|
|
 |
 |
 |
January 29, 2006 |
 |
|
 |
 |
هر برگی که می افتد
|
 |
 |
|
 |
 |
 |
 |
| |
"اصلا اتفاق مهمی نيست." لابد اگر بشنويد چنين خواهيد گفت. "از اين اتفاق ها زياد می افتد." تنها برگی افتاده است. درخت پابرجاست. اما نه. اتفاق مهمی است. بخصوص که با خشونت بیدليل روبرو باشيم. من هميشه از خشونت وحشت کرده ام بادلیل و بیدلیل. مدرسه که بودم معلمها تندخو بودند. در خانواده ها که می ديدم پدرها تندخو بودند. بعدها در انقلاب ديدم که بيگانه هايی که نمیشناختم چه قساوتی داشتند. هميشه کتک خوردن آن مردی را به ياد میآورم که از بس به سرش چماق زدند سرش مثل هندوانه آبلمبو شده بود. وقتی جسدش را از آمبولانس بيرون آوردند به چشم خودم ديدم. جلو بيمارستان امام رضا در مشهد. بعدها هميشه ترس بود وحشت بود ترس اينکه بريزند در خانه. ترس اينکه بدانند چه می خوانی. ترس هامان بی حد و اندازه بود. ما زير سايه ترس بزرگ شديم و سعی کرديم از پا نيفتيم. حيثيت خودمان را حفظ کنيم. عزت خودمان را. ترسخورده نباشيم. اما ترس رفته بود زير پوست مان. توی کابوسهامان. اضطراب شده بود نام ديگر همهمان:
مگر غافل شوم به عبور پرنده ای وگرنه هيچ لحظه ای از اضطراب سوختن يا تکه تکه شدن فارغ نيست وقتی که از خيابان عبور می کنم هر لحظه با خود تکرار می کنم "آن حادثه اينک فرا می رسد" و هجوم ضربه ای هولناک را به صورتم تصور می کنم*
بعد آمديم مهاجرت کرديم. ترسهامان يکیيکی ريخت. اما تا مدتها ديدن پليس مرا مضطرب می کرد. تا آموختم که پليس اينجا با پليس ما چقدر فرق دارد. اما ترسهای ديگر آمد. ترس بيگانه بودن. خارجی بودن. ترس زبان ندانستن. گرچه جسور بودم. ديگر دليلی برای سکوت نداشتم. يکبار همان ماههای اول با همه زبانندانی ام چنان بر سر مردکی که فکر کرده بود توريست ام و سرم کلاه گذاشته بودم داد و بيداد کردم که پول مرا پس داده بود. اما ترس بعدی ترس تنها ماندن بود. ترس شبهای جمعه و شنبه بود که اوباش در شهر جولان میدهند. اوباش شهر مرا می ترسانند. ياد چماقدارهای اول انقلاب میافتم که جلو دانشگاه به جان بچههای دانشجو میافتادند. شوک چماقداری گنگهای جوانترها و مستهای آخر هفته را دوست ندارم. کوچکترين آزارشان تا مدتها از خاطرم نمیرود. حتی وقتی فقط شاهدش باشم. بدترين تجربه در اين شهرهای متمدن گرايش مردم به تماشا و عدم مداخله و کنارهجويی آنهاست وقتی بايد کمک کنند.
امشب با دو دوست نازنين شام خورديم و از هر دری سخن رفت. به خانه که برگشتيم ساعتی نگذشته بود که زن با صدای خسته و شکسته زنگ زد. گفت که در راه خانه در اتوبوس موبايل همسرش را يکی از تين ايجرهايی که با گنگ 8-9 نفره وارد اتوبوس شده بوده قاپ زده بوده و وقتی مقاومت کرده به سرش ريخته اند. زن هم بشدت مضروب شده بود. بچه ها موبایل هر دو را گرفته و گريخته بودند. لابد موبايلها را هم پس از چند دقيقه بازی و شوخی هيستريک به زمين کوبيده اند چون می دانند موبايل دزدی به کاری نمیآيد. می گفت بزهکاری در منطقه ما نرخ بالايی دارد. حيران بود که مسافران اتوبوس نشستند و تماشا کردند. حالم بد شد. دوباره ياد تنهايیمان افتادم. خوشحالم که گنگ تين ايجری چاقو نداشته اند. اما از ضرب و شتم بیدليل و مالباختگی بیمعنا و نيهيليسم تينايجری اينجا حالم بد شد. دوباره ياد سالهای سياهی افتادم که دست در آغوش مرگ میزيستم. زمانی که تنها عشق مرا نجات می داد و شعر. ولی امروز؟ بايد به تنهايی خودمان عادت کنيم.
با مهر غريبه ام با ماه غريبه ام دستهای مهربان را با سوء ظن به ياد میآورم فکر میکنم در آخر جهان ايستاده ام در آخر جهان بيهوده زهدان سترون زمان را با ترانه های شاد بارور میکنم
هر برگی که میافتد من غرق میشوم در تصور سرمای مرگ*
---------------- *دو قطعه از شعر "عقل سرخ" از دفتر فصل حضور
|
|
| آدرس دنبالک اين نوشته |
| http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/794 |
|
ايراني در شهر خود قدم كه مي گذاري بيرون فرصت فكر كردن را از تو ميگيرند، كسي چيزي ميگويد و مي رود و باز و باز و باز... كلافه ترس مي شوي و مي نشيني كنج خانه. ايراني و در شهري غريب، دلت مي گيرد و مجبور به نگاه از پنجره مي ماني و بس! بيرون گرگ دارد و هراس. كلاس كه ميروي هراس داري حالا مي آيند و به جرم آرايش يا پوشش ميگيرندت! يا به جرم هم صحبتي با غريبه راهي كميته انظباطي و سوال پيچ هاي مدام مي شوي! شعر كه مي خواني به جرم ... بودن تحويلت مي دهند! مدام كسي مي پرسد : كارت دانشجويي ... چرا چنين يا چنان ....كردي. درس كه مي دهي ترس نمي گذارد راحت حرف بزني جز در محدوده موضوعات درسي! نمرات را كه مي زني منتظر عواقبش و تهديد ها و سفارش هاي مسخره مي ماني. جلسه كه ميروي فقط گوش كن هر كلامي درد سر مي آورد. به آينده كه فكر مي كني بترس. خارج كه ميروي غريبه اي و بدتر از آن مسلمان! هوا تاريك نشده برگرد ! شيشه خالي مستي شان سوت مي كشد از كنار گوشت ميگذرد، سگ شان را رها مي كنند تا در كوچه خانه ات تا مرگ بترساندت، ميان بازار ولگردي روسري ات را مي كشد و تو را بغل مي كند به بوسه هاي مستانه... ميداني؟ هراس و ترس با ماست سيبستان عزيز. |
Posted by: پرنیان at February 4, 2006 7:05 AM
|
سلام،
من هم احساس شما رو مي فهمم. من هم در ایامی كه در انگليس دانشجو بودم برايم پيش آمد كه مورد تهديد جوانان اوباش قرار بگيرم و وحشت و فشار رواني اون لحظات رو هرگز يادم نمي ره.
راستي مي خواستم از بابت اينكه به من لينك دادين و به مطلبم ارجاع دادين ازتون تشكر كنم. متاسفانه آدرس ايميل تون رو در اينجا پيدا نكردم. لطف مي كنين راهنمايي م كنين. |
Posted by: احمدنیا at February 2, 2006 2:36 PM
|
سلام. من به شدت اين حس شما را مي فهمم. من كه هيچ، همسرم هم از اين گنگ ها مي ترسد. همسرم هميشه ميگويد اينجا كه آمديم من حس نا امني زنها را در ايران وقتي از جلوي يك مشت جوان توي خيابان رد مي شوند فهميدم. اوايل جنگ عراق جوان هاي اين شهر كوچكي كه ما در آن هستيم، او را به خاطر سيبيل انبوهش "صادام" خطاب ميكردند و دنبالش راه مي افتادند و همسرم مي گفت اگر توي ايران بود حتي از گلاويز شدن باهاشان هم ابايي نداشتم اما اينجا مي ترسم. ما به اين رفتار وحشتناك بد مستي و فرياد و ناسراي آخر شبهاي (تعطيل) اينها با آن لهجه هايي كه به سختي مي شود فهميد، عادت نداريم. ما هم تجربه هاي تلخي از اين خارجي بودن داريم كه براي آنها كه در ايران هستند بخصوص قابل باور نيست. |
Posted by: Fereshteh Shakib at January 30, 2006 12:36 PM
|
سلام و خسته نباشيد وقتي مطلب شما را خواندم با خود فکر کردم که ما بچه های انقلاب ، جنگ ، زلزله، تبعیدو.... هستیم ترس و هراس وقتی درونی شد در هر زمانی خودش رانشان میدهد . پدیده ای تلخ وجدی. واقعیتی که ما باید آن را با خود تا زنده هستیم حمل کنیم و گریزی نیست. من هم همیشه از خشونت وحشت کرده ام.
شادباشی
|
Posted by: abooee at January 30, 2006 4:49 AM
|
سيبستان، جانه برادر، از اين كه از وضع موجود ناخرسندي، تعارف نميكنم، متاسف شدم. اما داداش، بدان كه كساني هم هستند كه وضعيت خارج از ميهنشان، مورد رضايت و مطلوبشان است و در اين مورد خوشنودند.
من هم معتقدم كه غرب و يا شرق خارج از ايران، بهشت موعود و خانهي روياها نيست. اينجا هم گرفتاري و دغدغه و مشكلات خودش را به همراه دارد، اما هر چه هست از اون جهنم امروز كه وطن هم درونش ميسوزد، حداقل براي من اينجا آرامشبخشتر است، حالا اگر براي شما نيست، مقصرش گردن اين گنگ و منگها. اينجا حداقل اگر يليس را ديدي، راهت را كج نميكني تا از كنارش رد نشي. اينجا اگر بيمار، بيكار، بيسريرست، بيشوهر، بيخانه و كاشانه، بيموبايل شدي، حداقل آنقدر غصه نخواهي خورد كه كليه و يا خود فروشي كني. ميخواد باورت بشه ميخواد نشه. من تا به امروز به ندرت اتقاق افتاده كه اينجا ماشينم را قفل كنم، هرچند ماشين هم مالي نيست. بارها در خونه را قفل نكردم و نميكنم. يييارسال(دو سال ييش) هم كه طوفان شديدي اومد، بيشتر از اوني كه به در و ييكر خونه خسارت وارد اومده بود، مامور بيمه اومد و عكس گرفت و گزارش نوشت و خسارت داد.
در اين رابطه من ميتونم يك عالمه صفحه سياه كنم و از تجربيات ارزنده و با ارزش خودم سخن را نوشتن كنم. |
Posted by: سياوش at January 29, 2006 11:33 PM
|
در عوض توی ایران کسی کنار نمی ایستد . زود وارد دعوا می شوند . زود مداخله می کنند . اما یک مشکلی که دارند این است . بر اساس تفکر خودشان حق را می دهند به آن کسی که دلشان می خواهد . منطق سرشان نمی شود خیلی وقت ها . زود رای صادر می کنند و وارد دعوا می شوند تا حرف شان را بزنند . غرو لند کنند . از آب گل آلود ماهی بگیرند گاهی ... این جوری ست دیگ . کاری نمی شود کرد . |
Posted by: تیغ ماهی at January 29, 2006 11:21 PM
|
نميشود حتا در آن بيدركجا هم راحت باشي نمي گذارند.
با اين حال دركت مي كنم. |
Posted by: بوی کاغذ at January 29, 2006 8:09 PM
|
سلام
مهدي جان نوشته چند وقت قبلت را خواندم و الان. درباره خشونت با هم عقيده مشتركي داريم. وقتي دعواي دو نفر را مي بينم از انسانيت شرمنده مي شوم. چگونه با دست و مشت و پا به جان هم مي افتند. انگار نه انگار جان آدمي محترم است.
اما نوشته قبلي كه ردباره جر و بحث اخير در وبلاگستان بود. من هم منتظرم تا نوشته داريوش آشوري را بخوانم. اما نظرات خودت جالب بود و با دقت نوشته بودي. هر چند در وبلاگ جايي براي زياد نويسي نيست ولي هميشه اول فايل را ذحيره كردن و بعد خواندن با حوصله كار گشاست. |
Posted by: ایران امروز at January 29, 2006 1:00 PM
|
سلام به نظر شماچرا تهران پایتخت تغییر جنسیت در جهان شده؟در وبلاگ وحید!!! |
Posted by: وحید at January 29, 2006 10:44 AM
|
با همه اين تنهاييها، زبان ندانستنها، گنگ(Gang) و منگها و غيرو، شرف سگ ولگرد اينجا بيشتر از شرف سيدعليگدا مقام معظم رهبري وليفقيه مسلمين چماقدار اون دياره! موبايل كه هيچ، اگر ماشينت را هم دزد بزنه و صاعقه خانهات را، بيمه يولش را يرداخت خواهد كرد. ديار ما كه اينگونه است، در ضمن اگر فردي در هر كجاي اين گيتي احساس تنهايي نكند، به گمانم تنهايي را درك نكرده.
در نوجواني خشونتهاي يدر و كتكها و خشم دردآلودش، تحقيرهاي معلم معتاد زبان انگليسي مدرسه، ناظم چوب به دست مظهر ساديسم نظام آموزش و يرورش اون ديار، همه و همه دست به دست يكديگر داده بودنند تا از من و تو حيواني درنده براي اون نظام و جامعهاش سازند. آخ كه يادش هم دردآلودست.
* همه اش که مال باختن نيست برادر! تحقيرش چه می شود؟ چون خارجی هستی هدف حمله هستی چه می شود؟ بيمه پول را داد - بماند که هميشه کمتر می دهد و محدود می دهد و تا سقف معين می دهد و قبلا چند برابرش را از تو گرفته و می دهد- اما بيم روانی و اجتماعی چه می شود؟ گفتم حيوان درنده گفتم حيثيت. نمی دانم هر کسی چيزی را ترجيح می دهد. من در جامعه حقوق-بنياد نقض حقوق را بدتر می بينم. و نهايت وضع مهاجر را وضعی برزخی که نه به وطن می تواند برگردد و نه در مهاجرت دارای شبکه اجتماعی حمايت کننده است. نه! من اصلا از چنين وضعی خرسند نيستم. چماقدار چماقدار است. خارجی و داخلی اش فرق ندارد. ترس ترس است. بيهودگی بيهودگی است. وقتی جايی زندگی کردی هنجار نسبت به همانجا سنجيده می شود. آنچه گفتم ناهنجار است. از ناهنجار نمی توان دفاع کرد. - سيبستان |
Posted by: سياوش at January 29, 2006 9:32 AM
|
مهدي جان
گويا سطح بزهكاري در جامعه به كلي تغيير كرده است. دبيرستان كه ميرفتم يك روز در پيادهرو دو نفر درگير شدند. طبق معمول جمعيت زيادي براي ديدن اين مسابقه بكس وبزنبزن ازدحام كردند. جوان پاكنيتي از ميان جمع خود را به ميان آنها انداخت تا به درگيري خاتمه دهد. يكباره ديدم آن دو نفر و همهي جمعيت به كناري رفتند. جسد مرد نگونبخت را ديدم كه در ميانهي غوغا روي زمين افتاده بود در حالي كه زيرشكمش از ضربهي كاري پنجهبكسي كه يكي از طرفهاي دعوا حوالهي ديگري بود غرق خون بود. من از آن روز در هيچ نزاعي مداخله نميكنم.
وقتي سطح بزهكاري از ربودن مال يك نفر بالاتر ميرود و كار را به تفريح جنونآميز آزار . آسيب ديگران ميرساند، ديگر بايد به سايرين هم حق داد كه در ميانهي معركه وارد نشوند. ميدانم خودخواهانه است. ميدانم بر من پرخاش خواهيد كرد كه پس دفاع از حق چه خواهد شد. اما در برخي بخشهاي جامعه، تنها براي آنانكه جنم برخي كارها را دارند اجازهي جولان هست. ديگران نه ميتوانند و نه ميخواهند كه در اين رينگ بوكس خونآلود وارد شوند. |
Posted by: مسعود برجيان at January 29, 2006 5:29 AM
|
اينکه چيزی نيست . در همين کشور و گل و بلبل زمين خوردم و کسي به روی مبارک هم نياورد. |
Posted by: دخترک at January 29, 2006 5:13 AM
|
ناراحت نباشيد، خدا ناظر است و جزای آنان را خواهد داد.
در واقع در لندن علاوه بر اين میتوان گفت CCTV هم هميشه ناظر است! اگر در اتوبوس بوده که احتمال قريب به يقين است. بنابراين علاوه بر خدا میتوان اميد داشت که متروپليتن پليس هم جزای اينان را بدهد.
نقاب که نزده بودند؟ |
Posted by: امين at January 29, 2006 4:21 AM
|
|
|
|
 |
|
 |
|
 |
|
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
|