قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




February 23, 2006  
اسلام راه ميانه؛ راه را گم نکنيم  
 
اسلام هرگز دشمنانی بدتر از این متعصبان دینی نداشته است و اینها چنانچه بارها نوشته ام بهترین یاران دشمنان رسمی اسلام هستند.

محمد علی ابطحی

پس نوشت:
معلوم است که تعصب داخلی و خارجی و ايرانی و عربی ندارد. گفتار و رفتار ابطحی و مسلمانهايی مانند او ستوده است چه در باره داخل حرف بزنند چه در باره خارج. تعصب و تندروی و راديکاليزه کردن فضا دشمنی با خويشتن است و چه بسا دست در دست دشمن داشتن. مهم نيست در انفجار حرم امامان ظاهر می شود يا در طنابی که به گردن محمد مختاری می افتد يا دشنه ای که بر سينه پروانه فروهر می نشيند يا دستی که گلوی مهندس برازنده را می فشارد يا تصادفی است که با آن استاد بزرگ احمد تفضلی به قتل می رسد. تعصب تعصب است چه در تخريب حسينيه شريعت قم چه در هتک حرمت حرم امام هشتم - که دلم برای حرم اش تنگ است- يا دهم يا يازدهم. می خواهيم آسوده زندگی کنيم. با نمادهايی که برايمان حرمت دارند با مراسم هايی که با آن زندگی مان معنا می يابد با آدمهايی که دوستمان دارند و دوستشان داريم. ما حق داريم در کنار فرهنگ خويش آسوده زندگی کنيم. تعصب همه فرصتهای ما را می کشد قتل عام می کند دروازه را برای دشمن باز می کند. تعصب دن کيشوت وار می خواهد همه دشمنان را از بين ببرد. نمی داند که خود او دشمن اصلی ماست. ما چاره ای نداريم جز بزرگداشت ميانه روی جز بزرگداشت ميانه روان. وگرنه فردايمان را مثل تا-امروزمان خراب خواهند کرد خرمقدسان و زهدفروشان و متعصبان مدعی که هيچ از حکمت طبابت نمی دانند. هيچ. من سوگوار حرم هستم و از آن بيشتر سوگوار مردمی که حرم های خود حريم های خود را به دست تندروان مانوی مسلک عبوس نقابدار و بی نقاب رها کرده اند. تندروانی که بيش از آنکه به ما خدمت کنند به دشمنان ما خدمت کرده اند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
February 21, 2006  
كاريكاتورها؛ هدف: تضعيف ميانه روهای جهان اسلام؟  
 

عملياتی کردن برخورد تمدنها؟

پس از حملات تروريستي 11سپتامبر ، جرج بوش از آغاز "جنگهاي صليبي جديد" خبر داد. كاخ سفيد ، البته يكي دو روز بعد ا زاين "تصريح مه آلود"، كوشيد حرف پرزيدنت را توجيه كند و به مسلمانان اين اطمينان را بدهد كه مورد تهديد نيستند ، ولي آيا بوش ، آن" سخن حساس" را بي هيچ هدف از پيش تعريف شده اي بر زبان رانده بود يا مثلا يك "اشتباه لپي" رخ داده بود؟!
×××
اسلام بايد تحقير شود ، به عنوان يك مسلك تروريستي معرفي شود و باور جهانيان اينگونه شكل بگيرد كه "هر مسلماني آدمكش است مگر اينكه خلافش ثابت شود "،بيداري اسلامي ( كه فارغ از شعار ها يك واقعيت لست) بايد در كشاكش جنجال هاي اسلام ستيزانه به خاموشي چند صد ساله خود بازگردد و گرايش غير مسلمانان به دين اسلام _كه تهديدي براي تركيب جمعيتي غرب است _ بايد با ترسيم چهره اي ضد انساني عليه اسلام كند و متوقف شود و ... .
×××
500 سال بعد ، مورخان براي اشاره به جنگ هاي صليبي از عدد هاي 1 و 2 و شايد هم بيشتر استفاده خواهند كرد: جنگ هاي صليبي اول، جنگ هاي صليبي دوم، جنگهاي ... دستكم كساني كه در صدد عملياتي كردن "برخورد تمدن ها " هستند ، چنين آرزويي دارند ، به ويژه آن كه در اولين سال هاي هزاره سوم بسيار قدرتمند تر از اجداد قرون وسطايي خو يش اند... براي آنان زمان "انتقام بزرگ از مسلمانان " فرا رسيده است.
×××
در عصر ارتباطات، نمي توان واقعيت ها را از مردمان كنجكاو امروزين پنهان داشت. پيروان نظريه "جنگ هاي صليبي جديد"  اين را به خوبي مي دانند. آنها براي اينكه به اسلام حمله كنند نيازمند يك اسلام افراطي و مسلماناني فارغ از تعقل و تدبيرند تا با نشان دادن آنها به مردمان خويش جواز حمله را از افكار عمومي شان بگيرند و به پشتوانه شگرف "جهان متمدن "، شر "توحش اسلامي" را از سر جهانيان كم كنند. براي آنان القاعده يك "نعمت دوست داشتني" و افرادي مثل بن لادن، "معشوقه هايي زيبا روي" اند و جنايت هايي مثل انفجار بمب در متروي مادريد و انتساب آن به مسلمانان "خبر هايي خوش".
×××
بر خلاف برخي تصورات ساده انگارانه، اين تندرو هاي پر طمطراق و مرموزي مثل "زرقاوي " و " القاعده" و ... نيستند كه در مقابل اسلام ستيزان مي جنگند، بلكه در شرايط حاضر بار اين "مسووليت تاريخ ساز" بر دوش روشنفكران ، عقلا و ميانه روهاي جهان اسلام است كه در در خط اول تقابل با طراحان "جنگ هاي صليبي جديد" قرار دارند يا بايد قرار گيرند.
فعال شدن جريان عقلگرايي مدرن در دنياي اسلام و نماياندن چهره اسلام انساني به جهانيان، برنده ترين سلاح در مقابل هجمه اي است كه موجوديت اسلام را هدف قرار داده است.

