قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




March 31, 2006  
مفاهيم چگونه ساخته می شوند  
 

گامی در مقدمات

نبايد
صورت بچه تازه متولد شده را با پارچه پاک کرد! - اين را شهزاده پيش از آنکه من شروع به نوشتن کنم هنگام تماشای صحنه تولد زنی در تلويزيون بلند و به اعتراض می گويد؛
زنان غربی در سالهای نيمه اول قرن برای بيکينی غيرمتعارف پوشيدن در کنار دريا ممکن بود به جرم اهانت به عفت عمومی تحت تعقيب قرار گيرند. - اين را سر شب فيلم مستندی در باره فرهنگ به دريا رفتن و تحولات آن گزارش می کند؛ 
مرز راست و چپ امروز در حال کمرنگ شدن است زيرا نهاد حامی چپ تسلط و نفوذ جهانی خود را از دست داده است. - اين هم اشاره ای است به مباحث اخير در وبلاگستان.

اين ها سه مفهوم متفرق از هزاران مفهومی است که در جوامع بشری می توان سراغ کرد. مفاهيم چگونه ساخته می شوند؟ مسلما بخشی از مفاهيم بر واقعيات سوار می شوند. اما بيشتر مفاهيم از نگاه ما به واقعيت مايه می گيرد. کسی که می گويد صورت بچه تازه متولد شده را نبايد با پارچه خشک/تميز کرد به اين واقعيت نظر دارد که صورت بچه لطيف تر از پارچه ای است که به کار می رود. بايد بچه را با آب شست. در اين موضوع واقعيتی هست اما آنکه پارچه را دست می گيرد و صورت بچه را خشک می کند به اين واقعيت طور ديگری نگاه می کند. اختلافها معمولا از همين جا شروع می شود. از تفاوت در جهان مفاهيم ما. 

اما مساله فقط اين نيست. پيام يزدانجو می نويسد فلسفه کاری دقيق و دشوار است. او از رورتی دفاع می کند که به اندازه کافی پيچيده هست. برای پيام اگر رورتی پيچيده نباشد فيلسوف نيست. چون فلسفه از نگاه او امری پيچيده است. او از کتابی در نقد رورتی مثال می آورد تا نشان دهد چه مباحث پيچيده ای در کتاب آمده است – يک کتاب فلسفی واقعی!

اما برای يک ناظر چالشگر هر دوی اين گزاره ها می تواند به طور برابر صادق باشد:
مفهوم پيچيدگی و سادگی بسيار ساده است!/ سادگی و پيچيدگی اصلا ساده نيست. يا بر عکس:
مفهوم سادگی و پيچيدگی بسيار پيچيده است./ سادگی و پيچيدگی اصلا پيچيده نيست!

چنين ناظری می تواند مفهوم پيچيدگی را تعميم دهد يا نمونه های غيرفلسفی اش را هم پيدا کند و به حساب آورد. از نظر او شيمی و فيزيک و رياضی و مهندسی و پزشکی هم بسيار پيچيده و دقيق اند. يا به همان اندازه فلسفه پيچيده/ساده اند. حتی می توان فراتر از علوم دقيقه رفت و ديد که علم عروض شعر هم -که از علوم دقيقه شمرده نمی شود!- بسيار پيچيده و دقيق است. و همه اينها هم البته دشوار.

اما جراحی که ما خود را به دست او می سپاريم، معماری که برج بالا بلند مسکونی يا اداری ما را می سازد، داروگری که قرص و شربت ما را توليد می کند نهايتا با سادگی قضاوت می شوند: کارش خوب است، ساختمانش زيبا و محکم است و دارويش شفابخش است. فلسفه هم سرنوشت مجزايی ندارد. آن پيچيدگی سرنوشتی ساده دارد. مثال ديگر بزنم: حافظ تمام علم عروض را بخوبی می داند با همه پيچيدگی هاش. اصلا شعر او و زمينه معناشناختی آن بسيار پيچيده است و من می توانم مشکل ترين متن ها را در تحليل شعر او بنويسم. اما حافظ بايد خوانده شود و خواندنش بايد لذت ببخشد. اين کار شعر است. پس پشت آن هر چه پيچيدگی است باشد. حاصلش بايد سهل ممتنع باشد. غزل سعدی باشد لذت حافظ خوانی باشد.

بر خلاف نظر تلويحی پيام، ساده بودن سطحی بودن نيست. من هم پيچيده بودن فلسفه را می شناسم و می فهمم و می پذيرم. اما نگاه من به اين خصيصه با او تفاوت دارد.

دکتر کاشی می گويد از مفهوم سازی ابداع را می فهمد. من فکر می کنم اصلا ابداع غيرممکن است! می دانم که او هم ممکن است بگويد آها از آن جهت بله واقعا غيرممکن است. اما فرق ايستار ما در همين درجه گذاری است. من مفهوم سازی را کاری ترانساندانتال نمی بينم. ما هر روزه داريم مفهوم می سازيم. وبلاگها هم سهم مهمی دارند در اين اواخر بازی می کنند. بحث اين است که اگر به مفهوم سازی خود آگاه بوديم قادريم آن را تنظيم کنيم جهت دهيم موثرتر کنيم.

نگاهی می کنم به عناوين گزيده زاويه ديد او و می بينم او واقعا مفهوم ساخته است. اما چرا خود او قبول ندارد؟ فروتنی جبلی؟ ايستار و تربيت فرهنگی؟ سبک گرفتن نوشتن برای وبلاگ؟ مقاله خوب و درجه يک و مفهوم ساز حتما بايد در يک مجله آکادميک چاپ شده باشد – که می دانيم با چه نوع نظام دافعه-جاذبه ای کار می کند تا نهاد علم از دست پاسداران اش خارج نشود؟ يا چيزی ديگر؟ يا شايد همان مفهوم پيام؟ اينکه نوشته های خوب و با مايه فلسفی و انديشگی لابد بايد پيچيده باشند بسيار پيچيده؟

اصلا پيچيدگی به چه کار می آيد؟ اگر حاصلش مثل خانه خوب و مستحکم معمار  يا تاثير شفابخش داروی داروگر نباشد؟ به سبک هنر برای هنر: پيچيدگی برای پيچيدگی؟

سيد نازنين هنوز فهرست کوتاهی از مصاحبه هايش در سال-نمای هنوز به دست می دهد ولی می گويد اين فهرست به پيشنهاد اصلی سيبستان ربطی ندارد. برايش نوشتم: چرا ندارد؟ مصاحبه چيست اگر راه بردن مفاهيم نيست؟ ما با هر سوال مفهومی را طرح می کنيم. مفهومی را پيش می رانيم. مفهومی را نقد می کنيم. روبروی يک مفهوم می ايستيم و سينه سپر می کنيم و روبروی مفهوم ديگر خاضع می شويم و سراپاگوش. و هلم جرا. اگر هم مصاحبه را به اين لحاظ از دايره مفهوم سازی خارج می کنيم که تاليف نيست باز هم بايد تجديد نظر کرد. مصاحبه خوب و هدفمند و چالشی يک تاليف مشترک است!

اين فروتنی در مقوله مفهوم سازی از کجاست؟ ما مفهوم را زياده آسمانی/ ترانساندانتال نکرده ايم؟ يا از اين هراس داريم که خود را نخبه بشناسيم؟ من گمان می کنم نخبه را هم نبايد برج عاج بخشيد. می دانم که طنين اين اصطلاح خدايگانی است. اما ما که همه انسان ايم! ما در فرهنگ خود عارفان و متالهان و صاحبان انديشه و معنويت بزرگ داشته ايم که هنرشان خودفروشی فاضلانه و فخورانه نبوده است بلکه با مردم نشستن و خاستن بوده است. مفهوم متجسد بوده اند. و زمينی. من رورتی را نمونه فيلسوفان سقراطی می بينم که بدون آنکه بدانند يا بخواهند کاری پيامبرانه در معنای شرقی کلمه می کنند. يعنی با مردم و برای مردم می انديشند و مفهوم سازی می کنند و نهايتا بسيار افتاده-حال اند. نخبه اند اما از مردم عادی از توده گرفتار معاش فرق چندانی ندارند- اتفاقا دريدا هم همينطور بوده است و اين را فيلم مستندی که در باره اش ساخته اند بخوبی ثبت کرده است. آدم نخبه برای نخبگی اش فخری ندارد. فقط برای نخبگان هم حرف نمی زند. مقصد اصلی همه جا مردم اند ذات زندگی است. آدم است.

---------------------------
*برای اينکه بحث بتدريج و به شيوه گفتگويی پيش برود و گسترش يابد و در هر مرحله با نقد و نظر دوستان همراه باشد دنباله بحث را در نوشته و شايد نوشته هايی ديگر خواهم گرفت.
---------------------------

پس نوشت:
1 دوست عزيز پيام يزدانجو شرح مستوفايی نوشته است در باره ضرورت فلسفه. با اين گرايش که محدوده مخاطبان آن را هم روشن سازد. من با بيشتر آنچه او در باره فلسفه گفته است می توانم موافق باشم خاصه روش نام-باورانه او را در تعاريف می پسندم. بحث جزء به جزء بماند برای يک يادداشت مستقل. اما آنچه در اينجا بايد به کوتاهی مطرح کنم در باره مخاطبان است. يعنی همان ما. جنس کار فلسفی از سنخی است که مردم کتابخوان معمولا نمی توانند مانند پيام بگويند فلسفه چه دخلی به ما دارد. يک تعريف کلاسيک، فلسفه را تحقيق عقلانی در وجود و معرفت و اخلاق و زيبايی می داند. طبيعی است که اگر اين تعريف را بپذيريم بر اساس آن بروشنی می توان توضيح داد چرا عامه اهل فرهنگ علاقه مند به فلسفه اند. اما پيام، فلسفه را چگونه مرزبندی مفهومی می کند - بر اساس همان تاريخنگری- که می خواهد آن را از حيطه علاقه عمومی پس از قرنها خارج کند؟ يک نکته ابژکتيو همين علاقه عمومی امروز در ايران به فلسفه است. اين علاقه از ديد آن تعريف کلاسيک طور ديگری تحليل می شود اما از ديگاه پيام ظاهرا تحليل ندارد جز اينکه مانند او بخواهيم مخاطبان را به تعطيلات بفرستيم. از اين نکته که بگذريم من تحليل ديگری از پيچيدگی فلسفی دارم که در گسترش بحث شايد به آن بازگردم.

2 دکتر کاشی هم شرح تازه ای داده است در باره وبلاگ و تاثير آن بر مفاهيم: «جامی بیشتر در صدد مفهوم سازی تازه در محیط وبلاگ است، اما صورت مساله من کمی متفاوت است. من فکر می‌کنم ‏مساله مهم‌تر نحوه بودن ما در مفاهیم است. مفاهیم کم و بیش هستند. ما آنها را پدید نمی‌آوریم. اما هر یک از ما به ‏نحوی با مفاهیم نسبت برقرار می‌کنیم. آنچه تا کنون از آن غفلت کرده‌ایم، اثر محیط ارتباطی بر نسبت ما با مفاهیم است. ‏گفتگوهای چهره به چهره یا مطبوعات، محیط‌های خاصی بوده‌اند که نحو ارتباط ما با مفاهیم را تعیین کرده‌اند. ما در این ‏فضاها به نحوی با مفاهیم ارتباط برقرار می‌کنیم. تصور می‌کنم فضای ارتباطی وبلاگ، برقراری نحو تازه‌ای از بودن در ‏مفاهیم را برای ما میسر کرده است.» ‏ نگاه او از زاويه بحث های ارتباطات قابل تامل است اما با بحث توليد و گسترش مفاهيم مانعه الجمع نيست. متن کامل در: زاويه ديد

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
March 28, 2006  
نوشتن و قوس تعادل  
 

طرح مساله:

دوست ناديده عزيز من مسعود برجيان (در روزنوشت‌ها - 28 مارس) آشفته از اين است که چرا اينهمه سوز درون هست و مجال آه نيست: "ماه‌هاست از قلم و نوشتن روگردان شده‌ام. ماه‌هاست جلوه‌ی زیبای سماع قلم بر صفحه‌ی كاغذ را ندیده‌ام. ماه‌هاست دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. ماه‌هاست رغبت و كشش و تمایلی برای در دست گرفتن قلم ندارم. ... این یك هفته‌ای كه از نوروز می‌گذرد زجرآورترین روزهای من از این نظر بود. هر روز بیش از سه بار پای كامپیوتر نشستم و برنامه‌ی Word را باز كردم اما هر چه كردم نتوانستم حتی جمله‌ای بنویسم. با اینكه از نظر موضوع نیز چیزی كم و كسر ندارم و دست و بالم پر از موضوعات رنگارنگ است اما این حكایت دردناك و زجرآور همچنان باقی است. تا پیش از این، با مطالعه‌ی كتاب یا مقاله، میل نوشتن در درونم می‌جوشید اما مدت‌هاست این چشمه نیز خشك شده است. هر چقدر هم كه بخوانم خبری از جوشش كلمات در اندرونم نیست. نثرم نیز از آن زلالی و دلنوازی و دلچسبی و خروش پیشین كه بارها با تشویق خوانندگان همراه شد، فاصله گرفته است."

پاسخهای ممکن:

1
پسر من علی مدتی مشغول نوشتن داستانی بود با نام «پرنس پرشيا». من در جريان کارش بودم و فصل به فصل آن را می خواندم. يکبار شاهد بودم که دو فصلی را در چند ساعت نوشت. اما بعد متوجه شدم که مدتی است يک سطر هم ننوشته است. پرسيدم دنبال نمی کنی؟ جواب جالبی داد. گفت دوره بلوکه شدن نويسنده را می گذرانم! يعنی نوشتن اش نمی آيد. چشمه الهام اش موقتا هم باشد خشک شده است.

اين داستان برای همه ما که می‌نويسيم آشناست. گاهی در يک روز چندين نوشته را با هم پيش می‌بريم و گاهی چندين روز يک نوشته را هم نمی‌توانيم جلو ببريم. دلايل زياد دارد. مثلا من از ديروز می‌خواهم «سيبهای کاشی» را به سال-نما اضافه کنم. کاری که در موارد ديگر ظرف ده دقيقه انجام می‌شد اما اين يکی دو روز است معطل مانده. علت: اولا دکتر کاشی از يک بحث شروع کرد که من نمی‌دانستم بايد آن را هم وارد سال-نما کنم يا نه و بعد هم که سبد سيبهاش را معرفی کرد با ابهام و پرسشی آغاز کرد که من با خود انديشيدم بايد يک پست تازه را به اين موضوع اختصاص دهم که مفهوم مفهوم‌سازی از دید من چيست يا نه. حتما اينکار را امشب می‌کردم اما در اين ميان نوشته مسعود برجيان را ديدم و «اس.او.اس»ی که او فرستاده بود فوريتی داشت که بايد اول به آن می‌رسيدم.

پس به طور خلاصه نحوه بيان دکتر کاشی و ترديد من و فوريت يک مساله ديگر مجموعا باعث شد وارد آن بحث نشوم. در مورد علی مثلا می توان احتمال داد که او هنوز بين اشتياق اش به نوشتن و زمان نوشتن رابطه سازنده ای برقرار نکرده است. او وقتی شروع کرد فکر کرد ظرف يکی دو هفته کار را تمام می‌کند اما وقتی با پيشنهادهای من که تنها خواننده اش بودم روبرو شد طرح را بزرگتر يافت و گرچه برخی تحقيق‌ها را برای رعايت نکات پيشنهادی شروع کرد اما دامنه کار به توانی بزرگتر از سن و دانش او و حوصله و اشتياق اوليه او نياز داشت. او می توانست طرح دو هفته ای را يکماهه کند. اما نمی توانست شش ماه بر سر آن کار کند. اين برنامه برای حوصله او زياد بود. فراتر از هدف او هم بود: سرگرمی وقت فراغت و دستگرمی در داستان‌نويسی و ضمنا خودی پيش پدر نشان دادن!

2 زمانی شکوه مشابهی را من در 24-25 سالگی -یا شاید کمی دیرتر حتی- با استاد يگانه دکتر شفيعی کدکنی مطرح کردم. سخت از اينکه نمی‌توانستم بنويسم نگران بودم. می نوشتم. اما نه آنکه می‌خواستم و در خود می‌ديدم و می‌یافتم. استاد با توجه به بلاغتی که در او بود فرمود ما مثل آدمهای بيمار می‌مانيم. آدم بيمار نبايد از خود توقع دويدن کند. راه هم برود خوب است. تا دوره نقاهت را بگذراند.

او بيماری را در دو معنا به کار می برد. هم احتمال می‌داد از وضع جامعه است که افسرده شده ام و هم می‌دانست که ممکن است عاشق باشم يا در خانه گرفتار باشم و يا در تدبير منزل مانده باشم. راست می‌گفت البته. روشنفکر ايرانی -که آن موقع من فکر می کردم به آن جماعت نزديک ترم تا به هر جماعت ديگری- از خود توقع زياد دارد. خاصه اگر از نسلی باشد يا مشامش تربيت نسلی را شميده باشد که نسل رسولان بودند. نکته ای که چند وقت پيش دکتر کاشی هم بخوبی آن را تعريف و تحليل کرده بود. 

در اين معنا و از اين زاويه ديد راه درست همان است که بار رسالت را زمين بگذارد. پيامبران مبعوث نشده چرا بايد به خود زحمتی بدهند که خداوند بر ايشان تکليف نکرده است؟ لايکلف الله نفسا الا وسعها. وسع خود را بايد شناخت. وضع خود را آمار بايد کرد. راه بايد رفت -اگر دويدن ممکن نيست.  

3 حتی اگر رسول باشی باز قوس دوری و نزديکی داری. هميشه وحی نمی‌آيد. قرآن در اين باره بسيار زيبا تصوير کرده است پيامبر را که می‌رفت زير آسمان و دلنگران انتظار جبريل می کشيد. پيامی. صدايی. ندايی. گام آشنايی. پر رحمتی که بر شانه اش کشيده شود و همه نگرانی ها و دلشوره هاش را بشويد و آرامش اش دهد و باز ابواب آسمان را باز بيند و چشم ناظر خداوند را مشاهده کند. کلامی بشنود از آن جنس که می خواهد.

رابطه همه وجود آدمی است. آدم می خواهد ديده شود شنيده شود دعايش مستجاب شود آرزويش برآورده شود. پيش برود. فرو نرود. تنها نماند. واپس نهاده نشود. با کسی باشد. با دوستی. همسخنی داشته باشد. با خودش با داشته هاش با خواستها و توانهاش رابطه داشته باشد. نه آنکه گنجی ببيند و ماری عظيم خفته بر آن. نه آنکه از گنج خويش دور رانده شود. نه آنکه گنج اش گم شود. يا خودش گم شود و راه به گنج اش نيابد.  

4 درست است که «نویسنده وقتی به سطحی بالاتر از دانسته‌ها و تحلیل‌های پیشین‌اش دست می‌یابد خودبه‌خود از پوسته‌ی جاافتاده‌ی قبلی خارج می‌شود و از وضعیت "تعادل سابق" به وضع "بی‌تعادلی جدید" تغییر موقعیت می‌دهد. مدتی طول می‌كشد تا تعادل در موقعیت جدید بدست آید. در این فاصله، در گرداب آشفتگی و تلاطم پریشان‌حالی دست و پا می‌زند تا سرانجام به ساحل آرامش برسد.» اما کافی نيست. هر نويسنده ای بايد بداند چگونه از تعادل قديم به تعادل جديد برسد. روانشناسی تعادل لازم دارد. تدبير منزل جان و روح می خواهد. نوشتن مديريت بحران دايمی است. زيرا نوشتن هميشه تعادل قديم را بر هم زدن است برای خود و برای جهان. مخاطبان.

5 تاکتيک هايی هم هست منهای اين بحثهای نظری. گاهی همين است که مسعود خود گفته است. خواندن هر آن چيزی که زبان آدم را باز می‌کند آدم را به چالش می‌طلبد ذهن آدم را رها نمی‌کند. گاهی هم بحران که پيش می آيد مثل تب نشانه يک بيماری است: مثلا اينکه راه را داريم اشتباهی می رويم. بايد بايستيم و دوباره در خود راه تامل کنيم. در اين زمانها بهترين کار فاصله گرفتن است. من به پياده روی می‌روم. سينما می‌روم. رستوران می‌روم. فيلم تماشا می‌کنم. پای تلويزيونی که معمولا نمی‌نشينم می‌نشينم. کارهای عجيب می‌کنم! نوشتن و خواندن به معنا و به ترتيب آشنا و روزمره را رها می‌کنم. بتوانم سفر می‌روم. کمی به خود اجازه می‌دهم تفريح کنم. گاه نيز می‌خوابم تا خواب ببينم. داستان می‌خوانم تا در قصه ديگران حديث خود را بازشناسم. لذت کار نکردن و تعطيلات را می چشم!

خلاصه اصل آدم است. حيف باشد دل دانا که مشوش باشد. طلب روزی ننهاده نبايد کرد. شايد امروز نبايد بنويسم. شايد ديگر هيچوقت شعر نگويم. شايد الان وقت کار ديگری است و من از خود توقع نوشتن می‌کنم. هزار چيز هست. اين نوشتن گاه لعبت است. بی ناز و ادا فرود نمی‌آيد. گاه سرطان است و بايد از آن خلاص شد. گاه دوستی است با او بايد حرف زد نزديک شد درد دل کرد. و جز اين بسيار. غم نثر را هم نخور. نثر خوب، داده ی لطف سخن است. لطف يعنی حاصل تدبير منزل جان؛ نه بگو تدبير مدينه روح. نثر اصل نيست.

پس نوشت:
نمی دانم چرا اين يکی از قلم افتاد که اگر آن يکی ها افاقه نکرد راه حل اش اين است که در باره ننوشتن بنويسيد! يعنی همين کاری که خود مسعود هم کرده است. بر خلاف ظاهر پارادوکسيکال اش اين تم مهمی است در تاريخ نگارش. اينکه آدم خودش و پيرامون اش و جهان نوشتار را تحليل کند تا بفهمد چرا نمی تواند بنويسد. اين يکی از مشکل ترين و در عين حال راهگشاترين روش هاست برای آنها که بدون نوشتن زندگی نمی توانند کرد. نوشتن در باره نوشتن/ ننوشتن.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
March 25, 2006  
نوشته هايی که يادواره اند  
 

جهت اطلاع: لينکها همگی اضافه شد

وبلاگ تاريخچه شخصی ماست. حافظه ماست. بنياد غيرانتفاعی يادواره های ماست. خوانده های ما. نوشته های ما. عواطف ما. تخيلات ما. تعقلات ما. عکس های يادگاری مان با زمان و زندگی و شهر و سفر و حضر. گمان می کنم با وبلاگ دو شاخه از علوم جديد در ميان ما رشد خواهد يافت. جامعه شناسی و رشته های همپيوند با آن مانند مطالعات فرهنگی و تاريخ حوزه خصوصی يا تاريخ زندگی ايرانيان. وبلاگ اگر نبود حافظه سنتا فراموشکار ما چيز چندانی از سال های بی قراری مان را به ياد نمی داشت. وبلاگ هر روزش را ثبت کرده است.

انديشيدن به وبلاگ انديشيدن به آدمهايی است که در وسط عصر سانسوری قهار ناگهان صاحب تريبونی جهانی شده اند. وبلاگ حتما عمر دراز پرده پوشی ها را کوتاه کرده است. ذهن تحليلگر را وسعت بخشيده است. سرعت رسيدن سخن روز را به مردمان امروز به سرعت انتقال مفاهيم در يک گفتگوی خصوصی و دوستانه رسانده است. کسی منتظر روزنامه نمی ماند. منتظر تلويزيون يا خبرگزاری. شبکه مردمی وبلاگ همه رسانه های سنتی و مدرن را به چالش جدی طلبيده است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
March 23, 2006  
سال-نماهای وبلاگی  
 

سيب - برگرفته از نقطه ته خط

در يادداشت وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی پيشنهاد کرده بودم که اهالی وبلاگستان خاصه وبلاگ های بحث برانگيز و مرجع به گزينشی از مفاهيم توليد شده وبلاگی در سال پارينه بپردازند و شماری از دوستان را هم به نام ياد کرده بودم. کسانی از ايشان بزرگوارانه اين پيشنهاد را پذيرفته اند. فکر کردم بهتر است همه آنها در يک پست جداگانه معرفی شوند تا برای لينک دادن کلی در وبلاگهايی که به اين سال-نماها علاقه مندند نيز کار را آسان تر کند. کسانی مانند شادی ضابط هم که در باره وبلاگ ها مطالعه می کنند در اين ميان شماری از برجسته ترين مفاهيم طرح انداخته وبلاگستان در سال 84 را خواهند يافت و شاکر وبلاگ نويسان که کار جستجو را بر آنها ساده کرده اند. فهرست اين دوستان به ترتيب آخر به اول (يعنی لينک اول از تازه ترين سال-نما ست و لينک آخر از اولين سال-نمايی که ديده ام. شما هم اگر به اين پست زياد مراجعه کرده ايد کافی است لينک اول را ببينيد که تازه شده يا نه):

قهوه نوشيدن با شيرين: آدم بی ادعا و بی ريايی است. معلمی زنده دل و جوانگرا و دلسوز. با قهوه نوشيدن شناختمش و خواننده اش شدم. اشتياق اش به ارتباط حد ندارد. آدمی است که فکر می کنی هيچوقت نااميد نبوده هيچوقت نااميد نمی شود. مرا ياد دوره معلمی خودم می اندازد. آدم وقتی با جوانهايی سر و کار دارد که چشمشان وقتی چيزی می آموزند برق می زند نااميد نمی شود.

کارنامه گفتگوهای وبلاگی: بيلی و من اسم غريبی است. می گويد که اين آدم تنها زندگی می کند. ممکن هم هست تنها نباشد ولی عنوانش اين را می گويد. اسم غريبی است. رسم اش اما آشناست. لر باشی ناآشنا نمی شوی که! گفتگوهاش هم منحصر به خودش است. فکر گفتگو با وبلاگ نويسان خاص اوست. او از آدمهايی است که با اين گفتگوها به سمت تعيين وبلاگهای پرارجاع رفته است. آدم خاکی است. اما باتجربه می نمايد. از نسل انقلاب است. کنجکاوی جوانانه دارد. در جستجو ست. از همين گفتگوهاش می شود فهميد.

سيب های سيدانه: هنور نمونه خوب آهسته اما پيوسته رفتن است. يک زوج موفق روزنامه نگار هم. توجه به ادبيات کودک اش تقريبا بی رقيب است. تاملات اجتماعی اش خوب است. گفتگوهاش هم که گفته ام قبلا عالی است. مصاحبه گر خوب بودن هنر است. و سيد هنوز اين را دارد. نديده ام با کسی دعوا بگيرد. متعادل است. فقط بايد آرشيو موضوعی هم درست کند. يک طراحی مجدد وبلاگ اش هم شايد بد نباشد! وقت اش است.

سواران مفاهيم در مه: نی لبک درکی فروتنانه از مفهوم سازی دارد و از خود به عنوان مفهوم ساز. می گويد برای ارشاد کسی نمی نويسد قصد هدايت ندارد و سخن را برای تخفيف و تحقير کسی به کار نمی گيرد. من موضع او را انسانی می بينم از اين بابت که خودبرتربينی را نفی می کند اما فارغ از آن فکر می کنم نوعی هدايت - در غيرمذهبی ترين معنايش- يا ادعای آن در هر نوشته ای وجود دارد. زيرا نوشتن يعنی در ميان نهادن يافته هايی که فکر می کنيم از جهتی تازگی دارند و برای گروههايی مشکل گشايند. حتی اگر پيامی در بطری باشد. گرچه می توان در اين موضوع کنکاش کرد اما اصل آن ظاهرا مناقشه نداشته باشد. دارد؟

سيب های کاشی: محمد جواد کاشی می گويد مفهوم سازی را در معنای ابداع قبول دارد اما بحثی دراز دامن می توان کرد که مفهوم سازی فقط ابداع نيست. باشد هم ابداع فقط يک معنا ندارد. به نظرم هر نوع زنده کردن يا دوست تر داريد احيا کردن مفاهيم و بازنگری از زاويه ديد تازه هم مفهوم سازی است. کاری که خود دکتر کاشی کرده است. دقيق شويم ابداع اصلا غيرممکن است. هميشه بازسازی وجود دارد و مفهوم سازی از راه آن.

سبد مفاهيم مادام ميم: يک يادداشت ماه! مسرت خانم ميرابراهيمی (مادام ميم سيبستان/ نفس دوم يزدانجو/ خود دوم خودش و غيره!) از اين شکوه می کند که چرا خودهای ديگرش را به پستو فرستاده است. اما واقعيت اين است که اين خودها سر-و-کله شان همه جا در نوشته های او بخصوص همين يکی پيداست! زبان و بيان تحليلی مادام ميم يکی از روان ترين هاست و کاملا آپ-تو-ديت و راحت ارتباط برقرار می کند. اين يعنی جوهر وبلاگ. و نهاد ناآرام همه خودهای ما!

گاز آدم به سيب های 84: اين ناصر الدين شاه خالديان خدا(يا: سايه خدا)ی قجرنويسی در وبلاگستان است. روزنامه نگار تيز و با دامنه معلومات وسيع و نثر خوب و طنز دلنشين و گاه روده-بر! گفته بودم که مرا ياد معلم های ادبيات از نوع سختگيرش می اندازد. چون معلم های سختگير ادبيات کسانی بودند که کارشان را دوست داشتند و سواد ادبی داشتند و می دانستند هر بچه ای که انشای رمانتيک بنويسد لزوما نويسنده خوبی نخواهد شد! گاهی ترکه هم دست می گرفتند! خلاصه حدودالعالم و آلادم دستشان بود. حساسيت اجتماعی ش فوق العاده است.

آقای الپر و سيبهايش: الپر، طراح نظريه اينترنت به مثابه کمون، جدی ترين فعال سياسی وبلاگستان در جناح اصلاح طلب اش است! صراحت لهجه و هماهنگ سازی و قدرت بسيجگری اش مثال زدنی است. در عين حال بدون آنکه مبتذل باشد خاکی است و عشق اللاتی. حتی حسين درخشان هم به او می گويد: آقای الپر! در ويترين سال اش - تعبير قرضی از آشپزباشی وبلاگستان-  10 تا سيب درشت و سرخ را خوب برق انداخته و به چشمديد شما گذاشته است.  

مخلوق نا-آرام: مخلوق يکی از وبلاگهايی است که قبلا در باره اش گفته ام که کنجکاوی مرا به دنبال کردن مطالب اش بر می انگيزد. کار خوبی کرده و گزينه ای از يادداشتهايش در باره دين و خدا و نقدهای اجتماعی اش فراهم آورده است. من بسيار خوشحال می شوم که دوستان هر چه بيشتری به اين گزينش های وبلاگی دست بزنند و اصلا مهم نيست که من نامشان را در فهرست کوتاه دوستان هم-بحث ذکر کرده ام يا نه. چه بسا همين مايه مباحثه های آتی باشد. مخلوق از وبلاگهای خوب و خواندنی است و دغدغه هايش برای من آشنا ست. اما فاصله ای داريم در نحوه پاسخ گفتن به اين دغدغه های مشترک. طبيعی بايد باشد گمانم. اما از وبلاگ های خوش-قلم و خوشخوان است. 
 
مسعود برجيان: با همه ناآرامی های جامعه و سياست 84 و همه مشکلات خانه و زندگی و نااميدی های سياه ناشی از فشارهای تحمل ناپذير اجتماعی مسعود برجيان نوشتن و بحث کردن را رها نکرد. ببينيد چگونه از خواندن مشروطه ايرانی و بيمادرای مادرش در بيمارستان می گويد. منهای مباحث اجتماعی و تاريخی ارزشمند، يادداشت خودکشی او يکی از موثرترين نوشته ها در سوانح احوال اهل معنا در ايران بود. 

سال نمای عنکبوت: يکی از بهترين و پربارترين وبلاگ نويسان سال 84 است. کارنامه پر و پيمان اش بخوبی نشان می دهد که در هر زمينه ای که قلم زده انديشه اصيلی را عرضه داشته است. ( پرکار را به پربار بدل کردم. از بس که اين پسر وسواس است. می گويد پرکار نيستم و تو اغراق کرده ای. به نظرم درست اين است که پرنويس نيست. اما در مورد هر مطلب اش با جديت کار می کند. اينجوری بگوييم: هر نوشته اش پرکار است. حالا بهتر شد امين خان؟)

گزيده های پارسايانه: پارسا صائبی ضمن گزينش مطالب اش چکيده مانندی از مفهوم/مفهوم های اصلی هر نوشته اش به دست داده است. اين بخش اول از گزيده های اوست مربوط به شش ماه اول سال 84. بخش دوم هم در اينجا. پارسا يکی از تنظيم کنندگان موتور وبلاگستان است از همان کانادا و هيچ ربطی هم به مکتب کانادايی وبلاگ نويسی ندارد!

سيب های راز: از پويان که می گويد نگاهش به وبلاگ حداقلی/ کمينه گرا ست. من فکر می کنم در باره نقش اجتماعی کمينه گرا بودن خوب است اما در باره نقش مفهوم سازی می توان با گرايش بيشتر به تعامل و گفتگو بين گروههای بحث انتظار بيشتری داشت. هرچند که کمينه گرايی روِيهمرفته شرط عقل است!

سیب های مستور،‌ گزیده یادداشتهای محسن مومنی که در کمتر از يک سالی که می نويسد به يک وبلاگ بحث برانگيز تبديل شده است.

سال-نمای سيبستان را هم در همان يادداشت «وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی» ببينيد.

پس نوشت:
1
ديدم حسين درخشان هم سال-نمايی از وبلاگش به دست داده است ولی بدون هيچ گزينشی! در واقع يک فهرست مطالب است از تمام يادداشت های او در سال 84. درخشان در سال گذشته يک چند مفهوم را سر زبانها انداخت از جمله لزوم رابطه با/سفر به اسرائيل که محور اصلی يادداشتهای او در دو ماه آخر سال بود. 

2 سيما جان شاخساری، که دور نيست که بتوان گفت نمونه الپر است در عالم نسوان اما در جناح نسبتا چپ اش!، گزينه ای به دست داده به رعايت دعوت صاحب «سيب لند» اما از مقالات خوبی که از نوشته های ايرانيان به انگليسی خوانده و يک نمونه از کارهای خودش را هم تبرکا گذاشته است. بايد ضمن عرض خسته نباشيد معروض گردم که همانطور که الپر هم بدرستی گفته است مقصود از آن دعوت تکيه بر يادداشتهای مفهوم ساختی بود آنهم به فارسی که در مورد سيما جان می شود مفاهيم اولا فمينيستی و بعد هم ادب و آداب وبلاگی و آخر از همه سياست. اگر سيما از ميان مطالب خودش دستچينی بر اين اساس کرد آن را در فهرست سال-نماها می آورم. فعلا اينقدر را اينجا اشاره کردم که بداند کار را ديده ام و ممنونم تا بعد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
March 21, 2006  
نشانه شناسی نوروز مقيم و مهاجر  
 
نوروزها حال خوبی ندارم! مثلا همين هوای لندن را بگيريم. اصلا نوروزی نيست. من دارم ايمان پيدا می‌کنم به اينکه نوروز جشن سرزمين‌هايی است که واقعا بهار و زمستان‌شان معلوم است! بيخود نيست که اينجاها خبری از نوروز نبوده و نيست. دو سه روز پيش در تلويزيون ايران داشتند مصاحبه‌ای می‌کردند با دانشوری تاجيک در باره بهار. ايستاده بود کنار درختی که شکوفه‌هاش ول-ول می‌زد. آدم حظ می‌کرد. اينجا از اين خبرها نيست. فضای اجتماعی هم که کاملا عادی است. باز رحمت به سال چينی‌ها. وقتی نو می‌شود کلی آدم می‌فهمند که سال چينی‌ها نو شد. ايرانی‌ها دستکم در لندن و احتمالا در اروپا هم آنقدر آسته-برو-آسته-بيا نوروز را جشن می‌گيرند که هيچ کس نمی‌فهمد!

باز گلی به گوشه جمال ايرانيان کانادا که امسال نوروز را رسميت بخشيدند و خودشان هم لذتش را می برند. هم شان جشن را پاس می دارند و هم شان ملی و هويتی خود را و هم بازی و دست افشانی می کنند. زندگی می کنند. رادیو تلویزیون هم که نداریم. همان بهتر هم که نداریم! جشن هامان هم منحصر شده به یکی دو کنسرت از خوانندگان لوس آنجلسی که سال به سال پیرتر می‌شوند و آهنگهاشان بی‌معناتر و موسیقی‌شان درپیت تر. 

يادداشتهای نوروزی رفقای وبلاگستان را که می خوانم می بينم برای اولين بار در تاريخ نوروز، ما ملت داريم نوروز در سرزمين های مختلف را تجربه و گزارش می کنيم. هيچکدامش هم مزه نوروز در سرزمين های ايرانی را ندارد. عيد يک موضوع اجتماعی است. يک قرار اجتماعی است. حتی وقتی در خانواده کوچک و تک افتاده يک مهاجر همه دور هم سر سفره يا ميز هفت سين جمع می شوند و قرآن می خوانند و به حافظ و قرآن تفال می زنند و بزرگترها به کوچکترها عيدی می دهند حال و هوای نوروزی زنده می شود. اما بيرون خبری نيست. بخصوص اگر آفتاب نباشد و ابر باشد و هوا عبوس و سرد باشد و الخ. 

ايميل‌ها می‌آيد و من پاسخی نمی‌دهم. بايد کمی از اين حزن نوروزی يا سنگينی تنهايی و از عيد-جا-ماندگی درآيم و طبق معمول چشم ام به واقعيت باز شود تا بتوانم جوابتان را بدهم. اما يک چيز هست که با دريافت ايميل‌ها و کارت‌ها و خواندن پيام‌ها و ديدن عکس‌ها در وبلاگ‌های دوستان ذهن‌ام را مشغول می‌کند: نشانه شناسی نوروز.

برای کسی که به سبک‌شناسی و نشانه‌شناسی علاقه‌مند است فصل نوروز بهترين فرصت است برای مطالعه نشانه شناسی ايرانيت. چه چيزی ما را به ياد ايران می‌اندازد؟ چه نشانه ای را با کارت خود به عنوان نماد ايران يا ايرانيت يا بهار می فرستيم؟ حوصله می داشتم می نشستم اينها را طبقه بندی می کردم. از آثار تخت جمشيدی تا مينياتورها و گلها و مکانهای شاعرانه تا روحوضی ها و تا انواع صورتهای زنان و دختربهار و مانند آنها و نمادشناسی آنچه در کلیپ‌های وبستانی و ویدیوها می آید. نوروز همه نشانه‌های ما را داراست. می گويم همه و منظورم همه آن نشانه‌هايی است که هنوز در ميان ما به عنوان علامتهای ايرانی بودن زنده است. نشانه‌شناسی نوروز و نشان دادن تطور اين نشانه‌ها در همين دوره معاصر و آنچه این نشانه‌ها از ما می گوید؛ خوب می شد اگر کسی دستی بالا می زد. از آنها که آفتاب نوروزی شانه‌شان را گرم می کند.

برای من برای ما نوروز هويت است. برای همين وقتی نوروز می‌شود بيشتر از هميشه ياد ايران می‌کنيم. ما مهاجران. ما که هويت‌مان را با خود شهر به شهر می‌بريم. هر چه دورتر می‌شويم باز هم نزديک‌ايم.

نيز:
يادداشت نوروزی سال پيش من: نو شدن مدام که خالی از همين نوع غر زدن ها نيست.
اين هم يک يادداشت بدون غر به سبک دکتر کاشی از همان ايام: بازگشت به آغاز   

همچنين: صحبت از دکتر کاشی شد اين يادداشت بهارانه اش بسيار دوست داشتنی است: نوروز وقت تماشای جهان

پس نوشت:
خوبی اين وبلاگستان اين است که کار زمين نمی ماند! تو ننوشتی يکی ديگر می نويسد و خوب هم می نويسد. پويان در تحليلی خواندنی يک کيسه حسابی کشيده به تن خوانندگان لوس آنجلسی از قديم و جديد:

 شاعران با ترانه‌ها و خواننده‌ها با اجرایشان، جدیّت را زایل میکنند. شاید این ترانه‌ها برگردان جدّی نبودن دنیای اطرافشان است. آنها «نون و پنیر و فندق» نمیخوانند و تحلیل سیاسیش نمیکنند. بجایش میخوانند «زیر بارون شیرجه‌بازی یادته؟!» یا «واسه یک دل، یه دلبر بسه. اگه دو تا بشه یکّیش هوسه. اگه دو، سه بشه، دنیا قفسه» و از این میگویند که یکی از دلبرها سرخ و سفید و قدکوتاه‌ست و دیگری، قد بلند و سبزه؛ امّا خواننده چه کند که هر دو را دوست دارد!! به این شکل، همزمان با جانشینی فرم بجای محتوا، ساختگی و چرت و پرت بودن، جای اخلاق‌گرایی و گونه‌ای طنز جای غمباری را میگیرد. - تمام متن با عکسی فيلسوفانه از کامران

پس نوشت 2:
هفت سين سياه
، مادام ميم. من هم هيچ گمان نمی کردم کسی برای تقارن اربعين و نوروز هفت سين را سياه بپوشاند. به نظرم يکی از جنبه های مهم نشانه شناسی نوروزی مقيمان (در مقابل مهاجران) همين برآميختگی های عمدی و غيرعمدی است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
 
وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی  
 

بند يکم:

1  توی سر وبلاگ نزنيم ديدخود را عوض کنيم: وبلاگ امروز می‌دانيم که آن رسانه انقلابی که فکر می‌کرديم نيست. همه چيز را زير-و-رو نمی‌کند. اما وقتی می‌بينيم از آنچه توقع می‌کرده ايم وبلاگ نااميدمان کرده است به نظر من مضحک است که به سر وبلاگ بزنيم و وبلاگ‌نويسان، يا اظهار نااميدی کنيم و بگوييم شايد در آينده دور وبلاگ اميد ما را برآورده سازد! راه ساده‌تر و انسانی‌تر و البته منطقی‌تر اين است که ديدمان و دستگاه نظری را عوض کنيم يا دقيق‌تر: تصحيح کنيم و در آن بسته به شرايط و چگونگی‌های مکشوف‌شده وبلاگ متناسب‌سازی کنيم. همه چيز که ايدئولوژی نيست نتوان به آن دست زد!

می‌گويند ملا نصرالدين به مردم می‌گفت خانه فلانی آش می‌دهند وقتی ديد همه روانه خانه فلانی شدند با خود گفت شايد هم راستی آش می‌دهند! اين حکايت نظريه پردازی‌های ما در باره وبلاگ هم هست. می خواسته ايم وبلاگ انقلاب کند و باورمان شده بوده است که می‌کند.

2  نقشگرايی نگره ای راهگشا: راه حل اتخاذ يک ايستار نقشگرايانه است. وبلاگ تا اينجا نقش های مهمی بازی کرده و دوره های چندی را پشت سر گذاشته است. بهترين راه معاينه وبلاگ روش بالينی است. بايد ديد امروز درد وبلاگ چيست. در باره وبلاگ و استعدادها و دردهايش نظر واحد و عمومی و نسبتا-جاودانه نمی‌توان داد.

بر اساس يک رهيافت نقشگرا، بايد گفت که امروز وبلاگ ايرانی کارخانه مفهوم‌سازی است. دستگاه معناسازی است. وبلاگ برد اجتماعی اوليه ای که برايش گمان می‌رفت ندارد اما برد نخبگانی‌اش کاملا قابل توجه است. به زبان ديگر، وبلاگ امروز محل طرح نظرها و بحث و درگيری فکری گروههای معينی از جامعه است که معمولا از اليت جامعه ايرانی به حساب می آيند: روزنامه نگارند، معلم دانشگاه اند، اهل تخصص اند، دانشگاه ديده اند، سياست شناس اند، زبان شناس اند، مترجم اند، روشنفکرند يا دقيق‌تر: کار روشنفکری می‌کنند.

3  وبلاگ ها منظومه های آزاد بحثهای نخبگان: اگر ارزش بحث‌های وبلاگی را با ميزان انعکاس آنها در عرصه عمومی جامعه بسنجيم احتمال بسيار نااميد می شويم چنانکه ديگران شدند و گاه در وبلاگ‌شان را هم تخته کردند و خداحافظ. اما وبلاگ‌ها بويژه وبلاگ‌هايی که می توان آنها را وبلاگ مرجع ناميد – من عمدا از صفت پرخواننده پرهيز می‌کنم-  حلقه‌های بسيار قابلی برای گفتگوی نخبگان هستند.  نخبگان را هم با اغماض به کار می‌برم. حالیا کلمه بهتری ندارم. قصد هم ندارم صف بندی نخبه و غيرنخبه کنم و يا مدعی شوم که همه بحث‌های نخبگانی در وبلاگ‌هاست که دارد مطرح می شود. به هيچوجه. نکته ام اين است که نقش/کارکرد وبلاگ در حال حاضر اين است که «حلقه های مفهوم ساز»ی بين گروههايی ايجاد کرده که جنس بحث آنها از بحث های نخبگانی است. يعنی ادعای بزرگ ندارم. ادعای من می‌نی‌مال است و ناظر به وبلاگ‌های مرجع. مرجع بودن را هم بر اساس ميزان ارجاع و مورد بحث قرار گرفتن و انعکاس يافتن نظر وبلاگ‌نويس تعريف می‌کنم. در اين نوع نگاه دو نکته ديگر هم وجود دارد: اولا -و اين بسيار مهم است- وبلاگی که ديده نشود و خوانده نشود و مورد بحث کامنت‌نويسان و وبلاگ‌نويسان قرار نگيرد وبلاگ نيست. بنابرين وبلاگ‌ها حلقه‌های تو-در-تويی هستند که هر زمان يکی در ميان آنها به مرجع بحث تبديل می‌شود. در واقع منظومه‌هايی که به طور پيوسته باز و بسته می‌شوند. از اين حلقه بحث به حلقه بحث ديگر می‌پيوندند. شناخت وبلاگستان يعنی شناخت وبلاگ‌های مرجع اش و منظومه‌های بحثی آن. و البته بحث های آن!

دوم هم اين که آنچه در اينجا می‌گويم چيزی از ديگر خصايل طبيعی وبلاگ را که قبلا هم من هم ديگران بحث کرده ايم نفی نمی‌کند. من به همه تعريف های پیشگفته که متکی بر نقش/کارکرد وبلاگ باشد اعتقاد دارم. با آنچه گفتم در واقع يک نقش ديگر وبلاگ را برجسته می‌کنم. نقشی که گرچه ناشناخته نيست و اين جا و آنجا از آن به ابهام و اجمال سخن رفته است اما با تاکيد بر آن و برجسته کردن‌اش ما وبلاگ را با نقشی به ياد می‌آوريم که در دقيقه اکنون احتمالا مهمترين نقش آن است. شناخت اين مساله به طور طبيعی بر رفتار وبلاگ نويسان – آنها که مرجع شماری از بحث ها بوده اند يا بالقوه می‌توانند مرجع شماری از بحث‌های آينده شوند-  تاثير خواهد گذاشت. زبان و رهیافت آنها را جهت می دهد و مخاطب آنها را روشنتر خواهد ساخت.

4  تنظيم توقع از وبلاگ: اگر وبلاگ‌ها حلقه‌های بحث‌های نخبگان اند و اگر کار عمده آنها که بالقوه ارزش اجتماعی داشته باشد مفهوم‌سازی است روشن است که وبلاگ‌نويسان بايد به اين دو جنبه نقش بالقوه خود توجه خاصی داشته باشند. ممکن است بپرسيد مفهوم‌سازی چيست و چه ارزشی دارد. می گويم مفهوم‌سازی طرح انديشه و نظری است که پيش از آن مطرح نبوده يا برجسته نشده بوده و نور نورافکن صحنه بر آن نيفتاده بوده است. ارزش رسانه‌ای وبلاگ در اين زمينه کمابيش شبيه ارزش کميسيون‌های مجلس شورا ست. بحث‌ها در حلقه‌های کوچک طرح می‌شوند و تست می شوند و ورز می‌يابند و سپس می‌توانند راهی رسانه های بزرگ و روزنامه ها و کلاس‌های درس و مانند آن شوند. طبعا اين نگاه، ارزش آموزشی-کارشناسی وبلاگ را بسيار بالا می برد. ضمن آنکه توقع ما را از وبلاگ هم تنظيم می کند. امری که بسيار در آن خطا می کنيم.     

در باره مفهوم مفهوم‌سازی سخن باز هم دامنه دارد. من کوتاه می کنم.

بند دويم:

1 اين يادداشت قرار بود در حکم مقدمه ای باشد بر گزينه ای از سيب ها/مفاهيم مطرح شده در سيبستان. اما چندان جدی شد که به نظرم می رسد خودش متن شد تا مقدمه! به هر حال فکر اوليه اين بود که از يادداشتهای هر ماه يک و اگر لازم بود دو و اگر نمی شد چشمپوشی کرد حداکثر سه مطلب انتخاب شود و چونان کتاب سال سيبستان به خوانندگان عرضه شود (نسخه پی دی اف هم از همه آنها در يکجا تهيه خواهم کرد - اگر خدا خواهد- که بعدا می افزايم). اين فهرست هم نوآمدگان به سيبستان را به کار می‌آيد و هم اصحاب قديم اين باغ را و حتی هم خود صاحب سيبستان را!  نوآمدگان به سابقه بحث ها و سوانح فکری سيبستان آشنا می‌شوند و اصحاب بخشی از تاريخ معنوی سال 84 را که در سيبستان منعکس شده می بينند و خود صاحب باغ هم می‌تواند خود را يکبار ديگر در آينه اين يادداشت‌ها ببيند و تطور نظرات خود را به معاينه گيرد.

2 پيشنهادم به اصحاب و دوستان قديم هم-بحث اين است که هر يک از آنها هم گزينه ای و سبدی فراهم آورد از سيب هاش. اگر اين اتفاق افتاد لينک آنها را همينجا خواهم آورد.  هنوز، پارسانوشت، محمد جواد کاشی، نيک آهنگ، فل سفه، فرنگوپوليس، خوابگرد،  حامد قدوسی، مسعود برجيان، محسن مومنی، راز پويان، مادام ميم، عنکبوت، الپر، نقطه ته خط، پيام يزدانجو، فانوس، نی لبک، مهدی خلجی از کسانی هستند که اميد می‌برم سبد سيبهاشان را بزودی ببينم (قصد احصا نداشتم و شمار وبلاگ‌نويسان مفهوم‌ساز/مرجع بيش از اين است).

3 و اما سبد سيب‌های سيبستان: بعضی از اين يادداشتها مفصلا مورد بحث و انتقاد خوانندگان و منظومه هايی که بر گرد بحث تشکيل شد قرار گرفته است. بعضی هم نه، اما اهميتی از چشم من دارد. همه آنها نوشته من نيست (مثلا: چرا در ازبکستان انقلاب نمی شود). در يک مورد مطلب اساسا برای وبلاگ نوشته نشده است(: تاريخ گل). گاه سخنی را نقل کرده ام و بر آن حاشيه زده ام. يعنی طرح بحث با نقد و گاه صرفا نقل شروع شده است. طبقه بندی موضوعی را هم می گذارم به درايت خوانندگان. می‌شد يک فهرست از پرخواننده‌ها هم به دست داد (که شماری از مطالب زير هم جزو آنها ست) اما ترجيح دادم بر مساله مفهوم‌سازی تکيه کنم نه بيش.   

افزوده ها و ترتيبات:
برای ديدن فهرست سيب های سيبستان ادامه مطلب را ببينيد. لينک سيبهای ديگر دوستان هم که پيشنهاد سيبستان را پذيرفته اند به ترتيب تقدم زمانی از اين قرار است:

سیب های مستور،‌ گزیده یادداشتهای محسن مومنی که در کمتر از يک سالی که می نويسد به يک وبلاگ بحث برانگيز تبديل شده است.

سيب های راز: از پويان که می گويد نگاهش به وبلاگ حداقلی/ کمينه گرا ست. من فکر می کنم در باره نقش اجتماعی کمينه گرا بودن خوب است اما در باره نقش مفهوم سازی می توان با گرايش بيشتر به تعامل و گفتگو بين گروههای بحث انتظار بيشتری داشت. هرچند که کمينه گرايی روِيهمرفته شرط عقل است!

گزيده های پارسايانه: پارسا صائبی ضمن گزينش مطالب اش چکيده مانندی از مفهوم/مفهوم های اصلی هر نوشته اش به دست داده است. اين بخش اول از گزيده های اوست مربوط به شش ماه اول سال 84. 

برای ديدن بقيه سالنامه/سال-نماها يادداشت روز 23 مارس را ببينيد: سال-نامه های وبلاگی

اين هم سبد مفاهيم سيبستانی:

26 مارس 2005 دموکراسی استصوابی
29 مارس ورقی چند از تاريخ گل

17 آوريل  انقلاب گل سرخ يا انقلاب زنان ايرانی - به بهانه اخراج مسيح علی نژاد از مجلس هفتم


23 می  وبلاگی شدن فرهنگ
20 می  چرا در ازبکستان انقلاب نمی شود

6 ژوئن  جايی که نه خدا هست نه قانون 
18
 ژوئن  شکست حزب ليبرال دموکرات وبلاگستان
27 ژوئن  دموکراسی ايرانی، تقلب و درويشی

29 جولای  انقلاب تک نفره -در باره ناکامی محتوم اکبر گنجی
30 جولای  شمعی به ياد گنجی روشن می کنم

8 اوت  چهل وبلاگ پرطرفدار فارسی
9 اوت  مهدويت دموکراسی و سالاد دکتر سروش

9 سپتامبر  انحطاط در انديشيدن به ايران – در باره حرفهای مصطفی ملکيان
26 سپتامبر  روشنفکران برای کدام مخاطب کار می کنند- در ستايش سادگی و مردمگرايی

12 اکتبر  انسان شناسی بکارت
21 اکتبر  مدرنيته و کهن الگوی زن بدکاره
26 اکتبر  صنعت کردن در محبت – کنکاشی در فلسفه مخملباف و سکس

5 نوامبر  که ما به دوست نبرديم ره به هيچ طريق – زن و زمان در سکس و فلسفه مخملباف
11 نوامبر  حسادت آقای مرديها مشکل فرانسویها را حل کرد

30 دسامبر  چرخه آشوب و ظهور – همه زمانها آخرالزمان است

17 ژانويه 2006 عليه کائوس – در نقد خرافه پراکنی روشنفکرانه
19 ژانويه  عادی، محرمانه، فوق سری – در باره اسطوره رها شدن از ممنوعات

3 فوريه  چرا مسلمانان شهروندان خوب اروپا نيستند –  آسيب شناسی شيوه اعتراض مسلمانان
10 فوريه  سر ارادت ما و آستان حضرت دوست – تاريخ معنوی ما تاريخ ارادت است
14 فوريه  تصويرهای عشق ما کجاست؟

4 مارس  تقويم جنسی و روشنفکر بازی
10 مارس  ما و تابوی آمريکا

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
March 18, 2006  
پايان شب سيه سپيد است  
 
گنجی در خانه پس از شش سال- عکس از کسوف
شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

آزادی گنجی آزادی کلمه حق در برابر سلطان جائر است. آزادی زندگی است. پايان عصر انقلاب يک نفره است. پيروزی نقد همراه-با-ستايش است. پيروزی اميد است. ما همه با گنجی رشد کرديم. اين نوروز است. روز نو. اين نوروز بر همه آنها که با اين مرد دم زدند و به سلامت و آزادی او و به رنج خانواده اش انديشيدند مبارک باد! 

عکس از عکاس وبلاگستان: کسوف

پس نوشت:
1
گنجی اسطوره روزگاری است که اسطوره ای ندارد؛ علی اصغر سيدآبادی، هنوز  سيدآبادی می گويد هنوز چيز دندانگيری در باره گنجی نوشته نشده است. به نظرم اين حرف بجز توصيه به نوشتن و انتظار