:: فاشیسم اوباشان
:: وبلاگ نویس «تیز و پر جان» و بازار عطرفروشان
:: عادی، محرمانه، فوق سری
:: عليه کائوس
:: مدرنيسم مکانيکی، هرزنويسی و وبلاگ
:: فکر کردید دلقک شدم شماها بخنديد؟
:: ای مرده شور اين مدرنيسمو ببرن
:: منطق تقليل و منطق تحقيق
:: باستان شناسی شورشی محکوم به شکست
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
January 10, 2006  
از بازی نفرت بيزارم  
 

از صبح که مطلب پيشين با ته نوشتی آنلاين شد چند نفری از دوستان به من گفته اند که شايد بهتر بود سکوت می کردم. می دانم نظرشان خيرخواهانه است اما اين رسانه جديد اخلاق جديدی هم می طلبد. سکوت کردن وقتی که سوسک هم سوت خود را می زند بی معناست. دنيای جديد دنيای درويش مسلکی نيست. دست کم آنطور که من می شناسمش. من بين دوگانه حمله و سکوت ترجيح می دهم تحليل کنم تعريف مفاهيم کنم مجادله به احسن کنم راه پيدا کنم. من از اين دوستان که يار همزه لمزه شده اند نااميد نيستم. حتی می توانم بگويم از سيبيل طلا اصلا ناراحت نشدم. اما بی ادبی آشکار حودر را برخورنده يافتم و فکر کردم بايد اين دوستان را بر خر خودشان نشاند. اما هنوز هم قصد مقابله به مثل ندارم. بين خود با آنها همانقدر فاصله ای که آنها می بينند نمی بينم. و در عين حال متاسف می شوم که در اين آشوب رايج آنها بر آشوب می افزايند و چراغی اگر روشن نمی کنند چراغهای ديگر را می شکنند يا به آنها سنگ می اندازند. من باز هم در اين باب خواهم نوشت تا ايستار خود را روشن تر کنم. من هيچ چاره ای جز گفتگوی صريح نمی شناسم. باب گفتگو بستن را بزرگترين خطا می بينم.

تا بدانيد ميان من و دوستان چه رفته است نامه ای از نازنين ناديده ای را می آورم با حذف تعارفات و کوتاه کردن حملات تا مگر ديگران هم در اين ميانه سهمی بگذارند. من از بازی نفرت بيزارم (حتی اگر بازی صرف باشد و بعضی به قصد مشتری/ تماشاچی زياد کردن بازی کنند!).


نامه اول:
اميدوارم اين تجربه‌ي تلخ ازاين برادر كوچك‌تان را در دهن به دهن شدن با هرزه‌نگاران وبلاگستان ايراني بپذيريد. از مطلب آخر شما بسيار لذت بردم. فقط كاش آن پاراگراف آخر را در مورد آن افراد نمي‌نوشتيد و حلاوت مطلب سنگين و انديشمندانه‌ي خود را متوجه چنين افراد بي‌ارزشي نمي‌كرديد.

من متأسفانه چنين تجربه‌ بدي از برخي برخوردهاي سخيف از اين نوع افراد دارم و در اوج خشم از بي عدالتي آدم‌هاي حقيري كه صميميت و دلسوزي و دنياي من را نمي‌فهمند همين‌گونه با آنها برخورد كردم اما ديدم آنها جري‌تر شده و نه تنها درست‌ نشدند بلكه سعي كردند من را تا حد خودشان پايين بكشند. اين شد كه روش بي‌اعتنايي نسبت به آنها پيش گرفتم. به حساب نيامدن بدترين تحقير براي آنهاست چون لياقت به حساب آمدن را بدليل نافهمي ارتباط درست با آدميان ندارند و از همه مهم‌تر مي‌دانم كه دوستاني بسيار بسيار بزرگ‌تر از امثال آنها دارم كه احترامم را به عنوان يك دوست نگه دارند و اين هرزه‌نگاري‌ها عليه من قطره‌اي كوچك در مقابل درياي لطف آنهاست.

به همين صورت نه من كه در سكوت، حركات و افكار بسياري را زير نظر دارم كه فكر مي‌كنم بسياري از دوستان وبلاگ‌نويس به خوبي تخريب و ترور شخصيت ديگران و منظور دو طرف را متوجه مي‌شوند. بنابر اين به شما پيشنهاد - و البته خواهش - دارم كه آن پاراگراف و آن كامنت را پاك كنيد. بگذاريد طرف بگوييد مهدي جامي از من ترسيد. بگذاريد در دنياي حقير و حباب‌گونه‌ي خودش خوش باشد.

 
 پاسخ به نامه اول:
در باره تذکر دلسوزانه شما من البته ترجيح می دهم سکوت کنم ولی راستش می ترسم اين سکوت حمل بر رضايت شود! و به هر حال اين رفقا را جری تر کند. من تصميم دارم در زمان خود مطلبی بنويسم در تحليل مکتب کانادايی وبلاگ نويسی که اين دو بزرگوار از موسسان و گسترش دهندگان آن اند و اگر اين شيوه آنها ادامه يابد چه بسا آن را جلو بيندازم. 

خلاصه اين که من فکر نمی کنم سکوت روش مناسبی باشد. هميشه بايد روش جانشينی بين دهن به دهن شدن و سکوت وجود داشته باشد. می کوشم آن را روش را پيدا کنم و بدون هرزه درايی حرف و نقد خود را بازگويم. و در اين خيرخواهی هم هست. نبايد خواننده جوانتر و کم تجربه تر را در مقابل زهر سخن اين افراد بی دفاع گذاشت. من و شما هيچ و از حق خود گذشتيم آيا می شود گذاشت روش نقد آنها در باره کسانی مثل يونس شکرخواه باب شود؟ 

من نگران اين زهرپراکنی و بی دفاع ماندن سخن متين و روشن هستم. راه بهتری داريد خوشحال می شوم طرح کنيد. حتی عمومی و در وبلاگ خود. اگر مثل نيکان به دفاع برنخيزيم و مخالفت خود را به هر شکلی می توانيم نشان ندهيم می ترسم بازی را به اهرمن-خويی و بد خواهی واگذار کرده باشيم.

نامه دوم:
من راه ديگري به نظرم نمي‌رسد. اما اين معنايش واگذاري بازي به بدخواهی نيست. شايد نااميدي از وضع موجود و احساس تنهايي باشد. اين را بيشتر بايد از اساس فرهنگ و اخلاق ارتباطي آدم‌ها در خارج از دنياي وب و در دنياي واقعي آغاز كرد. وقتي هر ‌كسي، رسانه‌اي به نام وبلاگ مفت به چنگ آورده در حالي كه نه دود چراغ خورده و نه مطالعه كرده و نه قلم زده و احساس شخصيت كاذبي پشت مانيتور مي‌كند بايد به او حق داد كه عقده‌ي شخصيتش را در اين دنياي مجازي خالي كند. چون اگر كامپيوترش را از برق بكشند در دنياي واقعي چيزي نيست.

بله من نااميد شده‌ام. مي‌توانم يكي دو حيوان وحشي را رام كنم اما رام كردن گله‌ي ملخ‌ها از من بر نمي‌آيد. در اين سكوت و ايزوله شدن متوجه شده‌ام اين «اكثريت» هم براي «آدم‌هاي مرموز» بيشتر احترام قائلند تا آدم‌هاي صادقي كه سعي در ارتباط با آنان دارد. سكوت را به مرموز بودن تعبير مي‌كنند كه بگذاريد بكنند.

با اين تفاصيل كار شما در نقد ابتذال وبلاگستان درخور تحسين است. فكر مي‌كنم شايد اين نااميدي شخصي ناشي از تكروي‌هاي ما باشد. يكي به شما اهانت مي‌كند و من با اين كه مي‌دانم شما برحقيد متاسفانه سكوت مي‌كنم. اين را امروز شرمسارانه بيشتر متوجه شدم كه كاش اين‌طور نبود. مگر اين كه عده‌اي از دوستان همفكر در اين زمينه با هم باشيم شايد اين نااميدي‌هاي شخصي پيش نيايد و شايد بشود كار بهتري كرد. به هر صورت بيشتر مي‌شود از همديگر دفاع كرد.

پس نوشت:
سپاسگزار پارسا هستم که در اين ميان حساسيت اش را به روندهای سالم در جامعه وبلاگی نشان داد.

در وب:
مقصودم حسين درخشان نيست! - نوشته استاد بهنود در باره دکتر شکرخواه واقعا درخشان است؛
 
اندر باب آنچه نمی توان و نبايد گفت - يک نوشته متفاوت با ديدگاهی کلاسيک و در عين حال صميمانه (گفتن ندارد که اگر من اينگونه می انديشيدم پای اين بحث نمی آمدم که آمده ام)؛ خواندن اش برای آگاهی از يک سوی جدی بحث واجب است.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/778
نقد و نظر

سلام. نکند کاری کنیم که به سبیل کسی بربخورد!
چندی پیش خانمی در جلسه ای در وین معترض بود که: «من اصلا نمی فهمم "نجیب" یعنی چه».
اما قضیه خیلی ساده است. پلیس دامنپوش مقلد و گاه باتوم بدست ادبی البته حق دارد برای استفاده از کلمات «قانون» وضع کند. اما «قانونشکنی» هم همسن و سال قانون است و کیف خودش را دارد.
همین جا هم می خواستم به جای «باتوم بدست» بگویم «قلم بدست» اما یادم آمد که قلم نزد این قانونگذاران نوعی فالوس است و ممکن است برخورنده باشد، به همین خاطر گفتم: باتوم!

Posted by: مانی at January 12, 2006 9:30 AM



مهدي عزيز
الان نوشته سيما شاخساري را مي خواندم. نوشته اش برايم جالب بود و در همان جا هم نظري برايش نوشته ام اما پيشنهاد مي كنم تا لينكي از آن را در پس نوشتت بگذاري. مختصري در باره اين پيشنهاد را در همان دست نوشته هاي خودم آورده ام.
قربانت

Posted by: Soleiman at January 12, 2006 4:51 AM



این دوستان که فکر می کنند پیامبران نجات زنان هستند، کلماتشان اکثرا اشارت جنسی است. تخمی، مادر قحبه و دیگر فحش های ضد زن، بکن در رو، خایه دار، هسته که همان خایه است و دو دسته کردن ادمها به هم جنس بازها و دگر جنس بازها و عقاید وقیح در مورد هنرمندان که نگاهیست از عقاید استریوتایپ شان که بر خود می بالند. ایا این که اینان سعی می کنند برچسب لزبین بودن به خود بزنند جز اینکه قصد دارند خودشان را مطرح کنند و تلویحا بگویند که با هیچ برابر نیستند ایا قصد دیگری هم در پی دارند؟
ادمهای کم سوادی که فقط یاد گرفته اند مارک های مد شده به خود بچسبانند، فمینیست و هموسکشوال و ...! که ناگفته نماند که از هر چمنی هم گلی بلدند و نه بیشتر.
شما در دنیای مدرن کدام ادم درست وحسابی را دیده اید که با این الفاظ نوشته ی
فردی را نقد کند؟

زبان می تواند همچون اسلحه عمل کند و به این معنا نیست که هر جا ناراحت شدید شلیک کنید. شما ضامن کلام تان هستید و صرف اینکه شوخی کردم و طنز بود گفته های شما را توجیه نمی کند. حتما دوستان هر جا بحث اعدام می شود با ان مخالفت می کنند ولی هر جا دستشان برسد شخصیت و احساس ادمها را یک لقمه ی چپ می کنند و ایکاش که اعدام می کردند. ولی نکته اینجاست که مخالفت با اعدام مد است و به همین دلیل مخالفت خود را با ان در بوق می کنند ولی هرجا دستشان برسد شخصیت افراد را البته به خیال خودشان ترور می کنند. وقاحت، هوش و ذکاوت نمی خواهد و انتقاد توهین امیز هم جرات نمی خواهد بلکه هوش سرشار در نقدیست که جای بحث های حاشیه ای را ببندد و فقط به اصل ماجرا بپردازد. حال انکه اکنون به جای بررسی انچه ایشان گفته اند همگی به حاشیه که توهین ها و نتیجه گیریهای عبث و بی پایه بوده است می پردازند.

کمی چشمهایتان را باز کنید و بیشتر مطالعه کنید چه خود را و چه جهان پیرامون را. می دانید که در یک تحقیق که اخیرا در کانون زنان ایران چاپ شده است صادق هدایت رتبه ی اول را دراستفاده از اصطلاحات و کلام های جنسیتی کسب کرده است. ایا می دانید که فردوسی بزرگترین و مهمترین شاعر ما چگونه راجع به زنان می اندیشیده است؟ انتوان چخوف چی؟ سعدی چطور؟ جلال ال احمد چطور؟ سارتر چطور؟ هرگز کتاب سنگی بر گوری را خوانده اید؟ حال شما که می گویید مهدی جامی همه چیز می گوید و هیچ چیز نمی گوید و به قول خودتان فقط هم از اشارات جنسیتی او براشفته اید اگر من هم بخواهم همانند شما نتیجه گیری در مورد فردوسی کنم باید به او ناسزا بگویم؟ و بگویم که همه چیز می گوید و هیچ نمی گوید؟ ناگفته نماند که بارها از نگاه فردوسی یا جلال ال احمد یا چخوف به جنس زن سخت ناراحت شده ام.

به قول ان عزیز الت تناسلی خر را دیدی ولی کدو را ندیده ای.
شما سرتاسر نوشته هایتان توهین به زن و مرد است و تا موقعیکه از اسامی تخمی و بکن در رو و مادر قحبه و هنرمندان چنین اند و چنان اند استفاده می کنید منطقی نیست که شخص دیگری را به استریوتایپ بودن یا استفاده از کلام های ضد زن محکوم کنید.

خانم جان ما اگر مدرن ترین مملکت دنیا هم بشویم احترام به بزرگتر و فردی که لااقل ده تا مقاله ی خوب نوشته است را نگه خواهیم داشت. من هم" از پرده ی عصمت را درید" بدم امد من هم از نوشته ی شارون خوشم نیامد ولی ایا می توان گفت که مهدی جامی با ادبیات ملکوتی اش چرت و پرت می خوراند؟ فقط برای اطلاعتان بگویم که بنده از وبلاگ شما جنسی تر هرگز نخوانده ام و بارها فکر کرده ام که شما از زن بودنتان و از تخم و خایه ی اقایان استفاده ی ابزاری کرده و می کنید و فمینیست بودنتان را هم مانند هموسکشوال بودنتان و نقدتان شوخی تصور خواهم کرد.

Posted by: رقیه السادات بهار مست at January 12, 2006 1:17 AM



ماندانا خانم ممنون از شما. فقط يک چند سوال:

شما چند وقت است با سيبستان آشناييد؟

چرا فکر می کنيد بحث بر سر نثر من است؟

ديگر اينکه کجای حرف من ترکش داشت که به وبلاگ نويسان کانادايی بخورد؟ اميدوارم منظورتان اصطلاح وبلاگ نويسی به شيوه مکتب کانادايی نباشد چون مکتب لزوما جغرافيايی نيست گرچه در يک جغرافيای معين شکل می گيرد.

و آخر اينکه چرا شما شان حودر را به عنوان راهنمای ايجاد وبلاگ با شان او به عنوان يک وبلاگ نويس يکی می کنيد؟ مگر بحث من نفی خدمات او بود؟ و چون کسی خدمتی کرد هر چه پس از آن گفت درست است؟ و اگر اينطور است چرا شما خودتان می گوييد حرفش در باره شکرخواه چرند بوده است؟

بعد هم که می فرماييد فرق توهين و طنز و طعن را می دانيد. فکر می کنيد می شود به مطلب سيبيل طلا در باره من لينک داد و نوشت سيبيل طلا به نادانی مزين به ادبيات می تازد؟ اگر کسی شما را نادانی خطاب کند که نادانی اش را مزين به ادبيات می کند احساس تان اين است که اين شوخی است يا متلک يا سوء تفاهم يا توهين؟ بامزه است که کار من هم روزنامه نگاری است و می دانم اسرائيل يعنی چه و شارون کيست و هم تحقيق در زبان و ادبيات تخصص دانشگاهی ام است.

ضمنا اگر متن بالا را يک بار ديگر بخوانيد می بينيد "يک" نفر دو بار نامه نوشته است.

Posted by: سيبستان at January 12, 2006 1:12 AM



ببخشید که مثل دو نامه ای که دوستانتون براتون فرستادن حوصله ی تعریف و تمجید کردن از شما و نثرتون رو ندارم که البته در اونصورت خوب به مذاق صاحب وبلاگ خوشایندتره!
به نظرم چند تا موضوع مختلف رو با هم قاطی کردید و بعدم از زبان دوستانتون نتیجه گیری کردید... قضاوت کردن دیگران به این راحتی و از روی یک یا دو نوشته و یه مقدار احساسانی شدن قضاوت رو سطحی و قاضی رو غیر قابل اطمینان می کنه.

یادداشت حودر رو در مورد شما نحوندم، اما چیزی که در مورد دکتر شکرخواه نوشته به نظرم چرنده و شلوغ بازی برای جلب نظر... برای خودش هم همین رو نوشتم. اما دلیل نمی شه نقش این آدم رو به عنوان کسی که باعث شد خیلی از ماها یاد بگیریم که چه جوری می شه وبلاگ فارسی راه انداخت رو نادیده بگیریم. من ممکنه وبلاگ حودر رو دوست نداشته باشم اما وقتی نیکاهنگ طنز و توهین رو با هم اشتباه می گیره و به این آدم توهین می کنه خوشم نمیاد...
سبیل طلا برای من دوست نادیده است. طنزش رو، ادبیات راحتش (به قول شما کلثوم ننه ایش) رو، مدل نگاه کردنش و شهامتش در نوشتن رو دوست دارم... و صد البته آدمی رو که پشت این وبلاگ در دنیای واقعی زندگی می کنه. به نظرم شما اصلا حرفش رو متوجه نشدین... من تو یادداشتش هیچ توهین شخصی ندیدم و برعکس توی همین یادداشت پر طمطراق شما کلی توهین به سبیل و حودر وجود داره و بعدشم ترکش بد و بیراه های لباس مودبانه پوشیده تون به بقیه وبلاگ نویس های تورنتویی هم خورده...

Posted by: ماندانا at January 12, 2006 12:49 AM



1)من علي الحساب يك موضوع خوب براي گفتگو تشخيص داده ام . وبلاگ سيبستان از سوي دو وبلاگ نويس ديگر ( تا جايي كه من ديده ام )از نظر زبان جنسيت مدارانه مورد انتقاد قرار گرفته. پاسخ جناب جامي هنوز براي من روشن نيست. اما با نقد مطرح شده از سوي اين دو وبلاگ نويس موافق نيستم. نه به اين دليل كه چنين نقدي را ( بطور كلي ) وارد نمي دانم. اتفاقا اين نقد بر زبان همه ي ما وارد است. اما عملياتي كردن اين نقد و متكركز كردنش براي پالودن زبان يك "فرد" به فاشيسم منجر مي شود. اگر تا اينجا پيام من دريافت شده توضيح را ادامه دهم و بگويم چرا؟! (در كامنتي كه "سبيل" گذاشته اراده ي گفتگو وجود دارد و اميدوارم جناب جامي هم اين اراده را به فال نيك بگيرند و بحث را از جدل به گفتگو ارتقا’ سطح دهند كه جدل كردن علاوه بر اينكه صاحبان وبلاگ را از خودشان كمتر نشان مي دهد كمكي به پا گرفتن فضاي انتقادي نخواهد كرد .)

2) عكس العمل جناب جامي در موارد ديگر قابل درك است .مسئوليت كسي كه در اين فضا مشغول فعاليت است ايجاب مي كند جلوي گنگ هاي اينترنتي بياستد .توصيه هاي گاندي وار به سكوت هم چندان به مذاق من يكي خوش نمي آيد ( به نظر كاربردي هم نيست) به هر حال مرزي وجود دارد و جنگي ...ميان كساني كه به گفتگو متعهدند و كساني كه با ناسزا و ايجاد گنگ هاي اينرنتي در كار نقد اخلال ايجاد مي كنند. از اين نظر بهتر است حتي منتقدان سيبستان به براي تهمت و توهين هورا نكشند. اين كه كسي كجا كار مي كند ربطي به نقد نوشته هاي او ندارد. اينجا با متن ها سروكار داريم. اگر نقدي هست و حتي اگر شمشيري ، بايد بر سر متن ها فرو بيايد .

Posted by: mekabiz at January 11, 2006 11:51 PM



کامنت بی‌نام قبلی از من است قبلاً هم يک بار اينطور شده بود که در آن کامنت اهميتی نداشت اما اينجا مهم است چون چند بار به خودم ارجاع داده‌ام!

Posted by: امين at January 11, 2006 9:05 PM



T. E. Lawrence once said that “All men dream; but not equally. Those who dream by night in the dusty recesses of their minds wake in the day to find that it was vanity; but the dreamers of the day are dangerous men, for they may act out their dreams with open eyes, to make it possible.” And that is difference between Hossein Drekshan and someone like you jenab OSTAD Sibestan… You’re merely vain… while Hossein is an original dreamer, and he has accomplished more than you are even capable of dreaming about…

But I guess, you didn’t get that at all… perhaps to paraphrase someone else famous you’re so vain that you didn’t even realize that Behnoud’s article was intended for the likes of you…

Posted by: N at January 11, 2006 9:02 PM



«دل‌خوری‌ها و ناراحتی‌ها در وبلاگستان به سادگی سوء تفاهم ايجاد می‌شوند، پس زيادند.»
نمی‌دانم کجا اما از قول يک روشنفکر فرانسوی خواندم که بيماری‌های عصبی بيماری حرفه‌ای روشنفکری است همان‌طور که سل بيماری حرفه‌ای معدنچيان است. حالا بايد کم کم راجع به بيماری‌های حرفه‌ای وبلاگ‌نويسی فکر کنيم.
همان‌طور که متن شما (شارون:مردی که پرده‌ی عصمت را دريده بود) برای هر خواننده‌ای نبود، متن سيبيل‌طلا هم گويا برای شما نبوده. قبل از اين که شما پاسخ دهيد اين را در کامنت‌هايش نوشتم و حالا هم بسيار ناراحت‌کننده است که شما اين اتفاقات کوچک را جدی می‌گيريد و قصد کرده‌ايد طرف مقابل را «بر خر خودش» بنشانيد! به قرينه‌ی معنوی حتماً سيبيل‌طلا و حودر را «نودولتانی» می‌دانيد که ناز بيهوده دارند، حال آن که به نظر من بدون هر يک از اين وبلاگ‌ها (سيبستان، حودر يا سيبيل‌طلا) يک رنگ درخشان از طيف‌های رنگی اين دنيا کم می‌شد. من، به عنوان خواننده‌ی ثابت هر سه وبلاگ تقريباً می‌دانم اين آزردگی‌ها از کجا آب می‌خورند: سيبيل‌طلا از اشارات جنسيت‌گرايانه‌ی شما خوش‌اش نمی‌آيد و ظاهراً نه او و نه حودر چندان با سبک «فاضلانه» و «ادبی» شما ميانه‌ای ندارند. شما از اشاره‌ی آزارنده‌ی درخشان به شغل‌تان که پاسخ بعدی شما را هم ذکر نکرد عصبانی هستيد. البته اين‌ها شايد جديدترين زمينه‌ی ناراحتی باشند، شايد زمينه‌ی قبل‌ترش به بحث ابتذال وبلاگستان برگردد (که البته من آن موقع خواننده‌ی پيگير نبوده‌ام اما از روند بحث به لطف پرونده‌ای که آقای دوستدار پريشان‌بلاگ درست کرده آگاهم) ولی به هر صورت، کينه‌ها و دلخوری‌های قديمی را چنگ زدن تنها آب اين رودخانه‌ی کوچک را گل‌آلود می‌کند و حاصلی برای خواننده‌ی بيچاره‌ی از همه‌جابی‌خبر ندارد.
وبلاگ شما را به خاطر تحليل‌های اغلب عالی، احترام به مخاطب، لينک‌های جالب، سيبستانک و بسياری چيزهای ديگر می‌خوانم. وبلاگ شما برايم آشناست چون «پدرمادردار» است، ريشه در تاريخ ادبيات و روشنفکری فارسی دارد و نمونه‌های متقدم کتاب‌گونه و مجله‌گونه بسيار دارد. البته سيبستان نمونه‌ای مدرن‌شده و بهره‌مند از ابزار مدرن است اما اگر کسی خواننده‌ی پيگير محصولات روشنفکری فارسی از قبيل مجلات و کتاب‌ها و فيلم‌ها بوده باشد جا به جا امتداد آن آثار و اثر آن‌ها را در اينجا می‌يابد.
اما وبلاگ سيبيل‌طلا از همان ابتدای نوشته شدن‌اش برای من چيزی غريب و ناآشنا بود. سيبيل‌طلا برای زبان فارسی چيزی ويژه از نوع exotic است و برای شخص من خواندنش بسيار لذت‌بخش است. اهميت سيبيل‌طلا دقيقاً به دليل همين بيگانگی‌اش با فضای فاضلانه‌ای است که سيبستان در آن زيست می‌کند.
حودر البته روز به روز از يک وبلاگ خواندنی دورتر می‌شود. تلخ و نق‌نقو شده، گاهی به فيلتر وبلاگ‌اش، گاهی به اين و گاهی آن بند می‌کند، و بعد هم مدت‌ها وبلاگ‌اش را به روز نمی‌کند. وقتی يک بار چندی پيش اتفاقی از دستش در رفت و مطلبی صميمانه و خوب نوشت گفتم شايد دوباره به روزهای خوب قبلی برگردد اما ظاهراً به قول اخوان «خانه روشن کرده بوده» و لااقل من کمتر اميدی به يک متن خوب از حودر دارم؛ اما نمی‌توان انکار کرد که لينک‌های متعددش هم‌چنان وبلاگ‌اش را قابل مراجعه نگه داشته است. به هر حال حد و اندازه‌ی زيرنويس يک لينک سردستی او آن قدر نيست که شما آستين بالا بزنيد و او را بر خر خودش بنشانيد، همان‌طور که دفعه‌ی قبل و اشاره‌ی ظالمانه‌اش به شغل شما نبود.
خلاصه اين روده‌درازی: رها کنيد اين بحث‌ها را. لااقل ببريد پشت پرده، همان با ايميل به کارتان برسيد. اگرچه يک بار و دوبارش محض تنوع بد نيست اما برای خواندن اين چيزها به اينجا نمی‌آيم.

Posted by: Anonymous at January 11, 2006 9:01 PM



مسعود بهنود هم در پست آخرش در اين باره نظر داده. ولی بهنود درست زدی به هدف. مثل ويلهم تل درست زدی وسط «سيب»! شايد هم خواسته بزن وسط پيشانی صاحب «سيبستان»!؟ گمان کنم منظورش همين دومی بوده.

Posted by: صبا at January 11, 2006 7:51 PM



اقای جامی عزیز. من معمولا وبلاگتان را می خوانم ولی هیچ وقت کامنتی نمی گذاشتم الان هم فقط یک سوال دارم که واقعا فقط یک سوال است و خواهش میکنم آن را بالحن انتقادی نخوانید چون می خواهم در این باره بیشتر بدانم می خواستم سوال کنم به نظر شما اشکال ادبیات کلثوم ننه ای چیست؟ من هم کلثوم ننه خوانده ام و متوجه نمی شوم منظور شما که آن را به تحقیر یاد می کنید دقیقا چیست؟ ممکن است توضیح بدهید؟

