از آخر اگر شروع کنم من هيچ مخالفتی با برخورد واقعبينانه ندارم. اما در کامنت شما برخورد و تحليلی نديدم تا به من نشان دهد زاويه ديد شما واقعبينانه است يا نيست. انتقاد شما به طور کلی از کاربرد عقل بود و من هم نظر کلی دادم. با اعتنا به توضيحات تازه شما بايد بگويم عواطف هم بخشی از واقعيت و واقع بينی است. رفتار واکنشی هم واقع بينی و عاقلانه نيست يعنی اگر صداو سيما شورش را در آورده ما نبايد از بروز عاطفه مان خودداری کنيم و اصلا معيار رفتار ما چرا بايد صدا و سيما باشد؟
اما در باره کمک گرفتن از عقل برای مهار ابدی چنين حوادثی خوشحال می شوم که چنان عقلی را به من نشان دهيد. عقلی که من از آن حرف می زنم در مسائل جمعی راه حل های خارق العاده ندارد گرچه در مسائل فردی هم به چنين خرق عادتی اعتقاد ندارم.
عقل می گويد برای همدردی منتظر راه حل ابدی نباش به عبارت ديگر همدردی را به بهانه اينکه راه حل ابدی پيدا نمی کنيم يا می خواهيم و گرفتار پيدا کردن آن هستيم به تاخير نينداز زيرا اين همدردی فوريت دارد و آن راه حل اگر غير ممکن نباشد دست کم دراز مدت و مربوط به زمان آرامش است. گرچه اين درست است که بگوييم ما پس از حادثه برنامه ريزی برای پيشگيری از حوادث مشابه را فراموش می کنيم. اما من مشکل را در همانجا می بينم نه در اين همدردی.
اين هم که کار عقل انديشيدن به زندگی باشد ظاهرا مخالفی ندارد دست کم نه در ميان اعضای جامعه مدرن يا نوگرا. من عمد داشتم که بگويم عقل از نظر وجودی مرگ آگاه است تا شما نگوييد کار عقل زندگی خواهی است و محدود کردن حوزه مرگ. به اصطلاح ما از دو نوع يا دو مرتبه از مراتب عقل حرف می زنيم. اما در همين مرتبه عملی هم می بينيد که شما عقل را با مرگ تعريف کرده ايد الا اينکه نامش را گذاشته ايد محدود کردن حوزه مرگ. مگر اينکه فکر کرده باشيد من با مرگ آگاه ناميدن عقل هدفم اين بوده که بگويم بايد حوزه مرگ را گستراند!
و آخر اينکه مشکل عقل در عرف ايرانی آن دقيقا همين است که مرگ آگاه نيست گرچه از آن زياد حرف می زند. اين لقلقله زبانی نبايد اسباب سوء تفاهم شود. اگر هم پذيرش اين نکته دشوار باشد مقايسه کنيد با اين واقعيت که دستگاه حاکم با وجود گفتگوی بسيار از دين اصلا دينی نيست.