:: افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما
:: بعضی روزها
:: ياس و نخلستان
:: به اندازه تيراژ يک روزنامه ترک هم کاغذ روزنامه نيست
:: روياهای هسته ای ما ايرانيان
:: شش سوال از ايران
:: ايران جمهوريخواهان دموکرات شده را نمی خواهد
:: وزن کلمات
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: حسين شريعتمداری: مرد عنکبوتی
:: مرکز نشر دانشگاهی، رصدخانه مراغه ما
:: ارزش های رسانه ای سايت های اصلاح طلبان
:: حاشيه نشينی بزودی بزرگتر از متن شهرنشينی ما خواهد شد
:: استعاره های 22 تجاوز و قتل
:: اشتياق به هر آنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر
:: اين دو مصاحبه را از دست ندهيد
:: هشت سين
:: آن 20 هزار نفر
:: ايران: نه دموکراسی، نه ديکتاتوری
:: روايت نوبل صلح عبادی از زبان ابطحی
:: ما هم مردمی هستيم
:: ثبت کردن جرم است
:: اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد
:: آينده از آن کيست؟
:: باز هم حافظه تاريخی
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
September 20, 2005  
صبر کنيم تا ديگران هم برسند  
 

از خواب برخاسته ام. در انتهای خواب داستانی می گذشت که درست به يادم نمی آيد اما در پايان داستان کسی ايستاده در ميانه راه گفت صبر کن تا ديگران هم برسند. در همان خواب و بيداری فکر کردم صورت درست اين خطاب اين است: صبر کنيم تا ديگران هم برسند.

خواب مفاهيم
از خواب برخاسته باشم انگار. مفاهيم اغلب اوقات به خواب می روند. ما به آنها انديشيده باشيم هم فراموششان می کنيم. بعد دوباره به آنها می رسيم. اين خواب مفاهيم است در ما يا خواب ما در بستر مفاهيم هر چه هست ما به انديشه هامان مدام بازمی گرديم مثل بازگشت به يک اسطوره ازلی تا بار ديگر آنها را کشف کنيم. زندگی با مفاهيم گويی هميشه از راه کشف و بازکشف ممکن می شود. من بارها به مفهوم صبر کردن برای رسيدن ديگران فکر کرده ام.

انقلاب همچون مکث تاريخی
انقلاب اسلامی مکثی بود در تاريخ معاصر ما تا ديگران هم برسند. ديگرانی که از دنيای مدرن و ابزارهاش و مديريت اش و مفاهيم و ضرورتهاش چيزی نمی دانستند. بسياری را انقلاب وارد دنيای مدرن کرد. انقلاب می خواست آنها که رسيده اند يا در راه اند و آنها که از دنبال می آيند يا نمی آيند به هم برسند.

آنها که در راه بودند يا رسيده بودند بسيار ضرر کردند و آسيبهای بزرگ ديدند. اما آنچه از اين آسيب بدست آمد گسترده شدن ايده راه و رفتن و پيشرفت بود. به ياد آوردن گروههای فراموش شده بود. آموزش ديدن و گاه درخشيدن کسانی بود که بدون انقلاب بعيد بود تا يکی دو نسل بعدشان هم بتوانند از آموزش و درخشش بهره بگيرند. 

من با انقلاب زندگی کرده ام و برخلاف گروههايی که از آن رو برگرداندند هرگز گوهری که در آن بود از نظرم غايب نشد. نسل ما با انقلاب بزرگترين کار اجتماعی خود را به ثمر رساند. انقلاب کودک ما بود عشق ما بود و طبيعی است که نمی توانستيم به آسانی از آن روبگردانيم. گوهر انقلاب شکستن کاست اجتماعی طبقه متوسط و پيشرو ايران بود و وارد کردن انبوه کارناديدگان به صحنه اجتماع. سيب انقلاب به دليل همين کارناديدگی از آسيب دور نبود اما با طبقه کوچک متوسط هم نمی شد بار جامعه را برد. ما به سطحی از همدلی و يگانگی نياز داشتيم تا فاصله ها را برداريم و سخن يکديگر را فهم کنيم. من مدعی ام که امروز ميزان تفاهم ما و توزيع امکانات بوده و نبوده ما در سطح ملی بيشتر شده است. شقاقی اگر هست با دولت است. دولتی که انقلاب را مصادره کرده است. انقلاب يک امر دايمی است. دولت می خواهد آن را در صورتهای معينی کليشه کند.

مدرنيته در برداشتن فاصله هاست
زمانی روشنفکران بزرگی در ميان ما مانند شريعتی از جدايی روشنفکران و مردم سخن می گفتند و راست می گفتند. آنها کوشيدند به مردم نزديک شوند و فاصله را بردارند. نتيجه انقلاب بود. انقلاب برای برداشتن فاصله ها بود. اين مدرن ترين و انسانی ترين ايده مرکزی انقلاب، گوهری است که هنوز و تا سالها بايد راهنمای ما باشد. شايد اصلا اين تنها ايده ای است که بشر در دوران مدرنيته به آن نياز دارد. در غرب هم همين ايده است که مداوما گسترش می يابد. جنبش های اجتماعی غرب و مسيری که در فرهنگ و اقتصاد و باز کردن دايره سياست و امکانات و مديريت به روی طبقات و گروههای مختلف نژادی و عقيدتی و جنسيتی می پيمايد در بنيان همين است.

بحثی اگر هست در شيوه راه بردن اين ايده است. تامل در دلايل شکست شوروی که همين ايده همگانی ساختن را پيش می برد می تواند راهگشای نقد باشد. و البته تامل در دستاوردها و شکست های دولت انقلاب خود ما. اما نفی ايده يا غافل شدن از آن و پرداختن به حواشی راهی به جايی نمی برد.

آنچه ملکيان آشکار کرد
دايره سخن را تنگ تر کنم تا صرفا به گفتگوی تئوريک نپرداخته باشم. در واقع همه اينها را گفتم برای اينکه بگويم ماجرای سخنان مصطفی ملکيان و واکنش های عمومی به آن به من نشان داد که چه ناهمسانی های عظيمی در سطح دانش ما از تاريخ ايران وجود دارد و چه خلل های هولناکی در آموزش ما در اين زمينه خطير هست.

در ميان ما هسته های درخشان فکر و کار و تلاش فرهنگی کم نيستند. اما مساله اين است که بسياری از افراد و  هسته های فکری عمدتا به فکر ارتقای مطالعاتی و فرهنگی خودند تا به فکر انتقال آن به سطوح عمومی تر جامعه. درست بگويم مساله اين است که افراد متفکر ما غرق در مطالعاتی هستند که اگر چه ارزش آکادميک يا روشنفکرانه دارد اما از عرصه عمومی فارغ است. عرصه عمومی در کم دانشی و آموزش های يکسويه و افواهی تنها به سطح نازلی از دانش بسنده می کند و عرصه نخبگان ما از غم خوردن برای آن دامن فراهم می کشد.

توازن از دست رفته
نتيجه چنين وضعيتی فاصله افتادن های مکرر و بيشتر و دور شدن انديشمندان از بدنه جامعه است. حال آنکه دانشی که در انزوا بماند هرگز به فرهنگ تبديل نمی شود. مولف خردمند "شکند گمانيک ويچار" قرنها پيش متکی به انديشه ايران باستان گفته بود: آنکه از دانش اندک خود به ديگران بهره برساند بهتر از آن است که بسيار می داند اما مردمان از دانش او بهره نمی برند. اگر در جامعه ای اين توازن به هم بخورد آن جامعه روی سعادت نخواهد ديد هر قدر هم که نخبگان درجه اول و کوشا داشته باشد. 

اين گفته شريعتی هم هميشه در گوشم هست که می گفت اگر جامعه من يک جامعه متعادل بود من به جای سخنرانی در باب مسائل مورد نياز عموم می رفتم و بی دغدغه فلسفه می خواندم و هنر. توجه شريعتی به مساله نياز عمومی يک توجه مسئولانه است که تا مدتها هنوز بايد نصب العين ما باشد. او در تعيين مسير مطالعاتی خود به عنوان يک فرد نخبه نمی توانست به نياز جامعه بی اعتنا باشد. نخبگانی که در هزار نکته باريک می پيچند اما از انديشه به مهمترين مسائل روز جامعه خود غافل می مانند سرمايه هايی هستند که انگار زير خاک دفن شده باشند. هدايت زمانی وضع روشنفکران را به کنده کنار آتش مانند کرده بود که نه سالم می مانند و نه به افروخته شدن آتش کمکی می کنند. اين دايره باطل را بايد به خط تبديل کرد.

چه بايد کرد؟ سوالی هميشگی
چه بايد کرد؟ من در وضع کنونی ايران تنها می توانم برای کسانی ارزش اجتماعی قائل باشم که به انتقال مسئولانه دانش خود می انديشند. در وضعی که مدرسه و دبيرستان و دانشگاه از نفس افتاده است و گرفتار آموزش های يکجانبه رسمی است بايد گروهها و نويسندگان و ناشران و افرادی باشند که مدرسه واقعی را در فضای اجتماعی بازسازی کنند. نمونه روشن و سخت قابل احترام چنين هسته های فکری کاری است که توران ميرهادی و همکاران اش مثل زهره قائينی در شورای کتاب کودک می کنند. انتشار هفت جلد دانشنامه ادب کودک کار عظيمی است که آنها بی سر و صدا کرده اند تا کودکان ما را از فقر شناخت هويت ملی خود برهانند. کارهای مشابه شماری از ناشران مانند طرح نو برای معرفی چهره های ماندگار تاريخ فرهنگ ايران به جوانان از نمونه های ديگر است. 

پل زدن ميان نخبه گرايی و مردم گرايی

اما در انبوه نيازهای ما اين نوع فعاليت ها مانند جزيره های پراکنده و کم تاثير اند و هنوز به يک جريان اجتماعی تبديل نشده اند و روز به روز فقر آگاهی عمومی بيشتر و بيشتر گسترش می يابد. برای پرهيز از عميق شدن اين شکاف هولناک راهی نيست مگر آنکه به توليد آثار و گفتارهايی برای عموم توجه شود. نخبگان ما بايد کمی قدم آهسته کنند و از هر آنچه برای آکادمی تهيه می کنند نمونه ساده شده ای هم برای جوانترها تدارک ببينند. اين ممکن است به نظر آنها کار مهمی نيايد چون از پيچيدگيهايی که ايشان را راضی می کند برخوردار نيست اما به گسترش ايده های نو و دانش های تاريخی و هويت ساز کمک می کند و در دراز مدت زمينه را برای فهم آنچه آنها می گويند و می خواهند فراهم می سازد.

رفتن و پيش رفتن بسيار وسوسه کننده است اما اگر نگاهی به پشت سر بيندازند خواهند ديد که از جماعت و جامعه فاصله بعيدی گرفته اند که ديگر کسی صدای آنها را نمی شنود. اين است که دانش های ناب در لابلای اوراق تحقيقات ارزشمند خاک می خورد و نويسندگان خود را افسرده می سازد. راه برون-رفت از اين افسردگی پيوستن به جماعت است. کمی قدم آهسته کردن است تا ديگران هم برسند. حتی برگشتن است و کمک کردن به همه آنهايی که در پيچ و خم اين راه و آن راه وامانده اند و آنها را به راه انداختن است. تبديل کردن بی اعتنايی و بلکه تحقير هر آنچه مردمی است و مردم پسند به فرهنگ کار برای بالا بردن سطح دانش مردم است. فرهنگ ما بايد بين نخبه گرايی تاريخی خود و نياز حياتی امروزش به مردم گرايی پل بزند و گرنه نجات نخواهد يافت.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/731
نقد و نظر

مهدي عزيز
گفتاري از دكتر ملكيان در وبلاگ منتشر كردم كه با اين بحث پيوندي ناگسستني دارد. بد نيست آن را هم در خلال اين بحث بگنجانيد.

پايا و پويا باشيد.

Posted by: مسعود برجيان at September 22, 2005 8:28 PM



من با شما در اصل قضیه موافقم که باید دیگران رانیز با خود همراه نمود، ولی در روش انجام این کار معتقدم چاره کار ایستادن تارسیدن دیگران نیست بلکه باید افرادی واسظه پیش روندگان و مردم عادی باشند و همواره دستاوردهای ناب و جدید آنان را به زبان مردم بازگویی و نتایج آن را برای استفاده در زندگی روزمره مردمان آماده سازند. در حوزه علم و تکنولوژی این کار به صورت نظام یافته صورت میگیرد، دانش و تکنولوژی پیشرفته به همت دانشمندان برجسته در آزمایشگاههای تحقیقاتی تولید می شود، توسط مهندسین به تکنولوژی قابل عرضه تبدیل می شود ، توسط بنگاه های انتشار دانش به متون قابل فهم در همه سطوح از دانشگاهی گرفته تا مدارس ابتدایی تبدیل میشود و در نهایت توسط رسانه ها و نویسندگان و فیلم سازان دیگر به صورتهای مختلف از خبر گرفته تا داستانهای علمی تخیلی و فیلم و کارتون، به فرهنگ مردم وارد می شود. در حوزه ادبیات و فرهنگ تا جایی که من خبر دارم نیز می توانیم از کارهایی نظیر " داستانهای خوب برای بچه های خوب " آقای حایری یزدی نام برد که متون سنگین ادبیات را به زبان قابل فهم توسط عامه مردم بیان می کرد. نمونه های کار آمد دیگری را نیز می توان نام برد که در این زمینه قابل مطالعه و الگو برداری هستند. به نظر من در حوزه روشنفکری نیز ما به روشنفکرانی در همه سطوح و با ادبیات متفاوت جهت ارتباط با سطوح مختلف مردم نیازمندیم. همچنین به رسانه ها و تکنولوژی های ارتباطی نیازمندیم که بتوانند دستاورد های تولید شده را به فرهنگ و انتفاع در جامعه تبدیل کنند. به نظر می رسد موانعی در این میان وجود دارند که یکی از آنها حصر نمودن روشنفکری در غالب کلماتی نظیر" روشنفکری " است. که ناخواسته مرزی بین روشنفکر و مردم عادی ایجاد می کند (1). باید از قالب کلمات رها شد و در قالب اهداف روشنفکرانه به طراحی نظام های روشنفکرانه ای پرداخت که در آنها روشنفکران پیشرو، واسطه هاو تکنولوژی های ارتباطی همگی در جایگاه خود به ایفای نقش خود در ارتقای سطح دانش، شعور و فرهنگ جامعه مشغول شوند.


1) این مورد اختصاصی به این موضوع ندارد و در حوزه های دیگری هم مشابه آن وجود دارد . من در حوزه مدیریت تکنولوژی نیز آن را مشاهده می کنم و اخیرا سعی کرده ام تلاشی را جهت روشن کردن این موضوع انجام دهم.

Posted by: جواد at September 21, 2005 9:41 AM



صبر کنيم تا ديگران هم برسند

آیا فاصله میان نیرو های اجتماعی را با سرکوب و نگه داشتن متجددین می توان پر کرد؟؟ آیا دیگران به دنبال ایشان می آیند تا به آنها برسند؟ - از سايت هفتان

Posted by: علی at September 21, 2005 12:55 AM



.. من نه دل نگران سنّتم ، نه دل نگران تجدّد ، نه دل نگران تمدّن ، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل . من دل نگران انسانهاي گوشت خون داريم که مي آيند ، رنج مي برند و مي روند.سعي کنيم که اولا : انسانها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند ، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند ثانيا هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثا هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند ، از دين گرفته تا علم ، فلسفه ، هنر ، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر.


Posted by: آرش at September 20, 2005 8:07 PM



ببخشيد كامل آن اين است!
دل نگران چه هستی ؟
>

مصطفی ملکیان

Posted by: آرش at September 20, 2005 8:06 PM



بازهم سلام!

دل نگران چه هستی ؟

اولا انسانها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند ، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند،

ثانيا هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند، و

ثالثا هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند.

و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند ، از دين گرفته تا علم ، فلسفه ، هنر ، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر>> این سخنان آقای مصطفی ملکیان را دیدم حیفم اومد برات ننویسم!http://manaviat.blogfa.com

Posted by: آرش at September 20, 2005 8:03 PM



مسعود عزيز،
من دارم به راههای عملی پل زدن با مردم فکر می کنم و همين روزها دوباره در اين زمينه می نويسم. پيشنهاد تو هم خوب است ولی من در جوانب آن فکر می کنم و به عنوان سهم وبلاگ ها دراين زمينه نظرم را خواهم نوشت. به هر حال از توجه و مشارکت تو و ديگر دوستان علاقه مند در اين بحث سپاسگزارم.

فرهنگ عزيز،
راستش نمی دانستم شورای کتاب کودک سايت دارد که خطای من بود و بايد از پيش جستجو می کردم. ممنون که يادآوری کردی و اضافه شد.

در باره نکات دوستان ديگر هم مشروح خواهم نوشت از جمله در باره اينکه چرا روشنفکران بايد با جماعت حرکت کنند و معنای اين حرکت چيست. اما در باره کوتاه نويسی بايد بگويم گرچه سعی می کنم مطالب طولانی نشود اما ترس از اينکه نکته ای نامفهوم ادا شود وادارم می کند کمی مشروح بنويسم. به هر حال کوتاه يا بلند؟ مساله اصلی تناسب است! نکته اضافی می بينيد تذکر دهيد تا تناسب و هندسه بحث دقيق تر شود.

Posted by: سيبستان at September 20, 2005 5:38 PM



مهدي جامي عزيز

چندي‌ست دغدغه‌اي ذهنم را به خود مشغول كرده است. آن دغدغه، جمعيت هدف و قشر مخاطبي‌ست كه هر وبلاگ براي خود انتخاب مي‌كند يا با نوع مطالب باعث جذب آنها مي‌شود. اين موضوع پيوند محكمي دارد با آنچه درباره‌ي پل زدن ميان روشنفكران و عموم نوشته‌اي. بدين معني كه اگر جمعيت هدف را گروهي نخبه‌ي آگاه فرض كنيم سبك و سياق نوشتار و نوع نگاه و ادبيات ما بكلي متفاوت از زماني خواهد بود كه در نظر آوريم آنكه روبروي مونيتور نشسته و چند خطي از يادداشت يا مقاله‌ي ما را مزه‌مزه مي‌كند جوان جوياي حقيقتي است كه نه از مكتب تفكيكيان چيزي شنيده است نه از زوال انديشه‌ي سياسي و نه از هزار موضوع و مطلب به‌ظاهر پيش‌پاافتاده و نام‌آشنا براي ما.

من مدتي‌ست در فكرم خلاصه‌اي از برخي فصول كتاب‌هايي كه مي‌خوانم تهيه كنم. اين ايده وقتي به سرم زد كه ديدم به هنگام معرفي كتابي از دكتر سروش به چند جوان دانشجو همگي روي در هم كشيدند. در واقع رم كردند و ناليدند كه كتاب‌هاي سروش سنگين است و هضم آن دشوار. چند باري هم امتحاني كردم و فرازهايي از برخي روشنفكران نام‌بردار را در لابلاي مطالب وبلاگ گنجاندم و نتيجه‌ي خوبي گرفتم. با دوستي در اين زمينه مشورت كردم. نظرش اين بود كه به خلاصه‌ي صرف اكتفا نكن و هر خلاصه‌اي را با موضوعي از مسائل روز درآميز و بر جذابيتش بيفزا.

مي‌خواستم امشب همين موضوع را دستمايه‌ي يك يادداشت كنم اما درد چشمانم اجازه نمي‌دهد. آن را همين‌جا مي‌نويسم. اگر تمايل داشتي بر روي آن بحث كن. هم جوانبش را نشان بده و هم مسير دستيابي به آن را و هم در كل نظرت را.

Posted by: مسعود برجيان at September 20, 2005 5:00 PM



سلام
آقاي جامي
فاصله ي عام و روشنفكران مسئله اي است كه تراژدي بزرگ روشنفكري است .
براي روشنفكر مهمترين كار و مشكلترينش همين نكته اي است كه ذكر كرديد .
دوست دارم به دو مطلب زير نگاهي بيندازيد .
http://www.manaviat.blogfa.com/post-2.aspx
http://www.manaviat.blogfa.com/post-1.aspx
من اسمش را گذاشته ام ملزوم ششم روشنفكري .
واقعا چه بايد كرد ؟ گاهي همين امر با ديگر ملزومات روشنفكري در تناقض اشت .

Posted by: محسن مومنی at September 20, 2005 1:20 PM



جامی عزیز:
نوشته هایت را هر بار با وسواس می خوانم اما کاش کوتاه نویس تر باشی.

البته این نظر من است

Posted by: سرزمین رویایی at September 20, 2005 12:30 PM



سلام

باز هم زیبا و ملموس و عمیق گفتید.
ارادت

Posted by: سارا at September 20, 2005 11:57 AM



سلام آقاي جامي عزيز. كاش حال كه به شوراي كتاب كودك و كار ارزشمند خانم دكتر ميرهادي اشاره كرديد، به سايت اين عزيزان هم در متن لينك مي‌داديد. به هر حال:
http://www.cbc.ir/

Posted by: فرهنگ at September 20, 2005 7:26 AM



تقريبن تمام كساني كه در مورد رابطه روشنفكران و توده مردم مي گويند و مي نويسند، نكات اصلي را ناديده مي گيرند. ما حق نداريم به روشنفكر (يعني يك انسان ميرا) تا زماني كه به خداوند و دنياي ديگر و صواب و عذاب معتقد نباشد، بگوييم ايثار كن، بگوييم امكاناتي را كه براي مدت كوتاهي در اختيار داري، استفاده نكن تا ديگران به تو برسند. يعني اگر تنها تعداد انگشت شماري روشنفكر بي دين هم داشته باشيم نمي توانيم حكم كلي صادر كنيم.
واقعيت اين است كه تنها راه براي نزديكتر كردن رابطه روشنفكران و مردم، خلق ساختاري اجتماعي، براي انتقال اطلاعات است. يعني اگر هرمي اطلاعاتي وجود داشته باشد، كه راس آن را روشنفكران نخبه، و كف آن را مردم، و لايه هاي مياني آن را، از بالا به پايين، كساني كه به ترتيب اطلاعات كمتري دارند، بسازند، انتقال اطلاعات به آساني انجام مي شود. فهم سخنان نخبگان راس هرم، براي هيچ گروهي به اندازه روشنفكران لايه زير راس، آسان نيست، و به همين ترتيب تا پايين. اينگونه بدون اينكه روشنفكران فرصت خود را هدر بدهد، اطلاعات را به لايه پايينتر انتقال داده، آن را فراگير مي كنند.
اما پيچيده ترين موضوع اين است كه چگونه مي توان چنين ساختاري بوجود آورد؟ به نظر من خلق چنين ساختاري نيازمند فعاليت اجتماعي (نه سياسي) درازمدت روشنفكران لايه هاي مياني است.

Posted by: يك دوست at September 20, 2005 7:15 AM



حرف دل بود. به دل نشست.

Posted by: خط آخر at September 20, 2005 4:19 AM



سلام
به نكات جالبي اشاره كرده ايد. اما بنظر ميرسد نكته اصلي يا نتيجه گيري شما " کمی قدم آهسته کردن است تا ديگران هم برسند" قانع كننده نباشد.

كند با تند حركت كردن افراد به خودشان مربوط مشود. نه بايد كسي را از تند رفتن منع كرد و نه كسي را بخاطر كند رفتن سرزنش!!! اشكال ما اين است كه يه عده عفب افتاده تمامي امكانات و منابعي كه متعلق به > است در اختيار كرفته... ولي بجاي بالا بردن دانش عمومي مردم ، آنرا در راه عفب نگهداشتن فكري جامعه يكار گرفته اند.

اگر منظورتان پروزه هاي تحقيقاتي است- خب آشكار است ما بيشتر به تحقيات كاربردي /R&D نياز داريم تا تحقيات محض!

چه بايد كرد هم شجصا معتقدم خيلي پيچيده نيست. نه فلسفه لازم دارد و نه چيزي از توي تاريخ چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام! بايد همه را به رسميت شناخت و 50+1 را!

ام الفساد هم اين اصل ولايت فقيه است كه خودشان هم ميدانند ضد قرآن است. حا لا بايد ولي فقيه را قانع كرد به طور تدريحي اختياراتش را به نهادهاي انتخابي واگذار كند و برا هميشه به اين بازي مسخره و مايع هجو ذر قرن بيست و يكم پايان دهد... بهترين و كم خسارت ترين سناريو...به سناريوهاي ديگر هم اميدواريم با درايت ولي فقيه كنوني نيازي نشود!

آنوفت امكانات و منابع كشور صرف شكوفايي استعداد ها و پيشرفت كشور خواهد شد نه كشتن و فراري دادن استعدادها و عقب مانوكي كشور!

Posted by: آرش at September 20, 2005 3:31 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست