:: مدرنيسم ايرانی: تبديل دايره به خط
:: سياست اخلاقی، سرگشتگی و رياکاری
:: شوک انتخاباتی اکتبر
:: شارون مبشر صلح
:: روياهای هسته ای ما ايرانيان
:: اجماع جهانی: بيزاری از جنگ و اشغال
:: ايران جمهوريخواهان دموکرات شده را نمی خواهد
:: معمای خشونت و اسلام در چشم برنده نوبل ادبی
:: انديشه های روز
:: پروژه پشتونیزه کردن افغانستان: تحليلی خلاف آمد رسانه ها
:: نتيجه نهايی
:: حسين شريعتمداری: مرد عنکبوتی
:: ارزش های رسانه ای سايت های اصلاح طلبان
:: آيا مدرنيسم سکولار خصلت مسيحی دارد؟
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: کودکانی که ديگر بزرگ نمی شوند
:: حکمت سياسی سيستانی
:: اسرائيل در همسايگی ما
:: معنای راه حل های يکجانبه
:: دموکراسی از راه زور، اشغال و خشونت عريان
:: هيچ اشغالگری دلش به حال ما نمی سوزد
:: مصدق مسلمان سکولار
:: مردان نامرئی
:: انفجار در استانبول
:: راه صلح برتر از جنگ
 
 
ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی  |:|   فیل های رسانه ای از نفس افتاده اند  |:|   متن پیشنهادی قانون اساسی جمهوری آینده ایران  |:|   تنها یادداشت بدردبخوری که پس از مرگ هانتینگتون به فارسی دیده ام  |:|   داستان زمانه و گسست ارتباط آن با مخاطب  |:|   گفتگوی من و بیلی با نویسنده سیبستان - نشر مجدد  |:|   فروش دستگاه های استراق سمع ده هزار تومانی و قطره خواب کردن زنان  |:|   فیلترینگ با 5 میلیارد تومان بودجه دوسال آینده اش کجا را هدف قرار داده است؟  |:|   هلندی های طرفدار قصاص  |:|   وقتی بسیچ شیرینی پخش می کند!  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
ملکوت غربی
سايت فيلم چرخ و فلک
نامه های عاشقانه يک پيامبر
مصحف با قرائت و امکان جستجو
شريعت عقلانی
در باره شریعت و عقلانیت
ايران و جامعه اطلاعاتی
کتابخانه فارسی آنلاين
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
باغ ايرانی
کاخ گلستان
آيدين آغداشلو
وبستان: رضا دقتی
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
سايت جامع پارتيان
ايران در سايت روزنامه گاردين
نمايه مجلات داخل ايران
راهنمای سايت های افغان
آينه افغانستان
الخليج العربی
Tehran Avenue
Wong Kar Wai
Thoughtland
Andrew Sullivan
HAWCA
International Crisis Group
Alan Sokal
Prospect Magazine
Counter Punch
New Yorker
Economist
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
Time photoessays
Best British Blogs
Kargah
Marge Casey
Fleurs du Mal
Forugh Farrokhzad


آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
December 11, 2005  
واقعيت و افسانه در سقوط  
 

سوسن شريعتی در سرمقاله شرق يکشنبه نکات در خور تاملی در باب اضطرار و تکنيک مطرح کرده است: "مى بينى چه مى شود؟ تكنيك غربى كه به دست انسان شرقى بيفتد مى شود رسيدن به سرحدات اضطرار، هشدار. ماشين دارى اما هوا نه. كوه دارى اما ديده نمى شود. جاده دارى اما تنگ است. اتوبان دارى اما مى شود پياده رو. آپارتمان دارى اما مى شود «فرود»گاه. قرار است زودتر برسى اما شايد هرگز نرسى. احتمال نرسيدنت بيشتر است: يا ذوب مى شوى در يك لحظه پرواز، يا پودر مى شوى و «چيز موهومى» از تو به خاك سپرده خواهد شد."

بحث تکنيک در نظام های شرقی و -خاصه در اينجا- ايرانی بحث مهمی است و من هم با خود قرار داشتم به آن برسم. اما امشب با اين سرماخوردگی کهنه که تجديد شده وارد آن نمی شوم و از يک منظر ديگر به کوتاهی نگاهی می کنم به چند حجاب واقعيت و وارسی واقعبينانه در ماجرای سقوط هواپيما و از همين تکنيک مثالی به دست می دهم که هم ادامه بحث سوسن شريعتی است و هم مقدمه ای است برای دو سه نکته ای که خواهم آورد.

شنيديم و شنيديد که گفتند خلبان اول هواپيمای سی 130 از پرواز امتناع کرده است و تيم پرواز منتظر شده اند تا خلبان شيفت بعدی بيايد که دل و جرات اش بيشتر است. در اين جمله اگر تامل کنيم نکات باريک بسيار است. ماشين و جرات؟ به نظرم درک ما قائلان به اين نوع بيان ها از ماشين در حد گاو برای ماتادور است يا رخش برای رستم. ناخوداگاه فکر می کنيم ماشين/هواپيما جفتک می اندازد و هر کسی حريفش نمی شود. پس بايد به سراغ آدم با دل و جرات رفت تا هواپيما/ماشين سرکش را برايمان رام کند!

منطق ماشين با منطق دل و جرات داشتن سازگار نيست. ماشين يا کار می کند يا نقص فنی دارد. کار کردن با ماشينی که کار می کند دل و جرات نمی خواهد و دل و جرات هم گرهی از ماشينی که کار نمی کند باز نخواهد کرد. می دانم و می دانيد که در عمل اما جرات داشتن در مواجهه با خطر بسيار در فرهنگ ما ستوده می شود. و البته نتيجه سوگناک چنين دل و جرات دادن يا داشتنی را هم همگان اکنون می بينيم. در يک چشم انداز وسيعتر، به نظرم در دنيای امروز ما بايد احتياط بياموزيم زيرا به اندازه کافی دل و جرات پهلوانی و لوطيگری و انقلابی - و همچنين بی کله گی- نشان داده ايم.

نکته دوم من برگرفته از همين "خبر" و از زاويه ديگر است. يکبار ديگر مطلب را بازخوانی کنيم و بپرسيم آيا ماجرای خلبان اول و دوم خبر است يا شنيده؟ من نمی دانم. اما به نظر نمی رسد که کسی ديگر هم بداند! در واقع کسی نمی داند چه خبر است. هيچ "مرجع"ی پا پيش نمی گذارد تا توضيح دهد هواپيما چگونه سقوط کرده است. در حالی که همه چيز ثبت شده است. تمام جزئيات يک پرواز ثبت می شود. مسئولان مستقيم دارد. داستان روشنی دارد. هر جای ديگر دنيا بود 24 ساعت بعد با نقشه و نمودار همه رسانه ها به تو می گفتند هواپيما چگونه سقوط کرده است. پس چرا کسی چيزی نمی گويد؟ اگر کسی نمی گويد به نظرم دليل اولش بيم از هو شدن است. بيم از اينکه همه کاسه کوزه ها سر او شکسته شود. پس اگر هم بيايد حرف درست را نمی زند. واقعيت آنجاست. اما ما واقعيت را نمی شناسيم. يا می خواهيم نشناسند. پس با شنيده ها زندگی می کنيم. اين طوری ايمن تر است. به قول عقلای محافظه کار همه آزادند شما آزاديد هر نوع سوال و ابهامی را مطرح کنيد و آنها هم آزادند پاسخ ندهند. نتيجه اين است که ما با شنيده و شايعه زندگی می کنيم. و پس از مدتی شنيده/شايعه را که روايت کژ و کوژ و نامطمئن واقعيت است به عنوان واقعيت می پذيريم يا دقيقتر: به عنوان جانشين واقعيت.

نکته سومين را بر اساس گفته يکی از نمايندگان مجلس طرح می کنم. در حالی که بسياری بحث سقوط را با تحريم آمريکا پيوند می زنند نماينده ای گفته است که مشکل سقوط ربطی به تحريم ندارد زيرا کارخانه سازنده هواپيما موقع فروش آن تامين قطعات يدکی آن را تضمين کرده است. اين حرف ظاهر الصلاحی است. اما چرا به عقل ديگران نرسيد که بگويند؟ بالاخره يا قطعه تامين می شود يا از اينجا و آنجا سرهم بندی می شود. اگر تامين قطعه به همين راحتی و روشنی است چرا هيچ يک از دست اندرکاران صنايع هواپيمايی ايران از آن سخن نگفته است؟  چون عادت نداريم مراجع و آگاهان حرف مستند بزنند پس اعتماد نمی کنيم و ناگزيريم حرف نماينده را در بهترين حالت "شنيده" فرض کنيم- بهترين حالت يعنی مساله فريب دادن عمدی افکار عمومی را در نظر نمی گيريم. نگاه دقيق تر نشان می دهد  که حتی اگر مسائل سياسی مانع تامين قطعه نباشد، تامين قطعه هرگز بيشتر از عمر مفيد يک دستگاه /ماشين تعهد نمی شود. آيا هواپيمای ما در حال گذراندن عمر مفيد خود بوده است يا مدتها از عمر مفيدش گذشته بوده؟ پس ادعای شاذ و بی سند و يا غرض سياسی باعث شده است تا واقعيت دگرگون/ پوشيده شود.

بروم سراغ آخرين نکته که باز هم مساله تحريم است اما از زاويه سياست خارجی. دوباره به شرق بازمی گردم و اين بار به سرمقاله ديروز شرق که در آن نويسنده پيشنهاد/تصور ساده لوحانه ای داشت که از همين رديف سخن گفتن های بی هوا بايد شمرده شود. نويسنده تصور می کند فشار افکار عمومی ايران به دولت آمريکا تحميل خواهد کرد برای رفع تحريم ها اقدام کند. اما اين نوع حرفها بسيار مضحک است. داستان تحريم کليد اصلی افسانه دوستی ما و گريز از واقعيت در فرهنگ سياسی ماست. اگر اين نوع حرفها را بازنويسی کنيم مضحک بودن آن روشن تر می شود. خلاصه اش اين که اين تحليل نويسان دارند می گويند: آقاجان چرا آمريکا به ما قطعه / وسيله نظامی نمی دهد تا رو به راه شويم و با منافعش در افتيم!

ما به قدرت خريد خود متکی هستيم ("خريدارى با دست پرپول" به قول نويسنده سرمقاله) و فکر می کنيم پول همه چيز را حل می کند. اما قدرت فروش در اينجا حرف بالاتر را می زند. و اين قدرتی است که ما رسما و علنا با آن در افتاده ايم. فکر می کنيد حفظ جان شهروندان به سياست های ما بستگی دارد يا به سياست های آمريکا؟ چرا بايد برای پوشاندن واقع گريزی خود - که دهها نشانه اش را در سياست خارجی ما می توان نشان داد- آمريکا را مسئول نشان دهيم؟ هيچ قدرتی به ما امکان می دهد که قوی شويم تا موی دماغ خودش شويم؟ اما روشن است که دست به يقه شدن با مسئولان و مراجع حکومتی و بازخواست سياستهای آنان پرهزينه است پس بهتر است که آمريکا را هدف قرار دهيم تا به  يک کرشمه چند کار کرده باشيم هم ناسزايی به دشمن هميشه در صحنه داده باشيم و هم بالادستی ها را از خود راضی نگه داشته باشيم. اما در اين ميان جفای اصلی به واقعيت رفته است. ما به جای واقعيت افسانه رواج داده ايم.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/763
نقد و نظر

بسيار عالي

Posted by: Anonymous at December 13, 2005 9:06 PM



سلام. در مورد مطلب مربوط به علی حاتمی بنظر می رسد که شما هم گرفتار همان عوام زدگی ای شده اید که فعلا رییس جمهور ایران و اطرافیانشان درگیر آن هستند. آیا بد لباسی و بی توجهی به ظاهر و رعایت نکردن کوچکترین اصول زیبایی شناسی ارزش است؟
شبیه مردم کوچه و بازار شدن نشانگر چه چیزی می تواند باشد؟

* ای برادر هر گردی گردو نیست. مشکل احمدی نژاد هم شباهت ظاهری اش با مردم کوچه و بازار نیست. اما نزدیکی به مردم البته اصلی اصیل است. زیبایی را هم باید دید که می بیند و از چه چشمی. برای من حاتمی شبیه دوست داشتنی ترین مردم افتاده حال و خوش خلق و خوی ماست نه فقط در صورت که در سیرت. او نشانه های مردمی را دارد که هموار و مجرب و آهسته اند و خلیق. او آدم تازه به دوران رسیده نیست. و البته همه اینها ارزش است. - سیبیستان

Posted by: رضا at December 12, 2005 5:31 PM



سلام. زيبا مي نويسید . من که مشتری دائمی شدم و به وبلاگتان لينک هم دادم. منتظر نوشتهای بعديتان هستم موفق باشيد

Posted by: soheil at December 12, 2005 1:56 PM



من بین سهل انگاری و ناچیز گرفتن جان انسانها توسط قانونگذاران و مسولین، هزینه کردن برای هزاران مورد کم ارزش تر از مساله ی الودگی هوای تهران ، از رده خارج نکردن ماشین ها و هواپیماهای فرسوده توسط انها و دیگر موارد و شرقی بودن مان ارتباطی نمی بینم. به نظرم خیلی خطرناک است که کاستی های سیاسی ( افرادی که فقط به حفظ قدرتشان می اندیشند) را از چشم فرهنگ ایرانی دید. ما هر سمپل دیگری از هر جای دنیا انتخاب کنیم و اینگونه با سیستم رفتار کنیم که با ما رفتار شده، همین عکس العمل ها و نتایج را خواهیم دید و شنید. مشکل از دم غنيمتی بودن يا عارف مسلک بودن (از مقاله ی سوسن شریعتی) مان نیست مشکل از اینجاست که اگر عملکردمان را دوست نداشته باشند ماشینمان را چپه می کنند خودمان را چپه می کنند یا اگر نسبت به ما بی تفاوت باشند، دست کم جانمان را ناچیز می شمارند و خوب چه رابطه ای بین این اعمال و شرقی بودن ما وجود دارد؟ ایا این فرهنگ ایرانی ما است که دهنها را بسته و طیاره ها را از کار افتاده و ریه ها را پر از مونوکسید کربن به جای اکسیژن کرده است یا ....؟

Posted by: Mina at December 11, 2005 9:00 PM



مهدى عزيز به نکات زيبايى اشاره کردى. زندگى در غرب استرس زيادى به خاطر درست رفتن و قواعد را رعايت کردن، دارد اما دل و جرات نمى‌خواهد. اصولاً دل و جرات ديگر مفهومى در غرب ندارد. حتى اين روزها مديران شرکت هاى غول هم وقتى يک تصميم مهم ميخواهند بگيرند هيچ نيازى به دل و جرات نيست. سازمان، نهاد، ساختار، کدهاى استندارد، قواعد و رويه‌هاى مکتوب کار دل و جرات را مى‌کنند. چه برسد به پرواز يک هواپيما که هيچ نيازى به يا ابوالفضل کشيدن ندارد.

Posted by: پارسا at December 11, 2005 6:30 PM



جناب جامي عزيز
به نكات ارزشمندي اشاره كرده بوديد
متشكرم.

Posted by: اكبر at December 11, 2005 5:31 PM



مهدی جان! می بخشی، اما چرا فارسی نويسی ات پس رفته؟ «نکات در خور تاملی...» که برادر درست نيست. بنويس «نکاتی در خور تأمل...». اگر اين «نکات» چند تا صفت ديگر هم جز «درخور تأمل» می داشتند، آنوقت چکار می کردی؟ حتماً ناگزير بودی به غلط بنويسی: «نکات در خور تاملی و خوبی و عجيبی و ...». اون «ی» معروف را هرگز پسوند صفت نکن؛ چون ناچار در گِل می مانی. ببخش اگر در اين اوضاع آشفته ملانقطی شده ام.


* از دقت نظر دوستان به فارسی نويسی سيبستان ممنون. اما من ايرادی در آوردن يای نکره به آخر صفت نمی بينم مثلا می توان گفت مردی جوان يا مرد جوانی را ديدم. هر دو در فارسی درست است. اگر البته چند صفت باشد هميشه يای نکره به آخرين صفت اضافه می شود: مرد هنرمند جوانی و يا اين نمونه: نقاش بزرگ ايرانی مشهوری. پس اگر می خواستم بگويم نکاتی عجيب و حيرت انگيز و نادر و در خور تامل می گفتم: نکات عجيب و حيرت انگيز و نادر در خور تاملی. به هر حال باز هم ممنون. - سيبستان

Posted by: صبا at December 11, 2005 4:09 PM



اين شبها ايرانيها به تماشاي سريال برره مي نشينند.در اين سريال بازيگران از " افعال معكوس " استفاده مي كنند. يعني افعالي را بكار مي برند كه منظورشان عكس آن چيزي است كه بيان ميكنند.هم در صحبتهاي خاتمي و هم در سرمقاله شرق به نوعي آمريكا مقصر اصلي اين رويدادها تلقي گرديد. در اين بلوايي كه سر پيدا كردن مقصر حادثه در اينجا پيدا شده توجه دادن به ريشه اصلي مسئله جرات مي خواهد. فكر مي كنم هم خاتمي و هم شرق ترجيح داده اند از "افعال معكوس" استفاده كنند.

Posted by: sunluma at December 11, 2005 2:07 PM



دوستان همه نکات جالبی را طرح کرده اند اما بخصوص کامنت بلند دوم خواندنی است و به نوعی ادامه مطلبی که من نوشته ام. اصلا هم بيهوده دراز نيست! فقط اين را بگويم که بحث ريسک کردن برای تست ماشين نو يا دستگاه جديد امری معقول است. شما ريسک را پذيرفته ايد اما دستگاه/ماشين هم بدقت چک شده تا همه چيز درست کار کند. می توان گفت اين معنا از ريسک پذيری امری عمومی است. خلبان که سهل است مسافر هواپيمای خطوط امريکن ايرلاين هم درصدی ريسک را پذيرفته سوار هواپيما می شود. اما ريسک پذيری نوع ايرانی يا دل و جگر داشتن و انشاء الله گربه است گفتن ماجرای ديگری است و از فرهنگ ديگری آب می خورد.

Posted by: سيبستان at December 11, 2005 1:50 PM



حضرت سيبستان، باز مدتي است كه سوالي بيش از هر چيز ذهن مرا درگير كرده! فاجعه مي آيد و مي رود، مثل فاجعه بم كه منشاش ذات طبيعت بود اما ويراني و كشتارش عدم هشدار بموقع و بي توجهي در ساخت و ساز و بدترين نوع امدادرساني و دزدي كودكان و زنان و اعضا, انسانها و داروها و حتي چادرهاي ارسالي و ...! اما ديگر كسي هيچ نگفت! چه شدند آنهمه آواره و بي سرپناه و مال-باخته و عزيز از دست داده؟ چه شد ارگ بم؟ چه شد و چه شد و چه شد؟! همه مدتي شيون كردند و تمام شد! هواپيماها به راحتي آب خوردن سقوط مي كنند چه از نوع مسافربري و چه نظامي! ناامن-ترين خطوط هوايي و بيشترين سوانح جاده و كشتار رانندگي براي ايران است. محكومترين مردمان و سرزمين با اين احكام و خفقان و زد-و-بندها انگار كه ايران است. از روزنامه ها و روزنامه نگاران و مطبوعات و اينترنت و حرفها و افكار سياسي و اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي گرفته تا آدمها و حتي حقوق ساده شهروندي و زندگي و اصلا نفس كشيدن در هوايي پاك و ايمن(!) به چشم برهم زدني محو مي شود....و...و...! هيچ حق و حقوقي وجود ندارد. حقيقت اين است. "هيچ".
و من سوالم اين است:
تا كي مي خواهيم سوار امواج شويم و بالا و پايين رويم؟ تا كي؟ حالمان بهم خورده از اينهمه نوسان و دچار دريازدگي شده ايم اما باز هم ادامه مي دهيم! چرا كار را تمام نمي كنيم؟ چرا نمي توانييم موجي را سوار شويم و به مقصدي معلوم برسيم؟ چرا اينهمه پراكنده ايم؟ چرا و چرا و چرا؟!

اين نيز بگذرد حضرت سيبستان. ما مردم سالهاست به شيون و مرگ و ضحاكان مار بدوش عادت كرده ايم و هرزگاهي عزيزاني را پيشكش مي كنيم! اين سرنوشتي است كه خود مي خواهيم و انتخاب كرده ايم. "خود" حضرت سيبستان. فقط رويا مي پرورانيم و خيال مي بافيم و حرف مي زنيم و بهنگام عمل كه مي رسد هركس به راهي مي رود و يا كنجي مي خزد. از دور شير شدن و از نزديك موش بودن شده مرام-مان. به اين نمي انديشيم كه روزي هم نوبت خود ماست كه طعمه شويم. نه! مرگ را هميشه براي همسايه مي خواهيم. ما خود بدبختي را انتخاب كرده ايم و هنوز هم چشم به معجزه داريم!

Posted by: sahebdiba at December 11, 2005 10:57 AM



سلام

مهدي به نكات خوبي اشاره كردي. ولي اين جاي گزيني واقعيت ها به جاي شنيده و يا بلعكس يبه مسائلي ديگر ربط دارد. مثلا اگر هر فردي كه مسول است واقعيت را بيان كند ما شنيده را بجاي واقعيت قبول نمي كنيم. از طرفي ديگر نگاهي داشته باشيم به اكثر تحليل ها همه بر اساس شنيده ها است و نه واقعيت هاي مكتوب. اين هم شايد ربطي داشته باشد به فرهنگ شفاهي ما كه هيچ چيز را مكتوب نمي كنيم كه بعدها بر روي آن بحثي باشد و مدركي عليه بيان كننده سخن.

Posted by: ایران امروز--- علی at December 11, 2005 8:09 AM



اين انفجار موج خيلی بزرگی داشت. مثل اين که از درون ما رد شد.

Posted by: Anonymous at December 11, 2005 7:52 AM



از طرفي نميشه به گذشته برگشت و از طرفي براي رسيدن به آينده بايستي متقبل هزينه هايي شد كه ...
راستي وقتي آينده ي روشني براي اين سرزمين وجود نداره راجع به چي حرف بزنيم؟!

Posted by: Lord at December 11, 2005 6:13 AM



با بخش اول چندان موافق نيستم چون به چيزي اشاره كرده‌ايد كه لزوماً و اختصاصاً به فرهنگ ما يا فرهنگ شرقى مربوط نمی‌شود. خطر کردن با ماشين چيزی است رايج در همه‌جا چنان که در مسابقات موتورسواری ديده می‌شود؛ و مثلاً در پرواز ليندبرگ، در سفر با آپولو و آزمايش اوليه بعضی ماشين‌ها ميزان خطر و ريسک بالاتر از حد معمول بوده و زنده‌ماندگان اين خطر کردن‌ها هم به همين دليل گرامی داشته شده‌اند. مشکل آنجاست که فردی که ريسک جان او را به خطر می‌اندازد از آن کاملاً آگاه باشد.
بخش دوم اما روی نکته‌ای جدی دست می‌گذارد، مستندسازیِ کار در ايران بسيار ضعيف است. ديشب با پزشکی صحبت می‌کردم که تجربه‌ی تحقيق و طبابت هم در ايران و هم در انگلستان را داشت و می‌گفت يکی از بزرگ‌ترين مشکلات در پزشکی ايران مستندسازی و پرونده‌سازی بسيار ضعيف است، که هم امکان تحقيق و بررسی را بسيار محدود می‌کند و هم رديابی بيماری‌های افراد را تقريباً غيرممکن می‌سازد. کمی که صحبت کرديم ديديم اين مشکل «مستندسازی» مشکلی است بسيار عام در همه‌ی ابعاد زندگی شبه‌مدرن ايرانی ما، مثلاً «کتابدار» ورزيده که هر محققی می‌داند چه کمک بزرگی است در کتاب‌خانه‌های ايران کم است يا با شرايط غيراستاندارد خو کرده است، در بايگانی‌های ادارات اغلب نظم و نظام ضعيفی وجود دارد و در کارهای فنی هم خيلی‌وقت‌ها checklist مشخصی وجود ندارد و کارها به شکل الابختکی انجام می‌شود. چندی پيش آقای بهنود هم به نابود کردن اسناد تاريخی اشاره کرد که باعث تکرار تاريخ می‌شود:
http://roozonline.com/panjereh/012231.shtml
دليل اين ضعف در مستندسازی معلوم نيست، شايد اين که سنت آکادميک مشابه غرب نداريم، شايد چون آموزش‌مان به طور سنتی مبتنی بر حافظه است نه مبتنی بر رجوع به متن، يا شايد دلايل ديگر.
بيهوده سخنم دراز شد اما در مورد نکته‌ی آخر هم خاطره‌ای بگويم، چندی پيش با کسی که در اشغال سفارت امريکا نقش داشته و پس از سال‌ها اصلاح‌طلب شده بود صحبت می‌کردم و از دليل ارادتی که همچنان به آقای خمينی داشت پرسيدم. اعتقاد شگفتی را بيان کرد، به نظر او آقای خمينی می‌خواست ايران «کربلای دوم» باشد و نظام سلطه‌ی جهانی را حتی به قيمت «نابودی ملت ايران» رسوا کند، چنين بود که ديپلوماسی معمول که بر صلاح و منفعت‌جويی ملی است با اشغال سفارت امريکا و جنگ طولانی جايگزين شد؛ اما به نظر ايشان وقتی «امام ديد که مردم کم آورده‌اند و مثل ياران امام حسين نيستند» تصميم گرفت تا جام زهر را بنوشد و از ايستادگی تا آخرين قطره‌ی خون چشم بپوشد. من گمانم بر اين است که چنين اعتقادی را حتی می‌توان در مصاحبه‌های افرادی مثل محسن رضايی رديابی کرد و نکته‌ای که می‌توان بر آن افزود اين که: متأسفانه آقای خمينی جام زهر را نيم‌خورده رها کرد و درگذشت و پس از او جرأت تمام کردن اين روند وجود نداشت و همه چيز نيمه‌کاره رها شد. چنين است که دائم بين کربلا شدن ايران و صلح با کاخ سبز حيرانيم و از مزايای هيچ‌کدام بهره نمی‌گيريم و ضررهای هر دو را می‌کشيم، وضعيت مضحکی داريم و بنا به مثلی هم چوب را می‌خوريم و هم پياز را. لااقل تا پيش از گفتارهای حيرت‌انگيز رئيس‌جمهور جديد، نه جرأت نفی صريح نظم جهانی وجود داشت و نه جرأت توجيه کردن افکار متعصب‌ترين بخش هواداران نظام اسلامی تا از مزايای پيوستن به اين نظم بهره‌مند شويم.

Posted by: Anonymous at December 11, 2005 5:18 AM



ِAbout the first part of your post, I think it may be summed up by saying that we do not have as much respect for plain truth as we have for "maslahat". It's refreshing to see an Iranian dares to stop following the herd and think differently and utters his non-PC ideas in public.

Posted by: AmirT at December 11, 2005 3:55 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست