آقای جامی عزيز، متن زير را در اوگست 2002 نوشته بودم دربارهی آقای درخشان، و چند وقت پيش که بايگانیام را مرور میکردم ديدم که هنوز موضوعيت دارد:
«اغلب خانمهاي ايراني وقتي كه در محيطي قرار ميگيرند كه از اجبار حكومتي و ذهنيتي حجاب در آن خبري نيست، به مشكل ثانويهاي برخورد ميكنند: بدنهاي آنها چنان بدشكل است كه پوشيدن لباسهايي آزادتر و بدننماتر تنها آنها را مضحكهي بقيه ميكند. شكل بدن و زيبايي آن دغدغهاي است كه در محيط پيشين هرگز نداشتهاند. بعضي از آنها حتي دلشان هواي محيطي را ميكند كه در آن با آرايشي ساده ميشد ذهن خيالپرداز مردان را مدتها درگير كرد، و نياز به رژيمهاي لاغري طاقتفرسا و بدنسازي نبود.
وبلاگ را «خاطرات روزانهي يك نفر در وب» ناميدهاند، اما با دفترچهي خاطرات روزانه تفاوت اساسي دارد: دفترچهي خاطرات هر چه باشد «رسانه» نيست. وبلاگنويس ميداند كه احتمالا مخاطبي هست كه نوشتهاش را ميخواند. براي اكثر بلاگرها تعداد بينندههاي وبلاگشان مهم است؛ يعني اگرچه ممكن است بيشتر از خودشان بنويسند، ولي تنها براي دل خودشان نمينويسند. همين حالت دوگانهي وبلاگ باعث ميشود كه وبلاگ يك جور از حجاب در آمدن باشد.
حسين درخشان زماني در معرفي وبلاگش گفته بود ممكن است لوس و خالهزنكي بنظر بيايد، و اولها اسم وبلاگش را خودبزرگبيني گذاشته بوده، چيزي كه احتمال ميداده «ديگران» بارش كنند. عنواني كه او براي وبلاگش انتخاب كرده و اين دغدغهها، نشان ميدهند كه قطعا از نقش رسانهاي وبلاگ آگاه بوده و در عين حال آن را روش خوبي براي رها شدن از نظارت جامعه و محيط ميديده، نظارت و اجباري كه دائم مجبورت ميكند خودت را سانسور كني و همرنگ جماعت شوي(يا بعبارتي جماعت را رنگ كني). وبلاگ راهي است كه ميتواني با آن ذهنيتت را در افكار عمومي لخت و عريان نشان دهي. اما اينكه ذهن خودت را عريان مقابل چشم بقيه بگذاري، آن هم بطور روزمره، چيزي است كه در محيط هميشگيمان هرگز به آن عادت نداشتهايم. هميشه حجابي سنگين از جملات تكراري ما را مخفي كرده، مثل خانمهايي كه تنها يك چشم و نوك دماغشان را ميتوان ديد. جملات تكراري كه اسم متناقض «تعارف» (يعني شناسايي دوطرفه) به آن دادهاند. جملاتي كه باب ميل مخاطب ما هستند و تنها ميگوييم كه او را خوش بيايد...
داستان آقاي درخشان و لقبي كه به او دادهاند(ابوالبلاگر) بطرز خندهداري مرا به ياد داستان آدم ابوالبشر مياندازد: آدم ميوهي ممنوع را خورد (درخشان وبلاگ نوشت) و ناگهان فهميد كه عريان است. مجبورش كردند از آسمان تنهايي و خودپسندي هبوط كند، و روي زمين نسل بدبختي را پديد آورد؛ نسلي كه گناه اوليهاش را چون باري سنگين برايشان به ارث گذاشتهاست.»
طولانی شد اما يک نکته هم از سر انصاف اضافه کنم: اين نکته ناديده نيست که موقعيت آقای درخشان به عنوان مبلغ اصلی وبلاگنويسی فارسی جايگزين ندارد. روش نقد يا حملهی او به شما معقول نيست اما گمان نمیکنم يک لينک و اظهار نظری سردستی زير آن ارزش اين واکنش را داشته باشد.