یکبار که تهران خانهی یکی از رفقا بودم، به این مسئله فکر میکردم. یعنی هشت، نه سال است که مسئلهی اصلی ذهن من همین است. این تکجهانیبودن/دوجهانیبودن البته بیش از آن که به اقامتگاه و موطن بستگی داشته باشد، به احوالاتی بستگی دارد که فرد/جامعه در آن زندگی خود را معنی میدهد. در همین ایران و در زمانی که صادق هدایت "بوف کور" مینویسد و به عمق این درد که همهی جهان فکر و اندیشهی ما را تسخیرکرده میاندیشد، حاج عباسها و حاجباقرها، در همانند گذشتگان خود زندگی را تکجهانی میبینند و هیچ سیگنالی که برازندگی آنها را در جامعهی خود درخطراندازد، دریافت نمیکنند.
مسئله اما در جایی بروز میکند که آدمی برازندگیهای نصفهی دیگر جهان را میبیند و نصفجهان خود وبرازندگیهای آن را چنان ضعیف مییابد که حتا مجال برونرفت نیز اجازهی حضور در ذهن نمییابد.
میدانی هشت سال است که میخواهم در قالب داستانی، آنچه را دراین باره اندیشیدهام، به قالب بیان درآورم، اما از آوردن آن در قالبی یگانه که بتواند در میان این همه سخن، سربرآورد، عاجزم.
در کل در نظر من اندیشیدن به این جهانِ دوجهانی سرآغاز گاه افول است و علت آن، عدم توانایی بهرهگیری از قدرت، به هنگام تفکر به آن و قیاس آن با دیگران، است.
زمانی که بدانی ممکن است بازی را ببازی، حتماً ان را خواهی باخت.
------
به نظرم آگاهی از دوجهانی بودن خود يا ديگری به همان اندازه درک تک-جهان بودن ديگران مهم است و بسياری از سوءتفاهم ها را مانع می شود. مساله شدت و ضعف تکجهان يا دوجهانی بودن هم هست. اما از اين که گذشتيم و عادت ذهنی مان شد که هر گاه از اين سر پل به آن سر می رويم و باز می گرديم بدانيم از يک دنيا به دنيای ديگر رفت و امد کرده ايم بعد بايد در باره وضع دوجهانی خود تامل کنيم و مشکل مان را در اين بستر دوگانه حل کنيم. برای دوگانه ها يگانه شدن آرمان و افسانه ای بيش نيست. دوگانه بودن را بايد بپذيريم. - سيبستان