مهدي جان
طبق معمول، صبحگاه، پيش از عزيمت به محل كار، سري به ليست پيوندهاي وبلاگم زدم و شادمان از بهروز شدنات به سراغت آمدم.
از ميان تمامي يادداشتها و خبرها و كاريكاتورهايي كه امروز باز كردم تنها همين يادداشت تو را خواندم و باقي را گذاشتم براي پسين روز كه از كار بازميگردم. راه و رسم من تاكنون جز اين نبوده است كه صبح را -اگر روزآمد شده باشي- با تو آغاز كنم. بگذريم...
آشناييام با انديشههاي سروش به ويژه همان سخنراني معروف سبب شد، اين يادداشت تو كه دستچينشده و پالودهگشتهي مقالهي جناب محمدرضا ويژه است، سخت به دلم بچسبد و ذهنم را به خود مشغول كند و خلاصه، امروزم را بسازد. حسابي كيفور شدم از خواندن اين مطلب جاندار كه از حالا تا چند روز بايد در ذهنم گلاويزش شوم و توسعهاش دهم و زوايايش را بكاوم و واضح و روشن و شستهرفتهاش كنم و بگذارماش در منظومهي فكريام.
در ضمن. اين پسنوشت شماره 2 هم عجيب چسبيد.
پايا و پويا باشي مهدي جان