قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [41]
و مثلا شرح حال [29]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [33]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [15]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




August 23, 2005  
سلام آقای گنجی  
 

امشب آخرين شمع قرمزی را که داشتم روشن کردم. خوشحالم که با آخرين شمع من خبر بازگشت شما هم به زندگی منتشر شده است. يک بسته شمع سفيد هم خريده بودم که حالا ديگر همچون نشانه ای خواهد ماند از آرامش تا شعله سوزان اضطراب و اميد و انتظار.

نمی دانيد چقدر سبک و آرام شده ام. خبر رهايی شما از مرگ برايم شيرين است. از مرگ بيزارم. هنوز زخم مرگ صمد پسردايی ام با من است. دانشجوی پزشکی بود. رفت جبهه و ديگر برنگشت. هنوز زخم مرگ بچه های کلاس رياضی دبيرستان شهيد اختری با من است. بهترين بچه های مدرسه بودند. نخبه ها همه در کلاس رياضی جمع شده بودند. هميشه کلاس شان شلوغ بود و کنجکاو. چهره های دوست داشتنی داشتند. 15 يا شانزده سال. آن روزی را که به کلاس آمدم و کلاس را خلوت يافتم هرگز فراموش نمی کنم. برای يک دوره کوتاه به جبهه رفته بودند. هيچکدام شان برنگشتند. شايد هفت نفری بودند. آنقدر در مسجد به عکس هاشان نگريسته بودم و گريسته که داغ هفت برادرم باشد انگار.

کار خوبی کرديد آقای گنجی. من ديگر توان مرگ عزيزی را ندارم. فکر می کنم خبر رهايی شما از مرگ مهمترين خبر هفته های اخير است. اما برايم عجيب است که هيچکس انگار از بازگشت شما به زندگی استقبال نکرده است. روزنامه ها را ديده ايد؟ حتی شرق در حد خبر کوتاهی هم از شما ياد نکرده است. "گويا" فقط يک تيتر دارد. همين گويا که هر روز عکس و تفصيلات اخبار شما را که داريد می ميريد برجسته می کرد. هيچکدام از وبلاگهای دوستداران شما هم چيزی ننوشتند. تقريبا هيچ کس. نه چرا فقط يک نفر چيزکی در دو خط نوشت. آنهم با طعنه که لابد شما را بزودی به خارج می فرستند و می شويد يک تبعيدی مثل بقيه. ديدم نبوی می گويد شلوغ نکنيد تا گنجی حالش خوب شود. سايت های معتبر هم که دهها صفحه خبر در باره شما توليد کرده بودند به خبر کوتاهی بسنده کردند. عجيب است آقای گنجی عجيب است رفتار ما مردم. من فکر می کنم ما اعتراض کردن را اگر خوب بلد باشيم آداب به نتيجه رسيدن/ رساندن را هنوز بايد ياد بگيريم.   

کار خوبی کرديد آقای گنجی. شما به جای همه ما تجربه کرديد ونشان داديد که اين راه بن بست است. راه ديگری بايد رفت. من مطمئنم که شما آن راه را پيدا می کنيد. من اصلا فکر نمی کنم شما به خارج بياييد. شما از جنم ديگری هستيد. شما کسی هستيد که مثل هيچکس نيست. چطور می توانيد کارهايی بکنيد که همه کس کرده اند يا می خواهند بکنند. ولی راستش را بخواهيد برای من در هر دو حالت شما فرقی نخواهيد کرد.

آقای گنجی! شما در ايران بمانيد يا بيرون بياييد برای من همان گنجی هستيد که تا به حال بوده ايد. شما اعتصاب کنيد يا اعتصاب تان را بشکنيد شان تان فرقی نمی کند. شما پيروز شويد مست نمی شويد شکست بخوريد نا اميد نمی شويد. شما سکوت تان همانقدر ارزش دارد که خطابه تان. فريادتان. شما خطايتان همانقدر ارزش دارد که صواب تان. آدمی مثل شما آقای گنجی بنشيند يا برخيزد بنويسد يا سکوت کند بميرد يا زنده بماند کارش اقدامش فکرش روش اش ارزش دارد.

خوشحال ام که شما بن بست را شکستيد. حرف دوستان را پس از انديشه دراز پذيرفتيد. تصميم شما به بازگشت به زندگی تصميم همه ماست. ما همه با داستان شما رشد کرديم. ما که می گويم همه آنها را می گويم که به شما فکر کردند با شما صميمی بودند از شما آموختند از شما همدلانه انتقاد کردند شما را بزرگ داشتند. راستش اين است که شما اگر از اين پس هيچ هم نگوييد به اندازه کافی گفته ايد. کاميابی شما از آن شماست. ناکامی شما از آن ما.

بعد از اعتراض شما ديگر اوضاع همان نخواهد بود که تا پيش از آن بوده است. ما به همراه شما آموختيم که مشکل ما کجاست. آموختيم که کار سياست کار جمع است. با شما ما برای هميشه از ته مانده انديشه های انقلابی خلاص شديم. همان چيزها که آزارمان می داد. يک روز برای نشان دادن اخلاص، دوستان ما سربازان ما بسيجی های ما همسايه ها همقطاران ما همسنگرهای ما روی مين می رفتند. بعدا فهميديم که می توان روی مين هم نرفت و اخلاص داشت.

آقای گنجی ما بايد تجربه کنيم. آدمهای عزيز ما همانهايی هستند که مثل شما تجربه های بزرگ را با شدت و با اراده تا آخر از سر می گذرانند. تجربه آنها تجربه ما می شود. و ما با جمع کردن تجربه های بزرگزادگان مان بزرگ می شويم. من از شما درسهای بسيار آموختم. بسيار. آنها که فکر می کنند رنج شما بيهوده بوده است پيشوايان ما نيستند. نمی گويم متوسط اند. باشند. ما به متوسط ها هم نياز داريم. اما هميشه به سرچشمه های خلاق هم نيازمنديم. شما سرچشمه بوديد آقای گنجی.

مرگ شما گم می شد در ميان اينهمه مرگ. اما زندگی شما گم نمی شود آقای گنجی. شما گنجی هستيد که پنهان باشد يا آشکار گنج است. گنج را بايد پيدا کرد. گنج را نبايد ويران کرد. طعنه بر شما با مرگ تان هم ادامه می يافت. خوب است که زنده می مانيد تا طعنه زنان را بشناسيد. ما هم بشناسيم. اين شناخت ما را عجيب رشد خواهد داد.

حالا با همان سرسختی که در راه مرگ می کوشيديد در راه زنده ماندن بکوشيد. شما همان آخرين برگ ما هستيد که در توفان پاييزی از درخت نيفتاد. شما زندگی را نقش کرديد وقتی زندگی از ارزش افتاده بود. شما آدم دوران ما هستيد. آدم آينده ما هستيد. آدمی که تجربه می کند حرکت می کند و با تجربه و حرکت خود به ديگران هم تجربه می بخشد حرکت می دهد. ما به شما بسيار مديون ايم. بسيار. بسيار.

من هم حالا با خيال راحت به سمرقند می روم. اما تمام سفر همچنان به شما فکر خواهم کرد. آرام خواهم بود. تماشا خواهم کرد. با چشمانی روشن تر. هيچوقت سمرقند بوده ايد؟ سمرقند هم گنجی است که بايد پيداش کرد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
August 21, 2005  
فيلوسوفيای عشق  
 

Love's Philosophy

I

The fountains mingle with the river
And the rivers with the Ocean
The winds of Heaven mix for ever
With a sweet emotion
Nothing in the world is single
All things by a law divine
In one spirit meet and mingle
Why not I with thine?-

II

See the mountains kiss high Heaven
And the waves clasp one another
No sister-flower would be forgiven
If it disdained its brother
And the sunlight clasps the earth
And the moonlight kiss the sea
What is all this weet work worth
If thou kiss me not?

با رودخانه می آميزند چشمه ها
با اقيانوس می آميزند رودخانه ها
با بادهای مينوی
همواره جنبشی دلپذير
آميخته است
درجهان
هيچ چيز
يکه نيست
آنچه هست
با روحی واحد تلاقی می کند
در می آميزد
و اين سنت آسمانی است
چرا راه برای من بسته باشد
به سوی تو؟

بنگر به کوهها که بر عرش برين بوسه می زنند
و به امواج که به آغوش يکدگر فرو می غلتند
بخشوده نتواند بود دختر گل
اگر به چشم خواری بنگرد به خواستگاران خويش
امواج نور زمين را در آغوش گرفته اند
و مهتاب بر دريا بوسه می بارد
اما اين همه شيرين کاری را چه سود
اگر تو بوسه ای مرا ارزانی نکنی؟

- ترجمه شد در بهمن 1372

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
August 19, 2005  
ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم  
 

برای دوستانم؛ از رنجی که می بريم

گاهی فکر می کنم به آرامش رسيده ام گاهی مشکوک می شوم که اين آرامش است يا افسردگی است. در آستانه توفيق هايی که برای خود گمان می بريم بيشتر در خود آرامش می يابم آرامشی بودا-وار  فارغ آسوده آهسته آرام وسيع لطيف سبک؛ آرامشی که در لبخند محو نقش- برجسته های هخامنشی هست در تخت جمشيد، در نگاه مردی جهانديده و داناست در داستانهای کهن؛ مردانی که در جنگل می زيستند و گويی از خلق گريخته به طبيعت به خلوت پر هيبت آن پناه برده بودند و می بايد برای يافتن ايشان کوره راههای متعددی را پرسان پرسان پشت سر گذاشت.

اما در گرداب بلاهايی که بدان دچار می شويم آرامشم رنگ بهت ديوانگان می گيرد. به سلامت خود شک می کنم و گاهی هراسان به دنبال راه چاره می گردم. اما بزودی چاره جويی را رها می کنم. همه چيز در علی السويه بودن شگفتی غرق می شود نجات يافتن يا نيافتن براستی عقل باختن يا نباختن مردن يا ماندن از اهميت می افتد. رنگ هر چيز از کف می رود. رنگهای شاد يا غمگين همه جای می پردازند به رنگی کدر و چرک و فراگير که مثل برف زمستانی همه چيز را زير آوار خود مدفون می سازد.

انگيزه هايم برای ستيز و درگيری و تنازع بقا از دست می رود ناخنهايم کند می شود رمق از دست و پايم می رود و گاه به حال نزع می افتم و مثل ارواحی که به هنگام مرگ از تن در حال احتضار جدا می شوند از خود کنده می شوم فاصله می گيرم و به تماشای جان دادن خود می پردازم. من همواره با مرگ زيسته ام. اين برادر خونی.

بيمارم؟ نمی دانم. اما می دانم که دلم در بند خيلی چيزها نيست. خيلی چيزها به دهنم مزه نمی دهد. به نظر می آيد ديرپسند و مشکل پسند و نخبه پسند باشم. اما اين توقع زيادی است اگر آرزو داشته باشم در بهترين شرايط درس بخوانم و تحقيق کنم يا با فرهيخته ترين آدمها نشست و خاست داشته باشم؟ و آيا توقع زيادی است که خانه ای روشن به گرمای عشق و مهر بخواهم؟ هيچ عقل سليمی نمی گويد اينها را من نبايد بخواهم. اما پارادوکسی در کار است. ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم. 

برای خودم متاسف می شوم که نجابت ام به کاری نمی آيد. راستی شرافت اخلاص عياری اصول گرايی پارسايی که ما برای خواستن آنها تربيت شديم امروز مرادف بی دست و پايی است. به جای همه اينها که بدان آموخته شديم اگر بی مرامی و نامردی و بيعاری و چاپلوسی آموخته بوديم و به آن پررويی و دروغگويی و هتاکی افزوده بوديم به همه نوع ابزار دفاعی مسلح شده بوديم. اما ما که چنين نيستيم با کدام سپر دفاع کنيم؟ من عميقا و با تمام وجود حس می کنم که بی دفاع مانده ام.

ما محکوم به زوال ايم؟ مثل آخرين نسل حيواناتی که رو به انقراض می روند. در شرايطی چنين ما زنده نمی مانيم. حس جهت يابی خود را از دست داده ايم. نه می توانيم حمله کنيم نه دفاعمان کارساز است. و چگونه حمله کنيم؟ تيرهايی که ما داريم بر پوست کلفت اين اراذل ناس کارگر نمی افتد. ما تنها ياد گرفته ايم با آدمها بجنگيم ولی اين جنگ با گرازهاست.

ديروز ناشناسی در کلاس بود. ساده دلانه فکر کردم از روی علاقه يا کنجکاوی آمده است اما ماند و ماند تا آخر کلاس فرصتی يافت و موذيانه سخنانی گفت که سخت برخورنده بود و بر من گران آمد. اما چه کردم؟ هيچ. يا بگو چه می توانستم کرد؟ بعد فکر کردم معلمهايی مثل ما چه بی پناه اند که حتی نمی توانند کسی را که در کلاس آنها به ايشان توهين می کند گوشمالی دهند. طرفه آن است که تا دير هنگام شب می انديشيدم که آيا در جايی که به ياد نمی آورم به اين ناشناس ناخواسته بيحرمتی روا نداشته ام
که او اين عمل را در جواب آن پندار خويش کرده و تلافی شمارده است؟ يعنی در نهان او را تبرئه می کردم. نه. در اين شرايط ما زنده نمی مانيم.

ما برای دنيای ديگری تربيت شديم اما دنيايی که برای آن تربيت شديم ديگر شد. مثل جوجگان مرغانی که وقتی سر از تخم درآوردند و باليدند آب و هوای اقليم ايشان تغيير يافته باشد. ما جوجگانی هستيم که با همه چيز اقليم خود ناسازگار در آمده ايم. بنابرين شايد صحبت از ديرپسندی و مشکل پسندی بالمره خطا باشد. ما طبعی ديگر و خويی ديگر داريم. غذای کلاغان غذای ما نيست. "نشيمن تو نه اين کنج محنت آباد است."

ما بی همزبان افتاده ايم. طوطی در قفس زاغان. نه ايشان حرف ما فهم می کنند و نه فرياد ما را پاسخی هست. گويی در خلا داد می زنيم. در حالی که سروصدای آنها گوش ما را کر کرده است.

زندگی بی فروغی داريم. هر چه فکر می کنم می بينم چه ملت جان سختی هستيم که زير فشار اين زندگی بی نشاط عاصی نمی شويم. جدا نمونه ايم! ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول؟ زندگی مثل يک جسد، سرد و سنگين روی شانه های ما افتاده است. مثل افليجی در آغوش ما رها شده است. من به جان آمده ام. "مگر غافل شوم به عبور پرنده ای و گرنه هيچ لحظه ای از اضطراب تکه تکه شدن خالی نيست." همه نشاط هايم مرده اند. نه کتابهای نو، نه روزنامه ها، نه شبهای بيداری نجاتم می دهد. در انبوه نامه هايی که برای دانشگاه می رسد گاهی چيزی هست که برای ساعتی تو را از جهان فرومرده ات بيرون ببرد هر روز مثل گرسنه ها با ولع به سراغ نامه ها می روم اما فقط يک روزنامه دارم که ديگر رغبت خواندن آن را هم ندارم اين هم مزخرف شده است و روزها بايد بگذرد تا نام خود را پشت پاکتی ببينی و حس کنی هنوز با جهان خارج ارتباط داری.

در خانه گاهی چهره علی کوچکم با سيمای مهربان و دوست داشتنی که مدام چيز ياد می گيرد و شيرين زبانی می کند مرا از دنيای خود بيرون می آورد. با هم به حياط کوچک خانه می رويم و زير آفتاب می نشينيم و او به همين راضی است. معصوميت و صفای کودکانه او مرا غافل می کند از فاجعه بيرون. اما اين هم پايدار نيست. به کجا بايد بگريزم؟ دست به کدام کار زنم که غصه سر آيد؟ دچار ماليخوليا می شوم و مثل اين روزها کوچکترين تنشی مرا تا سرحد مرگ غمگين می سازد. اتکاهايم از دست می رود. نوعی احساس بی دليل که در ما هست و به ما نويد می دهد  که سرانجام پيروزی از آن ماست در من تحليل می رود رنگ می بازد و ديگر هيچ دليلی برای اميدوار ماندن ندارم. حتی نمی توانم دم را غنيمت بشمارم. و نه دوستی در کنارت هست نه شاهدی نه شرابی نه مجلس انسی.

احساس می کنم جز يک تغيير اساسی در فضای بسته ای که مرا و ما را احاطه کرده است نمی تواند حقيقتا مرا به زندگی بازگرداند. در اين فضا که گوشه گوشه آن را تجربه کرديم هيچ چيز تازه ای نيست. در چارچوبه آن ديگر نمی توان به تنوع و تازگی و نشاط دست يافت. و اينجاست که سفر مرا مجذوب خود می سازد. سفر مرا تسکين می دهد  و نه سفر در چارچوبه همين فضا که سفر به فضاهای ديگر فرهنگهای ديگر. تنها تسکين من گذر کردن از پل های جهان و گردش غريبانه در شهرهای جهان روزنامه های جهان آسمان های جهان است. تا دوباره خود را بازيابم در جاده های سفر. در راههای بی پايان. که ما در گوهر خويش می ستاييم بی پايانی را سلوک دايمی را نوبه نو شدن را. و اينهمه در سفر هست. ما بدون سفر ملول می شويم. مثل پرندگان مهاجری که در باغ وحش با آسمانی مشبک سر کنند.

و در سفر شگفتی هست. و شگفتی رمز حيات آدمی است. و من وقتی به راهنمايی ستاری در افسون شهرزاد دريافتم که رمز زنده ماندن شهرزاد در پی افکندن بنياد شگفتی است – چه او با قصه های پرجذبه خويش غولی زنباره و زن اوباره را دست آموز کرده بود و هر شب بخشی از زندگيش را از دست او می ربود و آزاد می ساخت -  دانستم که مرگ و زوال فرد و جامعه درست زمانی فرا می رسد که ديگر به ملال خو کرده و همه راههای شگفتی را سد کرده باشد. کسی يا جامعه ای که چيز تازه ای ياد نگيرد يا نخواهد که ياد بگيرد و ابلهانه از جهان پر از شگفتی استغنا جويد مرده است. کسی که استعداد کشف کردن را از دست داده باشد لاشه ای بيش نيست. و در ما هيچ ميلی به کشف جهان نيست. ما به خودکفايی رسيده ايم! 


رها کنم. درد ما درمان ندارد. دارد؟



شايد پرنده بود که ناليد
يا باد در ميان درختان
يا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
...
...

هرگاه با رفيقان جمع بوديد مرا هم ياد آوريد
روزگارت به کام

مهدی
ارديبهشت 1374 


پس نوشت در باره علی:
علی حالا بزرگ شده است. در آستانه سيزده سالگی است.  سرحال قبراق و پرانرژی. هميشه نتايج مدرسه اش مرا سرافراز می کند. تازگيها با سه چهار رفيق اش که در اروپا و امريکايند و بزرگترين شان هيجده سال دارد سايتی به انگليسی برای بحث و گفتگو درست کرده است. شعر می گويد رپ می نويسد حسابی ضد بوش است و طرفدار ادبيات زيرزمينی و معترض که کليشه سازی های رسانه ای را در باره سياستهای آمريکا دست می اندازد و نفی می کند. هفته پيش می گفت بابا من چطور می تونم سايت مان را تبليغ کنم. راهنمايی هايی کردم و گفتم اگر لوگو درست کنی در سيبستان هم می گذارم. امشب لوگو را درست کرده است. برايتان می گذارم. شايد دوست داشتيد سری به سايت او و دوستانش Urban System يا به اختصار U*S بزنيد. نداشتيد هم من به قولم وفا کرده باشم. لوگو را در لينکستان می گذارم و به صورت اچ تی ام ال -که خودش و دوستانش نوشته اند- اينجا. دو سال پيش اولين باری که يک کتاب آموزش html  ديدم روی ميز او بود. بچه ها اينجا هرگز تجربه های تلخ ما را ندارند. حيف که فارسی نمی خواند. ولی روح اش ايرانی است. قبلا در سيبستانک کار گرافيکی ساده ای از او گذاشته بودم (25 نوامبر 2004) که در آن روی نقوش تخت جمشيد نوشته بود: "آنچه برای من مهم است: ايران". 


http://www.theurbansystem.com">
src="
http://img399.imageshack.us/img399/2763/urbansystemadvert7jk.gif"
border="0" width="200" alt="Click here for the Urban System" />
 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 23
چاپ کن
بفرست  
August 15, 2005  
اهلی سازی، تقدير تاريخی شهرنشينان  
 
در باره چرخه زيباشناسی و سياست شهر و پشتکوه

مهمترين مقاله ای که در دقيقه اکنون می توان خواند

محمد قائد

تاريخ ايران را مى‏توان چنين خلاصه كرد: صحرانشينان به شهر مى‏تازند، شهر را خرد و خراب مى‏كنند و پس از يك نسل به فرهنگ شهر تن مى‏سپارند. نسل دوم مهاجمان كه خصلتهاى صحرانشينى را از دست داده است به آبادكردن شهرها مى‏پردازد اما مقهور مهاجمان صحرانشين ديگرى مى‏شود.

سدّى بازدارنده مانند ديوار چين در اين ناحيه وجود ندارد و ظاهراً وظيفه شهرنشينان است كه مهاجمان را اهلى كنند. بخشى بزرگ از نيروى اهل نظر در ايران صرف اين گونه ارتقاى فرهنگى شده است. در اين ناحيه، جز حمله اسكندر، تمام حمله‏هاى دو هزار سال گذشته هجوم تمدنهاى پست‏تر به تمدنهاى پيشرفته‏تر بوده است و جز صفويه، كمتر دودمانى هنگام به دست گرفتن قدرت، فرهنگى براى عرضه‏كردن داشت.

تربيت اهل قبايل
اهل قبايل، در روند رسيدن به مرتبة‌ حاكم، معمولاً بيش از آنكه مردم را تربيت كرده باشند خودشان تربيت شده‏اند. چه از نظر خلق و خو و چه از جنبة توان ارائة فرهنگ، تفاوت ميان آغامحمدخان قاجار و احمدشاه بسيار است. در نيمة دوم قرن نوزدهم، جرج كرزن [كه بعدها حكمران هند شد] در ديدارى از كاخ ناصرالدين شاه اشيايى ديد كه شاه در جعبه‏آينه گذاشته بود. كرزن مى‏نويسد گلدانها و ساعتهاى گرانبهاى هدية شاهان اروپا را درهم و برهم كنار مجسمه‏هاى گچىِ بنجل و مسواكهايى ريخته‏اند كه شاه قاجار از مغازه‏هاى خرّازى فرنگ خريده است.

در سال ۱۳۵۸، پس از استعفاى دولت موقت در زير فشار مهاجمان عصر جديد، فردى به نام رضا اصفهانى را كه ظاهراً مدّاح بود به وزارت كشاورزى گماشتند. اين مقامِ خاكى در ساختمان وزارت كشاورزى كف اتاق روى زمين مى‏نشست و دستور داده بود مراجعان دفتر وزير هم كفشهايشان را در بياورند و در كنار او روى موكت بنشينند تا روحية‌ مردمى حفظ شود.

امروز پس از ربع قرن مى‏شنويم برخى مقامها وجوهى هنگفت از بودجة‌ عمومى را صرف دكوراسيون اتاق كارشان كرده‏اند. نكته اين نيست كه روش نشستن روى موكت در اتاق وزير تبديل به دكوراسيون مجلل شده؛ اين است كه با وجوهى چنين گزاف چه نوع تزئيناتى خريده‏اند. لوكس‏ترين ميز و صندلى‏هاى دفتر كار و پرخرج‏ترين چوب‏كارى‏هايى كه در فروشگاههاى پايتخت عرضه مى‏شود با ارقامى عظيم كه در ضدتبليغات سياسى ذكر مى‏كنند بسيار فاصله دارد.

تربيت برای چيرگی بر احساس حقارت
همه‌ نورسيدگان ابتدا حيرت مى‏كنند و سپس مجذوب مى‏شوند. نوشته‏اند كه مهاجمان عرب قالى بهارستان در تيسفون را تكه‏تكه كردند و به‏عنوان غنيمت با خود بردند. امروز فرزندان همان عربها سفارش فرشهايى
بسيار بزرگ و نفيس به فرش‏بافان ايران مى‏دهند.

وقتى فوزيه، خواهر پادشاه مصر، به‏عنوان همسر وليعهد ايران وارد دربار رضاشاه شد، به طرز رفتار مادر شوهرش و ترتيبات ناشيانة ميز شام او پوزخند زد و تخم كينه كاشت. ده سال بعد، ثريا اسفنديارى، همسر بعدى شاه، دست به كار تصحيح معمارى و دكوراسيون كاخ او در سعدآباد شد كه [بيش از ربع قرن پس از به قدرت‏رسيدن خانوادة پهلوى] به نظرش دهاتى‏وار مى‏رسيد. دست كم دو نسل فرصت خواهد تا آدمها در چشم فرهنگهاي بالاتر از خودشان حقير نباشند.

هنگام بحث در عدم كفايت سياسى ابوالحسن بنى‏صدر، يكى از نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، به نام ديالمه، فاش كرد كه رئيس جمهور در اتاق كارش شيرقهوه مى‏نوشد. امروز در مراسم تحليف رئيس جمهور با شيرقهوه هم از حاضران پذيرايى مى‏شود و خوشبختانه ديگر كسى اين را پرونده نمى‏كند.

مدنيت و مدينه های دور از هم
در اين شهرهاى بسيار دور از هم و پراكنده در ميان صحراهايى تفتيده و برهوت، مدنيّت مدام در خطر است.

شهرنشينانى كه نهضت مشروطيت را آغاز كردند وقتى كار سخت شد از ايلياتى‏ها و تفنگچى‏هاى شهرهاى ديگر كمك خواستند. شاه را كه بيرون كردند، نوبت به اخراج خود تفنگچى‏ها از تهران رسيد. پذيرايى از خيل مردانى مسلح كه خيال داشتند لنگر بيندازند يعنى اعيان تهران خانه و اموالشان را تسليم تازه‏واردها كنند. برخورد ژاندارمها با تفنگچى‏هاى ستارخان و باقرخان در پارك اتابك اوج آن داستان غم‏انگيز بود.

نظام اجتماعى شهرى مانند تهران، هم به نظر روشنفكران مشروطه‏خواه و هم به نظر تفنگچى‏ها ناعادلانه مى‏رسيد. اما روشنفكر شهرى آيا بايد طرف اعيان و فئودال‏بورژواها و ژاندارمهاى تحت فرمان افسران سوئدى را بگيرد يا از تفنگچى‏ها دفاع كند؟ اگر طرف نظام مستقر را مى‏گرفت بازنده بود زيرا افكارش را دوست نداشتند؛ اگر كنار تفنگچى‏ها مى‏ايستاد باز هم بازنده بود زيرا براى نوشته‏اش ارزشى قائل نبودند.

انتخاب بين ظلم و جهل البته دردناك است. جهّال وقتى ميدان بيابند و رشد كنند تازه جاى ظالمان را مى‏گيرند. طبقة‌ حاكم چين براى دور نگه‏داشتن جهّال صحراگرد، يك طرف مملكت را ديوار كشيد و ماندارن‏هاى آن سرزمين از هشتصد سال پيش كوشيدند به زراندوزان ظالم ميدان ندهند، حتى به بهاى متوقف‏كردن رشد جامعه. در ايران طبقه‏اى مشابه كه بتواند نقش مربّى جامعه را بازى كند مجال رشد نيافت زيرا صحرانشينان فرصت نمى‏دادند.

کارکرد رقيبان شهر در مهار شهرنشينان
ابتداى دهة ۱۳۳۰، نبردى ميان مليّون، مذهبيّون، دربار و چپ جريان داشت. وجه اشتراك همة اين رقيبان در شهرنشينى بود. يك دهه بعد، نبرد ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ با ورود دسته‏هاى كفن‏پوش كشتارگاه ورامين به خيابانهاى تهران آغاز شد. پانزده سال بعد، حومه هم كفايت نمى‏كرد. در گرماگرم زدوخوردهاى سال ۱۳۵۸ در دانشگاهها و تظاهرات خشن در برابر روزنامه‏هاى تهران، از آمل و بابل و گرمسار و جاهاى ديگر با مينى‏بوس نوجوان وارد كارزار مى‏كردند.

انفجار جمعيت ايران از ۱۹ ميليون پيش از اصلاحات ارضى، به ۲۹ ميليون در سال ۱۳۵۷ و بالاى شصت ميليون كنونى، برخورد شديد خرده‏فرهنگ‏ها را به دنبال داشته است. امروز براى مهارزدن به خرده‏فرهنگ بخشى از جمعيت تهران، از شهرهاى حاشية‌ خليج فارس كماندو استخدام مى‏كنند. لهجة‌ متمايل به عربىِ اين افراد سبب می‌شود كسانى گمان كنند از كشورى ديگر آمده‏اند. طبيعى است كه اين مهاجران، يا كوچ‏داده‏شدگان، هم پس از مدتى اقامت در شهر بزرگ آمادگى اوليه براى سركوبى اهل كافه‏تريا و موزيك پاپ و تفريحات معصيت‏بار را از دست بدهند و به آنچه در اطرافشان مى‏بينند عادت كنند. بنابراين براى كنترل شهرها بايد هرچه بيشتر از صحرا نيرو وارد كرد.

در اين ميان، از درس‏خوانده‏هاى لايه‏هاى ميانى شهرها چه كارى ساخته است و چه بايد بكنند؟ توجه داشته باشيم كه نه از زادگاه و موطن يا حتى طبقة خاستگاه فرد، بلكه از سليقة فرهنگى صحبت مى‏كنيم. بحث اين نيست كه فرد كجا به دنيا آمده و چگونه بزرگ شده؛ نكته اين است كه اكنون در تقابل خرده‏فرهنگ‏ها از چه ديدگاهى به جامعه و جهان مى‏نگرد و به چه ارزشهايى گرايش دارد.

سراب برتری روشنفکران در غياب شبکه شهرها
در سالهاى اخير، تصويرى بر پاية‌ اين فرض شكل گرفته است كه گويا دانشجو، اهل دانشگاه، روشنفكر، متجدد، چپ، امروزى، بورژوا، كتابخوان، پست‏مدرن، فرنگى‏مآب، زبان‏خارجه‏دان، نوانديش‏دينى و اصلاح‏طلب را مى‏توان يك‏كاسه كرد و اينان، در مجموع، از نظر شمار آرا و قدرت اجتماعى دست‏بالا را دارند. بر پاية اين تصور، پديدة مفروض قادر است قدرت سياسى و ادارى را هم خيلى راحت با كمك آراى عمومى به دست بياورد، زيرا مردم طالب حقيقت‏اند و حقيقت نزد اين افراد است. وقتى آراى مجموعة مورد بحث در انتخاباتى عمومى به حد رقت‏انگيزى نحيف باقى مى‏ماند و شاگرداول‏ها نمرة قبولى نمى‏آورند، بر پاية همين تصور، فرياد اعتراض بر مى‏خيزد كه كسانى قاعدة بازى را زير پا گذاشته‏اند.

تناقض تکيه بر آرای عمومی
وقتى از اهل قلم بپرسيم آيا حاضرند وظيفة‌ مميّزىِ كتاب و سانسور مطبوعات را خود بر عهده گيرند، خواهند گفت چنين كارى اساساً ضرورت ندارد. دولتى فرضى و منبعث از روشنفكران ناچار خواهد بود بر پاية آراى عمومى عمل كند. اين واقعيت را بپذيريم كه شمار بزرگى از مردم اعتقاد دارند سانسور لازم است جز در مورد بيان حقيقت؛ و حقيقت مورد نظر قاطبة مردم ايران همواره اين بوده و هست و خواهد بود كه تا وقتى اينها (هركس كه هستند) سر كار باشند اوضاع درست‏شدنى نيست. ترقيخواهانى كه عمرى فلسفه بافته‏اند و د َم از دموكراسى زده‏اند بايد به همه اجازة رقابت آزادانه بدهند و منطقاً نمى‏توانند متوسل به رد صلاحيت و اين قبيل بازيها شوند. دولت دموكراتيك بايد هم بر پاية آراى عمومى تشكيل شود و هم بتواند در برابر آراى مخالف تاب بياورد. چنين شيوه‏اى و انتشار آزادانة‌ چنان نظرى به معنى سقوط دولت در نخستين انتخابات است. بعد، افرادى كه قدرت را به دست بگيرند اعلام خواهند كرد كه «دمكراتيك و ملّى/ هر دو فريب خلق است.»

هنر کتاب خواندن و فن بازجو بودن
حسين فردوست، دست راست محمدرضا شاه، روايت مى‏كند كه سرلشكر حسن پاكروان، رئيس ساواك در هنگام تيراندازى به شاه در كاخ مرمر در سال ۱۳۴۴، آدمى بود ملايم و درستكار كه كتاب به زبان فرانسه مى‏خواند و پول ساندويچ ناهارش را شخصاً از جيب به پيشخدمت اداره مى‏پرداخت. شاه وقتى حتى در خانه‏اش احساس خطر كرد، او را دنبال كتاب‏خواندن فرستاد و فردى به جايش گذاشت كه بتواند از متهمان سياسى اقرار بگيرد. بازجو ممكن است نويسنده شود و خطابه‏هاى تهديدآميز خطاب به محبوسان انفرادى را به‏عنوان مقاله در روزنامه منتشر كند، اما نويسنده كه همواره اهل نظر را مخاطب قرار داده است نمى‏تواند بازجو شود.

آنچه از روشنفكران بر مى‏آيد اين است كه بكوشند سطح آب را در همه جا و براى همه بالا ببرند وگرنه تلاش براى دريانوردى در بركة‌ كم‏عمق ثمرى ندارد. چه با آراى بسيار و چه قليل، به قدرت رسيدن روشنفكران حتى دولت مستعجل هم نيست؛ رؤيايى است تحقق‏ناپذير.

دولت فلاسفه يا دولت عامه
دولت مى‏تواند فقط كمى جلوتر و كمى بالاتر از عامه مردم باشد. اگر بسيار بالاتر و بسيار جلوتر حركت كند ارتباطش با مردم خواهد گسست، و دولتى عين خود مردم [با توجه به خلقيات رايج در جامعه ايران] فقط وضع اسفبار موجود را حفظ خواهد كرد. كسانى انتظار دارند روشنفكران بتوانند دولت فلاسفه بنياد نهند. رودربايستى را كنار بگذاريم: عقايد اقشار درس‏خوانده و برخوردار ايران كلاً تفاوت چندانى با عقايد عوام نابرخوردار ندارد و همه به يك اندازه گرفتار خرافات سياسى‏اند. تاريخ ايران در يك قرن گذشته شاهدى است بر اين نكته. چه در چسبيدن رضاشاه به دولتهاى محور و آلمان نازى، چه در ماجراى ملى‏كردن صنعت نفت، چه در ماجراى گروگانگيرى، چه در جنگ با عراق و چه در داستان انرژى هسته‏اى، تفاوت مهمى ميان عقايد پروفسور دانشگاه و لبوفروشِ بى‏ادعا ديده نمى‏شود.

تهاجم فرهنگى روندى متقابل، و جزر و مدّى است مداوم. شهرهاى بزرگ به شهرهاى كوچك و به روستاها يورش مى‏برند، در زمينهاى كشاورزى ويلاهايى به سبكِ غربى مى‏سازند و در دهات دانشگاه مى‏زنند، در همان حال كه از حق هر نفر يك رأى و آزادى فروش مطبوعات شهرهاى بزرگ در محيطهاى كوچك دفاع مى‏كنند.

قدری دندان روی جگر بگذاريم
كسانى كه پيشتر قدرى اهلى شده‏اند ناچارند دندان روى جگر بگذارند تا تازه‏واردها در محيط جديد مستقر شوند. مهاجمان وقتى شهر را فتح مى‏كنند به ايجاد چيزى كمتر از مدينة فاضله‏اى سراسر عدالت و فضيلت رضايت نمى‏دهند، اما آنچه درست مى‏كنند بيش از مدينه‏اى نازله نيست. با اين همه، به بركت مواهب شهرهاى بزرگ و مرفه و گناه‏آلود، رفته‏رفته ارتقاى فرهنگى مى‏يابند، به زيباشناسى والاترى مى‏رسند.

شمار آرايى كه اهل دانشگاه و درس‏خوانده‏هاى شهرى نصيب خود مى‏كنند حتى اگر بالا باشد كافى نيست. درهرحال، بايد براى برقرارى شيوة ثبت‏نام رأى‏دهندگان تلاش كرد تا بتوان انتخابات را جدى گرفت. اما تحقق دولت موردپسند تجددخواهان بستگى به حدى از تثبيت جمعيت دارد تا [شايد در آيندة دور] پيدايش طبقه‏اى به‏عنوان مربّىِ مقتدر و پيشرو مانع هجوم پياپى نئاندرتال‏ها به شهرها شود. منظور از مربّى البته كسانى نيستند كه مسواك را در جعبه‏آينه مى‏گذارند، تازه نشستن روى صندلى ياد مى‏گيرند و با آزمايش و خطا درمى‏يابند كه گلدان آهنى و نخل پلاستيك تا چه حد مزخرف است. "گويند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آرى شود وليك به خون جگر شود." خون دل خوردن براى اهلى‏سازى در اين دشتهاى بى‏آب‏وعلف انگار تقديرى تاريخى است.

* فشرده ای از مقاله محمد قائد در روزنامه اينترنتی روز (عنوانها از سيبستان). من شرحی جداگانه بر اين مقاله خواهم آورد اگر خدا خواهد اما حاليا اين مطلب را هم اگر حوصله کرديد ببينيد: مغولها.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
August 13, 2005  
وبلاگ اسلحه نيست  
 

به افراط راه ندهيم از هر سو که هست

بر ما چه گذشت: خوب سايتی که درش می نويسم را برانداز کردم. به نظر می آيد که وبلاگ باشه. پس حتما من هم بلاگر هستم، ولی هر چه به اين نامه ای که می گويند خطاب به ملت ايران نوشتم نگاه کردم يادم نيامد که کی و کجا نوشتم.

يک عده آدم خوب و نازنين که دلشان به حال وضعيت فعلی مملکتشان می سوزد و دوست دارند يک کاری برای هموطن هايشان بکنند تصميم گرفتند که يک نامه خطاب به آنها بنويسند. تا اينجای کار نه تنها عيبی ندارد، که خيلی هم قابل تقدير است. اما سوال اين است که آيا نوشتن يک نامه با هر مضمونی، چه خوب چه بد، با هشتاد تا يا صد تا يا اصلا هزار تا امضا اين مجّوز را به نويسندگان آن می دهد که نامه خودشان را منتسب به بيست هزار وبلاگ نويس ديگر کنند که به هر دليل مايل به امضای نامه نيستند. آيا اين دوستان نمی دانند نامه ای که رهبران نظام را "متقلبان خدازده" و "آدمکشان" "زوزه کش" معرفی می کند؛ فردا، وقتی با برچسب وبلاگ نويسان در بولتن های روزانه به دست آقايان برسد چه گرفتاری های جديدی برای وبلاگ نويسان داخلی ايجاد می کند.

رفقا! فکر نکرديد نامه ای که با اين دايالوگ تند و انقلابی از زبان آن جوان وبلاگ نويس تهرانی و کرد و ترک و گيلکی و بلوچ نوشته ايد ممکن است چه عواقبی برای آنها داشته باشد و آنها را درگير چه مشکلاتی کند.

جالب اينجاست که اکثر دوستان امضا کننده اين نامه در خارج از ايران زندگی می کنند و جالب تر اينکه بسياری از آنها اصلا وبلاگ نويس نيستند. حال چگونه اين دوستان نامه ما بلاگرها را به جای ما امضا کرده اند سوالی است که بايد از گردآورنده امضاها پرسيد.

کوچه: اسد جان آنچه که با عنوان "نامه بلاگر ها خطاب به ملت ایران" در وبلاگ شما منتشر شده است، به نظر من بیش از آنکه هر خاصیتی دیگری داشته باشد، مو را به تن من سیخ می کند و در دل آرزو می کنم که هیچوقت آقایان برادر این نامه را نخوانند و اگر هم می خوانند واژه بلاگر از عنوان آن هیچگاه در اذهان شان ماندگار نشود.

اسد جان فکر می کنم شما و وبلاگ نویسان دیگر احتمالی که این متن را تنظیم کرده اند حتما می دانند امضای چنین متن تندی برای فردی در داخل کشور چه تبعات سخت و نامعلومی دارد. اگر فرد امضا کننده با هویت اصلی آنرا امضا کند و شناخته شده هم باشد احتمالا باید برای همیشه با وبلاگ نویسی خداحافظی کند. گمان نمی کنم زندگی چند ساله شما در دانمارک باعث شده باشد که تفاوت های آنجا و اینجا از یادتان برود. شاید بگویید آنها که ایران هستند خب امضا نکنند اما وقتی پای نامه ای به میان می آید که قرار است از طرف وبلاگ نویسان منتشر شود باید همه جوانب کار در نظر گرفته شود و تایید آن از سوی همه گروه های مختلف بلاگر ها بویژه ساکنین ایران در نظر گرفته شود.

نقطه ته خط:
طنز تلخ چنين مساله‌اي در اين است كه «ما» ايرانيان در مسائل سياسي و اجتماعي هميشه فرافكني مي‌كنيم و هميشه انداختن گناه بر گردن ديگري به يك استراژي و شيوه‌ي زندگي ما مبدل شده است. هر چند همان گونه كه گفته شد سيستم‌هاي حكومتي در ايران از دسپوتيسم‌اش تا متظاهر به دمكراسي‌اش واقعاً در بسياري از موارد مقصرند اما در بسياري از اين نامه‌هاي جمعي هيچ وقت نشاني از «سازنده» بودن يا «نقد خود» نمي‌بينيم. شما يك گروه يا حزب را از سال 1320 نام ببريد كه در بيان‌نامه يا اطلاعيه‌اي اول خطاها و اشتباه‌هاي خود را بازگو و نقد كند بعد از مردم درخواست اقدام كند. هست!؟ هيچ وقت بازگو نمي‌شود كه «ما» مردم خود در به وجود آمدن حكومت‌ها و سيستم‌هاي ستمگر تا چه اندازه استبدادپذير و مقصريم و هيچ وقت در مورد بسياري از مشكلات و آسيب‌هاي فرهنگي خود ما در ارتباط با يكديگر، نقدي و اعتراضي نداريم. ما از اخلاق و فرهنگ و احترام به حقوق همديگر غافليم پس چگونه مي‌توانيم توقع داشته باشيم حكومتي يا فرادستي محصول اين فرهنگ ما نباشد!؟

سيبستان: روشنفکران مسئولانه عمل می کنند. تندروی و از جماعت جلو افتادن کار روشنفکر نيست. گفتگو به نمايندگی از کسانی که به ما نمايندگی نداده اند رفتاری غير دموکراتيک و غير مسئولانه است. من نه تنها متن نامه را قبول ندارم که متاسفانه در آن غلط های نگارشی هم می بينم! پس روی از همه جهت که با تندروی جبران شده است. از نظر استراتژی هم معتقدم ايرانيان خارج از کشور ديگر همان ايرانيان پيش از انقلاب نيستند. امروز جريان تاثيرپذيری برعکس شده است. ايرانيان خارج از کشور نبايد به اين توهم دچار شوند که رهبری مسائل داخل کشور را بر عهده دارند. ما بايد پيرو مردم خود در داخل کشور باشيم و از آنها جلوتر نيفتيم. سخن آخر هم اينکه حق هر کسی برای اظهار نظر و تجمع و بيانيه محفوظ است اما نه از جانب همه. و يادآوری يک نکته بديهی: تنها کافی نيست در هدف دموکراتيک باشيم در روش هم بايد دموکرات بود. هيچ راه غير دموکراتيک به دموکراسی نمی رسد.

پس نوشت:
بهترين برخورد با منتقدان متن نامه را در بيان عبدالقادر بلوچ ديدم. ضمنا اين انتقاد را هم اضافه کنم که امضا معمولا به شخص حقيقی برمی گردد بنابرين اگر کسانی ده وبلاگ داشته باشند قاعدتا نبايد ده بار امضای خود را پای بيانيه بگذارند چون همه شان يک نفرند! امضای يک بيانيه بايد اصالت داشته باشد و از سوی بيانيه نويسان درست مديريت شود. نبايد فريب بالا بردن شمار امضاکنندگان را خورد. بيانيه بايد با حداکثر صداقت و از سوی افراد با نام و نشان امضا شود. اگر هم کسی از آوردن نام خود معذور است باز نبايد به خود اجازه دهد تمام نامهای مستعار خود را پای بيانيه بگذارد. آخر هم اينکه اگر به دنبال انتقادهای مطرح شده عنوان را عوض کرده ايد و نام وبلاگ نويسان را از حمايت کنندگان بی وبلاگ جدا کرده ايد منطق حکم می کند که متن نامه را هم به تناسب انتقادهايی که قبول داريد تغيير دهيد. متن اين نامه قانون اساسی نيست که!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
August 12, 2005  
ميلاد در بيمارستان  
 
اجتماع دوستداران گنجی در برابر بيمارستان ميلاد
از مجموعه عکس های خبرگزاری فارس در ايرانيان. من برای مردمی که آنچه را می خواهند، بی واهمه و  آشکار می گويند سخت احترام قائل ام. اين ميلاد نسل تازه ای است. صدايی تازه که بايد پيش از آنکه دير شود شنيد. آنها امروز اندک اند. اما فردا می تواند روز ديگری باشد. من برای آنها که به جای امضا اقدام می کنند احترام قائلم. برای آنها که امضاشان اقدام است احترام قائلم. من برای آنها که راه اقدام را می شناسند و خشونت را با خشونت پاسخ نمی دهند احترام قائلم. من شمع گنجی را روشن می بينم. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
August 11, 2005  
هفتان: از يک نياز اطلاع رسانی تا يک کارگاه دموکراسی  
 

1 سالهای آغاز دهه 70 شمسی بود. روزی به دفتر مجله تازه تاسيسی رفته بودم که می خواست شماره نخست خود را منتشر کند. مجله ای بود برای فهرست کردن مجلات ديگر. مجلات آنقدر زياد شده بود که بايد يک راهنما می داشت. سردبيرش از من خواست برای مجله نامی پيشنهاد کنم. پيشترها کارهای ناقص و بی دنباله ای انجام شده بود. در عصر پهلوی. با نامهايی مثل فهرست مندرجات فرهنگی مجلات/ نشريات و مانند آن. سردبير نمی پسنديد من هم. وقت خواستم و دو سه روزی بعد با ليستی از نامهای پيشنهادی بازگشتم. از ميان نامها "نمايه" را پسنديد. مجله نمايه اولين مجله از نوع خود بود که پيگيرانه به انتشار ادامه داد. و من خواننده هر شماره اش بودم. بدون راهنما و نمايه و فهرست نمی شد ديگر مقاله ای پيدا کرد. انتشار نمايه بموقع بود. هنوز اينترنت و لوح فشرده و اين چيزها نبود يا رايج نبود. مجله کاغذی نمايه خدمت بزرگی بود. حالا چه می کند نمی دانم. ولی می تواند سايت داشته باشد. عصر اينترنت است و سرعت بازيابی.

2 سالهای آغاز دانشگاه بود. اواخر دهه 50. در دانشگاه با فهرست شگفت آوری روبرو شدم که همان سالها از آن اينطور تعبير می کردم که با داشتن آن يکدوره مجلات ارزشمند فارسی و ايرانشناسی را در خانه خواهی داشت. می توانی ورق بزنی و مطلبت را پيدا کنی. بعد اصل مقاله را سفارش دهی و پيدا کنی. بدون فهرست مقالات فارسی استاد بزرگ ايرج افشار چه کسی می توانست هر بار برای جستجوی يک مقاله از زرين کوب يا خانلری يا شفيعی يا مينوی و ديگران و ديگران يک دور مجله سخن را ورق بزند يا راهنمای کتاب را و دهها مجله ديگر را؟ آدمی که جستجو می کند قدر عمر و زحمتی را که بزرگانی مانند افشار پای فهرست خود صرف کرده اند می شناسد. فهرست افشار هم از وقتی به وجود آمد که توليد محتوای مجلات ايرانی انبوه و ارزشمند شد. هنوز منتظرم که اين فهرست بی نظير به روی لوح فشرده منتقل شود تا به جای حمل و نقل شش جلد، سی دی را بگذاری در جيب ات و نشانی همه دانش بزرگان را با خود داشته باشی.

3 در طول سالهای بعد با دهها فهرست آشنا شدم. خاصه در بهشت کتابخانه دايره المعارف بزگ اسلامی. در بيرون هم روند معجم نگاری و تاليف واژه نامه های بسامدی و فهرست نويسی های مختلف رونقی عجايب گرفته بود. يکی مطالعات جامعه شناسی را فهرست می کرد يکی مطالعات زنان را يک مباحث قرآنی را. دهها فهرست در دنبال کارهای خوبی که در سالهای دهه پنجاه در عصر پهلوی انجام شده بود منتشر شدند. فهرست هايی که الگو بودند. فهرست هايی که هر کدام نشان می دادند در زمينه موضوع آنها آنقدر کار انجام شده و چيز نوشته شده که بايد کسی همت کند و آنها را در يکجا گردآورد. سالهای آغاز انقلاب سالهای عجيبی بود در بازشناسی آنچه نوشته شده است و دادن کليدها و نقشه های راهنما  برای پژوهش.

4 هفتان<