ريشخند می‌گيرد.
اين‌ها چيزهايی بيشتر حسی هستند. مدرنيزم ايرانی هميشه مثل يک زخم بوده. سنت را پاره کرده و از درونش درآمده (ياد فيلم بيگانه می‌افتم که موجود فضايی تخم‌اش را در بدن انسان‌های زنده می‌گذاشت). و بدبختانه آن که، گروهی که مقابل مدرنيزم ايرانی جبهه گرفته‌اند که ناموجه‌تر بوده‌اند: مثل همان رئيس کشتی فضايی که قرار بود با بيگانه بجنگد اما در انتها معلوم شد خودش هم جز يک ماشين نبوده.
اين که در باغ‌های شمال تهران، باغ متعلق به سفارت‌خانه‌ها از معدود جاهای نجات يافته از گزند برج و بزرگراه باشد، نکته‌ای است قابل تأمل.
سنت ايرانی در حاشيه‌ی اين مدرنيزم بازآفرينی نمی‌شود. تبديل می‌شود به «قهوه‌خانه‌های سنتی» مدرن وسط برج‌ها، به زلم زيمبوهای رفع رخم چشم که به در و ديوار آپارتمان‌های لوکس آويزان‌اند و کوزه و گليمی که از اساس ناسازگار با آن فضا مثلاً دکوراسيون داخلی سنتی هستند.
به نظرم ايرانی‌ها می‌توانند به جای مدرنيزم زمخت امريکايی، از مدرنيزم اروپايی ياد بگيرند. ساختمان‌های دوره‌ی ويکتوريا به نظرم تجسمی از بازآفرينی سنت در دنيای جديد است. اما شايد برای چنين کاری دير شده باشد.
و دموکراسی اين ميان چه کاره است و چگونه می‌تواند کمک کند؟ گمان من اين است که اگر شوراهايی از درون محلات شهرهای بزرگ برمی‌خواستند، اگر ماليات محلی در محل صرف می‌شد، و مهم‌تر از همه اگر ساختارهای عظيم که روييده از درياچه‌ی عظيم نفت، به ساختارهای ريزی تبديل می‌شدند که از درون جامعه رشد می‌کنند، بسياری از اين ناسازگاری‌ها حل می‌شد.
اين روزها که انتخابات شوراها برگزار می‌شود کم‌تر کسی می‌پرسد چطور شهر چندين ميليون نفری تهران شورای شهر پانزده نفره دارد. چرا محلات شورای قوی و مؤثر ندارند.
محلی‌سازی شايد دوای بسياری از دردهای ما باشد. برای محلی‌سازی، شايد چاره‌ای جز دوا کردن «بودجه‌ی نفتی» نيست.

Posted by: امين at November 29, 2006 6:22 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست