|
|
 |
 |
 |
January 16, 2006 |
 |
|
 |
 |
دعوت به منطق نبرد-گفتمانی
|
 |
 |
|
 |
 |
 |
 |
| |
دلم می خواست فرصت بود و با حوصله می نشستم از بين حرفهای پيام يزدانجو نکته های هموار و ناهموارش را جدا می کردم و با شرحک و پرسشکی همراه می ساختم. من سخت طرفدار اين تهاجم گفتمان ها هستم که حضرتش پيشنهاد می کند. گرچه زبان و بيان خودش را هم چندان گفتمانگر نمی يابم! باری اينقدر حرف و حديث با هم در اين نوشته آورده است که جدا کردن آنها از هم کار دشواری است. کلا دست انداز زياد دارد ولی حرف حساب هم کم ندارد. من اين بخش آخرش را بيشتر می پسندم که فشرده می آورم. تاکيدش بر جداسازی عرصه عمومی و خصوصی هم ارزشمند است. من در يادداشتی که خود خواهم نوشت به همين اشاره خواهم کرد. اينکه ما در عرصه عمومی چه بخشی از "خود" را آشکار می کنيم در واقع سبک زندگی و اخلاق و انتخاب ما را نشان می دهد. تامل در قواعد اين دو سوی زندگی خصوصی و عمومی -بدون اينکه در دام دوگانه کردن اش بيفتيم- بسيار مهم و مساله ای نو برای ما و طبعا کمتر-بحث-شده است.
باری پيام خان يزدانجو می فرمايد: در جواب صاحب "کتابچه"، که من شکی در اصالت و عمق آثارش ندارم، میگویم تا یک سنت انتقادی بر اساس منطق مکالمه (گفتوگویی هرقدر خشونتبار و خصومتآمیز) پدید نیاید، مدرن شدن یک رویا است. برهنه شدن دردی را دوا نمیکند: لباسی پوشیدهایم که اندام ناموزونمان را پنهان نکرده: با عریانی هم اندام ما موزون نمیشود. نکته این نیست که هیچکس از ناموزون بودن اندام خود خبر ندارد. در این که ما بیش از حد ضرور آلودهی ابتذال ایم، اغلب تاب انتقاد نداریم، مخالفخوان ایم و صدای هر مخالفی را در نطفه خفه میکنیم، و ...، در این همه هیچ شکی نیست. با این همه برهنگی چه دردی را دوا میکند؟ برهنه هم نباشیم، میدانیم زیر این دلق مرقع چیست. بر این تن بدقواره هر لباسی زار میزند. نه، نیازی به عریان شدن نیست. هر لباسی که بر تنمان هست باشد: باید این تن نحیف را پرورار کنیم، این اندام نزار را پرورش دهیم، با هم دستوپنجه نرم کنیم، با هم گفتوگو کنیم (عریانی همان اسطورهی آزادی ابتدایی است، این که اگر از اکتسابات خود عریان شویم آزادی را باز خواهیم یافت. من این ایده را باور ندارم، صاحب کتابچه هم میداند: آن لیبرتنی که رژیم اخلاق استبدادی فرانسه را به لرزه انداخت، در صف درازی ایستاده بود که از روسو تا روبسپیر را در بر میگرفت، ولتری در این صف بود و حرفاش این که "من با تو مخالف ام اما جانام را میدهم تا تو بتوانی حرفات را بزنی").
به هر رو، بیایید قید این ایدهی شاعرانه – عارفانه را بزنیم که احساسات ناب انسانها بازتاب بهترین آرمانها و انگیزهی متعالیترین، و احیانن مدرنترین، پیشرفتها است. با خشونت طبیعی احساساتمان آزادی طبیعی را نخواهیم یافت، تنها اسیر طبیعت خواهیم ماند. با ایدههای رمانتیکی چون آنها که در "کتابچه" آمده شاید سرخورده شویم و شاید تروریست، هردو از نوع مدرناش، اما قطعن شهروندانی مدرن نخواهیم شد.
اصلن چه کسی میگوید باید گند و کثافت درونمان را بیپرده به نمایش بگذاریم. فضیلت مدرنیته این بود که بشر را وا داشت تا در برابر حقارت و کوتولگی خود بایستد نه این که آن را تهییج و تقدیس کند: تمدن بالندهی امروزی، فرهنگ مدرن روشنگری، از چنین سانسورهایی نشات گرفته (شکی در عظمت و اهمیت والایشهای فرویدی هست؟) حال، اگر توانستیم تعفن وجود خود را بپوشانیم و اندکاندک از بین بریم کاری کردهایم، حرفی زدهایم، وگرنه ملوث کردن هر متنی به قاذورات ذهنی خود کاری نیست، حرفی برای گفتن ندارد. گند درون خود را افشا کردن کار کودک و دیوانه است، کار بالغ و عاقل (انسان مدرن کانتی) نیست.
این همه ضرورتی سراسر اضطراریتر مییابد اگر ایرانی بودن خود را به خاطر بسپاریم. ایرانی، با فرهنگی سرشار از عقلستیزی و عرفان و شاعرانگی، فرهنگی که معیارها و موازین حوزهی خصوصی و ادبیات شخصی را به تمام حوزهی عمومی و اجتماع و سیاست تسری داده (هیچچیزش از هیچچیزش جدا نیست: همهچیزش همهچیزش است). من استیصال ایرانی خودم را میبینم و اذعان میکنم: آنارشیسم کودکانه و شاعرانهی هزارسالهی ما در عرصهی سخن ادبی هم مضمحل شده، بسط دادن این منطق (منطقستیزی آن) به عرصههای سخن سیاسی و اجتماعی چه دردی از ما دوا میکند؟ تا ولتروار به نبرد گفتمانی با یکدیگر نرویم، صد ساد شوریده و شاعرپیشه هم گره از کار فروبستهی ما نخواهد گشود.
ضرورت جدا کردن حوزهی عمومی و حوزهی خصوصی از یکدیگر: من تا عمق وجودم به این ایدهی رورتی باور دارم. پس، بسط دادن منطق ادبیات فرمالیستی به گفتمان عمومی سیاسی و اجتماعی از دید من چارهی کار نیست؛ بدتر، کار را خرابتر هم میکند. شطحیات شبههایدگرییی از این دست که "زبان خانهی من است" و چه و چه نه نسبتی با ژرفاندیشیهای فلسفه و ادبیات غربی دارد و نه دیگر به کار گفتمان عمومی ما میآید.
بیایید رو راست باشیم: تاریخ ما پر بوده از این تفاخرها و تغافلهای شاعرانه، دوریشمسلکیهای مزورانه، کلبیمسلکیهای کودکانه، قلندرمآبیهای مجنونانه، که در لفاف خوارداشت خود در نخوتی ناپیدا فرو رفته؛ هیچ ملتی بهقدر ما خود را تحسین نکرده و صد البته در نقد خود کوتاهی نکرده. تا دلمان بخواهد نشستهایم و شاعر و عارف در دامن مام میهن پروردهایم، تنها برای آن که با پای چوبین عقلا اندکی راهپیمایی نکنیم. سیاست شاعرانه – عارفانه کارساز نیست – سیاست خاتمیستی تا چه اندازه کارآمد بود؟ همان سیاستی که به قول خود میخواست "ارادهی معطوف به عشق" را بهجای "ارادهی معطوف به قدرت" بنشاند؟
دیدگاهام پسامدرنیستی است؟ زیاده مدرنیستی است؟ ارتجاعی است؟ عقبمانده است؟ بیشروشور است؟ افراطی است؟ باحال نیست؟ باشد – من استیصال ایرانی خودم را میبینم.
* تمت نقل سخنان شيخ. صحبت از ارتجاعی و عقبمانده و استيصال شد يادم افتاد به دوستان توصيه کنم يادداشت اميد مهرگان را نخوانند. همين که امروز در شرق چاپ شده است. برای سلامت تان مضر است. خود دانيد. از ما گفتن. کليک کرديد مسئوليت اش گردن خودتان.
- حرره عبدفانی ميرزا مهدی الخراسانی فی ساعت 7 بامدادی از پس ليله دراز شبکاری
پس نوشت: به جای خواندن مقاله اميد توصيه می کنم اين مقاله مفيد را بخوانيد: چگونه از تبديل شدن جنگ به دعوا خودداری کنيم. |
|
| آدرس دنبالک اين نوشته |
| http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/784 |
|
فرح خانم،
من در بحث از مسائل علمی اهل شوخی نيستم. از بحث هم به نام کش دادن کناره نمی گيرم. فکر نکنم از سر برهان هم گذشته باشم. منتها گمانم بر اين است که اشاره من برای کسی معنا دارد که دست کم اصول زبانشناسی را بداند و از تاريخچه اين مباحث اجمالا هم که شده آگاهی داشته باشد. ظاهرا سرکار فقط به نظر خود توجه داريد و اعتنايی به سوابق بحثی که طرح می کنيد نداريد. البته اين خطايی معمول است که فکر کنيم دنيا از ما شروع شده و نظرات ما بسيار بديع است. آنچه مرا متعجب می کند اصرار بر چشمپوشی از سابقه اين بحثهاست و شروع کردن از صفر حتی وقتی کسی به ما تذکر می هد که ماجرا تاريخ خود را دارد. و نهايت اينکه نظر دادن آزاد است. اما وقتی پيشنهاد علمی می دهيم خوب است از آن علم باخبر باشيم. |
Posted by: سيبستان at January 17, 2006 2:52 PM
|
آقاي جامي
غرض اينجانب كش دادن موضوع نيست ولي، شوخي ميفرماييد؟ پاسخي عاري از برهان نوشتن سزاوار اين سوالات جدي نبود!
اميد است كه روزي با بي پردگي و جديت به اين نكات بپردازيد. |
Posted by: Farah at January 17, 2006 12:33 PM
|
ای کاش بجای این همه گرد وخاک وجدال بیحاصل وسییبل وزنخدان گرفتن به محتوای اعتراض مدعی یعنی مطلب سرکار درباره آریل شاررون می پرداختیدکه بسیار ضعیف بود.کاری به زبان یا ادب وجنسگونگی ! مدعی ندارم اما نکته سنجی ایشان انکار ناپذیر بود
* چشم بموقع اش دوباره به شارون برمی گردم. وقتی از بيمارستان مرخص شد. ولی نفرموديد نقص اش کجا بود؟ کدام اشاره اش ضعف استدلال داشت که وارسی کنم و درست کنم؟ - سيبستان |
Posted by: abtin at January 17, 2006 1:29 AM
|
چند خطي درباره ي اين خانم نازلي و شخصيت روانيش نوشته ام خوشحال مي شوم بخوانيد و نظرتان را هم بدهيد. |
Posted by: رند عالم سوز at January 17, 2006 1:17 AM
|
فرح خانم گرامی اگر به دو کامنت قبلی خود مراجعه کنيد می بينيد که من پای هر کدام نظرم را نوشته ام. شما نخست توصيه به خواندن متنی در علوم پايه کرده بوديد تا بيچارگی زبان فارسی را به من گوشزد کنيد و بعد هم گفته بوديد: نكته بسيار مهم و بنيادين كه شما عمدا يا سهوا به فراموشي ميسپاريد اينست كه اين زبان فارسي است كه از تحول زماني (بخوانيد گويش مدرن) عقب افتاده نه اينكه انسانهاي امروز (به قول خودتان اهالي مدرنيته) از زبان عقب افتاده اند (تسلط ندارند).
در مورد دوم، حرفتان از نظر زبانشناسی نادرست است و نوشتم و در مورد اول هم نکته ای برايتان نوشتم ولی اينجا می گويم که مساله زبان علم به زبان مربوط نمی شود به سطح علمی در جامعه ای معين مربوط است. وقتی اين نوع بحث ها در می گيرد تازه من می فهمم که چقدر ما در ابتدائيات بحث ها مانده ايم. و حس می کنم تا ابتدائيات روشنی نگيرد راهی به جلو باز نمی شود چون ما مدام به آن بازمی گرديم. جامعه ما واقعا نيازمند بحث از مسائل پيچيده نيست بهتر است همين نوع مسائل اولويت داده شود و بحث شود تا اقلا يک جامعه جهان سومی آگاه به خود باشد و تا شايد از همين آگاهی به خود علم هم زاده شود. قابل توجه استاد آشوری و تمام کسانی که دستی در اين مسائل دارند که دستی بالا بزند/ بزنند و به زبان ساده اين مفاهيم را يکبار برای هميشه پاسخ دهد/ دهند. |
Posted by: سيبستان at January 16, 2006 2:46 PM
|
سلام
مدتي است كه مطالب سايت وزين شما را مي خوانم.بي اغراق مي گويم كه بهره هاي فراوان برده ام تاكنون.
نگاه تحليلي و موشكافانه شمارا به فرهنگ , اجتماع , انسان , مذهب و تا حدودي سياست
تحسين مي كنم.
اميدوارم توفيق خواندن همه مطالب شما را داشته باشم. |
Posted by: Anonymous at January 16, 2006 2:46 PM
|
با عرض پوزش از بابت غلطهاي تايپي: منظور از الطاق "اطلاق" بود. |
Posted by: Farah at January 16, 2006 12:21 PM
|
آقاي جامي
افسوس كه شما پاسخ به نكته
ي مطرح شده در كامنت پيشين مرا نميدهيد:
- شايد كه هنوز ذهن روشن شما تاملي در بيانات من نيافته!
- شايد كه به خاطر حضور پرسابقه اتان در دنياي مجازي وبلاگ ابهت گريبانگيرتان شده مجال اعتنا به تازه از گرد راه رسيدگان ( يعني هر كه وبلاگ نمينويسد خفقان بايد بگيرد؟؟؟) نداريد!
- شايد كه غرور مرد سالارانه اتان چنان در سرشتتان عجين گشته كه ناخودآگاه نقد زنانه از هر گونه اش را فحاشي و ناشي از عصبانيت بشمار ميآوريد! جل الخالق!
شما كه خود را عالم يكه تاز هفت صحراي زبان ميدانيد فراموش نكرده ايد كه پدرسوخته به بازيگوش نيز الطاق ميگردد؟!
و يا شايد كه هنوز پاسخي براي دادن نيافته ايد!
در پايان نكته ديگري در باب پوشاندن اندام ناموزون به نظرم رسيد كه انشاالله آن را نيز حواله بي تاملي ضعيفه ها نكنيد:
ايرادي بر پوشاندن معايب است از اين جمله كه مرز بين پوشاندن و لاپوشاني بس نازك است.
انسان عموما فراموشكار و سهل انگار است و غالب اوقات پس از پوشاندن كاستي ها آنها را به راحتي به دست فراموشي ميسپارد.
البته تفاوت هست بين عام و خاص و آن اينست كه خواص سعي بر اين دارند كه اندکاندک تفعن (؟!!) خود را از بین برند، حالا تا چه حد موفقيت حاصل كنند بستگي به سعي و تلاششان دارد.
حال نكته اينست كه اين اندك خواص عالم زبان توان تصحيح اين معايب را در پشت پرده ها بدون كمك هيج آينه اي دارند؟ |
Posted by: Farah at January 16, 2006 11:59 AM
|
|
Posted by: Anonymous at January 16, 2006 10:34 AM
|
سلام آقای جامی
مطلب شما را خواندم و پیش از هر چیز باید به نکنه ای اشاره کنم، همانطور که در کامنت پیشیتم خواندید فقط خواستم بیطرف، آن چیزی را که دیدم بیان کنم اما شما در جواب کامنت من با کنایه نوشتید _ هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه- آقای جامی! من حرفی از دریدا و فوکو و بارت و ادوارد سعید و ... نزدم، در ضمن من نفهمیدم که چه شباهتی بین خربزه خوردن و انتقاد کردن وجود دارد! الیته این معنا در ذهنم تداعی شد همانطور کسی که خربزه می خورد و باید پای لرزش بنشیند، کسی هم که نقد می کند باید با چماق زد توی سرش.
باید اشاره کنم که این منطق فندامنتالیست هایی مثل آقای احمدی نژاد است.
آقای جامی! روشنفکری ایرانی دیگر نیازی به برهنه شدن ندارد چون به اندازه ی کافی در این چند روز، عریان شده. بیرق روشنفکری ایرانی به خاک افتاده است آقای جامی گرامی!
* برهنگی در همه احوال خوب است! فقط منحصر به اين دو سه روزه و فرض کن منحصر به منتقدان و مخالفان هرزنويسی هم نبوده است مگر اينکه بگويی بقيه از اول برهنه بوده اند! فندمنتاليست و غير آن ندارد. هر کار هم احمدی نژاد بکند معيوب نيست. آدم گاهی خوب است لباسهاش را بکند و خودش را وارسی کند مبادا عيبی به تنش عارض شده باشد که از بس خود در آينه نديده به آن پی نبرده است. بعد هم اينکه مقام آن پاسخ مقام همدلی با شورش بود و منطق حودری -کلثوم ننه ای داشت. برای پاسخ گرفتن از سيب کمی صبر داشته باش. زياد هم تند نرو.. من از رفتار و گفتار دوستانی که از پاپ کاتوليک تر می شوند سر در نمی آوردم. ضمنا من بيرقی دست کسی نديدم مگر ابولحسين خان. اگر افتاده باشد اول به نفع خود اوست بلکم پاسخگو شود. - سيبستان |
Posted by: نیما نیلیان بوشهری at January 16, 2006 9:20 AM
|
|
|
|
 |
|
 |
|
 |
|
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
|