ويرم گرفته است کمی سر به سر آقای رورتی بگذارم و پيش خودم جلو شما بلند بلند بخندم. يا سنگ توی چاه آقا بيندازم مثل مجنونان تا صد تا عاقل از بين شما بروند در بياورند. نمی دانم چرا. ولی شايد هم می دانم. از بس که اين روزها اتفاقات خنده ناک افتاد. شايد همه ش از ملاقات ديشب است که می خواستم در يک دو ساعت هم رفقا را بشناسم و هم خودم را آفتابی کنم اما از آن موج ابهام در چشم های امين حرصم در می آمد. يا از اينکه رفتار من با عينک ايرانی که ديده شود چه شود. يا از اينکه چرا هيچوقت وقت ندارم برای تفريح و آسودگی و چت فارغبال. چرا هميشه انگار روی ميخ نشسته ام. چرا قهوه من هميشه سرد است. شايد هم تقصير اين سوالهای رفقای ديگر است که می پرسند منکرانه که تو طرف سيبيل طلا را گرفته ای. يا آن مرد کلنگی که فکر می کند هر که تاييد سيبستان شد عاقبت بخير شد. حالا می بينی چطور تاييدات سابق ام را از رورتی پس بگيرم حالش جا بيايد. شايد هم تقصير اين مرافعه بی مزه حامد و پارسا بود سر راست و چپ و آن مرافعه بامزه نيکان و حودر سر اسرار مگو که با نامه بی مزه نوشابه جان بند آمد.
شايد هم از موقعيت خنده ناک خودم باشد امروز که در به در به دنبال فيلتر عکاسی بودم و سرگردانی پايان ناپذير من جلوی دخترک فروشنده برای حدس زدن شماره لنز زائور دخده در تاجيکستان. بهزاد پا به رکاب بود به سمت تاجيکستان و نمی شد از امروز به فردا انداخت کار را و درست انجامش داد. با آرامش رضايتبخش. بوداوار. نه مثل سگ ولگرد کوروساوا.
شايد هم نه تقصير اين رفيق دانمارکی باشد که اصرار دارد عکس برايش بفرستم. از موقعيت خنده ناک خودم حرصم در می آيد. اينکه چرا بايد به جای نوشتن خودم را در عکس آفتابی کنم. عکس اصلا خوب نيست - فقط خوبش خوب است که آنهم پيدا نمی شود- مثل اين می ماند که با کسی قرار گذاشته باشيد غيابی و بعد که بياييد پيداش کنيد همه تصوراتتان خراب شود ببينيد قيافه طرف داد می زند که معتاد است مثلا! يا اصلا بايد چه جوری عکس گرفت. دستم را بزنم به چانه ام که متفکرم يا بزنم بغلم يا کنار کامپيوترم بنشينم يا روی مبل لم بدهم يابه شيوه سلف-پرتره های حودری دوربين را بگيرم جلو خودم و دکمه را فشار دهم. چطور است کنار کتابخانه کوچک ام بنشينم يا بروم توی پارک زير شکوفه های بهاری عکس رمانتيک بندازم. اه همه ش کليشه است. از کليشه بيزار می شوم. مثل امشب که از آقای رورتی بيزار شده ام.
شايد هم از عبدی کلانتری حرصم در می آيد که برداشته رورتی را برای ما بی سواتها خلاصه کرده است. خب من هم رورتی را خلاصه می کنم تا ببينيد چه موجود ترحم انگيزی حاصل می شود. ولی به قول چاپلين آدم از افتادن آدمهای پولدار توی استخر ترحمش نمی آيد خنده اش می گيرد. رورتی فيلسوف پولدارهای آمريکايی است. پولدار هم نباشد با پولدارها بر خورده است. توی باشگاه آنها به استخر افتاده. اصلا هم مهم نيست که من او را ستايش هم کرده ام. چه ربطی دارد. اين هم از تناقضات فيلوسوفيا است. روايت شخصی من به قول رورتی از حقيقت. قرآن نيست که توش تناقض نباشد.
رورتی حرف عجيبی می زند. می دانم که شما احتمالا از رورتی خوشتان نمی آيد. شنيده ام و عبدی هم می گويد - و در اين زمين حداقل ثقه بايد تلقی شود- که در ايران تحويلش نگرفته ايد. خب ولی چون فيلسوف است و کتاب چاپ کرده و عکس هم انداخته که دستش به چانه ش است روتان نمی شود درازش کنيد. ولی هيچ عيبی ندارد. خيلی ساده است.
گفتم حرف عجيبی می زند. بايد می گفتم حرفهای عجيبی می زند. يا عبدی از زبان او می زند. نمی دانم. من فقط می دانم که از فردا اين می شود منبع برای گروهی از جوانان وطن. کی می رود رورتی را در زبان اصلی بخواند. تمام تاريخ روشنفکری ما همين بوده است: سياست مترجمان.
