:: راهی که از صندوق رای نمی گذرد
:: فوتبال مشت ما را باز می کند
:: دموکراسی تخيلی ايرانی
:: همان چرخه باطل هميشگی
:: پرچم ايران بر شانه های ما
:: چگونه گره ساده را به گره کور تبديل کنيم
::  وسوسه تجزيه طلبی
:: در آذربايجان انقلاب نمی شود
:: تصویرهای عشق ما کجاست؟
:: سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
:: شور فيلسوفانه برای سياست معنوی
:: هواپيما نشانه آخرالزمان برای ما
:: سور-رئاليسم خبری: شواهد همين دو سه روزه
:: مدرنيته و کهن الگوی زن بدکاره
:: در آسيب شناسی روشنفکران
:: دره ای بين دو نوع نگاه به توليد روشنفکرانه
:: خلقيات ما ايرانيان
:: دشمن درون ما
:: انحطاط در انديشيدن به ايران
:: آيا "تجدد ايرانی" بی معناست؟
:: ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم
:: اهلی سازی، تقدير تاريخی شهرنشينان
:: ضديت با شبکه
:: مغولها
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
May 25, 2006  
زين خواجگان عبوس  
 

امروز کاری داشتم بسادگی سوالی از وابسته مطبوعاتی سفارتی آشنا. از مسئول باجه اطلاعات و مراجعات پرسيدم گفت نمی داند با چه کسی بايد صحبت کنم! ولی به هر حال پيدا کردم که کيست و شماره اش چيست. به کمک دوستی خارج از سفارت.

تلفن زدن انگار جرم باشد. سنگين حرف می زد و انگار کار او نيست جواب دادن تلفن. خب اگر نيست تقصير من نيست می تواند منشی داشته باشد تا خودش تلفن را نگيرد. اما وقتی خودش می گيرد بايد جواب دهد روشن و صاف و خادمانه. مگر چند نفر در روز برای پرسش از ويزای مطبوعاتی تماس می گيرند و مگر آقا کارشان چيست جز همين که کار خلق راه بيندازند.

مرا حواله سايت سفارت کرد. آمدم به دفتر که رسيدم سايت را جستم و يافتم. نو نوار شده بود. کلی برای پيدا کردن صفحه فرمها گشتم و نيافتم نه فرمی برای روزنامه نگاران که حتی فرم احوال شخصيه. هيچ نشانه ای روی سايت به فرم اشاره نمی کرد. زير احوال شخصيه که اصطلاحی قديمی و غريب است فرمهای معمول را يافتم اما در بخش مطبوعاتی هيچ نبود.

زنگی زدم دوباره و از سر ناچاری که از کجا بايد اين فرمها را يافت و پر کرد و آيا سفارت سايت ديگری دارد يا همين تنها سايت است. سايت درستی را می بينم؟ پرسيدم. نخير حتما نادرست است که نمی بينيد. کجا بايد رفت؟ سنگين و عبوس و متکبرانه و تلخ و بی ادب جواب می داد. جواب را ضمن پوزخندهای او يافتم. بايد بخش انگليسی سايت را می گشتم. بگو بره فرمو اونجا پيدا کنه و پر کنه بفرسته. و گوشی را گذاشت. جانم تلخ شد از اين بی ادبی مقام والامقام.

گفتم بنويسم. اين بخشی از اخلاق مديرانی است که از قاجاريت فکری رنج می برند. من از دين و اخلاق و منش و تربيت و تحصيل و آداب اينها سر در نمی آورم. اينها که در اروپا و در جايگاه ديپلماتيک اين گونه اند در ايران با خلق چه می کنند؟


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/848
نقد و نظر

شما انگار فراموش کرده اید کجا بوده اید! این جا هر روز و همه جا چنین برخوردهایی با آدم می شود، انسان حرمتی ندارد. او که با شما چنان سخن گفته تردید نکنید که دیگرانی هستند که با خودش به همان شکل سخن می گویند... اتفاق نادری نیفتاده است! شاید در لندن طرفه باشد اما این جا نه!

Posted by: ندا at May 28, 2006 4:00 AM



... سلام! اما! من هم كاريكاتور رو ديده بودم هم مطلب را خوانده بودم و هم اينكه من خودم كاريكاتوريستم و طنز مي نويسم‘ در مورد طنزنويسي و فنون كاريكاتور هم مطالعات زيادي دارم دوست عزيز‘ آقاي صابري فومني اي همه سال كار كرد اما به احدي توهين نكرد و نه به هيچ قوميتي ... در اين برهه زماني‘ آن هم با اين حساسيت شديدي كه آذري ها دارند و البته نمونه هايش تمام اين سالهاي دور بسيار است چه توي برنامه هاي تلويريوني و سريال ها و فيلم ها‘ چه اين همه برنامه ريزي ها و بودجه بندي ها و تبعيض هاي سياسي- اقتصادي و اجتماعي مي شد جلوي اين حادثه را گرفت نه؟! حالا با اين حماقت و سهويتي كه جنابان مرتكب شدند‘ جواب اين خون هاي ريخته شده اين هايي كه كشته شدند را كي خواهد داد؟! ...

Posted by: سوسن جعفري at May 26, 2006 6:11 PM



برادر جان! فکر می‌کنی آن سفارتِ عالی مقام فقط يک جای‌اش اين‌جوری است؟ بارها به همه‌ی دوستان گفته‌ام که آن‌جا اداره‌ای است بی‌ در و پيکر. تازه می‌گويند الآن عالی شده و قبلاً اين‌جوری نبود. الآن خوشبختانه بعضی کارها را خيلی سريع راه می‌اندازند؛ يعنی کارهايی که ديگر سيستم‌اش جا افتاده باشد. طرف حساب‌ات وقتی آدم باشد و آدمی بی‌پرنسيپ، پدرت را در می‌آورد برای يک چيز ساده و هميشه هم بدهکار می‌شود آخر کار. همين است ديگر. چه توقعی می‌توانی داشته باشی؟ خيلی تلخ‌تر و بدتر از اين با ملت می‌کنند. تو تازه يک قلم‌اش را ديده‌ای. ياد آن شعر شاعر می‌افتم و دردم تازه می‌شود که: «نتوان مرد به سختی که من اين‌جا زادم»!

Posted by: داريوش at May 25, 2006 9:45 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست