قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 30, 2006  
سفر به ولايت عزرائيل  
 

سفر به اسرائيل فی‌نفسه اهميت فوق‌العاده ای ندارد. اين را دوست و ميزبان اسرائيلی حودر هم نوشته است. اما دو سه نکته در باره اين سفر و حواشی آن هست که به نظرم بايد به آن توجه کرد:

اول از اين آخری شروع کنم يعنی نوشته حسين درخشان در نيويورک تايمز که ظاهرا از تل آويو برای روزنامه فرستاده شده است. اگر به نيويورک تايمز دسترسی نداريد و مشترک اش نيستيد جان کلام او را ف. م. سخن در نقد خود آورده است. من اما از زاويه ديگری به اين مقاله نگاه می کنم. درخشان با اين مقاله درست به همان راهی رفته است که تا ديروز گام نهادن در آن را اتهام بزرگ سازگارا و خلجی می‌دانست. يعنی اميد بستن به آمريکا و توصیه سیاسی دادن به مقامات این کشور (در باره عقايد سياسی آن دو حاليا فرض می گيرم که حودر راست می گويد): درخشان در يک کلام دارد می‌گويد آقای بوش شما انتخابات را تحريم کرديد و شما هم می‌توانيد در انتخابات بعدی با اتخاذ سياست عدم تحريم به ما "اصلاح طلبان پيشرو" - به قول خودش- کمک کنيد تا به سر کار برگرديم (بند آخر مقاله او را ببینید).

من کاری به درستی و نادرستی اين تحليل ندارم که تحريم انتخابات گذشته دست آمريکا بود يا نبود. ف. م. سخن بدرستی ضعف های اين نوع نگاه را نشان داده است. برای من اين چرخش در مواضع مهم است که همچنان زير پوشش اصلاح طلبی انجام می شود. به نظر من نمی‌توان روزی به نام اصلاح طلبی به سازگارا تاخت و روز ديگر به نام اصلاح طلبی به راه همو رفت! بنياد اين رفتار اگر هيچ صفت ديگری نداشته باشد بشدت رياکارانه است و از متلون بودن سياسی حکايت دارد. رفتار حودر هيچ نمی‌گويد جز اينکه اگر کاری را من کردم درست است اگر ديگران کردند می‌توان به آنها حمله کرد.

رفتن به اسرائيل به اسم تابوشکنی هم گويا برای به دست آوردن دل راست های آمريکايی است که جايی برای حودر هم در نظر بگيرند. داشتن ايستار سياسی و تجديدنظر طلبی گناه کبيره نيست البته. اما پنهانکاری و اهداف را زير پوشش شعارهای ظاهرالصلاح پيش بردن مساله ديگری است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
January 29, 2006  
هر برگی که می افتد  
 
"اصلا اتفاق مهمی نيست." لابد اگر بشنويد چنين خواهيد گفت. "از اين اتفاق ها زياد می افتد." تنها برگی افتاده است. درخت پابرجاست. اما نه. اتفاق مهمی است. بخصوص که با خشونت بی‌دليل روبرو باشيم. من هميشه از خشونت وحشت کرده ام بادلیل و بی‌دلیل. مدرسه که بودم معلمها تندخو بودند. در خانواده ها که می ديدم پدرها تندخو بودند. بعدها در انقلاب ديدم که بيگانه هايی که نمی‌شناختم چه قساوتی داشتند. هميشه کتک خوردن آن مردی را به ياد می‌آورم که از بس به سرش چماق زدند سرش مثل هندوانه آب‌لمبو شده بود. وقتی جسدش را از آمبولانس بيرون آوردند به چشم خودم ديدم. جلو بيمارستان امام رضا در مشهد. بعدها هميشه ترس بود وحشت بود ترس اينکه بريزند در خانه. ترس اينکه بدانند چه می خوانی. ترس هامان بی حد و اندازه بود. ما زير سايه ترس بزرگ شديم و سعی کرديم از پا نيفتيم. حيثيت خودمان را حفظ کنيم. عزت خودمان را. ترسخورده نباشيم. اما ترس رفته بود زير پوست مان. توی کابوس‌هامان. اضطراب شده بود نام ديگر همه‌مان:

مگر غافل شوم
به عبور پرنده ای
وگرنه هيچ لحظه ای
از اضطراب سوختن
يا تکه تکه شدن
فارغ نيست
وقتی که از خيابان عبور می کنم
هر لحظه با خود تکرار می کنم
"آن حادثه اينک فرا می رسد"
و هجوم ضربه ای هولناک را
به صورتم
تصور می کنم*

بعد آمديم مهاجرت کرديم. ترس‌هامان يکی‌يکی ريخت. اما تا مدتها ديدن پليس مرا مضطرب می کرد. تا آموختم که پليس اينجا با پليس ما چقدر فرق دارد. اما ترس‌های ديگر آمد. ترس بيگانه بودن. خارجی بودن. ترس زبان ندانستن. گرچه جسور بودم. ديگر دليلی برای سکوت نداشتم. يکبار همان ماههای اول با همه زبان‌ندانی ام چنان بر سر مردکی که فکر کرده بود توريست ام و سرم کلاه گذاشته بودم داد و بيداد کردم که پول مرا پس داده بود. اما ترس بعدی ترس تنها ماندن بود. ترس شب‌های جمعه و شنبه بود که اوباش در شهر جولان می‌دهند. اوباش شهر مرا می ترسانند. ياد چماقدارهای اول انقلاب می‌افتم که جلو دانشگاه به جان بچه‌های دانشجو می‌افتادند. شوک چماقداری گنگ‌های جوانترها و مست‌های آخر هفته را دوست ندارم. کوچکترين آزارشان تا مدتها از خاطرم نمی‌رود. حتی وقتی فقط شاهدش باشم. بدترين تجربه در اين شهرهای متمدن گرايش مردم به تماشا و عدم مداخله و کناره‌جويی آنهاست وقتی بايد کمک کنند.

امشب با دو دوست نازنين شام خورديم و از هر دری سخن رفت. به خانه که برگشتيم ساعتی نگذشته بود که زن با صدای خسته و شکسته زنگ زد. گفت که در راه خانه در اتوبوس موبايل همسرش را يکی از تين ايجرهايی که با گنگ 8-9 نفره وارد اتوبوس شده بوده قاپ زده بوده و وقتی مقاومت کرده به سرش ريخته اند. زن هم بشدت مضروب شده بود. بچه ها موبایل هر دو را گرفته و گريخته بودند. لابد موبايل‌ها را هم پس از چند دقيقه بازی و شوخی هيستريک به زمين کوبيده اند چون می دانند  موبايل دزدی به کاری نمی‌آيد. می گفت بزهکاری در منطقه ما نرخ بالايی دارد. حيران بود که مسافران اتوبوس نشستند و تماشا کردند. حالم بد شد. دوباره ياد تنهايی‌مان افتادم. خوشحالم که گنگ تين ايجری چاقو نداشته اند. اما از ضرب و شتم بی‌دليل و مالباختگی بی‌معنا و نيهيليسم تين‌ايجری اينجا حالم بد شد. دوباره ياد سالهای سياهی افتادم که دست در آغوش مرگ می‌زيستم. زمانی که تنها عشق مرا نجات می داد و شعر. ولی امروز؟ بايد به تنهايی خودمان عادت کنيم.

با مهر غريبه ام
با ماه غريبه ام
دستهای مهربان را
با سوء ظن به ياد می‌آورم
فکر می‌کنم
در آخر جهان ايستاده ام
در آخر جهان
بيهوده زهدان سترون زمان را
با ترانه های شاد
بارور می‌کنم    

هر برگی که می‌افتد
من غرق می‌شوم
در تصور سرمای مرگ*

----------------
*دو قطعه از شعر "عقل سرخ" از دفتر ف‌ص‌ل حضور 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
January 27, 2006  
دموکراسی عليه دموکراسی  
 

پيروزی حماس در انتخابات فلسطينی صرف نظر از همه پيامدهايش برای اين جنبش و مردم فلسطين يک سوال اساسی را برای دموکراسی خواهان مطرح می کند. اينکه آيا نتيجه صندوق رای هرقدر هم که روند انتخابات دموکراتيک باشد تضمين کننده دموکراسی است؟

برای ما اهالی رسانه و خبر و تحليل و بگو سياست نظری و رسانه ای ماجرا به گونه ای است و برای اهالی احزاب و مديران و نظاميان و بسيجگران و بگو سياست عملی به گونه ای ديگر. 

نمونه روشن آن سرنوشت انتخابات پارلمانی الجزاير است در سال 91 که در ژانويه 92 با دخالت نظاميان باطل اعلام شد. اين تنها نمونه موجود نيست - مثلا نتيجه انتخابات اخير ايران را در نظر بگيريد يا رفتار آمريکا را در آمريکای لاتين و اين اواخر در ونزوئلا - اما نزديک ترين نمونه به وضع انتخابات کنونی در فلسطين است: در انتخابات الجزاير جبهه نجات اسلامی در موقعيت مشابهی قرار گرفت و رای واقعی مردم را به دست آورد. اما اهالی سياست عملی، درسهای دموکراسی خواهی را فراموش کردند و قدرتهای جهانی هم به دلايل بسيار چشم روی هم گذاشتند تا اين نتيجه نادلخواه انتخابات سرکوب شود. نتيجه ناگفته پيداست: ايستادن در مقابل دموکراسی.

می دانم که ارزش دموکراسی هم در نظام قدرت معنا دارد. گاهی يک دموکراسی نيم بند ستوده می شود و گاهی يک دموکراسی کامل مذموم شمرده می شود. اما اين مهم است که در مقاطعی مانند آنچه در انتخابات فلسطينيان می بينيم اين سوال را بار ديگر بپرسيم. ارزش واقعی دموکراسی کجاست؟ آيا دموکراسی هم مانند حقوق بشر منطقه ای است؟ آيا تنها شکل دموکراسی مطلوب و مورد حمايت جهانی آن دموکراسی است که نتايج آن هم نظام جهانی قدرت را تهديد نکند؟ آيا سهم ما دموکراسی هدايت شده است؟ و آيا دشمنان دموکراسی تنها نيروهای استبدادگرند؟ آيا دموکراسی ها لزوما با هم دوست و همکارند؟ آيا دموکراسی ما را بيمه می کند؟

پيروزی حماس در طرح خاورميانه ای آمريکا معنای خاصی دارد. محدوديت های مهندسی سياسی آمريکا را در منطقه نشان می دهد. موضوع جالبی برای تحليل آينده سياسی صلح و همزيستی فلسطينی و اسرائيلی است. اينها همه بر زندگی ما هم تاثير خود را دارد. اما گذشته از سطح عملی ماجرا، برای ما زمان خوبی است تا اينکه اسطوره های ذهنی خود را بازشناسی و شالوده شکنی کنيم. محدوديت های عمل دموکراتيک را بشناسيم و از دموکراسی تصوری زمينی تر و واقعی تر و نهاده-در-شبکه پيدا کنيم. آن را از شکل امر مقدس در آوريم و زير چاقوی نقد جراحی کنيم. هم دموکراسی و هم اجزای وابسته به آن مانند حقوق بشر تا به دست و ذهن خود ما بازشناسی نشود و همواره بسته ای مصرفی و خارجی بماند نمی تواند در اختيار ما باشد تا به آن شکل دهيم آن را به کار گيريم دکانها و ناندانی های آن را بشناسيم و انواع آن و اصل و بدل آن را تشخيص دهيم. و بدون چنين شناختی، دموکراسی ايرانی چگونه ممکن است شکل بگيرد؟ 

پس نوشت:

به نظرم نمونه زیر گویای جو عمومی در آمريکا در باره پیروزی حماس باشد. دانیل پایپز Daniel Pipes از چهره های شاخص نئوکان محسوب می شود چهره ای فعال است و بی دریغ حمایت می شود:

The first functional election in the Palestinian Authority has thrown up Hamas. In December, 2005, the Egyptian electorate came out strongly for the Muslim Brotherhood, a radical Islamic party, and not for liberal elements. In Iraq, the post-Saddam electorate voted in a pro-Iranian Islamist as prime minister. In Lebanon, the voters celebrated the withdrawal of Syrian troops by voting Hezbollah into the government. Likewise, radical Islamic elements have prospered in elections in Saudi Arabia and Afghanistan

In brief, elections are bringing to power the most deadly enemies of the West

Returning to the dilemma posed by the Hamas victory, Western capitals need to show Palestinians that – like Germans electing Hitler in 1933 – they have made a decision gravely unacceptable to civilized opinion. The Hamas-led Palestinian Authority must be isolated and rejected at every turn, thereby encouraging Palestinians to see the error of their ways

خواندن همه یادداشت او را توصیه می کنم. او پیروزی حماس را میوه تلخ دموکراسی می نامد!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
January 26, 2006  
کوه و کماج و لبخند و پياله ای چای  
 
مهدی جان!
شده گاهی کلمات مثل پاره سنگی در میان دستانت بماند ناگزیر و ناگریز از پرتاب! نوشتن گاه مثل نفس کشیدن در هوای آلوده تهران (که تو از آن خیلی دوری) سخت میشود می نویسی. نفس می کشی اما کلمات سربی است. نه فرو میشود نفس و نه روان میشوند این حروف سربی! پس دنبال چیزی می گردم تا با این کاغذ برایت روانه کنم شاید به جبران آنچه برایت نوشته بودند و من که آمده بودم تا در سیبستان ات نه اگر به چیدن که به بوی سیبی دل خوش داشته باشم. پس می گردم شاید از عکس های قدیم تر چیزی برایت پیدا کنم تا دل تنهائی ات شاید که تازه شود و هم به این بهانه سنگینی نوشتن را چاره ای باشد.

برایت دو سه تا چیز ! می فرستم. از آن چیز های که درست وسط این مرافعه کاملا بی ربط باشد به بهانه پرت کردن حواست از بحث های جدی و سخت که با زبان ما دهاتی های کوه نشین چند گزی فاصله دارد درست مثل آنکه وسط خیابان یارو یخه ات را چسبیده و خط و نشانت می دهد آنوقت یک دفعه چشمت بیفتد به یک لبخند کوچک مثل اینکه من دیدم وسط برهوت داغ هرمز . بعد دعوا یادت برود و بروی توی نخ لبخند دخترک و یه چیزایی راجع به امید و فردا و از این حرف های شیره مالی فلسفی یادت بیاید و بعد درست همان دم مشت طرف چنان توی دهنت کوبیده شود که وسط لبخند شوری خون را بر اسفالت تفدیده تف کنی. یا اینکه وسط زمهریر تخت سلیمان پشت قله ستاره میان آن واویلای سوز و بریز برف و یخ چشمت به یک سنجاقک یخ زده بیفتد که درست کنار اسکی ات بر برف یخ زده وچسبیده باشد. و همین تو را دقایق میان برف و باد به خیالات وا بدارد بعد یکدفعه به خود بیایی و ببینی که انگشتان بیرون مانده از دستکش ات بنفش شده و دارد زق زق می کند! چه سوز ناجوانمردانه ای می آید مهدی!
ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
January 25, 2006  
از اتاق خواب به حق و تکليف  
 

 می خواستم امشب کمی از تاملات خود در باره نقش اتاق خواب در خانه بنويسم! چون اين روزها سرگرم خانه ديدن برای جابجا شدن ام ديدن خانه های مختلف (يک خوابه و دو خوابه و بی خوابه! ) اين انديشه را که از قبل هم در کناره ذهنم جوانه زده بود به يک انديشه مرکزی تبديل کرد. اما حاليا می گذارمش برای شبی ديگر. پروردن موضوع کمی بيش از آن وقت می برد که امشب بتوانم انجامش دهم.

اما به جای آن به ادامه اين سنت خوب وبلاگی در معرفی مقالات خواندنی می پردازم که اين روزها داريوش آشوری هم به آن عمل می کند و جستارش با آن تکانی خورده و ما هم با مسير خوانده های او بيشتر دمخور شده ايم. يک ارزش وبلاگ همين لينک دادن به خوانده های خود است و سهيم شدن آن با ديگران. وبلاگ هميشه بنده حال است. گاهی کاشف غم و غصه های ما و درد دل ( يا به قول بعضی رفقا درد و دل!) است و گاهی هم بيان نظر است و شرح سفر (مثلا به ولايت عزرائيل) و گاه هم خوانده های ما را نشان می دهد. بخصوص اگر در متن وبلاگ از آن سخن رود. ارزش لينکدونی يا قلمدون هم در همين نخبه-گزين-گری در گردش های وبلاگی است. بگو چه می خوانی و ديگران را به خواندن چه چيزهايی دعوت می کنی تا بگويم کيستی!  

و اما اصل مطلب: اين روزها به راهنمايی سايت ايران امروز به مقاله ای از محمدرضا ويژه رسيدم در نقد آرای دکتر سروش که سخت خواندنی بود. نويسنده را نمی شناسم اما همين مقاله اش نشان می دهد که تفکر منطقی و تحليلی استواری دارد. ايراد اصلی او به سروش اين است که "
مفاهیم مدرن را برای اثبات نظر خویش مصادره به مطلوب" می کند.

او با اشاره به سخنرانی سروش در زمينه تشيع، مهدويت و دموکراسی وارد يکی از بحثهای محوری در انديشه / خطابه سروش می شود: "سروش بهترین تعبیر برای « دموکراسی» را « حکومت قانون» یا « قانون اندیشی» دانسته است. در واقع صغرای  قضیه این گزاره است که گوهر دموکراسی « حکومت قانون» است [در اصل: می باشد - ويرايش شد!]. کبرای قضیه نیز این است که مسلمانان به دلیل حاکمیت فقه بر تمام ارکان زندگیشان، انسانهایی قانونمدار هستند. به عبارت دیگر، تمدن اسلامی تمدنی فقیه پرور است و فقه انسانهای حساس به مقررات و تکلیف اندیش را می طلبد. نتیجه قضیه نیز سازگاری دموکراسی در مفهوم مرسوم آن، یعنی حکومت قانون، با اسلام و زندگی مسلمانان، به ویژه شیعیان، است."

 
1. "در تعریف دموکراسی اختلاف بین اندیشمندان فراوان است؛ اما در این میان، یک مقوله بدیهی است: دموکراسی با حکومت قانون یکسان نیست. حکومت قانون ( که بسیاری به نادرستی آن را حاکمیت قانون یا دولت قانونمدار می نامند) دارای عناصر متعددی است که در گذر زمان تحول یافته و امروزه حمایت از حقوق بنیادین و صیانت از قانون اساسی نیز به جوهر این مفهوم افزوده شده اند. ممکن است برخی از غایات حکومت قانون و دموکراسی همانند باشند یا در برخی موارد با یکدیگر تلاقی یابند ولی بی تردید ساختار این دو مفهوم به کلی با یکدیگر متفاوت است. ... اساساً قانونمدار بودن، در مفهوم فقدان تعارض رفتارهای اجتماعی و به ویژه اعمال دولت با قواعد حقوقی، هیچگونه این-همانی با دموکراسی ندارد."

به نظر من مغالطه ای که محمدرضا ويژه در اين زمينه يافته از فرط بداهت از نظرها پنهان مانده بوده است: حکومت قانون می تواند يک حکومت سختگيرانه شرعی يا فئودالی يا مک کارتيستی مطابق با قانون شرع يا فئوداليته يا حکومت وحشت  باشد اما فرسنگ ها از دموکراسی دور. 

2. "سخنران در قسمتی دیگر از سخنان خویش،« حقوق» را با « فقه» یکسان انگاشته است. با تعریف حقوق و فقه می توان به نادرستی این-همانی فوق پی برد. « حقوق» مجموعه قواعدی است که در نظامی منسجم تنها به روابط دولت و شهروندان و نیز شهروندان با یکدیگر، در عرصه ی اجتماعی، نظم می بخشد و البته برجسته ترین ویژگی این قواعد وجود ضمانت اجرا است، به عبارت دیگر قواعد فاقد ضمانت اجرا را نمی توان قواعد حقوقی به شمار آورد. بنابراین حقوق را با زندگی فردی شهروندان کاری نیست. اما « فقه» شامل قواعدی است که زندگی مومنین را در تمامی جنبه ها، فردی و اجتماعی، مطابق دستورات شرع مقدس تنظیم می کند. قواعد فقهی از سویی در نظامی منسجم شکل نگرفته اند تا اصولی ویژه حاکم بر آنها باشد و ارتباط دوجانبه با یکدیگر داشته باشند و از دگر سوی، ضمانت اجرا ندارند و تنها ایمان و اعتقاد مومنین است که ضمانت اجرای این قواعد محسوب می شوند. بنابراین قلمرو فقه بسیار گسترده تر از حقوق است و قواعد آن ( چه از نظر ماهیت و چه از نظر نحوه اعمال) متفاوت از قواعد حقوقی هستند. بدیهی است که یکسان انگاشتن نظام ناهمگن، ساکن و تاریخی فقه با نظام منسجم، پویا و دارای تعامل اجتماعی ناروا است و مقایسه این دو نیز خطاست."

در اينجا هم مغالطه در باب مقايسه دو دستگاه تقنينی دولت محور ( که مستلزم اتکا بر ظاهر است) و دين محور ( که متکی بر باطن و عقيده است) در انديشه سروش روشن است. حل اين مغالطه (که اساس دولت دينی هم هست) شالوده انديشه حق مدار بودن غرب و تکليف مدار بودن جامعه اسلامی را می شکند. دوست داريد می توانيد بگوييد اوراق می کند. 

3. "دکتر سروش تنها ایراد را در تکلیف مدار بودن فقه و حقوق مدار بودن حقوق در « حکومت قانون» ( یا به تعبیر صحیح تر، قانونمداری) می داند. به دیگر سخن، [از نظر او] فقه به دلیل آنکه صرفاً تکالیف را معین می کند نمی تواند مبنای استواری برای «حکومت قانون» و در نتیجه « دموکراسی» در عصر حاضر قرار گیرد و باید حق مدار شود."

محمد رضا ويژه در اينجا به-دقت در مفهوم حق و تکليف می پيچد و می گويد: "در روابط انسانی، هر تکلیف در برابر حق قرار دارد". و در اين باب فرقی بين فقه و حقوق نيست زيرا "فقه نیز در بسیاری از ابواب خویش از همین اصل پیروی نموده است". اما نکته در اينجاست که "تکلیف مدار بودن فقه به دلیل ویژگی فقه در تنظیم ارتباط انسان با خداوند است" و از اينجا راه آن با حقوق که رابطه شهروندان با يکديکر و رابطه آنها با دولت را تعيين می کند جدا می شود.

او می گويد: "نوع وظایف انسان در مقابل خداوند تکلیف مدار بودن فقه را ایجاب می کند و البته این تکلیف مداری محدود به قواعد مربوط به تنظیم افعال مکلفین در امور عبادی است." و گرنه از اين مدار که خارج شديم، "در تنظیم روابط بین مکلفین تکالیف در برابر حقوق آنان قرار دارند. به عبارت دیگر، در روابط انسانی، این تکلیف مداری در مقابل حق مداری است." 

4. من با ادامه بحث نويسنده در باب ماهيت حکومت در اسلام چندان همرای نيستم  اما بخش بعدی سخن او را باز دقيق می بينم: تکليف در حقوق غربی و نظام معرفتی و سياسی غرب هم ساقط نيست سهل است بسيار جاها مسلط است و حق ها را محدود می سازد.

او می گويد: "
به نظر می رسد تلقی سروش از حق مدار بودن قواعد حقوقی در غرب ناشی از محدود نمودن قواعد حقوقی به حقوق بشر باشد (وگرنه) قواعد حقوقی در موارد بسیاری چون قوانین کیفری و مالیاتی تکلیف مدار است."

 "حق مدار بودن حقوق بشر نیز به دلیل آن است که فرد در برابر دولت قرار دارد و بالطبع این دو از جایگاهی برابر برخوردار نیستند و فرد در این میان حمایت فزونتری را می طلبد. در این مقوله نیز تکلیف وجود دارد ولی برعهده دولت است."

محمد رضا ويژه پس از شمردن اين مغالطات می نويسد: "پس آشکارا می توان دید که نه صغرای سروش در این-همانی بین دموکراسی و حکومت قانون صحیح و مطابق واقع است و نه کبرای قضیه ایشان در این-همانی فقه و حقوق؛ و همین مبانی ناصواب نتیجه ایشان را نیز مورد تردید قرار می دهد."

پس نوشت ها:

اين بحث برای دوستانی مفيد می تواند بود که با انديشه های سروش در موضوع بحث آشنا باشند. اگر مجمل است و ارجاعات مبهم می نمايد سيبستان مسئول نيست! ديگر اينکه:

1 من فقط با همان چه که نقل کردم موافق ام. نه با تمام ايده های مقاله و نه با تمام نوشته های وبلاگ نويسنده طبعا هم نظر نيستم. اين را برای رفع شبهه ساده ای گفتم که بعضی از دوستان دارند و موافقت يا مخالفت جزئی را با موافقت يا مخالفت کلی اشتباه می گيرند.

2 يک شبهه ديگر هم رفع کنم و آن اينکه اگر کسی بگويد چرا در اين روزهای سرنوشت ساز تو به اين چيزها فکر می کنی بايد بگويم وبلاگ نوشتن تکليف بردار نيست. گفتم که بنده حال است يا به قول مولانا ابن الوقت. آدم در وبلاگ از آن چيزهايی می نويسد که او را مشغول می کنند ( برخلاف نظر بعضی ها که فکر می کنند وبلاگ است که آدم را موقع بيکاری مشغول می کند!).

3 اين يکی درخواست است و البته شايد روشن تر: دوستان نازنين برای من تا مدتی هيچ چيز پست نکنيد (کتاب و مجله و و بسته و نامه و کارت دعوت و هر چه که نشانی بخواهد). چرا که نشانی فعلی ام در حال تغيير است و نشانی بعدی ام هم هنوز نامعلوم!

و آخر اينکه از اتاق خواب شروع کردم به همانجا هم ختم کنم: اگر کسی از دوستان در باب اتاق خواب کاری ديده و خوانده - من نديده ام- يا تاملاتی دارد مرا بی خبر نگذارد. خدا عاقبت همه را ختم به خير کناد!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
January 21, 2006  
شادی همچون نشانه آخرالزمان  
 
حالا ديگر فقط فاجعه نيست که نشانه آخرالزمان ما و آشفتگی ما ست. حالا فقط تصميم های محيرالعقول مديران نيست که آشوب ذهنی ما را عريان می کند و سوء مديريت مزمن ما را بر ملا می سازد. دامنه نشانه ها شادی هامان را هم در بر گرفته است. ما می ترسيم از شادی محروم بمانيم. پس شادی هامان را جلو می اندازيم. آنقدر جلو که نامزدی بچه هامان را در 6 سالگی و 4 سالگی شان برگزار می کنيم. 600 مهمان دعوت می کنيم. ما جدی ترين حماقت ها را با اعتماد به نفس کامل و بدون هيچ شرمندگی انجام می دهيم. دلم می خواست فمينيست هامان اين خبرها را (حتی اگر دروغ يا شوخی باشد) تحليل کنند. يا جامعه شناسان مان. يا کسانی که به مطالعات فرهنگی مشغول اند. يا روانشناسان اجتماعی ما رفتارشناسان ما. اصحاب تحليل و ايراندوستان ما. کاش اين دست خبرها فقط در محدوده وبلاگ و وبسايت نمی ماند. کاش همه مردم با خبر می شدند که دارند با خود چه می کنند. ما به شفای دسته جمعی نيازمنديم.

پس نوشت1:
مردم افسرده حال و شادی کاذب، بيژن صف سری؛ نمونه ای از تحليل اين خبر با توجه به افسردگی بزرگسالان
پرش از بچگی به دنيای بزرگترها: بچه-زوج های از پيش تعيين شده، ناصر خالديان؛ يادداشتی طنز با توجه به تخريب دنيای بچگی

پس نوشت 2:
قرآن آخرالزمان، نشانه ای برای اينکه بدانيم غير از آشوبهايی که خود به آن گرفتاريم کسانی هم هستند که قصد کرده اند به آشوبهای ما دامن بزنند. سوال من اين است که اين کسان چه زمينه هايی در ميان ما ديده اند که فکر کرده اند می توان قرآن تازه ای نوشت و آن را به خلق الله قبولاند؟ 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
January 20, 2006  
فروغ و پرهيز از در افتادن صريح با سنت  
 

امروز بخارا شماره 44 رسيده بود. تا حال که پاسی از نيمه شب گذشته فرصت نکرده بودم ورقی بزنم. و وقتی ورق زدم به مقاله ياداشت گونه استاد شفيعی کدکنی که رسيدم پيشتر نتوانستم رفت. چه تقارنی با اين بحث های اخير دارد! در  يادداشتی از يادداشتهای پيشين اشاره آوردم که فروغ را مدرن ترين زن عصر جديد ايرانی می دانم. بانگ اعتراض از اين و آن برخاست. حال می بينم استاد ما - که هر کجا هست خدايا بسلامت دارش- چه صراحتی دارد در تاکيد بر اين مدرن بودن آن زن يگانه. حيفم آمد برای شما که به بخارا دسترس نداريد سطرهايی را نياورم. جای بحث و گسترش سخن او نيست اما اگر در سخن او که بر اساس تحليل سبک شناختی فروغ نوشته شده دقت کنيد دقايق بسيار هست که می تواند پايه بحثی جدی باشد.

می نويسد: فروغ اگر خالص ترين و برجسته ترين چهره روشنفکری ايران در نيمه دوم قرن بيستم نباشد بی گمان يکی از دو سه تن چهره هايی است که عنوان روشنفکر به کمال بر آنان صادق است. صورت و معنی شعر او مدرن است و هيچگونه نقابی از صنعت و ريای روشنفکرانه - که اغلب مدعيان روشنفکری ما گرفتار آنند- بر چهره شخصيت او ديده نمی شود.

ريای روشنفکرانه از ريای دينی بسی خطرناک تر است و در همين قرن قربانيان ريای روشنفکرانه به نسبت از قربانيان ريای دينی شمارشان کمتر نيست. بسياری از روشنفکران ما به آنچه می گويند اعتقاد ندارند. حتی می توان با اطمينان گفت که نيمی از دانه های درشت تسبيح روشنفکری ما در کمال شهرتشان مترجم ناقص حرفهای ديگران اند ... و حتی ار فهم حرفهايی که ترجمه می کنند عاجزند.

اما فروغ در هنر خويش زلال است و خالص. همان است که احساس می کند و همان است که می گويد. ... سنت گريزی او را و مدرنيت او را در "وصف" epithet های او بخوبی می بينيم. او اگر آشکار با سنت در می افتاد ما در اصالت روشنفکری او می توانستيم ترديد کنيم ولی فروغ هيچگاه به صراحت سخنی در اين باب نگفته است.

سنت پديده ای است ايستا و نگاه سنتی نگاهی است مطمئن اما نگاه فروغ از دريچه وصف هايش نگاهی است که در آن همه چيز "مغشوش" و "سرگردان" و "مشوش" و "مضطرب" و "گيج" و "گذران" و "درهم" و "پريده رنگ" و "نامعلوم" و "بی اعتبار" و "فرار" و "دور دست" و "پريشان" و "بی سامان" و "بی تفاوت" و "منقلب" و "بيهوده" و "ارزان" و "گنگ" و "سرگردان" و "گمشده" و "مرموز" و "بی قرار" و "عاصی" و "نامسکون" و "ترسناک" و "غربت بار" و "تاريک" و "رخوتناک" و "مشکوک" و "نامفهوم" و "پرتشنج" و "ترسناک" و "ولگرد" و "مه آلود" و "سست" و "خسته" و "خواب آلود" و "مخدوش" و "پيچاپيچ" است.

ما در قرن بيستم روشنفکران بسياری داشته ايم که به ويرانی سنت ها کمربسته و برخاسته اند و تمام کوشش آنها تخريب اساس سنت ها بوده است ... اما هيچيک از آنان بی گمان در درون خويش تا بدين پايه گسيختگی از سنت را نتوانسته اند تصوير کنند.

اگر از ديدگاه خالص هنری بنگريم هيچ روشنفکری بهتر از فروغ به ستيزه با سنت برنخاسته است. ديگران شعار داده اند و دشنام و اگر به تحليلهای معنی شناسيک آثارشان بپردازيم در جدال با سنت خود گرفتار تناقض های خنده آوری نيز شده اند.

- برگرفته از: "وصف های فروغ فرخزاد"، با تلخيص.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
January 19, 2006  
عادی، محرمانه، فوق سری  
 
اسطوره رها شدن از ممنوعات

ديدم سيبيل طلا به قول خودش انشايی در باره زبان و قدرت نوشته است که بخش عمده آن ترجمه است و متکی به يکی از کتابهای ساموئل ديلانی نويسنده معروف داستانهای علمی تخيلی ( و البته بی پروای سکسی/ پورنوگراف). انشای سيبيل طلا که بر اساس يکی از کتابهای درسی دانشکده (اش يا دانشکده دوستانش) نوشته البته برای دانشجويی که از سر تکليف مطلبی بنويسد خوب است و برای عرضه به يک کلاس درس هم بد نيست. دست کم اين است که بخشی از سوء تفاهم های مربوط به زبان و قدرت را طرح می کند.

من فرض را بر اين می گذارم که دوست تورنتويی ما تعصب خاصی به آرای ديلانی ندارد و واقعا به دنبال کشف رابطه زبان و قدرت است. با اين فرض چند نکته را همراه با پرسش هايی در اينجا می آورم:

1 وقتی با قدرتی به ستيز بر می خيزيم (در اينجا برای بازکردن زبان به روی نا-هنجارها و برای رو-زمينی کردن زبان زير-زمينی) بايد روشن کرد که با "کدام" قدرت مبارزه می کنيم. به عبارت ساده تر آدم برای جنگيدن نمی جنگد. با قدرت معينی مقابله می کند که منشا تجاوز يا محدوديت است و يا به قول خود او "کيفر" می دهد. قدرتی که ممنوعات را ممنوعات می کند کجاست؟ او با کدام يک از قدرتهای اجتماعی (اقتدارها) می جنگد / درافتاده است؟ پاسخ به اين پرسش از آنجا مهم است که تا معين نکند اين قدرت کجاست و محدوده اش چيست من خواننده نمی توانم بفهمم که روش او متناسب با آن قدرت هست يا نيست.

2  چيزی که من می فهمم اين است که درک او از قدرت بر اساس نوشته اش بسيار وسيع و مبهم و نامشخص است. فعلا تا او قدرت معينی را که با آن مقابله می کند نشان دهد من به سر راست ترين معنای قدرت می پردازم که در چارچوب انضباط-مجازات با کيفر و زندان سر و کار دارد ( بدون اينکه قدرت را منحصر در آن بدانم). يک نمونه روشن از آنچه به بحث ما مربوط می شود پرونده مردخای وانونو در اسرائيل است که به جرم گفتن ناگفتنی ها به زندان افتاد و 18 سال حبس کشيد. در تحليل اين پرونده رابطه قدرت و زبان خيلی روشن ديده می شود: گفتن از اسرار (نظامی-هسته ای) کيفر در بر دارد.

دوست داريد مثال نزديکتر به کانادا بزنم می توانيم سری به گوانتانامو بزنيم. گوانتانامو از نظر ارتباطات يک ناگفتنی آشکار است. کسی نمی داند آنجا چه می گذرد. کسی هم که می داند نمی تواند از آن سخن بگويد. رسانه های غربی با همه جسارت ها و ضدسانسور بودن هاشان در امور ناگفتنی، از آن دست که سيبيل طلا اشاره کرده، در اين زمينه ساکت اند بلکه اصلا با چاله سياه اطلاعاتی-خبری روبرو هستند.

باز هم نزديکتر اين بار به خودمان داستان اکبر گنجی است. تحليل داستان او از همه بابت يک مساله زبانی بسيار عميق است. او مردی است که با نمادها، از اسرار مگو از امور محرمانه و سری سخن گفت. ساليانی قبل از او مهدی هاشمی ظاهرا برای افشای يک رابطه فوق سری سرش را به باد داد: آمدن مک فارلين به ايران.  

از زاويه ای ديگر، ببينيم شکنجه چه نقشی در برآوردن نگفتنی ها از زبان آدمها دارد. چرا کسی را شکنجه می کنند؟ يکی از دلايل آن دست يافتن به نگفتنی ها/اطلاعات محرمانه و يا فوق سری است. از آن طرف ببينيم چرا آدمهای سياسی درجه بالا يا چريکهای جان بر کف هميشه قرص سيانورشان همراه شان است تا اگر گير افتادند برای حفظ اسرار بخورند. يعنی جان را بدهند ولی از اسرار حرفی نزنند.

در يک سطح عامتر انواع و اقسام مافياها را در نظر آوريد که بر نظمی سلسله مراتبی قرار دارند و بر حفظ اسرار. حتی در شکل غيرمافيايی اش هم اسرار مهم اند و ممنوعات ناگفتنی بر صحنه حاکم اند. فقط به اين فکر کنيد که کارخانه های بزرگ از اتوموبيل سازی تا موبايل سازی تا نوشابه سازی چقدر بر حفظ اسرار خود کوشا هستند. قدرت يکبار ديگر هم گفته بودم يعنی لذت دانستن اسرار. قدرت واقعی ناشی از آگاهی بر سر است. کسی که سری نمی داند عابری پياده است که از برابر کاخ قدرت می گذرد.

حال واقعا سيبيل طلا فکر می کند رابطه قدرت و زبان در حد همين گفتگو از سکس و ممنوعات سکسی است؟ من انکار نمی کنم که در اين زمينه هم روابط قدرت در کارند اما او هنوز به ما نگفته است چگونه. از ديلانی هم نقلی که می آورد سراپا مساله را فردی ديده است: "ما ياد نگرفته ايم که هر چه می خواهيم هر جا لازم است بگوييم". قدرت شبکه اجتماعی است. اينکه فردی يادگرفته باشد که بگويد چه کمکی به مقاومت در برابر قدرت می کند؟ و اصلا فرد چگونه "ياد می گيرد"؟ با اراده فردی؟ آيا آموزش يا حتی خودآموزی از روابط قدرت (به معنای عام و خاص هر دو) خارج است؟ 

3 حتی اگر قدرت را در بازترين صورت ممکن خود در نظر بگيريم سوال اساسی اين است که آيا نظامی از قدرت وجود دارد / ممکن است که در آن از طبقه بندی گفتنی، ناگفتنی، ممنوعات يا عادی، محرمانه و سری و فوق سری خبری نباشد؟

4 در همين چارچوب اختيارشده او که سکس است آيا او و کسانی مثل او تکليف خود را با اموری مثل "بچه بازی" چگونه تعيين می کنند؟ پدوفايل ها از نظر جامعه غربی بشدت تعقيب می شوند و علايق آنها بشدت مذموم است و فعاليت های آنها از جمله در اينترنت هدف دايمی پليس و نيروهای امنيتی است. آيا بر اساس استدلال او در باره گفتگو از ممنوعات بايد گفتگو از بچه بازی هم آزاد باشد؟

او در انشای خود می گويد تا همين چند صد سال پيش گفتگو از واژگان زيرشلواری شرمندگی نداشت و پرده دری محسوب نمی شد چرا امروز ما گرفتار اين شرم شده ايم. با همين منطق می توان گفت چون بچه بازی و گفتگو از نوخطان در تمام ادبيات ما وجود دارد امروز هم بايد به آن جواز داد؟ و اگر نه او بر اساس کدام منطق اخلاقی آن را روا نمی بيند؟ چرا بايد ادبيات پدوفايلی را مستثنا کرد؟ چرا بايد اين ممنوعه را تحمل کرد و عليه آن شورش نکرد؟

5 من نمی دانم بخشی که او از ديلانی ترجمه کرده و یر صدر انشای خود آورده است گزارش واقعيت است يا نتيجه تخيل ديلانی است (که منتقدان و خوانندگانش می گويند يد طولايی در برساختن چنين صحنه هايی دارد). گرايش من به اين است که چنين متنی را تخيلی بدانم و دلايلی هم برای آن دارم ( مثلا اينکه خيلی پورن-پايه است: آدمها بی هيچ منطقی فقط به سکس/ خودارضايی آنهم نوع افراطی آن مشغول اند. اين وسط کار روسپی خيلی افشاگر است: هيچ روسپی جز برای پول تن به عمل جنسی نمی دهد اما در داستان ديلانی می دهد). اما اصلا گيريم اين متن همين است و راست است. مساله ساده اين است که چقدر مشکل من است؟ من ايرانی؟ مساله من ايرانی مثلا هنوز اين است که دختری که بکارتش را از دست می دهد  نمی داند اين سر مگو را چگونه به مادرش بگويد چگونه به پدرش بگويد (حتی در همين خارج و در جماعت مهاجران). نمی داند چگونه به شوهر آينده اش بگويد. مساله من ايرانی اين نيست که ببينم روسپی معتاد دايم الخمر فلک زده ای چگونه از فرط بدبختی و سيه روزی تن به خفت سکس-دهانی-بدون-دريافت-وجه می دهد. به نظرم می توان گفت اين نمونه ای از گم کردن سوراخ دعاست. ديدن چيزی است و نديدن بس چيزها. گم کردن هندسه حرف. ياد داستان مولانا می افتم: ديدن خر و نديدن کدو.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
January 18, 2006  
انتلجنت يعنی ذکی  
 

از تکان دهنده ترين و آشنايی-زداترين عکس هايی که اين اواخر از افغانستان ديده ام: کارهای روزبه شيرازی انتشار يافته در ايرانيان (در عکس زکی خوانده می شود اما شايد بدنوشته يا بد ديده می شود: ذکی= باهوش)
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
January 17, 2006  
عليه کائوس  
 
در نقد خرافه پراکنی روشنفکرانه

از اين آشفتگی فراگير چه کسی ما را نجات می دهد؟ جواب روشن است: خودمان. وبلاگ به رسانه غيرمنتظره ضدکائوس تبديل شده است. شايد نه رسانه امروز آن اما بی گمان رسانه فردای آن. دو سه شب پيش با داريوش آشوری - که سمت استادی بر من و ما دارد اما خوش ندارم با استاد خطاب کردن اش فاصله گذاری کنم - گپ می رفت بر سر اينکه کسانی به قصد خير آشوب می کنند تا مثلا خدمتی به مدرنيته کرده باشند؛ و خوب است او هم از اين رسانه وبلاگ به-روز استفاده کند و يادداشتی وبلاگی در اين باب بنويسد که خير کثير در آن خواهد بود. تا امروز ننوشته است. من به سهم خود از زاويه ديد خود می کوشم گامی ضدکائوس بردارم و آنچه از بحث پردامن اخير دريافته ام شماره کنم. اميد که او هم بزودی بنويسد.

1 از همين خدمت به آشوب شروع کنم. درست است که جامعه ما به دلايل بسيار از فکری و فلسفی گرفته تا جمعيت شناختی و سياسی آشوب زده است اما آنچه بايد از آن حذر داد ايجاد آشوب عمدی است. اين بدترين نوع آشوب است. يعنی آشوبی است که ظاهرا به نيت رها کردن ما از دست آخوند يا حکومت دينی يا اصولا دين سياسی و غيرسياسی و يا بفرماييد سنت و تاريخ دينی و عرف ها و پسندهای مذهبی و امثال آن دامن زده می شود اما در عمل آنچه می کند سست کردن بسياری از بنيان های فکری قويم و پوشاندن شاخ نازک انديشه زير غبار سنگين ابهام های چندلايه و افزايش تنش ناشی از آشوبهای موجود و واقعی است. ناراضی بودن (معمولا سياسی) پايه بسياری از آشوب های عمدی است. تمام آشوبهای عمدی پايه در مغالطه دارند و از بی تجربگی ( و در واقع کم تجربگی) جامعه ايرانی در شناخت دنيای مدرن و نقشه آن سود می جويند. حال آنکه هر مبارز سياسی يا اهل آکادمی يا مدير رسانه ای يا روشنفکر سکولار ايراندوست تنها متعهد است به رشد فکری جامعه و بسترسازی برای خودجوشی آن. هر نوع آشوب عمدی که عمدتا با دستکاری در چارچوبهای ايدئولوژيک صورت می گيرد برای سلامت روانی و ذهنی جامعه خطرآفرين است. چنين روشهايی مشکلات مزمن ما را در صورتهای تازه بازتوليد می کند. حل نمی کند.

2 ما جماعتی که در  ايران و بويژه در خارج از ايران به مردم خود و مشکلات آنان می انديشيم و از دنيای غربی شناختی قابل عرضه داريم مهمترين کارمان حفظ اعتماد به نفس مردم و ايجاد اعتماد به نفس در مردم است به همان شيوه ای که يک غربی دارد. من ايرانی ام و از ايرانی بودن خود شرمسار نيستم. اين شرمساری ملی که ما مردم حس می کنيم بخش مهمی اش بی معنی است. به نظر من بخش مهمی از اين شرمساری هم ناشی از شرمساری روشنفکران است از خودشان و جامعه شان. و چون قلم در دست آنهاست و از نوعی اتوريته اجتماعی هم برخوردارند اين ادبيات شرمساری به هزار زبان به سوی ذهن و روان مردم جاری می شود. ما بايد تحقير خود را بس کنيم. اين تحقيری که ناشی از مقايسه دايمی خود با بيگانه غربی است. و آنگاه خود را همانطور که هستيم ببينيم. خود را بپذيريم و دردهای خود را درمان بجوييم. چونان اصل بايد بگوييم هر روشی که مبتنی بر تحقير خود ( و ديگری) باشد باطل است. اينکه روشنفکران نسلهای قبل از هدايت تا شريعتی به زبانی که (هدايت بيشتر و شريعتی کمتر) امروز ما آن را تحقير می بينيم سخن گفته اند اصلا جواز ادامه آن ادبيات در روزگار ما نيست. 

3 دقت در ذهن و زبان خود و بحث های دامنه دار در اين زمينه اصلا کار لغوی نيست سهل است کار بسيار بسيار مهمی است. از مغالطه هايی که اين روزها شنيدم و خواندم يکی همين بود که مثلا در اين زمان که بحث مسائل هسته ای مطرح است و گفتگو از حمله آمريکا می رود چه جای بحث در زبان و ادب زبانی و ارتباطی است. آنهم نه از طرف آدمهايی که ممکن است نتوانند به شبهه خود جواب گويند بلکه از طرف آدمهايی که قاعدتا در اين زمينه ها بايد قادر به تشخيص باشند. مدرن بودن يکی اش همين قاطی نکردن موضوعات و مسائلی است که به هم ربطی ندارند. مدرن بودن طرفداری از فهم و مفاهمه است و به هيچ بهانه آن را تعطيل نکردن. يعنی چه که وسط بحثی گرم و زنده که دهها نفر از اطراف موضوع و اکناف عالم به آن مشغول اند بياييم بگوييم تعطيل کن جمع کن برو ضد آمريکا تبليغ کن يا چيزهايی در اين رديف. بحث را يا درش شرکت می کنی يا به نظاره می ايستی يا دنبال کار خود می روی. جوسازی عليه بحثی معين عين حزب الله بازی عليه اجتماعات است. بی تعارف. و برای مثال عرض می کنم که چون بحث آمريکاست تمام صفحه های تمام روزنامه ها بايد به همين مساله اختصاص داده شود؟ ورزشی تعطيل؟ موسيقی تعطيل؟ سينما تعطيل؟ کتاب تعطيل؟ همه مثل هم، همه زير يک پرچم، به يک موضوع بپردازيم؟ آيا دوستان ما خيرخواهی می کنند؟ يا همه چيز را در فوريت های روز و آنهم سياسی خلاصه می کنند؟

4 داستان بحث های اخير يکی از حمله به شخص (شکرخواه) شروع شد و يکی از حمله به زبان. پيام يزدانجو راست می گويد که هيچکس در ضمن دفاع از شکرخواه نگفت که آقای حمله کننده ضمنا استدلال سرکار غلط است. اين نکته مهمی است. همه مان دفاع از آدم می کنيم. حمله به ضعف استدلال نمی کنيم