رورتی به روايت عبدی و مترجمان ديگر می گويد اصلا نگران حقيقت منطق تان نباشيد. انسجام کافی است. اما خنده دار اين است که انسجام داشتن انسجام از کجا فهميده می شود. چون فيلسوف ما آمريکايی است و به ضرس قاطع هم به محلی بودن فلسفه قائل است -و عبدی هم بر آن تاکيد می کند- و پس فلسفه محلی آمريکا را بازمی گويد من می گويم انسجام عقايد ناشی از رسانه هاست. در واقع با بازنويسی جمله رورتی و آشکار ساختن ژرفساخت مفهومی آن بايد گفت از ديد اين آمريکايی آرام و فروتن حق با رسانه هاست. چرايش ساده است. همه گروههای اجتماعی – از کاخ سفيد تا همجنسگرايان- از رسانه برای انتقال روايت شخصی خود استفاده می کنند و البته به ضرب رسانه ها هم می توان انسجام يا -آنچه در واقع امر صورت می گيرد- باور به انسجام داشتن امری را جا انداخت. از نظر رورتی همين همان حقيقت است.
هيچ روايتی بر ديگری ارجحیت ندارد، و اگر کسی از راه برسد که بتواند به نحوی نوآورانه يا حتا «پيامبرانه»، توسط سلسله واژگانی که می آورد (وُکابيولاری)، روايت يا قصه معنی دارِ جديدی از يک موقعيت را به دست دهد، يعنی همان واقعيت پيشين را «توصيفی دوباره» ببخشد، می تواند با قصه تازه اش واقعيت را، از جمله رفتار و نحوه زيست انسان ها را، دگرگون کند.
من اين گزاره ها را خيلی خنده ناک می بينم. توصيف دوباره جهان مرا ياد نظم نوين جهان می اندازد. چه کسی اين نظم نوين را برای ما تعريف و توصيف می کند. رسانه ها. فيلسوف ما در واقع فيلسوف روزنامه هاست. نمی گويم در سخن او حقيقتی نيست. اما بنی صدر راست می گفت که خب کسی اسکناس 7 تومنی تقلبی چاپ نمی کند که.
رورتی راست می گويد که دموکراسی به فلسفه نياز ندارد چون درواقع روزنامه جای همه چی هست. در نگاه او فلسفه اصلا به درد هيچ جا نمی خورد. فقط به درد اين می خورد که کتابهای گذشته را بخوانيد تا -به قول خودش- دوباره آنها را ننويسيد. اما اگر تنها روايت شخصی مهم است اين توصيه حکيمانه به چه کار می آيد. به قول خواهرک ما فروغ گيرم شما رفتی و دستت به آتش سوخت من خودم تا دستم نسوزد «به آتيش دست نزن» را نمی فهمم. حرفها می زنند استاد.
هر جای اين روايت را دست بگذاری خنده ناک می شود. اينکه حقيقت مهم نيست صداقت مهم است. خب البته واضح و مبرهن است که صداقت مهم است و چه بسا حقيقت صاف همان صداقت باشد اما چه کسی صداقت ورزيدن را تضمين می کند. معيار دروغ چيست. چگونه می شود وزيدن دايمی دروغ در آسمان را نديد. نمونه ها زياد است. باز مثلا اين يکی:
رورتی عقيده دارد فلسفه تحليلی در کار خود موفق بوده ؛ از همين رو برای رورتی مفاهيمِ به ظاهر جهان شمولی چون «خدا»، «طبيعت»، «تاريخ»، «حقيقت» و حتا خود «عقل» از زمره همان زياده گويی های بی معنی است.
خدا را نيچه کشته بود تاريخ هم که با مارکسيسم راهی زباله دانی معروف شد طبيعت هم که ساينتيست ها چيزی ازش باقی نگذاشتند. اما حتا عقل؟ زياده گويی؟ به قول رفقای تهرونی بابا فلسفه بابا فيلسوف.
اما از همه خنده ناک تر اين است که رورتی فيلسوف محلی آمريکاست - و عبدی اصرار دارد که حرفهای او از آن از-ما- بهتران است (که لقب عجيبی به نام پست متافيزيکال دارند) و نه ايرانيان - اما آمريکا کلانتر محل همه محله هاست. جای نفس کشيدن هم برای همسايه ها نگذاشته است. واقعا خنده ناک نيست. اينکه بگوييم امر يونيورسال وجود ندارد اما قدرت قاهره يونيورسال مان وجود دارد. چيزی می لنگد. که سخت خنده ناک است. من سخت طرفدار سقراط ام. مردمی بود. خودش و فلسفه اش. ارزش رورتی هم در همان گونه چيزهاست که با سقراط مشترک دارد. اما جاهايی که از سقراط دور می شود خنده ناک می شود. چون سقراط فيلسوفی بود که اصلا خنده ناک نبود. ... ... ... ...
--------------- *من از علامت های سوال و تعجب عمدا فاکتور گرفته ام خودتان هر جا خواستيد اضافه کنيد تا فلفل نمک اش درست شود.
|