سوسن شريعتی در سرمقاله شرق يکشنبه نکات در خور تاملی در باب اضطرار و تکنيک مطرح کرده است: "مى بينى چه مى شود؟ تكنيك غربى كه به دست انسان شرقى بيفتد مى شود رسيدن به سرحدات اضطرار، هشدار. ماشين دارى اما هوا نه. كوه دارى اما ديده نمى شود. جاده دارى اما تنگ است. اتوبان دارى اما مى شود پياده رو. آپارتمان دارى اما مى شود «فرود»گاه. قرار است زودتر برسى اما شايد هرگز نرسى. احتمال نرسيدنت بيشتر است: يا ذوب مى شوى در يك لحظه پرواز، يا پودر مى شوى و «چيز موهومى» از تو به خاك سپرده خواهد شد."
بحث تکنيک در نظام های شرقی و -خاصه در اينجا- ايرانی بحث مهمی است و من هم با خود قرار داشتم به آن برسم. اما امشب با اين سرماخوردگی کهنه که تجديد شده وارد آن نمی شوم و از يک منظر ديگر به کوتاهی نگاهی می کنم به چند حجاب واقعيت و وارسی واقعبينانه در ماجرای سقوط هواپيما و از همين تکنيک مثالی به دست می دهم که هم ادامه بحث سوسن شريعتی است و هم مقدمه ای است برای دو سه نکته ای که خواهم آورد.
شنيديم و شنيديد که گفتند خلبان اول هواپيمای سی 130 از پرواز امتناع کرده است و تيم پرواز منتظر شده اند تا خلبان شيفت بعدی بيايد که دل و جرات اش بيشتر است. در اين جمله اگر تامل کنيم نکات باريک بسيار است. ماشين و جرات؟ به نظرم درک ما قائلان به اين نوع بيان ها از ماشين در حد گاو برای ماتادور است يا رخش برای رستم. ناخوداگاه فکر می کنيم ماشين/هواپيما جفتک می اندازد و هر کسی حريفش نمی شود. پس بايد به سراغ آدم با دل و جرات رفت تا هواپيما/ماشين سرکش را برايمان رام کند!
منطق ماشين با منطق دل و جرات داشتن سازگار نيست. ماشين يا کار می کند يا نقص فنی دارد. کار کردن با ماشينی که کار می کند دل و جرات نمی خواهد و دل و جرات هم گرهی از ماشينی که کار نمی کند باز نخواهد کرد. می دانم و می دانيد که در عمل اما جرات داشتن در مواجهه با خطر بسيار در فرهنگ ما ستوده می شود. و البته نتيجه سوگناک چنين دل و جرات دادن يا داشتنی را هم همگان اکنون می بينيم. در يک چشم انداز وسيعتر، به نظرم در دنيای امروز ما بايد احتياط بياموزيم زيرا به اندازه کافی دل و جرات پهلوانی و لوطيگری و انقلابی - و همچنين بی کله گی- نشان داده ايم.
نکته دوم من برگرفته از همين "خبر" و از زاويه ديگر است. يکبار ديگر مطلب را بازخوانی کنيم و بپرسيم آيا ماجرای خلبان اول و دوم خبر است يا شنيده؟ من نمی دانم. اما به نظر نمی رسد که کسی ديگر هم بداند! در واقع کسی نمی داند چه خبر است. هيچ "مرجع"ی پا پيش نمی گذارد تا توضيح دهد هواپيما چگونه سقوط کرده است. در حالی که همه چيز ثبت شده است. تمام جزئيات يک پرواز ثبت می شود. مسئولان مستقيم دارد. داستان روشنی دارد. هر جای ديگر دنيا بود 24 ساعت بعد با نقشه و نمودار همه رسانه ها به تو می گفتند هواپيما چگونه سقوط کرده است. پس چرا کسی چيزی نمی گويد؟ اگر کسی نمی گويد به نظرم دليل اولش بيم از هو شدن است. بيم از اينکه همه کاسه کوزه ها سر او شکسته شود. پس اگر هم بيايد حرف درست را نمی زند. واقعيت آنجاست. اما ما واقعيت را نمی شناسيم. يا می خواهيم نشناسند. پس با شنيده ها زندگی می کنيم. اين طوری ايمن تر است. به قول عقلای محافظه کار همه آزادند شما آزاديد هر نوع سوال و ابهامی را مطرح کنيد و آنها هم آزادند پاسخ ندهند. نتيجه اين است که ما با شنيده و شايعه زندگی می کنيم. و پس از مدتی شنيده/شايعه را که روايت کژ و کوژ و نامطمئن واقعيت است به عنوان واقعيت می پذيريم يا دقيقتر: به عنوان جانشين واقعيت.
نکته سومين را بر اساس گفته يکی از نمايندگان مجلس طرح می کنم. در حالی که بسياری بحث سقوط را با تحريم آمريکا پيوند می زنند نماينده ای گفته است که مشکل سقوط ربطی به تحريم ندارد زيرا کارخانه سازنده هواپيما موقع فروش آن تامين قطعات يدکی آن را تضمين کرده است. اين حرف ظاهر الصلاحی است. اما چرا به عقل ديگران نرسيد که بگويند؟ بالاخره يا قطعه تامين می شود يا از اينجا و آنجا سرهم بندی می شود. اگر تامين قطعه به همين راحتی و روشنی است چرا هيچ يک از دست اندرکاران صنايع هواپيمايی ايران از آن سخن نگفته است؟ چون عادت نداريم مراجع و آگاهان حرف مستند بزنند پس اعتماد نمی کنيم و ناگزيريم حرف نماينده را در بهترين حالت "شنيده" فرض کنيم- بهترين حالت يعنی مساله فريب دادن عمدی افکار عمومی را در نظر نمی گيريم. نگاه دقيق تر نشان می دهد که حتی اگر مسائل سياسی مانع تامين قطعه نباشد، تامين قطعه هرگز بيشتر از عمر مفيد يک دستگاه /ماشين تعهد نمی شود. آيا هواپيمای ما در حال گذراندن عمر مفيد خود بوده است يا مدتها از عمر مفيدش گذشته بوده؟ پس ادعای شاذ و بی سند و يا غرض سياسی باعث شده است تا واقعيت دگرگون/ پوشيده شود.
بروم سراغ آخرين نکته که باز هم مساله تحريم است اما از زاويه سياست خارجی. دوباره به شرق بازمی گردم و اين بار به سرمقاله ديروز شرق که در آن نويسنده پيشنهاد/تصور ساده لوحانه ای داشت که از همين رديف سخن گفتن های بی هوا بايد شمرده شود. نويسنده تصور می کند فشار افکار عمومی ايران به دولت آمريکا تحميل خواهد کرد برای رفع تحريم ها اقدام کند. اما اين نوع حرفها بسيار مضحک است. داستان تحريم کليد اصلی افسانه دوستی ما و گريز از واقعيت در فرهنگ سياسی ماست. اگر اين نوع حرفها را بازنويسی کنيم مضحک بودن آن روشن تر می شود. خلاصه اش اين که اين تحليل نويسان دارند می گويند: آقاجان چرا آمريکا به ما قطعه / وسيله نظامی نمی دهد تا رو به راه شويم و با منافعش در افتيم!
ما به قدرت خريد خود متکی هستيم ("خريدارى با دست پرپول" به قول نويسنده سرمقاله) و فکر می کنيم پول همه چيز را حل می کند. اما قدرت فروش در اينجا حرف بالاتر را می زند. و اين قدرتی است که ما رسما و علنا با آن در افتاده ايم. فکر می کنيد حفظ جان شهروندان به سياست های ما بستگی دارد يا به سياست های آمريکا؟ چرا بايد برای پوشاندن واقع گريزی خود - که دهها نشانه اش را در سياست خارجی ما می توان نشان داد- آمريکا را مسئول نشان دهيم؟ هيچ قدرتی به ما امکان می دهد که قوی شويم تا موی دماغ خودش شويم؟ اما روشن است که دست به يقه شدن با مسئولان و مراجع حکومتی و بازخواست سياستهای آنان پرهزينه است پس بهتر است که آمريکا را هدف قرار دهيم تا به يک کرشمه چند کار کرده باشيم هم ناسزايی به دشمن هميشه در صحنه داده باشيم و هم بالادستی ها را از خود راضی نگه داشته باشيم. اما در اين ميان جفای اصلی به واقعيت رفته است. ما به جای واقعيت افسانه رواج داده ايم.
|