می دانم که بدون من به شما سخت می گذرد! ولی چه می شود کرد سيب های زيادی بالا انداخته ام که هنوز دارند چرخ می خورند و پايين نيامده اند. فقط همين يکی سيب زمانه افتاده است در دامن ام و من بايد دستش را بگيرم و پا به پا ببرمش به سرمنزلی برسانم.
می دانم که خيلی ها در بخش فارسی بی بی سی از دست من شاکی اند آزرده اند. من هم بوده ام. سخت هم. سالهايی. اما حاليا از هيچکسی نه شاکی ام و نه آزرده. حتی از باقر و ستاره!
من دين اول ام به باقر است و همواره برايش حرمت قائل بوده ام و هم متاسفم که به هر دليل رابطه خواهرانه ستاره با ما قطع شد و ديگر ما ستاره ای نديديم و وقتی رفت اتاقش هميشه تاريک بود و هست. به جايش کسی آمد که تنها مديری است که ديدم با ژورناليست جماعت به زبان سرهنگان حرف می زند.
من از باقر معين بسيار آموختم که البته بخشی از آن حتما ناشی از نيشابوری بودن او بود و خراسانی بودن من! بين ما اشتياق به زبان و کتاب و ادبيات و مردم فارسی زبان از افغان و تاجيک و ايرانی مشترک بود و خواهد ماند. باقر را برای خدمت اش به زبان فارسی از طريق برنامه های يکتا و سياست گذاری های موثر در بی بی سی به ياد خواهم آورد.
اما از بسياری ديگر نيز آموخته ام. از شهريار رادپور که هميشه آرامش و تسلط اش در کار راديو را ستايش کرده ام و برای من مثال خوبی از يک ايرانی مودب به آداب بريتانيايی بود. از معصومه طرفه که جديت اش و دانش سياسی اش مثال زدنی است و مظهر چموشی به بهترين معنايش. از صادق صبا و قدرت تصميم گيری و صراحت لهجه و شجاعت بيانش. از محمود کيانوش که هم از او می توان ادب آموخت و هم زبان انگليسی و هم فلسفه و ترجمه و يکی از دقيق ترين آدمهايی است که در برنامه سازی راديو می توان يافت. از احمد ميرزاده و سرعت کارش و اجرای هميشه دلپذيرش و اينکه با همه شکسته دلی از بخش فارسی هميشه جنتلمن ماند در رفتار.
لطفعلی خنجی را با خواب سبک بعدازظهرش به ياد خواهم آورد. پا را روی پا می انداخت روی ميز و چرتی می زد. شوخ طبعی انگليسی داشت. مثال سبک قديم راديو بود و مثال عالی آن. مثل کيانوش در انگليسی دانی مثل بود.
افشين اميرزاده مثال اعلای سرعت بدون تصادف است و بايد نمره بيست و نشان سلطنتی دست فرمان راديويی به او داد. بودن او در برنامه هميشه اسباب آرامش است که کاردان و خونسرد است. و از معدود اصحاب طنز در بخش فارسی!
ديگر از که چه آموختم؟ آها از عنايت فانی هم علاقه به موسيقی به يادم می ماند و جاز. مردی که همه کار می کرد و کمتر ديده می شد. اما استاد ميکس و سبک راديوفونی و راديوفان بودن بهزاد است. بهزاد از آدمهايی است که هميشه الهام بخش است. حيف زنی که قدرش را بداند هنوز پيدا نکرده است!
با بهروز آفاق مستقيم کار نکردم اما از او هم چيز آموخته ام. انصاف مهمترين آن است و آمادگی برای گفتگو. تماس با مردم کوچه و بازار و خاکی بودن در عين داشتن مقام بالا حسن بزرگ اين مرد است. از معدود ژورناليست هايی است که همزمان روشنفکری هم به او می برازد.
می ماند سيما. در وصف سيما فقط بايد گفت که نبودن اش ما را آواره کرد! وقتی بود چتری بود و سايه بانی از مهربانی و پشتيبانی.
اين همه نامهايی که بايد ذکر می کردم نيست. بديهی است. ده سال کار سخت و پر انرژی و مشتاقانه و گاه ديوانه وار حرف و سخن بسيار دارد. شايد بايد از لارا و رزيتا و ژوزف و ماريا و بقيه همرديفان هم می گفتم. از شهيده و زرينه و مطلوبه و سهراب و مردان و شفقت و نورمحمد هم. از دوستان افغان و تاجيک و ازبک. از عبدالله شادان و ظاهر طنين. از دوستان اين سه چهارساله اخير. از محمد آقا که شايد راضی نباشد نام کاملش را ببرم. از سينا مطلبی. از بسياری از ديگر و ديگران. اما بعضی ها دين به گردن من دارند. گفتم تا بدانند که من دين دوستی و جوانمردی و مهر و وفا می گزارم. اگر چيزی از ما بجا می ماند همين حق گزاری است. و دوستی.
پی نوشت: شب خوبی شد. من و جمشيد برزگر هر دو با هم می رويم. همه دوستان بی بی سی فارسی به دعوت ما دو نفر جمع بودند جز چند تنی که عذر موجه داشتند و سه چهار نفری که قرار است هفته اول جولای هم را ببينيم. گفتيم و خنديديم. بعد از مدتها. و غذای ايرانی خورديم و از نان و سبزی و کباب اش لذت برديم. فکر کردم چقدر مهم است که گاه دور هم جمع شويم. نشده ايم. در اين سالهای اخير همه اش دلخوری بوده است. حالا همه آمدند و رفتند. کارت قشنگی امضا کردند و هر کدام با پيامی کوتاه از سر مهر و صفا و رفاقت. يکی اش به هلندی است. جايی که خواهم رفت. لابد وقتی هلندی بياموزم ازش سر در خواهم آورد.
صادق نازنين کتابی آورد. از اهل قلم انتظار همين است. رضا در باره چگونه ارزشهای کاری ديگران را بشناسيم و قدر بدانيم کتاب داد. ديگران هدايای ديگر دادند. از همه ممنون. ليلی گفت جايت خالی خواهد بود. ليلی هميشه مهربان بوده است. گفتم الياسی هست. که هر دو از يک ميز استفاده می کرديم. خنديدند. اما حميدرضا جان پيام تو چيز ديگری بود. خوشحالم که صراحت لهجه من را تعبير به صداقت کرده ای. صراحتی که هميشه دردسر بوده است برايم. کارت ات را و نوشته ات را فراموش نخواهم کرد. اميدوارم همه آرزوهای خوبی که کرديد برای من، همانطور شود که آرزو می کنيد.
چند تنی ايميل دادند از دوستان وبلاگستان با نگرانی که نکند غزل خداحافظی از وبلاگستان را خوانده ام. گفتم که نه! من از بی بی سی می روم. اما از وبلاگستان حالا-حالاها نمی روم. اصلا راستش را بخواهيد دارم کاری می کنم که وبلاگها ارزشهای کمتر شناخته خود را به ديگران نشان بدهند. بموقعش خواهم نوشت. فعلا پا به رکاب ام به سمت تورنتو و لوس آنجلس و واشنگتن. تعطيلات پايان يک دوره دهساله؟ نه! برای کار بعدی آماده می شوم. برايتان خواهم نوشت. حتما.
از بخت نيک امشب دو بزرگوار هم ما را سرفراز کردند با حضور خود: محمود دولت آبادی و محمدعلی سپانلو. مجلسی دارند فردا در لندن. بختيار بودم که ساعتی آنها را امشب ديدم که فردا نخواهم بود تا به مجلس گفت و شنود آنها بروم. دولت آبادی کلی با شهزاده در باره سمرقند صحبت کرد. معلوم بود که تا به حال اطلاعات دست اول از سمرقند نداشته است. اين هم خوب شد. حالا ديگر بروم چمدانم را ببندم. فردا مسافرم.
|