1 چند روزی بود که نمی توانستم بنويسم چون شب ها کار می کردم و روزها خواب بودم! اما فکرم را مساله فراموشی پر کرده بود. همان قصه اين که چرا ما آسان فراموش می کنيم. ديديد که سالگرد بم هم آمد و رفت و تقريبا با سکوت در وبلاگستان روبرو شد. می شد حدس زد. ولی سوال همچنان باقی است و من هم حالا که ساعت 6 صبح است امکان نوشتن حرفهایم را ندارم. فقط حيف ام می آيد در اين فاصله تا به حال نوشتن برگردم اين نقل قول را نياورم: ديشب قبل از اينکه از خانه بيرون بروم فيلم گدار را با نام "در ستايش عشق" می ديدم و يک جمله اش خيلی برايم جالب بود. می گفت: اگر فراموش کنيم مقاومت نخواهيم کرد.
2 از ميان خبرهای اين روزها از همه جالب تر اين يکی بود که به قصه خرافه های مسيحی می پرداخت بدون آنکه خيلی هم پرده دری کند: دزد کريسمس کلوچه راهبه نما را برد. در واقع روی اين کيک کلوچه ای نقشی شبيه صورت مادر ترزا مجسم شده بوده و برای بسياری از مومنان عوام نشانه الهی تلقی شده است. نمونه های ديگر از اين دست قصه ها هم همانجا آمده است. برای کسانی که در انقلاب بوده اند بی اختيار تجربه "عکس خمينی تو ماه" تداعی می شود. برای نسل جوانتر هم لابد زن ببر نما و پلنگ زن نما و از اين قبيل.
3 در باره بم همانطور که اشاره کردم کسی چيزی نگفت. در ميان آنچه گفته شد دو گزارشی که در شرق ديدم خيلی خوب بود: مردم بم هنوز در شرايط سخت زندگی می کنند ( دوشنبه و سه شنبه 5-6 دی ماه - سايت روزنامه الان داون است و نمی توان لينک داد)، و گزارش آزاده عصاران برای سرمايه. اين گزارش را هم خواندنی يافتم: بم از ويرانه ديروز تا خانه امروز. اما بهترين مجموعه عکس ها را ايرانيان دات کام بر اساس عکس های خبرگزاری های داخلی به دست داد.
4 از بين مطالب سياسی دو گزارش برايم جالب بودند: نوشته احمد زيدآبادی با عنوان سينه خيز زير سقف سانسور که در صراحت و بازشناسی موقعيت ارزشمند است و ديگری نوشته اميد معماريان در باره طرح فرستادن استادان دانشگاه به حوزه به جای خارج کشور! اميد مساله را از زاويه تصفيه دانشگاههای علوم انسانی ديده است (در روز آنلاين - که فعلا صفحه آرشيو گزارش هايش باز نمی شود). حالا که اين را آوردم بگويم که ياداشت ابطحی هم در همين مورد بسيار عاقبت انديشانه بود.
5 مجله معتبر ايران نامه چاپ آمريکا را بنيادی منتشر می کند که بنياد مطالعات ايران نام دارد. بروشوری از اين بنياد به دستم رسيد در معرفی سايت شان. از بين همه چيزهای خواندنی و ديدنی در اين سايت آرشيو شماره های ويژه ايران نامه برايم جالب تر بود و از آن ميان مقاله مفصل احمد اشرف را که ساليانی پيش خوانده بودم بازيافتم. حالا که روی اينترنت است به دوباره خواندن هم می ارزد: بحران هويت ملی و قومی در ايران. چاپ گرفته ام تا بخوانم و بلکه چيزی در باره اش بنويسم. احمد اشرف از آن نويسندگانی است که خوش درخشيد اما به هر دليلی ادامه نداد و حالا در مقام ويراستار ارشد در ايرانيکا مشغول است. اما فعاليتی در عرصه عمومی ندارد.
6 اين گفتگوی دکتر سروش و جان هيک هم از آن متن های خواندنی است. سروش بيشتر سخنرانی کرده و نوشته است تا مصاحبه کرده باشد. اما از آن کمتر مناظره است. يعنی گفت و شنود با آدمی همتای خودش. اين نوع از گفت و شنود ارزشهای خاص خود را دارد و بسياری از جنبه های فکری گوينده و ضعف و قوت او را در مدت و متن محدود عيان می سازد.
7 نمی دانم اين سفرنامه خانم شکوفه آذر همين است که در ويژه نامه های جمعه شرق چاپ می شود يا برای چاپ کوتاه می شود. اگر همين باشد و نه بيش، بايد گفت اين مسافر کوشا سبک يکدستی در نوشتن و توصيف مکانها و مردمان ندارد و هيچ از عطش کنجکاوی خواننده را سيراب نمی کند. مثلا حيف است که او به کاشغر رسيده است (شماره امروز شرق را ببينيد) و تمام چيزی که در باره اين شهر می گويد جز کلياتی نيست در حد اينکه شهر هزار و يکشبی است. آدم تا آن آخرين شهر جهان پارسی برود و بعد همين دو کلمه را بگويد و مقداری کليات که در باره هر شهر ديگر آن مناطق می توان گفت؟ حيف. سفرنامه نويسی خوب اولين نشانه مهم جهان شناسی درست است. کی ما می رسيم به سبک جاافتاده ای در سفرنامه نوشتن؟
8 فيلم گدار را که می ديدم ياد اين افتادم که چقدر فرهنگ سينمايی ايران متاثر از سينمای فرانسه و اصلا مقلد آن است. اين رابطه فرانسوی ها و ايرانی ها دلاليل عميق فرهنگی بايد داشته باشد و نوعی همسويی در جهان بينی و روحيه و پسندهای فکری. ديدم که کتاب ژان بودريار در باره آمريکا هم در ايران درآمده است و حسين پاکدل خوانده و کلی از آن تعريف کرده است. در همين فيلم گدار هم حرفهای قابل تاملی در باره آمريکا مطرح می شود و تفاوت آن با فرانسه. روشنفکری فرانسوی مثل ايرانی يک مساله عمده اش آمريکاست. حال که صحبت بودريار است بد نيست برای دوستداران اين فيلسوف فرهنگ بگويم که يک مجله اينترنتی خوب در باره او و با مقالاتی از او وجود دارد که خواندنی و ديدنی است: ژورنال بين المللی مطالعات بودريار
9 و آخرين اما نه کمترين: يک حرکت مثبت به سوی رئاليسم از کامه که پيش از اين وبلاگ ورونيکا را می نوشت. من نظرم را در وبلاگ تازه اش نوشته ام و اينجا تکرار نمی کنم. خلاصه اش اين است که شعر و رمانتيک بازی اگر هم دوره اش تمام نشده باشد دوره اش دايمی نيست. هر فردی می تواند از اين پل بگذرد اما ماندن در آن ره به جايی نمی برد.
ديگر همين. اين حرفها را بايد می نوشتم تا سبک شوم و بروم بخوابم! باقی بقاتان.
|