اين جريان با وقوف بر ابعاد خطرناك نمايندگي جهان اسلام از سوي افراط گرايان، در حال شكل گيري است و توفيق آن به معناي مرگ زودرس جنگهاي نوين صليبي خواهد بود. بنابر اين جبهه ضد اسلام، دستور كار مهمي را وارد پروژه خويش كرده است : تضعيف ميانه رو هاي جهان اسلام.

تحقق اين هدف يعني تقويت افراطيون و گم شدن صداي اسلام عقلگرا و انسان دوست در ميان نعره هاي طالباني و در نتيجه افزايش "اسلام ترسي" در ميان جهانيان و تقويت احساسات و مطالبات "اسلام ستيزانه" در جهان ... و چه موقعيتي ايده آل تر از اين براي كليد زدن رسمي جنگ هاي صليبي نوين؟

انتشار كاريكاتورهاي توهين آميز عليه پيامبر اسلام (ص)، جريان روشنفكري و اعتدال را در مقابل جريان تندروي جهان اسلام تضعيف كرد وبگذريم از ميانه روهايي كه پس از اين وقايع ، به صرافت تجديد نظر در مشي اعتدال گرايانه خويش افتاده اند ... در دام نيفتيم.

---------------------------
*برگرفته از: چاپ دوم نوشته جعفر محمدی. نوشته او نوعی نگاه است به ماجرای کاريکاتورها که برای خود پايه هايی دارد. اما اين نگاه گرچه می تواند به معناشناسی رفتار گروههای خاصی در غرب اشاره کند نمی تواند تحليل همه جانبه ماجرا تلقی شود. در عين حال تضعيف ميانه روها هميشه خطرناک است. اما من خود بر اين اعتقادم که ماجرای کاريکاتورها چه بسا برای ميانه روان هشداری باشد تا بجنبند و کار دين را به دست اقليت تندرو رها نکنند. نقش نوعی واکسينه؟ تقريبا. اگر اين طور باشد شايد نتيجه درست خلاف آن باشد که ستيزه جويان تمدنها می خواهند. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
February 19, 2006  
ما قربانيان فضای دوقطبی  
 


برای من بسيار قابل تامل است که کداميک از انديشه گران و بسيجگران مسلمان در باره بحران کاريکاتورها می نويسند. بسياری ها ننوشته اند. اما کسانی که نوشته اند کسانی اند که حساسيت اجتماعی بالايی دارند. مثل عماد باقی يا مثل شيرين عبادی. گفته های نغز محمد خاتمی را هم فراموش نکرده ام. دکتر سروش را هم. اما سوال من اين است: حساسيت اجتماعی ديگران کجا رفته است و قرار است در کدام زمان برانگيخته شود اگر اکنون نمی شود؟ ديد جهانی نيست يا موضوع ديگری است؟ من براستی نمی فهمم اين سکوت کشدار و معنادار را. يعنی معنای اين سکوت بی-معنا را نمی فهمم.

من به احترام عبادی سخن او را که سخن صلح است و سخن چهره جهانی ايران می آورم تا يادمان باشد ما قربانيان دو-قطبی-سازی فضا هستيم. پس بهتر است صدای خود را بلندتر کنيم:

در هفته اي که گذشت، واکنش هاي انتشار کاريکاتورهاي توهين آميز به پيامبر اسلام، ابعاد غير منتظره اي پيدا کرد. تا جايي که مي توان گفت که اکنون، ماجراي کاريکاتورها به يک "بحران" جديد در روابط مسلمانان و غرب تبديل شده است.

در ارتباط با منتشرکنندگان کاريکاتورهاي فوق، نکته اي که تذکر آن لازم به نظر مي رسد، اشاعه کاريکاتورها بر مبناي يک "تصميم مديريتي" و نه يک "خلافيت فردي" است. اگر يک روزنامه نگار کاريکاتورهايي را کشيده و منتشر کرده بود، بسياري از منتقدان فعلي انتشار کاريکاتورها- که جزو بنيادگرايان به شمار نمي آيند- موضع متفاوتي مي داشتند. اما نطفه شروع ماجرا، تصميم مديريت يک روزنامه، مبني بر "به مسابقه گذاشتن" اقدامي است که براي مسلمانان همان قدر توهين آميز به حساب مي آيد که - از باب نمونه- افسانه دانستن هولوکاست براي پيروان آيين يهود.

به عبارت ديگر، آنچه از اين ديد بيش از همه مورد انتقاد قرار دارد، "سياستگذاري" انجام شده توسط مديريت نشريه اي است که براي ترغيب توليد کاريکاتورهايي خاص مسابقه ترتيب داده؛ اقدامي که در نگاه طيفي از منتقدان آن، تداعي کننده مجموعه اي از "سياست"هاي مشابه است که ناديده گرفتن يک اقليت داراي دسترسي ناچيز به ابزارهاي رسانه اي و سياسي در اروپا [اقليت مسلمان] را ترويج مي کنند.

در عين حال، اين نکته را نيز نبايد فراموش کرد که واکنش هاي خشونت آميز بنيادگرايان افراطي انتشار کاريکاتورها، از سوي ديگر تداعي کننده بهره برداري هاي سياسي رايج گردانندگان جريان هاي بنيادگرا از اين نوع اتفاقات، براي توجيه رفتارهاي تهاجمي خود است. بدون ترديد، اقداماتي چون "تهديد" نشريات منتشر کننده کاريکاتورها به اعمال خشونت، يا حمله به سفارتخانه هاي کشورهاي اروپايي، از هيچ گونه مشروعيتي برخوردار نيست. هيچ منطق قانوني و اخلاقي، به معترضان اجازه نمي دهد که براي نمايش اعتراض خود به تصاويري توهين آميز، به تهديد فيزيکي افراد، حتي افرادي که هيچ نقشي نيز در انتشار چنان تصاويري نداشته اند، بزنند.

تنها نتيجه اين نحوه برخورد، تضمين اين نکته است که چون هميشه صداي منطق به گوش نرسد و انتقاد استدلالي روشنفکران مسلمان، در حاشيه هياهوي ناشي از کنش ها و واکنش هايي عصبي، هيجان زده و افراطي، در گلو خفه شود.

اين تجربه مکرري است که گويي جهان اسلام، بايستي همواره درگير آن باشد. تجربه تلخي که بر مبناي آن، معمولاً فضاي بحث در مورد مسائل مسلمانان، در کنترل دو قطب شناخته شده است: غير مسلماناني که با استفاده از رسانه ها به نفرت از مسلمانان دامن مي زنند، و مسلماناني که با نمايش رفتارهاي خشونت آميز، نفرت باز هم بيشتر از جوامع مسلمان را توسعه مي دهند.

قربانيان اصلي اين فضاي دو قطبي نيز، البته چون هميشه، اکثريت مسلمانان ميانه روي ساکن در کشورهاي غربي هستند؛ شهرونداني که از قرار گرفتن در صدر اخبار- نوعاً منفي- رسانه هاي کشورهايي که در آن زندگي مي کنند، خسته شده اند.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
February 16, 2006  
رهايی از ديپلماسی انتحاری  
 

در مجموع بحث های مربوط به کاريکاتورها فکر می کنم اجماعی به وجود آمده است که هر دوسوی افراطی در اروپا و در جهان اسلام را طرد می کند. اما واقعيت سياسی اين است که افراطگرايی فعال است. نتيجه آن اين شده است که اکثريت گروگان رفتارهای اقليت شده است. اقليت های ضدمهاجر سيمای اروپا را می سازند بناحق و اقليت های تندرو اسلامی برای همه مسلمانان و برای اسلام چهره می سازند باز هم به ناحق. تصوير اکثريت در اين آشوب ديده نمی شود. آلوده می شود. اما پرسش پرسيدنی اين است که واقعيت تندروی با چه منطقی به حيات خود ادامه می دهد؟ و از آن رهايی ممکن است؟

1 در بن تندروی بسان آيين و اعتقاد بی گمان نوعی تمايل به انتحار وجود دارد. به قياس بمبگذار انتحاری می توان گفت ديپلماسی انتحاری. جز آنکه اين يکی با خود جمع بسيار بسيار بزرگتری را نابود می کند. تمايل به انتحار و رفتن تا آخر خط ميل مهارناپذيری است که در دوره های معينی از تاريخ به جريان غالب/ پيروز/ حاکم تبديل می شود. اين دوره ها دوره های خطرناک اند و پرتشويش.

2 ديپلماسی انتحاری بهترين فرصتها را برای ساختن ملت و مديريت نجات بخش از دست می دهد. چون اساس آن بر مديريت جامعه نيست بر انتحار جمعی است. عقل تندروانه ضدمنطق است. اين ديپلماسی در سوی خارجی خود در معرض اين خطر قرار دارد که به لطايف الحيل بازيچه قدرتهای بزرگ شود و تقابل صوری ناشی از آن را موتور حرکت خود قرار دهد. بن مايه انديشه تندروانه مانوی است. برای بهتر کردن جهان نيامده است آمده است تا ما را به ترک جهان پرآشوب فراخواند. معمولا هم خود در ايجاد آشوب يا افزودن بر آن فعال است. بن ضدمنطق آن اين است که يا همه جهان را درست می کنيم يا همه جهان را نابود می کنيم. و چون ادعای بزرگی دارد که از پيامبران هم ساخته نيست به سوی انهدام جهان می رود. همين بنياد آخرالزمانی آن را می سازد.

3 آشوب تندروان اما به شکلی طعنه آميز در خدمت سودپرست ترين و زمينی ترين و فرصت طلب ترين گروهها ست؟ به نظر من اگر بپرسيم تندروان به چه کسانی سود می رسانند در قدم اول بايد گفت به کسانی که از راههای نامشروع به پولسازی (و پولشويی) مشغول اند. در موقعيت تندروانه چنان گرد و خاکی به راه می افتد که معمولا چشم چشم را نمی بيند. وانگهی همه توجهات به نقطه مرکزی توفان سياسی جلب می شود. اين موقعيت بهترين موقعيت برای کسانی است که سود خود را از گل آلودگی فضا می برند. سودجويان بهترين مدافعان تندروان اند. مرگ آنها در دولت قانونی و قانونمدار است. لازم نيست راه دور برويم. در جريان آشوبهای چندساله در افغانستان ميزان قاچاق مواد مخدر نه تنها کاهش نيافت که چندين برابر شد. اقتصاد آشوب اصلی ترين پشتيبان سياست شهرآشوب است.

4 دومين گروه سودبرنده از آشوب، نظاميان اند. نظامی شدن فرهنگ و اقتصاد و سياست به معنای دميدن در بوق جنگ خارجی و ايجاد يا افزايش سرکوب داخلی است. مهم نيست که جنگ و سرکوب تحت چه نامی صورت می گيرد. جنگ نابود کننده يک کشور در حال توسعه است و سرکوب نابود کننده مجموعه ای از سرمايه های ارزشمند و غيرقابل جايگزين انسانی است. سود کشورهای حاشيه نشين حتما در آرامش و برنامه ريزی و سازش با جهان و شناخت جای خود و حرکت به سوی ارتقای آن است. اما اين سود دشمنان آن هم هست؟

5 تندروان معمولا آتشين مزاج اند و نطق های کوبنده می کنند و ناسيوناليستهای افراطی از کار در می آيند يا به دنبال نوع ناب دين و مذهب اند. اما شوربختانه تندروان هميشه خادم کسانی بوده اند که بازيگران اصلی قدرت اند و معمولا دين و مليت و فقرزدايی و توسعه و دموکراسی و مانند آن برايشان لق لق زبان است. تندروها کسانی اند که فکر می کنند بازی می دهند اما هميشه بازی می خورند.

6 تندروان اروپايی هم از مشخصات عمومی تندروهای غيراروپايی برخوردارند. اما تفاوت بزرگ آنها اين است که در ساختارهای دموکراتيک بايد کار کنند بنابرين خطر آنها در سطوح ملی به اندازه خطر تندروهای يک جامعه غيردموکراتيک نيست. نکته ديگر اين است که دموکراسی های اروپايی دموکراسی تفوق اند. پس تندروها در اين مسير نيز حرکت می کنند. آنها بازيچه خارجی نمی شوند بلکه خارجی را بازيچه می کنند.

7 در بازی تندروی يک قاعده کلی وجود دارد. وقتی از يک سوی ميدان تندروها وارد شدند از سوی رقيب نيز حتما تندروهايند که وارد ميدان خواهند شد. 

فضای کنونی بهترين زمان برای شناخت تندروان است. شناخت آنها مقدمه رهايی از آنهاست.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
February 14, 2006  
تصویرهای عشق ما کجاست؟  
 
به محبوب هایم از آنکه معنای نامش شاهان بود تا این یک که خود شهزاده است که نحن لانفرق بین احد منهم؛
و به دیدارشناسان وطنم


از آخر به اول:

آخر چرا تابلوهای عشق ما در لابلای کتابهای خطی مدفون است؟ مثل عشق‌هامان که بايد در پستو پنهان باشد؟ نه راستی چرا اهل همت ما که دسترسی به کتبخانه ها دارند و از گنجينه مدفون عشق در اوراق زرين مينياتورهای اين چندقرنه نزديکتر به ما آگاه اند کاری‌ نمی‌کنند؟ تا ما هم تابلوهای عاشقانه مان را به نام نقاش يا صحنه نقاشی بشناسيم. نمایشگاه عشق برگزار کنیم.

چرا نقاشان ما از عشق می‌ترسند؟ چرا در تابلوی هيچکس زنی و مردی ديده نمی شود؟ فقط زنهای تنها و گاه سر به گريبان و مردهايی که در راههای بی فرجام گوزن وار می‌روند. عشق ما تابلو ندارد. می‌دانم که هزار مانع اجتماعی و فرهنگی بوده است و هست. از روبنس و ماتیس نمی‌گویم اما به اندازه تابلوی گلهای پيکاسو هم محل طرح عشق نداشته ايم؟

ادبيات ايران بی ترديد يکی از بهترين مجموعه های شناخت حالات عشق است. بجرات می‌توان گفت که کمتر حالی از احوال عشق در ادب فارسی و شعر بی‌همتای آن ناگفته مانده است. کسی شک داشته باشد می‌تواند فقط يک دور غزلهای سعدی را دست بگيرد و بخواند. اما می‌دانم که نمی‌خوانند. 

ادبيات ايران با همه عظمت اش در عشق، ادبياتی است که با نقاشی چنان که بايد پشتيبانی نشده است. عشق ايرانی عشقی ذهنی است. شکل ندارد. مجسمه ندارد. صحنه نقاشی ندارد. روی پرده نرفته است ( به همه معنا). در دنيايی که دنيای تصوير شده است دنيای ديدار است و فرهنگش خوب يا بد ديداری است، نداشتن تصويری از خود برای عشق راه را برای تصويرهايی از عشق باز می‌کند که هر قدر خوب هم باشد تصوير ما نيست. يا تصوير ما بخشی از آن نيست. تصوير عشق ما منحصر است به پرده های مينياتوری. آن را هم کمتر کسی می‌شناسد.

پرده نقاشی عشق در ايران از اندازه های صفحه کتابهای قطع وزيری و سلطانی بيشتر نيست. خمسه نظامی يا شاهنامه فردوسی با مينياتورهايی هوشربا تزئين شده است. اما همين. «تابلو» در نقاشی ايران گم است. «صفحه» هست. آنهم در لابلای متون و در کنج کتبخانه يا بدتر صندوقخانه و گاوصندوق‌ها پنهان است. 

اينکه ما عشق را نقاشی نکرده ايم يا اگر کرده ايم پنهان است يا برای چشم بزرگان است فاشگوی جنبه مهمی از فرهنگ ماست. هيچ يک از استادان بزرگ نقاشی معاصر ما تابلوی مشهوری برای عشق ندارد. حتی بزرگان مدرن ما مثل آيدين آغداشلو يا سهراب سپهری از همه چيز گفته اند جز عشق. عشق زمينی.

من سايت کارگاه را برای نمونه در بخش نقاشی اش به صورت تصادفی مرور کردم تا مگر نشانی از عشق در بين انبوه نقاشی‌های آنجا بيابم. همه چيز بود از آب و رنگ و صورتهای خوب و گلهای پرنور و خطوط معنادار و اصیل تا خطوط کج و معوج و تابلوهای تکرنگ و گرفته و مغموم و چه بسا تقلیدی. اما عشق نبود. عشق زمينی.  

امشب وقتی ديدم نی لبک برای روز ولنتاين تصويری از نقاشی مشهور گوستاو کليمت را گذاشته است اول ياد روزی افتادم که نخست بار اين تابلو با کارت پستالی در تهران به دستم رسيد. من هم از کارهای کليمت لذت می برم و او را می‌ستايم خاصه يک دوسه کارش را که با آن خاطره دارم. اما بعد به اين منتقل شدم که اگر می‌خواستم برای محبوب خود، کاری ايرانی بفرستم چه داشتم؟ به ذهنم فشار آوردم و هر چه از نقاشی و عکس و فيلم ايرانی و هنرهای دیداری به ذهنم می رسيد مرور کردم و ديدم که ما تقريبا هيچ اثر مهمی در نقاشی خود در عکاسی خود در سينما و هنر خود در باره عشق نداريم. برای مردمی که می‌گويند «عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی» عجيب نيست؟ 

بوسه - گوستاو کليمت
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست  
February 12, 2006  
موقعيت دشوار مسلمان بودن  
 

عماد الدين باقی در سرمقاله امروز شرق به جمع هنوز-معدود افرادی پيوسته است که در باره کاريکاتورها به ارائه تحليل پرداخته اند. من در پيچ و خم گفتار او موقعيت دشوار همه کسانی را می بينم که اين روزها هم ناچارند از حيطه امر مقدس دفاع کنند و هم خود را در موضع انتقاد از رفتار مسلمانان معترض می يابند و هم مايلند معيارهای جهانی آزادی بيان را در اين بحث دست کم نگيرند و زيرپا نگذارند.

اهانت می تواند انقلاب بسازد

در کل مطلب باقی من نکته های در خور و به يادماندنی یافتم. تذکر او به اهانت و انقلاب هم سخت بجا بود:

«امروز در سالگرد انقلاب اسلامى بايد به ياد آورد كه انقلاب ايران در سال ۱۳۵۷ كه نقشه سياسى جهان را تحت تاثير قرار داد با يك اهانت آغاز شد. روزنامه اطلاعات در مقاله اى به آيت الله خمينى از رهبران مذهبى كه در تبعيد به سر مى برد توهين كرد و جرقه انقلاب بزرگى در اين منطقه برافروخته شد. بنابراين مطبوعات غرب نبايد اين امور را دست كم بگيرند.»

من از بخش تاريخچه ای بحث او می گذرم زيرا از دقت کافی برخوردار نيست (مثلا اتفاق مهم حمله به سفارتخانه دانمارک در بيروت از قلم افتاده و در عوض به سوريه و تهران اهميت داده شده است؛ و يا بين انتشار بار نخست کاريکاتورها و انتشار مجددشان در ژانويه چيزهايی جاافتاده است) و چه بسا به تيغ اندازه کردن مقاله برای آن ستون، بنادرستی کوتاه شده است. اما البته می ارزد که يک مقاله تحقيق شده در باره کرونولوژی اين بحران از سپتامبر تا فوريه نوشته شود و گرنه حالا که در عين نزديکی به واقعه حوادث را جابجا می کنيم و از قلم می اندازيم فردا اين مساله جدی تر خواهد شد.

معيار تشخيص اهانت

در باب آنچه باقی در باره تعريف اهانت هم گفته است افتادگی زياد است اما نکته دقيق سخن او اين است که در اهانت عرف محوريت دارد:

« اگرچه تعاريف اهانت مى تواند وسيله اى براى تشخيص آن باشد اما قادر نيست تمام مصاديق اهانت را در همه زمان ها و همه مكان ها پوشش دهد از اين رو فقهاى اسلامى و اصوليين گفته اند مرجع تشخيص اهانت، عرف است. به همين روى آيت الله خويى نيز مى گويد: «ان المرجع الى السب العرف» زيرا فقها (از جمله شيخ انصارى در مكاسب) مى گويند ممكن است بعضى كلمات و القاب در برخى مناطق فحش و اهانت محسوب شود در برخى مناطق اهانت محسوب نشود.»

او بدرستی از انواع عرف نيز سخن می گويد تا دشواری برخورد به اهانت را روشن سازد. اينجا هم او يک نکته کليدی عرضه می دارد و با توجه با حرمت تشکيک در هولوکاست در جوامع اروپايی می گويد:

« با توجه به اعتبار و حجيت عرف در نظام هاى حقوقى جهان امروز چرا انكار هولوكاست كه در غرب جرم تلقى مى شود اما در عرف ديگر كشورها حساسيتى در مورد آن وجود ندارد و آن را جرم نمى دانند موجب واكنش و خشم غربيان مى شود و گوينده اش را در ليست سياه مى گذارند؟»

او با موضعی سنجيده و انسانگرا می گويد:

«البته به عقيده من بر فرض اينكه مدعيات پاره اى از محققان و نويسندگان غربى مانند روژه گارودى و ارنست زوندل، ديويد اورينگ و يا ترى باكسرر عضو شوراى شهر ليون فرانسه كه به خاطر انكار هولوكاست به زندان محكوم شدند درست باشد ليكن من باز هم با مخالفان آنها همنوايى دارم اما به دو دليل ديگر. يكم از خاستگاه سمبليك و اينكه موضوع هولوكاست جنبه نمادين ضدخشونت پيدا كرده و نبايد اين نهاد تضعيف شود دوم اينكه كميت جنايت مطرح نيست و اگر ثابت شود تعداد كمترى از يهوديان قتل عام شده اند از جنايت بودن نمى كاهد و نازيسم را تبرئه نمى كند.»

مغالطه 'هيچ امری مقدس نيست'

عماد باقی در مقاله خود از منظری بديع، به يک مغالطه رايج جوابی درخشان می دهد. مغالطه رايج را می توان اينطور صورتبندی کرد که «چون من به امر مقدس اعتقاد ندارم توهين به آن برای من مفهومی ندارد و مباح است». او می گويد حتی اگر امر مقدس کسی برای کسی ديگر محترم نباشد توهين به آن مجاز نخواهد شد. او در اوراق ساختن اين مغالطه به رابطه آزادی بيان و آزادی عقيده تکيه می کند: 

«حادثه اخير بار ديگر يكى از چالش هاى بزرگ فراروى حقوق بشر را نشان داد. سازمان گزارشگران بدون مرز نيز بيانيه اى در اين رابطه منتشر و پرسشى را مطرح كرد و گفت: اميد آنكه دست كم «ماجراى كاريكاتور» بتواند ياريگرمان در پاسخ به اين سئوال گزنده باشد: "چگونه مى توان آزادى بيان را كه بسيارى در هر كجا كه هستند آن را ضرورتى گرانبها مى دانند، با احترام به اعتقادات عميق افراد، سازگار كرد؟" مرز ظريفى ميان آزادى بيان و آزادى عقيده وجود دارد. اين دو در برخى موارد ناقض يكديگر مى شوند. آزادى عقيده به مفهوم رعايت احترام براى همه مذاهب و عقايد و اديان است و نمى توان هيچ كدام را ممنوع يا تحقير كرد اما آيا آزادى بيان مى تواند آزادى عقيده ديگران را محدود و آن را مورد اهانت قرار دهد؟»

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
February 11, 2006  
چه کسی می تواند از جانب اسلام سخن بگويد؟  
 

سخنرانی محمد خاتمی در کوالالامپور حاوی نکات ارزشمندی است. هم طرح سوال مهم است و هم شيوه ای که او به آن پاسخ می دهد. در دوره ای که نظر دادن همگانی شده است - که فی نفسه خوب و ضروری است- اين مهم است که بتوان روشن کرد نظرها و صداهای مختلف از يک شان و مرتبه و اهميت برخوردار نيستند. اما معيار چيست؟ خاتمی می کوشد معيارهايی را برای اين سنجش به دست دهد:

بصيرت و معرفت

چه کسی می تواند از طرف اسلام و به نمایندگی از جهان اسلام سخن بگوید؟ پاسخ به این پرسش اگر از روی «بصیرت» و «معرفت» باشد آسان به دست نمی آید. ولی گویا من پیشاپیش جواب مورد نظر خود را افشا کرده ام: «بصیرت» و «معرفت». تنها اصحاب بصیرت و معرفت به اسلام و عالم اسلامی می توانند به نمایندگی از جهان اسلام سخن بگویند.

تنها اصحاب بصیرت و اصحاب معرفت یا به تعبیری دیگر، تنها محققان (Academicians) و عالمان (Scholars) هستند که می توانند از جهان اسلام نمایندگی کنند. ولی آیا هر محقق و دانشمندی صلاحیت چنین کاری را دارد؟ بی شک نه! برای توضیح بیشتر، لاجرم باید به نحو دقیق تری به طباع شناسی [ گونه شناسی/ تيپولوژی] محققان و دانشمندان عالم اسلام بپردازیم.

چهار گونه اسلام شناس

اگر دانشمندان و محققان عالم اسلام را به دو گروه دانشمندان مسلمان و دانشمندان غیرمسلمان تقسیم کنیم و هر گروه نیز از نظر شیوه آموزش و تحقیق و منابع درسی و فکری به دو گروه سنتی و جدید تقسیم شوند، با چهارگروه مواجهیم:
الف) دانشمندان مسلمان سنتی (چون فقیهان، محدثان، مفسران و ... اعم از شیعه و سنی.
ب) دانشمندان مسلمان متجدّد (اصطلاحاً روشنفکران مسلمان)
ج) دانشمندان غیرمسلمان سنتی (چون شرق شناسان و اسلام شناسان قرن نوزدهم و تا حدود دهه سوم نیمه دوم قرن بیستم) که بیشتر فیلولوگ و مورخ، جغرافی دان، باستان شناس و متخصص ملل و نحل بوده اند.
د) دانشمندان غیرمسلمان جدید، که عمدتاً ژورنالیستها، جامعه شناسان، دانشمندان علوم سیاسی و حقوق بین الملل و اقتصاددانان از این گروه هستند.

شرط اول پاسخگویی و سخنگویی اسلامی در جهان امروز طبعاً شناخت عناصر فکر و فرهنگ در جهان امروز است. یک دانشمند هر چند در کار خود خبره باشد، اما اگر جهان امروز را با همه پیچیدگیها و معضلات آن به خوبی نشناسد، چگونه می تواند به نام جهان اسلام در چنین جهانی سخن بگوید.

نقد همزمان سنت-اسلام و تجدد-غرب

دومین گروه که روشنفکران اسلامی هم در میان آنها هستند، در تاریخ دوره اخیر کشورهای اسلامی به نام احیاگران و اصلاحگران نیز معروف شده اند. البته بسیاری از مشاهیر را می توان نشان داد که هم جزء گروه اول محسوب می شوند، و هم جزء گروه دوم.

روشنفکران طبعاً بیش از عالمان سنتی جهان امروز را می شناسند، اما چه تعداد از ایشان منابع اصلی معارف اسلامی و در صدر آن قرآن مجید را به خوبی می شناسند؟ و تا چه حد با کار قدما انس دارند؟ و از سوی دیگر میزان شوق و حتی شیفتگی آنان نسبت به تمدن غربی چه اندازه است؟ آیا ایشان توانسته اند همچنانکه به سنت و تاریخ خود با فاصله و منتقدانه نگاه می کنند به تاریخ و تمدن غربی نیز با انصاف، ولی با فاصله و منتقدانه بنگرند؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
February 10, 2006  
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست  
 
تاريخ معنوی ما تاريخ ارادت است

داشتم هفت سنگ ويژه محرم را مرور می‌کردم. در يکی از نوشته ها تا به کلمه ارادت رسيدم حالی رفت و برخاستم و با خود انديشيدم که ارادت از مهمترين و گوياترين شاخص‌های معنوی ماست. برای منی که مدام می‌پرسم ما مردم با ديگر مردمان چه تفاوتها داريم که سرنوشت ما را متفاوت کرده است دريافت اين شاخصه مثل کشف دوباره هويت ايرانی بود.

شايد اولين چيزی که به ياد آوردم متن صميمانه ابی نکته گو بود در باره حال و هوای عاشورا در تهران. مردمی که در ايران اند نمی دانند اغلب که ماهيان اند در آب. ما که از آب بيرون افتاده ايم خواسته ناخواسته به آن آب شور و شيرين و تلخ و سبز که بزرگ است و کهن است و باری اسباب حيات ماست آگاه تريم. فاصله هميشه از امکانهای آگاهی‌بخشی بوده است.

سپس بسرعت تمام ادبيات فارسی را از نظر گذراندم و تاريخ ارادت هامان را در طيف رنگ رنگ تصوف و عرفان. به رابطه شيعه و امامان فکر کردم و به رابطه مريدان و مرادان. دیدم که تاریخ ما تاریخ مرادها و مریدهاست. بازگشتم و آمدم تا آن روز در تهران که شهر در مرگ رهبر انقلاب يکپارچه تعطيل بود و همه به سويی می‌رفتند که پيکر "امام" آنجا بود. يادم آمد از تيتر تاريخی مجله آدينه که: "با شکوه آمد با شکوه رفت". فکر کردم اسم رمز انقلاب ارادت بود. ما دل‌سپرده بوديم سرسپرده بوديم. اين رانه تاريخی ما. اين گمشده امروز ما.

ما مردمی هستيم که در دامن ارادت بزرگ می‌شويم. از ارادت به مادر که تا پايان عمر با ماست تا ارادت به پدر و استاد و مراد و قطب معنوی و فکری. ارادت نداشته باشيم گمشده ای داريم که سرگيجه مان می دهد راه را گم می‌کنيم. ما هزار فرق فارق داريم با الگوی غربی‌مان. ارادت قطب و محور همه تفاوتهای ماست.

از دو سه روزی پيش که اين مقاله کم نظير رابرت فيسک را خوانده ام مدام فکر می‌کنم چه حرف مهمی زده است اين مرد. می گويد خطاب به غربيان سکولار در قصه اين کاريکاتورها که می گوييد چرا ما که مسيح را کاريکاتور می کنيم نتوانيم محمد را کاريکاتور کنيم. حال آنکه اين قياس مع الفارق است. به گمان افتاده ايم. زيرا مسيحيت ما مرده است و اسلام آنها زنده است. می‌گويد مردم خاورميانه با اسلام زندگی می‌کنند. اما ما اروپاييان مسيحيت را زير لت-و-کوب ساليان نيمه‌جان کرده ايم. از همين جاست که کمتر کسی از کاريکاتور مسيح در اينجا برانگيخته می‌شود اما از کاريکاتور محمد آنجا همه برانگيخته می‌شوند. مسيح ما زنده نيست اما محمد آنها زنده است.

اين شهادت مهمی است از زبان مردی که خاورميانه را خوب می‌شناسد و همزمان از فرهيختگان اروپاست. شهادتی که از ارادت ما مردم و زیست ارادتمندانه ما پرده بر می‌دارد.

عاشورا گفته بودم يکبار که برای ما هويت است. من در اين بيرون ريختن مردمان از هر جنس و طبقه و عقيده و مرامی در خيابانهای عاشورا اين هويت را آشکار می‌بينم. هويتی که با ارادت شناخته می شود. هويتی که شيعه آن را به اکمل وجوه داراست. شيعه ای که سرسپرده بهترين بندگان خداست. از فاطمه تا مهدی. اين انسان های کامل و معصوم و نمونه عالی را ما در دامن ارادت خويش حفظ کرده ايم تا سر بر دامن ايشان بنهيم. آنها کسانی اند که بی ترديدی به آنان می توانيم تکيه کنيم اعتماد کنيم. آنها اسوه های ما هستند. قله ای هستند که حتی دور دست بودن شان هم کافی است تا در دامنه هاشان زندگی کردن نيز برای ما فخر و آسودگی آورد.
ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست  
February 8, 2006  
به نام محمد سنگ نيندازيد  
 

نوحه خوانی در عاشورا

من فکر می کنم
نبايد دين را به دست جاهلان رها کرد
نبايد
دين را
به دست جاهلان و
رندان
رها کرد

حتی اگر دين نداريم
آزادی ما حکم می کند 
آزادگی ما حکم می کند
 
اين چهره ما نيست
اين تصوير ما نيست
نمی خواهيم آينده ما به دست اينان باشد
نمی خواهيم
اينان
برای ما
آينده
بسازند

اگر امروز آنچه را می خواهيم آشکار نگوييم
فردا همه اين سنگ پراکنی ها
همه اين از ديوار بالا رفتن ها
همه اين به نام محمد سنگ زدن ها
به پای ما نوشته می شود

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 33
چاپ کن
بفرست  
 
قضيه بشدت بودار است  
 
ديشب که در عکس های حمله به سفارتخانه دانمارک در تهران سياحت می کردم و مدام بر حيرتم می افزود می خواستم يادداشتی بنويسم و به اين اشاره کنم که چقدر دنيای ما کاريکاتوری شده است! جمع نشد خاطرم که پراکنده بود. گاهی نمی شود. شايد هم خير تو در اين باشد به قول حافظ. اوضاع ولی حسابی کاريکاتوری است. خودتان پيدا کنيد روابط را. اما امروز ديدم که حامد قدوسی يادداشت بسيار محکم و خوبی نوشته است و چيزهايی از آنچه در دل داشتم بر زبان او رفته است. نوشته است که کامنت هايش را به دلايلی می بندد. من آن يادداشت را بتمامه اينجا می گذارم و کامنت ها را هم باز می گذارم تا ببينم کسی حرف شنيدنی تری دارد يا نه. ولی من آنچه را حامد نوشته بسيار سنجيده و بجا می دانم. گيرهای اساسی کار آقايان است که در يک کلام دارند به خودمان حسابی گل می زنند (همون قضيه مارادونا رو ول کن غضنفر رو بچسب!): 


1) به نام محمد سنگ می زنند و می سوزانند. محمدی که من پیروش هستم پیراهنش را بالا می زند و از کسی که به اشتباه تازیانه خورده می خواهد تا او را قصاص کند. گیرم که روزنامه خطا کرد، به کارمند سفارت چه دخلی دارد؟ اگر دی روز کسی توی سفارت اتریش یا دانمارک بود و از این آتش خشم به اصطلاح دانش جویان آسیبی می دید چه کسی پاسخ گو بود؟

2) خشونت علیه منافع کشورهای غربی به ترین فرصت برای احزاب دست راستی اروپایی است که بر خلاف سبزها و سوسیالیست ها از سیاست های ضد مهاجرت و ضد خارجی حمایت می کنند. حزب افراطی مردم دانمارک که چیزی شبیه حزب آزادی اتریش است از این ماجرا بهره برداری لازم را خواهد کرد. کل قضیه به شدت بودار است.

3) طبق کنوانسیون 1961 وین دولت های میزبان مسوول تامین امنیت تاسیسات دیپلماتیک هستند. در ماجرای سفارت آمریکا دادگاه بین المللی به استناد این بند دولت ایران را مقصر شناخت. خسارت هایی که پیراهن سیاهان به سفارت دانمارک وارد کرده اند باید از جیب مردم پرداخت شود.
ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
February 7, 2006  
شور فيلسوفانه برای سياست معنوی  
 

در ستايش انقلابی که بود

نقد و معرفی مهدی خلجی از کتاب ژانت آفاری در باره فوکو و انقلاب ايران را بسيار خواندنی يافتم. در آن نکات ارزشمندی هست برای هر کس که به انقلاب ايران انديشيده يا در تجربه بی همتای آن سهيم بوده است. به قول بهمن جلالی در مصاحبه اش با شرق: «اتفاقى جلوى چشممان مى افتاد كه فقط در كتاب ها در مورد آن خوانده بوديم. چيزهايى مثل انقلاب اكتبر (انقلاب روسيه) يا انقلاب كوبا. انقلاب به قدرى عجيب و جذاب بود كه مى خواستيم هر تكه آن را بخوريم. براى ما كه در دوره خود هيچ اتفاقى را نديده بوديم خيلى تازه بود. عكاسى از اين اتفاقات هم لذت داشت. حتى از خطرى هم كه وجود داشت لذت مى برديم.»

انديشيدن در باره انقلاب يکی از کارهايی است که برای بسياری از نسل انقلاب از جمله من تمام نمی شود. من تا پايان عمر نيز از انديشه کردن در باب انقلاب خسته نمی شوم. طبيعی است که وقتی از خلال کارهای فوکو به آن سالها بر می گردم و شور اين فيلسوف يگانه را از تجربه انقلاب می بينم خود نيز به وجد می آيم و بهانه تازه ای برای بازانديشی و بازانديشی به انقلاب پيدا می کنم. فيلسوفی که تا سالها پس از انقلاب هم در ايران ناشناخته ماند! شايد از برای آنکه انقلاب ناگهان با همه سرمايه روشنفکرانه خود قطع رابطه کرد و از هر چه کار روشنفکری بود روی گرداند و با آن به مقابله ايستاد.

مهدی می نويسد:

نوشته‌های فوکو درباره انقلاب ايران که بر مشاهدات شخصی و ديدارهايش با رهبران انقلاب استوار است، گزارشی ناب نيست؛ بل‌که شور و شيدايی يک فيلسوف پست مدرن را به رويداد انقلاب در کشوری جهان سومی بازمی‌تاباند.

ميشل فوکو که ناقد راديکال تجدد و ساختارهای درهم تنيده قدرت آن بود، در انقلاب ايران امکان مقاومتی معنوی در برابر تجدد می‌ديد که سرشتی متفاوت ب