:: فاشیسم اوباشان
:: وبلاگ نویس «تیز و پر جان» و بازار عطرفروشان
:: عادی، محرمانه، فوق سری
:: عليه کائوس
:: فکر کردید دلقک شدم شماها بخنديد؟
:: ای مرده شور اين مدرنيسمو ببرن
:: منطق تقليل و منطق تحقيق
:: باستان شناسی شورشی محکوم به شکست
::  از بازی نفرت بيزارم
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
January 15, 2006  
مدرنيسم مکانيکی، هرزنويسی و وبلاگ  
 

ارجی وبلاگی تمام شد. حالا برگرديد سر کار-و-زندگی تان و وبلاگ هايی که هميشه می خوانديد. نمايش مسخره بازی تمام شد. اگر شما چيزی دستگيرتان نشد. من خيلی چيزها دستگيرم شد (پس نوشت را هم ببينيد):

1 مدرن ترين زن ما هنوز فروغ فرخزاد است. او بهتر از هر زنی و بدون اينکه فمينيست باشد و اين حرفها توانست با مردم ما از زن و مرد تماس بگيرد. او نمونه عالی يک روشنفکر بومی است. هنوز هم. فروغ به ما می آموزد با شامورتی بازی و حرف های از يک طرف گير کرده در پيچاخم فرضيات آکادميک و از طرف ديگر ارزان و بازاری نمی توان هيچ کمکی به زن ايرانی کرد. اگر زنی می خواهد مدرن باشد هنوز و تا سالها بعد فروغ مدل ايده آل است. فروغ نه برای زنان که برای مردان هم ايده آل هست. و چه احمقانه است که اين خط زن و مرد را حجاب حقيقت کنيم. فروغ برای من هم ايده آل است. اين را بارها گفته ام و نوشته ام. زنی بزرگ که می توانی با او مفاهمه کنی از او بياموزی به او پناه آوری.

2 با پالايش زبان فارسی از واژگان جنسيت نگر يا بگو سکسيستی ما داريم يکبار ديگر ايدئولوژی عضر رضاشاه را تکرار می کنيم که فکر می کردند با پالايش واژگان عربی و بيگانه از زبان فارسی و فارسی ناب حرف زدن همه مدرن می شوند. ما در بن ادعای خود هنوز در مدرنيسم مکانيکی گير کرده ايم. اصلا ارزش يک فعاليت هوشمندانه برای ارتقای حقوق اجتماعی زنان را انکار نمی کنم اما هر گونه منطق تک پايه را مردود می دانم به هر بهانه و نامی که باشد. از کمونيسم دو آتشه انقلابی تا حزب الله گری فاشيستی تا فمنيسم حزب اللهی و شکم پاره کن و اسيدپاش يا سکولاريسم کوری که از هر چه دينی است عق اش بنشيند.

3 تاريخ ايران و تاريخ فرهنگ و زبان ايران پر است از پرده دری و هرزه درايی و بچه بازی و همجنس خواهی و امثال اين مدهای ظاهرا جديد و رايج (قانونی يا غير قانونی). مدرن ترين شاعر ما سوزنی سمرقندی نيست يا عبيد زاکانی. مدرن ترين پادشاه ما محمود غزنوی نيست که اياز داشت يا ناصرالدينشاه که مليجک داشت. و نه حتی مهستی زيبا که شعرهای حاکی از خواهش تختخواب سه نفره دارد. بس کنيم اين ساده لوحی مدرن بازی را. من اگر تاريخ مدرن ايران را بخواهم بنويسم از هيچکدام اينها نام نمی برم. اما بر صدر مدرن های کلاسيک خود اثر بی همتای بيهقی را می گذارم و شرح می کنم. گرچه زبانش اصلا پالوده نيست از اين پالوده ها که ما می خواهيم و می خوريم.  


4 سخن من ساده بود. و طرف خطابم مهدی خلجی که با همه هوشمندی و دانش طلبی و سختکوشی و نثر عالی و گاه هوش ربا هنوز نتوانسته تکليف خود را با بک گراند خود با پسزمينه خود روشن کند. من در يک کلام -حوصله تفصيل ندارم و گرنه جای تفصيل دارد- آدم مدرن را کسی می دانم که از گذشته خود باخبر و نسبت به آن حساس و موشکاف است و با آن در ارتباطی دايمی. هيچ نفی کلی به نتيجه نمی رسد. هزار دليل می توان بر اين اقامه کرد. يک برهان اش از راه خلف اين است که نمی توان نمونه ای موفق نشان داد که با نفی کلی به نتيجه رسيده باشد - "هر" نتيجه ای.

مهدی آدم باهوش و سرمايه ای برای عالم معنوی ايرانی است. اما اگر مراقب نباشد استدلال هايی خواهد کرد که نتايجی مضحک به بار می آورد. مثل همان که نشان دادم و ناصرخالديان و پارسا صائبی و خانم رقيه السادات و ديگران نشان دادند. من دغدغه مهدی را می فهمم اما اين دغدغه نبايد چشم او را به منطق روشن ببندد. در منطق روشن استدلال عام است. استدلال به جبهه من يا تو وابسته نيست. نمی گوييم چون ما می کنيم خوب است. بسيار چيزها هست که چه ما بکنيم چه کسانی که با آنها مخالف ايم ناخوب است. چه غرب بکند چه شرق بد است. شيراک بکند يا احمدی نژاد يا بوش بد است. اسلام بکند يا کفر بد است. ناسزا ناسزاست. توهين توهين است. شکنجه شکنجه است. تجاوز تجاوز است. چه ما بکنيم چه هر کس ديگری. اگر مهدی می خواهد وبلاگ نويس مدرن را حمايت کند خوب است کمی بيشتر وبلاگ ها را زير و رو کند. دنيا به سيبيل طلا ختم نمی شود. 

5 از نظر من جهتگيری جنسی هرکسی از جمله نازلی و نوع اخلاق و زبان او به خود او مربوط است و بی حمايت روشنفکرانه هم به آن ادامه می دهد. روشنفکران اگر عضو مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ نيستند خوب است به اين نکته توجه کنند که کسانی مانند او به اين باور عوامانه و فعلا حاکم و حکومتی در ايران مهر تاييد می زنند که مدرنيته يعنی آزادی جنسی. من می فهمم که آزادی جنسی مهم است اما به هيچ وجه پايه مدرنيسم نيست. اگر هم باشد از راههای پورنوگرافيک به آن نمی توان رسيد. مردم ايران در طول عمر انقلاب به اندازه عمر چند نسل پورنوگرافی تماشا کرده اند و به روابط پورنويی رو کرده اند. مدرن شده اند؟ واقعا روشنفکری ما فکر می کند که مدرنيسم زيرشلوار ما پنهان شده است؟ آيا واقعا هيچ جريان مهم مدرنيستی ديگری در ايران پيدا نشده و در جهان نيست که ارزش بحث و برجسته سازی و گسترش داشته باشد؟

مهدی خوب می داند که من و او چقدر در باب ادبيات اروتيک بحث کرده ايم و به ضرورت تلاش در معرفی آن به نحو شايسته تاکيد کرده ايم و هر کدام کارهايی در اين باب در دست داريم. اما رهيافت روشنفکرانه به اروتيسم همان رهيافت عوامانه است؟ آيا کسی که مثلا به تحليل فيلم های پورنوگرافيک می پردازد بايد به تشويق مردم برای بازيگری در اين فيلمها هم بپردازد؟

6 يک نکته ديگر بگويم و حاليا تمام کنم که بهره هر وقتی معين است و حرفها بسيار. وبلاگ رسانه ای است که با شمارشگر خود مسئوليت می آورد. کميت تعيين کيفيت می کند. فقط وبلاگ هم نيست. شما اگر يک نشريه دانشجويی در 500 نسخه چاپ کنيد بسيار متفاوت خواهد بود اگر همان را به دليل اقبال در صورت نشريه ای با تيراژ 100 هزار نسخه چاپ کنيد. همانطور که پخش يک فيلم در جشنواره يا در سالن آمفی تئاتر دانشگاه ممکن است مشکلی نداشته باشد اما همان فيلم در تلويزيون ملی با ميليونها بيننده متفاوت ممکن است اسباب بحران شود.

من اصلا مشکلی با نثر و بيان حودر و هم سبکی های او فی نفسه ندارم. مشکل از شمارشگر آغاز می شود. اين دوستان با رسانه ای پرمخاطب کار می کنند و مسئوليتی متناسب با آن در نوشتار خود نشان نمی دهند. هنوز طوری می نويسند که انگار در يک وبلاگ محفلی و دوستانه که 50 خواننده دارد يا ندارد می نويسند. البته می دانم که حودر می داند چون وبلاگ اش پرخواننده است می تواند موج ايجاد کند و می کند. مساله اين است که وقتی پای مسئوليت اجتماعی می رسد از موضع وبلاگ محفلی و نه يک رسانه حرف می زند و وقتی پای تبليغ ديدگاه خود می رسد از آن به عنوان رسانه کمک می گيرد. اين به نظرم مصداق نوعی رياکاری است.

واکنش به چنين وبلاگ هايی البته طبيعی است که واکنش به يک رسانه است و چون خواننده مسئوليتی در گرداننده آن نمی بيند آزرده و خشمگين می شود. اما اين خشم ناشی از بی فرهنگ بودن خواننده و کم تحمل بودن او نيست ناشی از خطا و مغالطه سردبيری است که فقط "خود" را می بيند. اين مثل آن است که راننده ای در جهت خلاف صدها اتوموبيل در اتوبان توی شکم همه گاز بدهد و راه خود را باز کند و برود و وقتی ديگران اعتراض می کنند بوق می زنند يا به او مشت نشان می دهند تعجب کند يا لذت ببرد يا فکر کند چرا اين همه آدم دارند خلاف می روند؟! 

پس نوشت:
چالش هايی برای اخلاق مدرن در نروژ

پس نوشت 2 در مورد سرنوشت!:
* از بعضی دوستان بعيد است آن جمله سر-نوشت را بد بخوانند. ناگزيرم با ژرفساخت اش بازنويسی کنم نکند اين بدخوانی عموميت داشته باشد (امان از اين زبان پارازيته و اشاره آلود): خوانندگان محترمی که از وبلاگ حسين درخشان و به دنبال لينک او به اينجا آمده ايد ارجی تمام شده است. برگرديد سر کار و زندگی تان و همان وبلاگهايی که هميشه می خوانديد و سيبستان جزوش نيست. حالا شما رفقای قديم و خواننده های صميم و نسبتا صميم اگر دستگيرتان نشد ماجرا چيست که سيبستان شد شيخ صنعان و رو به فسق و فساد کرد و خوکبانی ( و ما ابرِی نفسی) من که از اين ماجراها خيلی چيزها دستگيرم شد. تمت.

اما چرا ارجی؟ حکايت اش طولانی است. يکی اش طبعا بر می گردد به لذتی که بعضی از دوستان می برند از اين شهوت همگانی را دامن زدن و لذت قساوت را تقسيم کردن و مکتب فحش خارمادر بده باکيت نباشه اين خودش عين مدرنيته س. خب دومی ش هم بر می گردد به اينکه ... خب بگذاريد در يک يادداشت جدا در باره اش حرف بزنيم. فعلا اسم آن يادداشت را می گذارم: چه بخشی از "خود" را آشکار می کنيم؟ يا بحث در همان تفاوت اصلی مکتب ما و مکبت کانادائيا! 
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/783
نقد و نظر

موضوع نقدتون جالب بود.
فقط اون لحن اعتراض آميزتون به حسين درخشان و خواننده هاش بود كه گندش زد.
نمي دونم تا كي بايد شاهد اين ديوونه بازي هاي تك تك شما ها باشيم...
اين بلاگرهاي قديمي چشون شده؟
فكر مي كنن فكرشون خيلي كار مي كنه؟ با اين غرور و باند بازي هاي احمقانه شون فكر مي كنن خيلي چيزها مي فهمن؟ تئوريسين شدن؟
-------------------
اهميت نداره... ببينم آدرس سايتي, نويسنده اي چيزي دو مورد ادبيات پست مدرن خارجي, عكس ها و... داريد به من معرفي كنيد؟ چند وقتيه هر چقدر مي گردم چيزي پيدا نمي كنم... اگر كمكم كنيد ممنون ميشم


* ديوونه بازی در سيبستان حاشيه است و در دوستانی که فرموديد متن! نوع اش هم فرق می کند! از نقد هم خوباشو سوا کنيد و بداش رو هم بندازيد دور. - سيبستان

Posted by: IRanian idiot at January 20, 2006 1:07 PM



Apparently you don't know the true meaning of "Modernity" and "Modernism". These are two different terms with independent definitions.You have not used these terms in your writing within their appropriate limits.Freedom of sex as well hasn't been used based on its true concept. It has been mistaken by other terms such as pornography in your text. Before judging people or claiming extreme wisdom over them, check on the contradictions of what you are writing then critisize them.


* کاملا ممکن است من با دقت آکادميک مدرنيسم و مدرنيته را متفاوت به کار نبرده باشم. همچنين مدعی حصر در بيان خود از رابطه مدرنيسم و آزادی جنسی نشده ام. اما تا شما نگوييد که درک تان از اين اصطلاحات چيست از کجا بدانم که نقدتان به چيست؟ چه بسا هر دومان گرفتار تناقض گويی باشيم. در باره آميختگی آزادی جنسی و پورنوگرافی و حتی اينهمانی آندو هم گمان کنم خطاب اصلی تان با کسانی بايد باشد که اين خطا را کرده اند من پورنوگرافی را صورت تقليل يافته ای از آزادی جنسی می بينم. اين را به جای آن نگرفته ام. چنانکه آزادی همجنسگرايان کشيش مثلا ربطی به پورنوگرافی ندارد. آزادی جنسی تنها يکی از صورتهای مدرنيته است. - سيبستان

Posted by: M at January 18, 2006 12:24 AM



موناهيتا،
ممنون که دست کم صادقانه گفتی چقدر خوانده ای و بر چه پايه قضاوت می کنی. کاش می گفتی از آن يکی دو کتاب و چند مقاله به چه تعريفی از مدرنيسم رسيده ای که نگاه عاقل اندر سفيه می فرمايی. زياده جسارت است.

Posted by: سيبستان at January 16, 2006 8:24 PM



اول مدرن بودن را تعریف کنید، بعد وزن خودتان را با آن بسنجید. به نظر من که دوتا کتاب از زمان مشروطه خوانده ام و همین چندی پیش هم در باره رشد مدرنیته در ترکیه جندتایی مقاله خوانده ام شما هنوز حتی الفبای مدرنیته را هم نمیدانید.

Posted by: موناهیتا at January 16, 2006 7:22 PM



من هم در گذشته با نظر شما در خصوص نا كارآمد بودن اصلاحات زباني دوره رضاشاه موافق بودم تا اينكه مدتي پيش به صورت اتفاقي به صفحه اي از روزنامه اطلاعات برخوردم كه اختصاص داشت به چاپ اخباري از گذشته اين روزنامه كه خبري بود مربوط به دوره رضا شاه و دستور تغيير نام تعدادي از مراكز دولتي مثل بلديه و غيره و برايم جالب بود كه چقدر اين دستور كارساز بوده و اندكي از كلمه هاي فارسي بجاي معادل هاي عربيشان جايگزين گرديده.


* توجه کن که من با خود اصطلاحات کاری ندارم و نداشتم من به "روش کار" توجه داشته ام و دارم. درست مثل اين است که بگوييم بعد از انقلاب کلی دخترها باحجاب شده اند. کسی منکر اين نمی شود. من با روش باحجاب شدن آنها بحث دارم و نتيجه اش . -سيبستان

Posted by: قاسم at January 16, 2006 10:44 AM



قبله عالم به سلامت باشند
ما که ظهيرالملکوت سابق و سفيرالملکوت لاحق باشيم، هميشه در بذل جان برای آستان ملک پاسبان خاقان اعظم مهيا بوده ايم. هيچ کس نداند قبله عالم می داند که حتا در اين ولايت کفر، ما رسم مودت و محبت از ياد نبرده ايم و جان مان به همان کوشک سلطنت زنده است به خدا. خيال مان غربالی شده که حتا زعارت وليعهد را از ميان برده و تنها ترنم آن صدای خوش، چشم سياه و گيسوی بلندش برجامانده است. قبله عالم می داند که ما آهنگ هوا کردن فيل نداشته و نداريم، سهل است ما مگس هم هوا کردن نتوانيم، فقط گاهی می رويم شکار آهو، که گوشت اش را برای سلطان بانو می فرستيم، می گوييد نه، از خود ايشان بپرسيد. از نازک الملکوت نگوييد که ما سراپا در ياد و خيال ايشان ايم. کبوترها شکوه می کنند از بس به بال شان پيغام فدوی را می رسانند به حضرت نازک. آفتاب عالمتاب می دانند که صدراعظم هم نيست، ما گاهی سرمان هوايی می شود خبطی هم می کنيم و از مرض تحرير چيزی می نگاريم. ما دل مان را در دربار ملوکانه و در محضر اصحاب و احباب جاگذاشته ايم. خاصه ولیعهد را خيلی دوست داريم، گرچه نامه های ما را بی جواب بگذارد.
المنکسرة قلبه، سفير حاضر به خدمت

Posted by: ظهير سابق at January 16, 2006 4:15 AM



نويسنده‌ی گرامی سيبستان، گرچه می‌شد حدس زد که داريد به حرف آن کامنت‌گذاری پاسخ می‌دهيد که افزايش تعداد ويزيتور را به رخ‌تان کشيد، اما پاسخ آن را بهتر نبود در زير همان می‌داديد يا لااقل اول متن می‌نوشتيد: در پاسخ به فلان کامنت؟ وقتی شما متنی را با ضمير دوم شخص صرف می‌کنيد به طور طبيعی هر خواننده‌ی سيبستان آن را خطاب به خود می‌پندارد، از جمله من؛ و هميشه هم ايراد از گيرنده نيست.
پست قبلی‌تان هم که خواننده‌ی يکرنگ و «نيمه يکرنگ» نمی‌شناسد و به شمشير می‌زند همه را، بنابراين در امتداد آن بعيد نيست من اين جمله را به قول شما بد بخوانم!
اين جملات که «نمايش مسخره بازی تمام شد. اگر شما چيزی دستگيرتان نشد. من خيلی چيزها دستگيرم شد» به نظرم شبيه به بندی از يک ترانه‌ی شکوه‌آميز بود که در وبلاگم گذاشته‌ام تقديم به شما:
I've learned my lesson, it left a scar
And now I see how you really are
You're no good

يک سوآل هم هست که ايميل می‌زنم.

Posted by: امين at January 16, 2006 2:47 AM



آقا گفتم محروم نمانيد از اين رقعه وليعهد:

قبله ی عالم به سلامت،
اين ظهيرالملکوت ماجرا کرده است. هميشه ماجرا می کند، خب بکند. خاطرتان هست می رفت شکار از سختی روزگار می ناليد؟ خدا سر شاهد است که تاوان گراز و گوزنش را باج می خواست قبله ی عالم! بيت:
اگر شکارزنی زنی شکار
نمی شود در اين روزگار
وگر تو شمشيرزنی دف زنی
کو رقص عجب گيری کرديم ها!
از وقتی ملک الشعرا رفته ما راحتيم. همينجور زرت و زرت شعر صادر می کنيم.
علی ايهاالحال (ای اهالی حال) يک فرح ديبا هم از گرد راه نرسيده به مقام ولايتعهدی و کاريکارتوچی عالم می گويد پدرسوخته! راه می رود فحش می دهد. دست خودش نيست، عصبانی اش کرده اند. حق دارد قبله ی عالم. اين سيده بانو تاوان همه ی مردسالاری را از ما دو تا طلب کرده، ما نتوانستيم، نيکان الملکوت را فرستاديم، سربلند برگشت.
روزگار يأجوج و مأجوج شده قبله ی عالم وگرنه ظهير را چه به فيل هوا کردن! کلی هم نازک الملکوت را رعشه دار کرد و تنش را لرزاند. ديدمش در لندن. همه جاش می لرزيد بنده ی خدا آخر عمری.
ما جواب می دهيم. همين ديروز دستور داديم در سالون کنسرت برلين باله ی "دندان شکن" را ببرند روی صحنه. خدا کند نيکان الملکوت صحنه آرا باشند، تا يک ظهيری درست کنيم که بيست و چهار تا ظهير و کهير از بغلش بزند بيرون.
وليعهد جان نثار


× ملاحظه شد. خداايشان را حفظ کناد و دماغ بدگويان ايشان را به خاک مالاد! ما از خطای ظهير گذشتيم از خطای آبجی سيبيل هم گذشتيم. تکليف آن ابوالحسين را هم به خدا حواله کرديم. پناه بر خدا از سوء القضا. خدا همه را به راه راست هدايت نماياد. - سيبستان

Posted by: کبوتر نامه بر at January 16, 2006 1:29 AM



ما مي توانيم خود الگويي خوب باشيم. ولي حتي تدوين يك سري اصول يا مقررات هم نمي تواند كاري كند چرا كه اجرا و كنترل آن به اين سادگي ها ميسر نيست! مثل بحث تندروي و كندروي و اعتدال كه هر كس خود را مركز مختصات اعتدال مي داند و بقيه را يا تندرو و يا كند رو! اگر كسي اعتبار و حيثيتش اين قدر آسيب پذير است كه با يك نوشته توي يك "وبلاگ" به بازي گرفته مي شود، خب او هم "آزاد" است با يك نوشته در وبلاگ خق خودش را بگيرد. اين كه آشكار است!!!

* من هيچ مشکلی با اين ندارم که هر کس خود را محور تعادل بداند. شايد در واقعيت همين طور هم هست. انسان جهان را از چشم خود نگاه می کند و محور جهان است. کاش همه برای تعادل بکوشند. و يعنی برای اين که جا را بر ديگران تنگ نکنند. بخصوص آنها که دم از متفاوت بودن می زنند. تفاوت را به خود محدود نکنند. و يعنی نخواهند همه مثل آنها متفاوت باشند! زيرا آخرش کنفورميسم است دوباره. و نقض غرض. - سيبستان

Posted by: آرش (Mother Earth) at January 15, 2006 11:01 PM



تن تان خسته مباد و دلتان شاد.
من اهل یزد هستم. یزدی های ضرب المثلی دارند که می گوید خواب خوش پشت بام را به خاطر چند تا پشه از دست نده.
خوشبختانه باد وزیدن گرفته و پشه ها را خواهد برد.
درود بر شما و قلم متین و محجوبتان


* همانطور که کلمه خبيثه روح آدم را مجروح می کند کلمه طبيه هم شفابخش است. از يزد آبهای روان قنات های روشن و زلال خانه هاش را به ياد دارم و نان و خامه بامدادان تابستان اش و کاهگلی بودن ديوارهای بلندش را که سايه درست می کرد در ظهر گرما. و بازار و مسجد جامع اش. و مردم خوشخو و مهمان نوازش. خوشا به حالتان که در آن شهر زيبا هستيد دل داده به سنت های هزار ساله. - سيبستان

Posted by: عسل at January 15, 2006 10:08 PM



امروز بعد مدتها از طريق لينك هاي كنار مجموعه شعر نوشته ها ي وبلاگي به اين ماجرا برخوردم. راستش من كل قضيه را نميفهمم .
كمنت هاي وارده را وپاسخهايتان را خواندم. راستش اين از پاسخهايتان اينگونه برداشت ميشود كه هر فرد در حد قانع شدن حقيقت نهفته در پرسشش از شما پاسخ دريافت كرده است. البته اين كه هر فرد بخواهد به پرسش ادامه دهد معني عدم اين نكته در پاسخهايتان نيست. پاراگرفتان درباره ي فروغ هم بساير ابزاري است كه ممكن است واقعا اينگونه بيانديشيد!. اين ايده ال سازي و غيره بنظرم با مفهوم شناخت ناسازگار است. شناخت انسان از انسان ديگر در يك رابطه بسيار تنگاتنگ رخ ميدهد و نا محدود است. و ايا اينكه بخواهيم شناخت خود را از فروغ توصيف كنيم بنظرم ميتواند در محدوده هاي فقط مشخصي باشد. مهدي خلجي را نميشناسم ولي وبلاگش را خوانده ام. سربسته بگويم فكر ميكنم نقدتان نسبت به خلجي به شما هم برميگردد براي من بيرون گود خلجي و جامي شباهت هاي بسيار دارند. نكته ديگر اينكه من كل اينگونه وبلاگنويسي ها و فلسفه اش را نميفهمم البته موجوديت ان با توجه به مفهوم ازادي محترم است. اگر كسي قرار است از طريق برداشت شخص ديگري كه كتبي را مطالعه كرده به شناخت بيشتري نايل ايد واقعا كار مسخره اي است و هر گونه معرفي را هم بنظر البته شخصيم متوقف كننده ي پديده ي كاوشگري انسان ديگر ميدانم. البته براي بسياري مفهوم روشنفكر اين گونه واسطه گري ميان انسانهاي ديگر و حقايقي كه هنوز خوانندگان خود مطالعه نكرده ند يا در باره ي شان خود نويسنده زماني در تنهايي اختصاص نداده است ميباشد. فكر ميكنم چگونه در ميان اين جمع گرايي ها انسان زماني را به انچه كه خود مطالعه كرده اختصاص ميدهد. اين پديده ي زمان و استفاده از ان با اينگونه زيستن كمي برايم عجيب است. ازينروست كه من وبلاگ شخصي مانند حسين درخشان و همانند انرا كمتر در دايره ي ابتذال ميدانم تا اينگونه واسطه گري ها و بحث نشستن ها. بنظرم مفهوم ابتذال با نوشته هاي شخصي كه فقط يكسري برخورد هاي كور سياسي يا سربسر گذاري ها ميكند كاري ندارد. ابتذال با برخورد ها و بحث هايي ميتواند سنجيده شود كه اشخاص ان تمامي يا حداكثر زمان خويش را از گرفتن شناخت هاي ناقص يكديگر و شيريني بحث ها ميگذرانند. البته نميتوان به كسي گفت تو در نمايش ها ناقصي ولي نقص در نوع دريگيري با زمان ميتواند سنجيده شود و فكر كنم خود اين افراد بهاي اين نقص را ميپردازند. بهر حال در اين راه كه فلسفه اش جاي سووال است رنجيدگي از يكديگر نتيجه اي چندان خوش ايند نيست. اميدوارم چنين نتيجه اي هيچ گاه نباشد. عليرضا

Posted by: عليرضا at January 15, 2006 6:16 PM



خوشبختانه اين دنيا بواسطه تكنولوژي Self- Govern است و بي نياز از "كدخدا"! هر كس مي تواند هر وقت... هر تعداد...با هر اسم... وبلاگ ايجاد كند. هر چه مي خواهد بنويسد ... پاك كند و ... هر كس هم هر جا را و هر وقت خواست كليك كند... بخواند يا نخواند... "هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو" حتي دعواها و حال گيري هاي شخصي!! وقتي نگراني و رقابت پنهان براي "كدخدايي" از اصل بي مورد است، حالا به كجا بر مي خورد كه اگر بعضي ها هم بخشي از نگراني ها و درد هاي ناشي از دربدري هايشان و بي آينده بودشان را توي يك صفحه www بريزند! كسي مجبور نيست آن را بخواند! آن ها كه اهل فكر هستند قواعد بازي را مي دانند. soft يا hard بودن مديا چيزي را تغيير نمي دهد!


* اين موضوع خيلی قابل بحث و مناقشه است. ولی از منظری که من نگاه می کنم هر چيزی به عرصه عمومی وارد شد و توجه عمومی را جلب کرد ناچار با نوعی نظارت عمومی و خواست پاسخگويی هم روبرو خواهد بود. تصوری که بسياری از ايرانيان از آزادی دارند همين بی کدخدايی است که کاملا گمراه کننده است. نکته مهم دراين ميان حقوق ديگران است. هيچ کس نمی تواند به نام اينکه کدخدايی وجود ندارد اعتبار و حيثيت ديگران را به بازی بگيرد. اگر از نظريه ضدکدخدايی اين برآيد که آزادی من محفوظ بايد باشد حرفی نيست ولی اگر فکر کنيم آزادی من در بی اعتبار شمردن ديگران محفوط است آنهم بدون امکان اعتراض ديگران، اين خطای مهلک است. - سيبستان

Posted by: آرش (Mother Earth) at January 15, 2006 2:55 PM



در مورد حدر بارها و بارها مطلب نوشته ام و نقد کرده ام. آن زمانی که حدر شان و شخصیتی بالاتر داشت رویه او را زیر سوال بردم و گفتم که این ره که تو می روی به ترکستان است اما افسوس که به جرم خرده بلاگر بودن! هیچوقت مطالبم بازتان نیافت و به گوش حدر نرسید یا شاید رسید و خود را به نشنیدن زد. از تلاشتان برای نقد درخشان ممنونم

Posted by: نادر at January 15, 2006 7:53 AM



orgy تمام گشت و به پايان رسيد بزم
ما هم‌چنان در علت رزم تو مانده‌ايم!

در پاسخ به امر ملوکانه که «برگرديد سر کار-و-زندگی تان و وبلاگ هايی که هميشه می خوانديد.» يا به عبارت ديگر «نخود نخود هر که رود خانه‌ی خود» عرض شود که «ما منتظر درشت‌هاش هستيم (منظور سيب‌های درشت(...هيچ‌جا نمی‌ريم همين‌جا هستيم»

يک خواننده‌ی نفهم که چيزی دست‌گيرش نشد


* از آدمی مثل تو بعيد است آن جمله را بد بخواند. ناگزيرم با ژرفساخت اش بازنويسی کنم نکند برای ديگران هم همين بدخوانی پيش آمده باشد: خوانندگان محترمی که از وبلاگ حسين درخشان و به دنیال لينک او به اينجا آمده ايد ارجی تمام شده است. برگرديد سر کار و زندگی تان و همان وبلاگهايی که هميشه می خواندند و سيبستان جزوش نيست. حالا شما رفقای قديم و خواننده های صميم و نسبتا صميم اگر دستگيرتان نشد ماجرا چيست که سيبستان شد شيخ صنعان من که از اين ماجراها خيلی چيزها دستگيرم شد.

اما چرا ارجی؟ حکايت اش طولانی است. يکی اش طبعا بر می گردد به لذتی که بعضی از دوستان می برند از اين شهوت همگانی را دامن زدن و لذت حماقت و قساوت را تقسيم کردن و مکتب فحش خارمادر بده باکيت نباشه اين خودش عين مدرنيته س. - سيبستان

Posted by: امين at January 15, 2006 6:48 AM



واقعيتي كه شايد بعضي از وبلاگنويسان نمي خواهند بپذيرند اين است كه وبلاگ يك رسانه عمومي است نه كنج اطاق خاله كه با خود بنشيني و هرچه خواستي بگويي. در باب حودر كه خود را پدر وبلاگنويسي ايران معرفي ميكند و با همين برداشت ميتواند موج ايجاد كند خواهم نوشت. به نظر من شايد نثر حودر مزخرفترين در بين هزاران وبلاگ فارسي زبان باشد. البته بايد حق داد چون فرهنگ شنيع غربي در ايشان نفوذ كرده و بدبختي اينجاست كه وي پورنو را عامل پيشرفت غرب ميداند.

Posted by: محسن حسينيان at January 15, 2006 6:42 AM



فکر ميکنم يک سوال بدون پاسخ مانده در اين بين: مکابيز هم اگر دوست داشت نظرش را بگويد خوب است:
قبول نداريد دشنام ميتواند حقارت بار نژادي يا جنسي باشد؟ مثلا اينکه در آلمان به ترک ها يا ايراني ها بگويند کله سياه؟ يا در آمريکا به سياه پوستان بگويند: Neger ؟ ميدانم که در راستاي مبارزه با نژادپرستي در آمريکاي شمالي اين دشنام «در هر شرايطي» تقريبا از زبان حذف شده است... آيا اين شبيه دشنام‌هاي جنسي است؟

Posted by: سارا at January 15, 2006 6:04 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست