گامی در مقدمات
نبايد صورت بچه تازه متولد شده را با پارچه پاک کرد! - اين را شهزاده پيش از آنکه من شروع به نوشتن کنم هنگام تماشای صحنه تولد زنی در تلويزيون بلند و به اعتراض می گويد؛ زنان غربی در سالهای نيمه اول قرن برای بيکينی غيرمتعارف پوشيدن در کنار دريا ممکن بود به جرم اهانت به عفت عمومی تحت تعقيب قرار گيرند. - اين را سر شب فيلم مستندی در باره فرهنگ به دريا رفتن و تحولات آن گزارش می کند؛ مرز راست و چپ امروز در حال کمرنگ شدن است زيرا نهاد حامی چپ تسلط و نفوذ جهانی خود را از دست داده است. - اين هم اشاره ای است به مباحث اخير در وبلاگستان.
اين ها سه مفهوم متفرق از هزاران مفهومی است که در جوامع بشری می توان سراغ کرد. مفاهيم چگونه ساخته می شوند؟ مسلما بخشی از مفاهيم بر واقعيات سوار می شوند. اما بيشتر مفاهيم از نگاه ما به واقعيت مايه می گيرد. کسی که می گويد صورت بچه تازه متولد شده را نبايد با پارچه خشک/تميز کرد به اين واقعيت نظر دارد که صورت بچه لطيف تر از پارچه ای است که به کار می رود. بايد بچه را با آب شست. در اين موضوع واقعيتی هست اما آنکه پارچه را دست می گيرد و صورت بچه را خشک می کند به اين واقعيت طور ديگری نگاه می کند. اختلافها معمولا از همين جا شروع می شود. از تفاوت در جهان مفاهيم ما.
اما مساله فقط اين نيست. پيام يزدانجو می نويسد فلسفه کاری دقيق و دشوار است. او از رورتی دفاع می کند که به اندازه کافی پيچيده هست. برای پيام اگر رورتی پيچيده نباشد فيلسوف نيست. چون فلسفه از نگاه او امری پيچيده است. او از کتابی در نقد رورتی مثال می آورد تا نشان دهد چه مباحث پيچيده ای در کتاب آمده است – يک کتاب فلسفی واقعی!
اما برای يک ناظر چالشگر هر دوی اين گزاره ها می تواند به طور برابر صادق باشد: مفهوم پيچيدگی و سادگی بسيار ساده است!/ سادگی و پيچيدگی اصلا ساده نيست. يا بر عکس: مفهوم سادگی و پيچيدگی بسيار پيچيده است./ سادگی و پيچيدگی اصلا پيچيده نيست!
چنين ناظری می تواند مفهوم پيچيدگی را تعميم دهد يا نمونه های غيرفلسفی اش را هم پيدا کند و به حساب آورد. از نظر او شيمی و فيزيک و رياضی و مهندسی و پزشکی هم بسيار پيچيده و دقيق اند. يا به همان اندازه فلسفه پيچيده/ساده اند. حتی می توان فراتر از علوم دقيقه رفت و ديد که علم عروض شعر هم -که از علوم دقيقه شمرده نمی شود!- بسيار پيچيده و دقيق است. و همه اينها هم البته دشوار.
اما جراحی که ما خود را به دست او می سپاريم، معماری که برج بالا بلند مسکونی يا اداری ما را می سازد، داروگری که قرص و شربت ما را توليد می کند نهايتا با سادگی قضاوت می شوند: کارش خوب است، ساختمانش زيبا و محکم است و دارويش شفابخش است. فلسفه هم سرنوشت مجزايی ندارد. آن پيچيدگی سرنوشتی ساده دارد. مثال ديگر بزنم: حافظ تمام علم عروض را بخوبی می داند با همه پيچيدگی هاش. اصلا شعر او و زمينه معناشناختی آن بسيار پيچيده است و من می توانم مشکل ترين متن ها را در تحليل شعر او بنويسم. اما حافظ بايد خوانده شود و خواندنش بايد لذت ببخشد. اين کار شعر است. پس پشت آن هر چه پيچيدگی است باشد. حاصلش بايد سهل ممتنع باشد. غزل سعدی باشد لذت حافظ خوانی باشد.
بر خلاف نظر تلويحی پيام، ساده بودن سطحی بودن نيست. من هم پيچيده بودن فلسفه را می شناسم و می فهمم و می پذيرم. اما نگاه من به اين خصيصه با او تفاوت دارد.
دکتر کاشی می گويد از مفهوم سازی ابداع را می فهمد. من فکر می کنم اصلا ابداع غيرممکن است! می دانم که او هم ممکن است بگويد آها از آن جهت بله واقعا غيرممکن است. اما فرق ايستار ما در همين درجه گذاری است. من مفهوم سازی را کاری ترانساندانتال نمی بينم. ما هر روزه داريم مفهوم می سازيم. وبلاگها هم سهم مهمی دارند در اين اواخر بازی می کنند. بحث اين است که اگر به مفهوم سازی خود آگاه بوديم قادريم آن را تنظيم کنيم جهت دهيم موثرتر کنيم.
نگاهی می کنم به عناوين گزيده زاويه ديد او و می بينم او واقعا مفهوم ساخته است. اما چرا خود او قبول ندارد؟ فروتنی جبلی؟ ايستار و تربيت فرهنگی؟ سبک گرفتن نوشتن برای وبلاگ؟ مقاله خوب و درجه يک و مفهوم ساز حتما بايد در يک مجله آکادميک چاپ شده باشد – که می دانيم با چه نوع نظام دافعه-جاذبه ای کار می کند تا نهاد علم از دست پاسداران اش خارج نشود؟ يا چيزی ديگر؟ يا شايد همان مفهوم پيام؟ اينکه نوشته های خوب و با مايه فلسفی و انديشگی لابد بايد پيچيده باشند بسيار پيچيده؟
اصلا پيچيدگی به چه کار می آيد؟ اگر حاصلش مثل خانه خوب و مستحکم معمار يا تاثير شفابخش داروی داروگر نباشد؟ به سبک هنر برای هنر: پيچيدگی برای پيچيدگی؟
سيد نازنين هنوز فهرست کوتاهی از مصاحبه هايش در سال-نمای هنوز به دست می دهد ولی می گويد اين فهرست به پيشنهاد اصلی سيبستان ربطی ندارد. برايش نوشتم: چرا ندارد؟ مصاحبه چيست اگر راه بردن مفاهيم نيست؟ ما با هر سوال مفهومی را طرح می کنيم. مفهومی را پيش می رانيم. مفهومی را نقد می کنيم. روبروی يک مفهوم می ايستيم و سينه سپر می کنيم و روبروی مفهوم ديگر خاضع می شويم و سراپاگوش. و هلم جرا. اگر هم مصاحبه را به اين لحاظ از دايره مفهوم سازی خارج می کنيم که تاليف نيست باز هم بايد تجديد نظر کرد. مصاحبه خوب و هدفمند و چالشی يک تاليف مشترک است!
اين فروتنی در مقوله مفهوم سازی از کجاست؟ ما مفهوم را زياده آسمانی/ ترانساندانتال نکرده ايم؟ يا از اين هراس داريم که خود را نخبه بشناسيم؟ من گمان می کنم نخبه را هم نبايد برج عاج بخشيد. می دانم که طنين اين اصطلاح خدايگانی است. اما ما که همه انسان ايم! ما در فرهنگ خود عارفان و متالهان و صاحبان انديشه و معنويت بزرگ داشته ايم که هنرشان خودفروشی فاضلانه و فخورانه نبوده است بلکه با مردم نشستن و خاستن بوده است. مفهوم متجسد بوده اند. و زمينی. من رورتی را نمونه فيلسوفان سقراطی می بينم که بدون آنکه بدانند يا بخواهند کاری پيامبرانه در معنای شرقی کلمه می کنند. يعنی با مردم و برای مردم می انديشند و مفهوم سازی می کنند و نهايتا بسيار افتاده-حال اند. نخبه اند اما از مردم عادی از توده گرفتار معاش فرق چندانی ندارند- اتفاقا دريدا هم همينطور بوده است و اين را فيلم مستندی که در باره اش ساخته اند بخوبی ثبت کرده است. آدم نخبه برای نخبگی اش فخری ندارد. فقط برای نخبگان هم حرف نمی زند. مقصد اصلی همه جا مردم اند ذات زندگی است. آدم است.
--------------------------- *برای اينکه بحث بتدريج و به شيوه گفتگويی پيش برود و گسترش يابد و در هر مرحله با نقد و نظر دوستان همراه باشد دنباله بحث را در نوشته و شايد نوشته هايی ديگر خواهم گرفت. ---------------------------
پس نوشت: 1 دوست عزيز پيام يزدانجو شرح مستوفايی نوشته است در باره ضرورت فلسفه. با اين گرايش که محدوده مخاطبان آن را هم روشن سازد. من با بيشتر آنچه او در باره فلسفه گفته است می توانم موافق باشم خاصه روش نام-باورانه او را در تعاريف می پسندم. بحث جزء به جزء بماند برای يک يادداشت مستقل. اما آنچه در اينجا بايد به کوتاهی مطرح کنم در باره مخاطبان است. يعنی همان ما. جنس کار فلسفی از سنخی است که مردم کتابخوان معمولا نمی توانند مانند پيام بگويند فلسفه چه دخلی به ما دارد. يک تعريف کلاسيک، فلسفه را تحقيق عقلانی در وجود و معرفت و اخلاق و زيبايی می داند. طبيعی است که اگر اين تعريف را بپذيريم بر اساس آن بروشنی می توان توضيح داد چرا عامه اهل فرهنگ علاقه مند به فلسفه اند. اما پيام، فلسفه را چگونه مرزبندی مفهومی می کند - بر اساس همان تاريخنگری- که می خواهد آن را از حيطه علاقه عمومی پس از قرنها خارج کند؟ يک نکته ابژکتيو همين علاقه عمومی امروز در ايران به فلسفه است. اين علاقه از ديد آن تعريف کلاسيک طور ديگری تحليل می شود اما از ديگاه پيام ظاهرا تحليل ندارد جز اينکه مانند او بخواهيم مخاطبان را به تعطيلات بفرستيم. از اين نکته که بگذريم من تحليل ديگری از پيچيدگی فلسفی دارم که در گسترش بحث شايد به آن بازگردم.
2 دکتر کاشی هم شرح تازه ای داده است در باره وبلاگ و تاثير آن بر مفاهيم: «جامی بیشتر در صدد مفهوم سازی تازه در محیط وبلاگ است، اما صورت مساله من کمی متفاوت است. من فکر میکنم مساله مهمتر نحوه بودن ما در مفاهیم است. مفاهیم کم و بیش هستند. ما آنها را پدید نمیآوریم. اما هر یک از ما به نحوی با مفاهیم نسبت برقرار میکنیم. آنچه تا کنون از آن غفلت کردهایم، اثر محیط ارتباطی بر نسبت ما با مفاهیم است. گفتگوهای چهره به چهره یا مطبوعات، محیطهای خاصی بودهاند که نحو ارتباط ما با مفاهیم را تعیین کردهاند. ما در این فضاها به نحوی با مفاهیم ارتباط برقرار میکنیم. تصور میکنم فضای ارتباطی وبلاگ، برقراری نحو تازهای از بودن در مفاهیم را برای ما میسر کرده است.» نگاه او از زاويه بحث های ارتباطات قابل تامل است اما با بحث توليد و گسترش مفاهيم مانعه الجمع نيست. متن کامل در: زاويه ديد
|