* من از زبان تحقير به دليل اينکه ارتباط را بشدت پارازيته می کند پرهيز دارم. مگر سهوا اتفاق بيفتد. اما در اين مورد خاص اصلا تحقيری در کار نبود توصيف بود. شرح بيشترش را در پای مطلب فرنگوپوليس - آخرين پست اش که در باره سيبستان است- نوشته ام اما خلاصه اش اين است که نمی توان برای بيان مفاهيم مدرن از زبان کلثوم ننه استفاده کرد. نقض غرض است. هر موضع مدرن و برآمده از دنيای مدرن و مدعی مدرنيسم ضرورتا بايد از زبان و ذهنيت مدرن بهره برد و بخصوص به دليل تازگی مفاهيم مساله پارازيته نشدن ارتباط و مفاهمه را جدی بگيرد. اما از آنجا که واقعيت ذهنی ما عمدتا آشفتگی است يا اساسا تازه کار و ذوق زده و عجول هستيم بين کلثوم ننه و فيمينيسم آونگ می شويم. - سيبستان

Posted by: مریم at January 11, 2006 5:31 PM



مهدی گرامی سلام. من بطور کلی با اصطلاح مکتب وبلاگ نویسی کانادایی که نوشته ای موافقم. در کنار آن می خواهم تاکید کنم به فصل مشترک این مکتب و گرایشی که متاسفانه روز به روز در وبلاگستان (و نه فقط کانادا یاهرجای دیگر به تنهایی) بیشتر می شود. مخصوصا می خواهم کلی گفته باشم:رفیق بازی، پارتی بازی، خودی و غیرخودی کردن که همه ی اینها با روح وبلاگنویسی که اساسش بر اندیشه و فردیت است نمی خواند. یک روح قبیله ای که متاسفانه نتوانسته ایم بر آن غلبه کنیم و فقط با ابزار مدرن تری، شکل مدرن تری به آن داده ایم. فکر می کنم بسیاری از جمع های وبلاگی و البته نه همه شان بیشتر در همین ریشه دارد.
شاد باشی
پویا

Posted by: پویا at January 11, 2006 2:53 PM



بعید می دونم منظور آقا مهدی پرده ی بکارت بوده باشه. ایشون هم که حساس! پرده ی عصمت دریدن و پرده ی عفت دریدن معنی های خودشون رو میدن. کلام دوست فرهیخته ی ما اقا مهدی نه خدای نکرده با عرض معذرت نادانی مزین به ادبیاته نه دارای ذهنیت مرد سالار یا شاعرانه.

Posted by: میلاد at January 11, 2006 11:57 AM



باز همچون گذشته بیشتر ترجیح دادم تا در جایی دیگر در این باره بنویسم. شاد باشی.

Posted by: سلیمان at January 11, 2006 9:55 AM



آقای جامی! من هم چون دیگر دوستان و خوانندگان سیبستان "سخن تکراری" می گویم تا بدانید خوانندگان حقیقی این صفحه و اساساً وبلاگ نویسان حقیقی که در این فضای بی حد و مرز وبلاگ شهر دنبال "بهره" ای هرچند ناچیزند همه با هم یکصدا بر این مهم تاکید می کنند: در شأن شما نیست که به ادبیات "کلثوم ننه ای" و "تورنتویی" پاسخ دهید! به قول دوستمان پاسخ به کسانی که "با کشیده شدن برق کامپیوترشان هویت کاذب مجازیشان نیز نابود شدنیست" بی هوده است و این بارها تجربه شده. ارادتمند: سعید.ج

Posted by: سعید.ج at January 11, 2006 8:09 AM



مهدی عزيز
وقتی در نقد استفاده بیجای شما از استعاره زن برای توضيح مسائل سياسی ايران و منطقه می‌نوشتم اصلا فکر نمی‌کردم توهينی در آن به شخص شما باشد. اگر به ادبيات نخبه‌گرای شما انتقاد می‌کنم فقط به اين خاطر است که گاهی زبان شما پرده‌ای می‌اندازد روی اصل ادعاهايتان و خيلی از کسانی که به مسائل مورد بحث آشنايی ندارند به اشتباه می‌افتند. سعی می‌کنم يک چيزی در اين باره بنويسم و مفصل توضيح بدهم که من با شخص شما مشکلی ندارم و فقط رابطه سياست شارون را با پرده بکارت و عصمت نمی‌فهمم. آيا شما اين حق را به من می‌دهيد که زبان و ذهنيت مردسالارانه و شاعرانه شما را درباره سياست (و حتا غير از آن) به نقد بکشم؟ از اين گذشته من عادت ندارم کتابی و پر اهن و تلپ بنويسم و هميشه سعی می‌کنم طنز را چاشنی نوشته‌ام کنم (و مثلا همين حالا که دارم مثل آدم حسابی می‌نويسم دارم زجر می‌کشم) و فکر نمی‌کردم طنازانه نوشتن توهين يا بی ادبی باشد. شما انگار اصل حرف من را ول کرده‌ايد و به چيزهای حاشيه‌ای آن پرداخته‌ايد. همين طور من اصرار شما را بر اين‌که من «شهرآشوب» و مخالف نظم هستم، نمی‌فهمم. اين «نظم» را چه کسی تعيين کرده و فکر می‌کنيد در وبلاگستان بی در و پيکر فارسی (و حتا به زبان‌های ديگر) نظمی وجود دارد که شما بتوانيد پاسدار آن باشيد و من مخل آن؟ خواهش می‌کنم کمی آسان بگيريد و به قول پست‌مدرن‌ها از مقوله‌های «بزرگ» مثل «نظم» و «آشوب» بی‌خيال شويد و فرديت وبلاگ‌ها را به رسميت بشناسيد. هر کس کار خود را بکند بهتر نيست؟ و اگر بتوانيم حرف‌های همديگر را نقد کنيم و هر نقدی را دراماتيزه نکنيم فکر نمی‌کنيد بيشتر به درد همان «نظمی» که شما دنبالش هستيد بخورد؟ اندازه سر سوزن هم احتمال دهيد من هم برای همين چرت و پرت‌هايی که می‌نويسم حداقل به اندازه شما استدلال و توجيه داشته باشم. پس بحث کنيم لطفا.
ضمنا از عليرضای عزيز هم می‌خواهم بپرسم که می‌شود بگويند دقيقا از چه چيز متأسف هستند؟ و چه برخوردی پيش آمده که بی‌دليل بوده؟

Posted by: sibil at January 11, 2006 7:35 AM



مهدی عزیز، خوبی اين فضا شفافيت آن است. اگر من ناحق گفتم، بايد تذکرم بدهی و اگر تو نامربوط گفتي، وظيفه من مشخص خواهد بود. سکوت در جای خود نيکوست، ولی وقتی با سکوت​مان اجازه هر کار ناروايی را داده​ايم، نتيجه​اش به ضرر مان تمام خواهدشد. خوشحالم وارد ميدان شده​اي، حتی با آن زبان پالوده و رازآلوده​ات!

Posted by: Nikahang at January 11, 2006 6:50 AM



یکی از آن دو اصولا به خواندنش نمی ارزید...و دیگری ، البته مقبول است کمی طرف را متوجه خودش کرد که البته چون گردکان بر گنبد به نظر می رسد

Posted by: م.ویس آبادی at January 11, 2006 6:48 AM



سلام آقاي جامي عزيز. من با کلام شما و این‌که سکوت "در همه جا" روش مناسبی نیست، موافقم. اما این حق را به من می دهید که بپرسم، چرا امروز كه نوك پيكان اين طيف به سوي شما نشانه رفته است، نگران بي‌دفاع ماندن سخن متین و روشن‌اید؟ دی‌روز در مورد دیگران چنین نبود؟

Posted by: فرهنگ at January 11, 2006 6:43 AM



من يكى متاسف شدم و به نظرم دليلى نداشت اين برخوردها پيش بياد.

Posted by: عليرضا at January 11, 2006 5:33 AM



مهدى عزيز، بهتر است ببينيم که اصلاً مشکل در کجاست؟ کاش ايشان دقيقاً بگويند مشکلشان با شما و حلقه ملکوت يا جمع‌هاى ديگر چيست؟ اين معمايى شده است.

Posted by: پارسا at January 11, 2006 5:33 AM



جناب جامي صاحب سيبستان،

شما كه ميدانيد رفتار كودكانه (اين مودبانه ترين چيزيست كه به فارسي به ذهنم ميرسد) ي بعضي نبايد برآشوبدتان. "حتی می توانم بگويم از سيبيل طلا اصلا ناراحت نشدم" منظورتان اينست كه متنفر يا منزجر نشديد، اگر نه ناراحتي كه در كلامتان موج ميزند.

اما، از حق نگذريم، در اين وبلاگستان، از اين سوي آبهاي سبز/آبي اطلس من به اميد ديدن ادعاهايي با بيان شيوا اين صفحه را نميگشايم. گمانم ميدانيد چه ميگويم.
اگر نه، بفرماييد تا از چشم يك مخاطب غير نخبه گاه گداري، اگر فرصتي شد، منتقدانه نگاهي سرسري بيندازم. گرچه مستغني هستيد.
درد نميدانم از كجايمان است، اما من يك رفتار ژنريك ميبينم بين آن پيرزني كه نسخه ي پزشك را شخصاً وتو ميفرمايد و اين كه خودم در مورد ساختار سياسي در ژاپن بنويسم...

Posted by: whocares at January 11, 2006 2:11 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست