قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [41]
و مثلا شرح حال [29]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [33]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [15]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




July 30, 2005  
روشن نگه داشتن شمع اميد  
 
شمع های ايران برای گنجی - عکس از کسوف
چه کار خوبی! مردم ما خانه گنجی را به شمع آذين کرده اند. همه هستند از زن و مرد و صاحبنام و گمنام و خردسال و بزرگسال. کاش من هم آنجا بودم. اما دور باشم يا نزديک در خانه من نيز شمع گنجی روشن است. ... ... روشن نگه داشتن شمع اميد اين کاری است که می توانيم کرد.

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره از توی زندون
مثل شبپره با خودش بیرون
میبره اونجا که شب سیاه
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون جار
میکشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار شهیدای شهر
خوابیم و بیدار شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
ماه میشه خندون

یه شب ماه می اد
یه شب ماه می‌آد

* عکس های بيشتر را در کسوف ببينيد که اين عکس هم از آنجاست. ترانه فرهاد را هم در وبلاگ گندمزار می توانيد گوش کنيد که متن شعر شاملو را هم دارد.


نيز:
يادداشتی از ابراهيم نبوی: گنجی باید زنده بماند، و هیچ چیز مانند صدایی که از مردم می تواند برخیزد او را به وجود داشتنش امیدوار نمی کند. گنجی باید احساس کند دیگران صدایش را می شنوند. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
 
شمعی به ياد گنجی روشن می کنم  
 
به خانه می رسم با انديشه ای پريشان و محزون. تمام روز به گنجی فکر کرده ام. اين روزها گنجی بخشی از ذهن و خاطره و خانواده و رفتار ما شده است. با او می ستيزيم و با او آشتی می کنيم. چه دعواها با هم کرده ايم چه خنده ها با هم داشته ايم. اما امشب ديگر به ستيز و آشتی فکر نمی کردم. امشب تمام راه به يک چيز فکر کردم: به خانه که رسيدم شمعی به ياد او روشن می کنم پشت پنجره ام می گذارم. بلندترين و زيباترين شمع خانه حاليا پشت پنجره می سوزد. من ديگر فقط به اين فکر می کنم که شمع وجود او خاموش نشود.

نيکان جان نمی دانم چرا اين روزها از ياد تو غافل نمی شوم. عباس معروفی عزيز، ابراهيم خان نبوی، بهنود نازنين، فرخ جان و صبای عزيز، اميد جان، حامد جان، ف.م. سخن عزيز، داريوش و ساغر و پرويز و دوستان نازنين ملکوت، محمود جان و دوستان حلقه دبش، پرستو خانم، کامه عزيز، سيما خانم شاخساری، نی لبک مهربان، پارسای عزيز، فانوسيان، دوستان گويا، سيد جان هنوز، شکراللهی نازنين، نوشی خانم، سارای عزيز، سام الدين عزيز، دوستان ديده و ناديده شرق، آقای مهاجرانی، خانم کديور، آقای ابطحی همه آنها که به گنجی فکر می کنيد همه علی ها و همه زهراها و همه سعيدهای غيرمرتضوی و همه معصومه های شفيعی و همه محسن ها و همه آنها که اسم های خوب داريد و رسم همدلی داريد و دلتان برای ايران می تپد در ايران ايد يا خارج ايران ايد من از اين پس هر شب که به خانه رسيدم شمعی به ياد گنجی روشن می کنم پشت پنجره می گذارم. من با اشک من با اندوه و آرزو برای گنجی هر شب تا آزادی او تا شفای او تا سلامت او شمعی روشن می کنم. چه خوب می شد اگر همه ما شمعی به ياد او پشت پنجره می گذاشتيم. چه خوب می شد تمام تهران تمام ايران شب ها پشت پنجره هاش شمعی به ياد گنجی روشن بود. 

گنجی به نيروی همه ما نياز دارد تا زنده بماند. ما بوديم که حجاريان را از زخم تير ترور شفا داديم. ما به او نشان داديم که می خواهيم زنده بماند و اين به او نيروی زندگی داد. ما می توانيم شمع وجود گنجی را نيز از خاموشی نجات دهيم.

من لوگو ساختن بلد نيستم. اما اگر دست هنرمندی شمعی بسازد در سيبستان خواهم گذاشت. تا پنجره سيبستان نيز از شمع گنجی خالی نباشد. اين کمترين کاری است که می توانم کرد که می توانيم کرد. گنجی بايد بايد بايد زنده بماند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 25
چاپ کن
بفرست  
July 29, 2005  
انقلاب تک نفره  
 

در باره ناکامی محتوم اکبر گنجی

ما برای اکبر گنجی دل می سوزانيم. برای او شعر می نويسيم. بسيجگری می کنيم. می خواهيم از زندان آزاد شود. می خواهيم سلامت خود را بازيابد. ما به اکبر گنجی زياد فکر می کنيم. اما به او گوش نمی کنيم. حرفهای او در ما تاثيری که او می خواهد ندارد. ما در بازی مرگ او تماشاگريم. ما می خواهيم او پيروز شود. اما نمی خواهيم خود وارد بازی شويم.

همه چيز حاکی از آن است که اکبر تنهاست. منظورم شکايت رمانتيک از  تنهايی او نيست. توصيف است. او تنهاست چون در راهی قدم بر می دارد که گرچه حس همدردی ما را بشدت جلب می کند اما عقل و اقدام ما را نمی تواند بر انگيزد. او از ما يا بسيار عقب افتاده است که حرفش شنيدن ندارد يا بسيار جلو رفته است که ما توان رسيدن به او نداريم.

گنجی حرفهای درستی می زند اما فراموش کرده است که حرف درست زدن برای اقدام سياسی کافی نيست. بايد حرف درست را با جمع زد. وگرنه مثل رمانی می شود که نويسنده در تنهايی می نويسد و هر کس در تنهايی هم آن را خواهد خواند. سياست ورزی رمان نوشتن نيست. رهبری اجتماعی نمی تواند بالاتر و تندتر و زودتر از توان اجتماعی حرکت کند. مهم نيست که چقدر حرفهايش مهم اند. مهم است که چقدر حرفهايش هضم می شود و ترجمه به عمل می شود.

گنجی نشان داده است که از الگويی شبيه الگوی آيت الله خمينی پيروی می کند. همان حرفها و همان نوع استدلالها و همان شعار اصلی همان قاطعيت و يکدندگی. اما اگر اين شباهت را اصل بگيريم موقعيت او بيشتر شبيه آيت الله خمينی در سال 42 است تا 57.  تفاوت 15 ساله ای که مردم در آن دوره توانستند به پای آقای خمينی برسند و حرف او حرف آنها هم بشود. گرچه من همين اتفاق را در باره همدلی با گنجی در ديدرس نمی بينم.

قرآن می گويد لعلک باخع نفسک به پيامبر. هدايت با خودکشی ممکن نمی شود. هدايت با نامه های تند  و صريح و افشاگر به دست نمی آيد. رابطه فهميدن و اقدام کردن هرگز در همه جا و همه احوال مستقيم نيست. بعلاوه حرفهای گنجی را بسياری می دانند اگر نگوييم همه. اين "بسياری" کسانی اند که دست در کار سياست و رسانه و نوشتن و اقدام اند. همه آنها که به گنجی نامه نوشته اند  همه آنها که برای گنجی به ديگران نامه نوشته اند از اين "بسياری" اند اما از راه گنجی نمی روند.

گنجی می خواهد انتحار کند تا به ما چيزی را بگويد که از پيش می  دانسته ايم؟ ممکن است البته که او توانسته باشد برخی خطوط قرمز را که همه در پنهان در می نوردند آشکار درنوردد و سطح مباحث را بالاتر آورد و روشن تر کند. اما اين چيزی است که به جان او بيارزد؟

گنجی چيزی را می خواهد که "وقت"ش نرسيده است. باغ سيب با سرخ شدن يک سيب نمی رسد. با سرخ شدن همه سيب ها می رسد. او درخت آتش است و سيب هاش در حال سوختن. او درختی بالغ تر است و زودرس تر. اما او باغ نيست.

همه می خواهند گنجی بيرون بيايد از آن زندان و سرحال شود تا بتوانند با او بحث کنند و به چالش در او و آرايش بياويزند. اما او می خواهد راه درازی را يک شبه برود. اين در دنيای فرد ممکن است اما در دنيای جمع ناممکن.

گنجی از نسلی است که زياده به ارزش کلمه بها می دهند. اما می بينيم که کلمات او از آتشگاه جان بيرون نيامده می افسرند. کلمات او بازتابی ندارد. اگر داشت بر می انگيخت بسيج می کرد قدرت بود. او اشتباه می کند که در قدرت سياسی با قدرت کلمه می آويزد. او همه حجاب ها را فروريخته است اما هنوز حجاب اکبر بر جاست.

جهان امروز و نسل امروز ايران جهان و نسل انقلاب نيست. هيچ انقلابی ديگر اتفاق نخواهد افتاد. راه حل مشکلی که او از آن سخن می گويد جای ديگری است که هنوز بايد کشف اش کرد. انقلاب نه بلکه همان اقدام جمعی و هدفمند که او می خواهد قوانينی دارد که کلمه تنها بخشی از آن است. کلمات او با همه قدرتی که در آن هست سوگمندانه نمی تواند جای خالی همه لوازم يک حرکت و اقدام اجتماعی را پر کند. اين آرزويی محال است.

شايد گنجی همه اينها را می داند. شايد رندانه می خواهد کاری کند که تاريخ ساعت خود را جلو بکشد. اما نيروی فرد از اين هنر بی بهره است هر قدر که آن فرد بزرگ باشد و ايثارگر.

روندی که روزی بابی ساندز آغاز کرد 24 سال طول کشيد تا از پيچ و خم درازی عبور کند و به 28 جولای 2005 برسد. بابی ساندز می توانست تنها نماد باشد. او حتی بختيارتر از گنجی بود چه هم عصر او هنوز عصر انقلاب بود و هم دهها هزار نفر به حمايت از او دست به تظاهرات زدند و به نوعی اقدام سياسی گراييدند. اما حتی اين هم به او کمک نکرد. گنجی به آن حداقلی که می خواسته رسيده است. حداکثر آنچه می خواهد  فراتر از نيروی فردی اوست. من صميمانه آرزو می کنم و دست به دعا بر می دارم که گنجی تا هنوز دير نشده از انقلاب تک نفره خود دست بردارد. هيچکس او را ملامت نخواهد کرد که به ميان ما برگشته است. با جمع بايد بود و با جمع نبود. کن مع الناس ولا تکن مع الناس. اين راهی نيست که او بتواند تنها برود. حتی اگر درست می رود خطا با جمع بهتر است از رفتن به راه درست بدون جمع.

او آخرين فردی از ميان ماست که تجربه تمام و کمال دوره ای را از سر می گذراند تا به خود و همه ما نشان دهد که ديگر آن دوره به سر آمده است و آن راه بن بست است. اين کشف اين شهود به اندازه کافی بزرگ است. اما به ترک سر نمی ارزد.

پس نوشت:
شمعی به ياد گنجی روشن می کنم

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 31
چاپ کن
بفرست  
July 25, 2005  
سيمرغ قهرمان يا سی مرغ قهرمان  
 

در دو سوی بحث از قهرمان که اميد و نيکان طرح می کنند من با درک نيازی که نيکان می گويد به شيوه نگاه اميد نزديک ترم. قهرمان به معنايی که نيکان می خواهد ديگر به وجود نخواهد آمد. اما من نوستالژی او را که شايد نوستالژی همه ما باشد درک می کنم: ما از دوره قهرمانان گذشته ايم و طبيعی است که برای حل مشکلات امروزين خود هنوز نيم نگاهی به دوره گذشته داشته باشيم و آهی. اين نشان می دهد که موقعيت تازه خود را چندان بجا نياورده ايم. 

به تحقيق می توان گفت که عصر قهرمانان جديد با ناسيونالسيم و سپس کمونيسم پيوند خورده است. هر قهرمانی به يک گفتمان اجتماعی و سياسی متکی است. در واقع با حمايت گفتمان است که کسی قهرمان می شود. کافی است نگاهتان را از نگاه ناسيوناليستی بزداييد تا ببينيد که بسياری از قهرمانان فرو می ريزند. يا اگر جدا شدن از ناسيوناليسم کمی سخت باشد روشن تر از آن کمونيسم است که دوره اش هم عملا به سر آمده است. شوروی پيشين پر از انواع و اقسام قهرمان بود. از دختران نوجوانی که با دشمن به شيوه حسين فهميده ما جنگيده بودند تا مادرانی که خانواده های 10-15 نفره زاده و پرورده بودند. هر گوشه شوروی قهرمانی داشت. هر کاری الگوی قهرمانانه ای داشت که بايد از او تبعيت می شد و او مثال اعلای فداکاری و وطن دوستی و کمونيسم بود. شوروی می خواست در يک نمونه ايده آل جامعه ای از قهرمانان باشد. اساس تربيت و رياضت هم همين بود: تا کودکان و نوجوانان جوانان برومند و بزرگسالان حزبی خردمند شوند و ماشين عظيم دولت را به پيش برند و دماغ امپرياليسم را به خاک بمالند.

نگاهی به مشهورترين نامهای سياسی خود ما در ايران هم واگوی آن است که قهرمانان ما يا خصلت ناسيوناليستی داشتند مثل اميرکبير و مصدق و يا کمونيست های ايثارگر و شهيد بودند از ارانی تا جزنی. قهرمانان مسلمان هم آميزه ای از هر دو بودند و اگر نبودند هم در عصر گفتمان های انقلابی با معيارهای چپ تعريف و توصيف و تحسين می شدند يا حتی اگر  انتقادی هم به آنها می شد باز از منظر چپ بود و اينکه اگر کمونيست بودند قهرمانان پالوده تر و قهرمان تری می بودند!

ما در خاتمه عصر انقلاب وارد انقلاب شديم. هنوز ده سالی نگذشته بود که آن برادر بزرگ وفات يافت و در ايران هم دوره چپ به راست تحويل شد. اتفاقی که اين ميانه افتاده بود اما بسيار در سرنوشت بعدی ما و جهان موثر بود: ما در رقابت با انديشه های چپ به توسعه گفتمان تازه ای از چپ و انقلابيگری بر اساس ايده های مذهبی پرداختيم. حرکت غرب نيز در حمايت از اين روند بود. چنانکه در پاکستان و سپس افغانستان کسانی مانند اسامه بن لادن را پرورد تا در مقابل شوروی از قدرت مهارگر جنبش سبز اسلامی بهره ببرد.

اکنون ايده قهرمان سازی به اردوی راست ترين نيروهای سياسی کوچيده است. در سراسر جهان عربی که هم ايده ناسيوناليسم زنده است و هم ساختارهای فکری کمونيسم استوارتر و دارای تاريخ است اکنون قهرمانی اگر هست القاعده است و روش های القاعده وار و مبارزه با غرب به هر قيمتی.

من در جزئيات اين ماجرا وارد نمی شوم تا از بحث خود دور نيفتم. اما همين مختصر بايد نشان داده باشد که وضع امروز ما در ايران تا چه حد متفاوت و شکننده است. متفاوت است چون ما قهرمانهای تازه ای از جنس دموکراتيک می خواهيم. شکننده است چون جامعه بی مرکز ايرانی همه ايده ها را در خود می پذيرد اما قادر به همه گير ساختن آن نيست. به زبان ديگر از يک ديد کلی وضع قهرمان در جامعه ما يا در حال بحث است و هنوز قوام نيافته و شکل نگرفته است (سوی ابهام) و يا به مسائل ساده ای مثل تامين نان فروکاسته شده است (سوی تقليل). هيچ نشانی از يک آرمان بزرگ و فراگير يا يک گفتمان پشتيبان برای ظهور قهرمانان ديده نمی شود. وضع دردناک و تنهايی بی سرانجام کسانی مانند اکبر گنجی هم ناشی از همين دو سوی ابهام و تقليل است.  در واقع، ما به قهرمان نياز داريم اما نداريم و توان ساختن اش را هم به شيوه ای که می شناختيم از دست داده ايم.

اما ايران به سوی تحولی بزرگ در حرکت است که در آن به بازتوليد هيچ يک از قهرمانان عصر ناسيونالسيم و کمونيسم يا چپ اسلامی نياز نخواهد داشت. بی مرکزی کنونی راهی اگر به دهی ببرد قهرمان ساختن فرد فرد ماست. و اين البته همان قهرمانی نيست که منتظر اوييم و در آرزوی او. هر چه زودتر به مرگ سيمرغان قهرمان تن دهيم زودتر به سی مرغان قهرمان می رسيم.    

نيز:
در اين زمينه پيشتر در سيبستان اشارتی آورده ام: وضعيت بی ستارگی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
July 22, 2005  
ضديت با شبکه  
 

اين روزها ديده ام بعضی از دوستان از ناتوانی ايرانيان در ايجاد شبکه حرف می زنند. شبکه که می گويم منظورم تمام صورتهای انسانی گروه است از حزب تا حلقه وبلاگی. من هم فکر می کنم حقيقتی در اين ماجرا هست که ما را به سمت کار فردی می راند. بعضی از آنها را شماره می کنم:

يک کار جمعی در ميان تقريبا هرگز يک کار جمعی نيست. کارها به روی دوش يکی دو سه نفر می افتد که در آغاز قابل تحمل است چون اميد به رشد و توزيع کارها هست ولی پس از مدتی غيرقابل تحمل می شود چون آن اميد نااميد می شود و طبعا به فشل شدن گروه می انجامد.

ما تصور يک کار گروهی نداريم. حتی اگر کانون نويسندگان و روزنامه نگاران و چه و چه هم باشد هميشه باز کار را يکی دو نفر انجام می دهند. تصميم ها روی دوش معدودی از افراد است که انگار به نحوی طبيعی يا غيرطبيعی آنجا هستند و ما هم وظيفه ديگری نداريم. وقت مباهات کردن که می شود مباهی به عضويت در آن جمع و کانون و حلقه و حزب و گروه هستيم ولی تقريبا هيچ وقت قدمی برای آن برنمی داریم. ما گروه را مثل مملکتی با يک سلطان و صدر اعظم تصور می کنيم که ما هم رعايايش هستيم. گروه ما تا وقتی پابرجا می ماند که سلطان و صدراعظم حوصله شان از سلطانی سر نرفته باشد و برای آن حاضر باشند از وقت و پول و انرژی خود خرج کنند.

تصور ما از کار جمعی هنوز تصور قاجاری است. فکر می کنيم اميری شاهزاده ای بازرگانی بچه پولداری از روی نيت خير يا تبليغ برای خود يا نيات سياسی و يا هر دليل موجه و ناموجه ديگر پولی گذاشته و قدمی برداشته و ما را دور خود جمع کرده و ما وظيفه ای برای هيچ نوع مشارکت نداريم فقط ما يا از ديگران بهتر بوده ايم که دعوتمان کرده يا وظيفه مان اين است که هوای رئيس را داشته باشيم و احسنتی گاه بگاه بگوييم. کار جمعی برای ما کنفرانس باشد يا کنگره يا سخنرانی يا نمايش فيلم يا برپا کردن نهاد خيريه و همچنين حلقه بحث و کافه و وبلاگ و بحث ادبی و غير ادبی سفره ای است گسترده که ما در آن هميشه مهمان ايم. هيچوقت کار جمعی را کار خودمان نمی دانيم. از زحمت مدير و برنامه ريز و خزانه دارش نمی پرسيم و به نظرمان بديهی می رسد که خب بايد چنين کارهايی از آنها برآيد.

ما راستش کار جمعی نديده ايم. فکر می کنيم کار جمعی مثل ناهار روز عاشورا ست. حاجی فلان خرج می دهد و ما هم زياد به خود دردسر نمی دهيم که چرا و وظيفه مان هم تناول طعام است و دعای خير.

رفتار ايرانی جماعت در خارج از کشور گوياتر است. وقتی با خارجی سر و کار دارد منظم است و به توزيع وظيفه و کشيدن بار و سهم خود تن می دهد اما به محض اينکه سر و کارش با ايرانی و هموطن می افتد همان فرهنگ عقيم و بی معنای خود را در کار جمعی ادامه می دهد: خلف وعده می کند و از زير بار مسئوليت فرار می کند و بار خود را به دوش ديگران می اندازد و خلاصه يا رعيت می شود يا سلطانی که ديگران بايد به او خدمت کنند و او وظيفه ای در قبال آنها نداشته باشد.

اساس کار جمعی مسئوليت جمعی است. چنين مفهومی در فرهنگ اجتماعی ايرانی وجود ندارد. شرم و رودربايستی ايرانی هم به اين مجموعه اضافه می شود. افراد اگر حرفی دارند می خورند و به اميد آن اند که اعضای گروه خود از روی نجابت بفهمند. اما چنين اتفاقی نمی افتد. نه آنکه اعضا نجيب نيستند بلکه چون فرهنگ غالب، درک شبکه ای بودن کار جمعی نيست. توزيع مسئوليت نيست. توزيع هم که بشود به دليل همان مقاومت روانی و ذهنی در برابر شبکه و کمبود دانش و فرهنگ متناسب آن نمی توان مطمئن بود که کار انجام می شود. برای همين است که مديران ما کارها را در دست خود متمرکز می کنند و شبکه های ما هرگز يک سازمان فعال و پويا نيستند. 

در چنين وضعی اگر کسانی هم در يک گروه احساس مسئوليت کنند در اقليت قرار می گيرند يا وظايف بيش از حدی بر عهده شان می افتد و نهايتا همواره طرح مشکلات درون گروهی با داد و فرياد و اعتراض همراه می شود. وقتی هم که مشکل حل شد برای هميشه حل نشده است. چرخه باطل ضديت با شبکه يا نشناختن شبکه و گرايش عميق به فردگرايی مزمن به دور تازه ای از مشکلات می انجامد. در اين شرايط کار جمعی آنقدر فرساينده است و کند است و پرتنش است و با قهر و دلخوری همراه است که آدم عطايش را به لقايش می بخشد.

اگر شبکه های دولتی می توانند در ميان ما و بر ما چنين چيره باشند از آن است که دستور می گيرند. مامورند و معذور. اما کار جمعی دموکراتيک – که انرژی بالقوه عظيمی دارد- در ميان ما تقريبا از محالات است. هرجا هم سرپا ديده می شود راز بقايش اين است: با انرژی و هزينه غيرمتناسب و ايثار فرد يا افرادی قليل است که سرپا مانده است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
July 21, 2005  
لبه تاريکی  
 

با ياد جوانی الهه که پرپر شد

اما کريون زيباست. باهوش و تحصيلکرده است. فعال اجتماعی است. روحيه انتقادی دارد. قابل تحميق سياسی نيست. او همه چيزهای خوب و خواستنی و داشتنی را برای لذت بردن عميق از زندگی و رسيدن به قله انتظارات خود داراست. اما او به هيچکدام نمی رسد. زندگی اش در آغاز راه پايان می گيرد. او در همان اول فيلم کشته می شود.

او شورشی است. کشته شدن او معنايی نمادين دارد. شورشگران و رافضان نظم موجود هر قدر زيبا باشند و با هوش راهی جز مرگ در برابر ندارند. زندگی عادی و قدرتهای منتشر در آن و اداره کننده آن تنها با مرگ آنها قادر است ادامه پيدا کند. نظم عادی گويا تنها با سرکوب شورشگران می تواند ادامه حيات يابد.

شورش هميشه ناهنگام است. نظم موجود ممکن است پس از سرکوب شورش ديگرگون شود يا تن به ديگرگونی دهد اما برای آنها که در مقابل آن شوريده اند ديگر دير است. هوشمندان تقدير سوگناک خويش را بی تمايلی برای تغيير آن دنبال می کنند. از زندان هوشمندی رهايی نيست.

هوشمندی و کنجکاوی و استقلال نظر و عمل انسان را زيبا می سازد. اما زيبايی گويی تا حد معينی قابل تحمل است. از آن حد که گذشتی خطرناک می شود. هوشمندان بی دفاع اند.

در نگاه اول زيبايی و هوشمندی روانهای زيبا و جانهای آزاده است که حيات را می سازد. اما حقيقت شايد چيز ديگری است. حيات انسانی و تمدن او برای هوشمندی مرز و حد دارد. شايد حقيقت آن است که حيات عمومی تنها از راه سرکوب هوش و هوشياری و هوشمندی ساخته می شود. تفاوت هميشه مجازات را در پی دارد. نسبت تحمل اش در جوامع مختلف متفاوت است. اما مجازات شدن اش رد خور ندارد.

جرات دانستن داشته باش. اما دانستن هميشه خطرخيز است. اما کريون می خواست چيزی را بداند که کسی نمی خواست او بداند. و می خواست چيزهايی را بگويد که کسی نمی خواست گفته شود. گفتمان هوش و تحسين و تشويق آن تا وقتی معتبر است که در گفتار رسمی مطرح باشد، در خدمت سيستم باشد و هيرارشی اسرار را محترم بشمارد. اما سيستم ها هميشه به هوشمندان نياز ندارند. وقتی سيستم مستقر شد تنها حد معينی از هوشمندی از صافی آن عبور می تواند کرد. در حيات عمومی سيستم ها هوش تا سقف هوش طراحان سيستم معنی می شود. کسی که خارج از سيستم بايستد يا زير فشار تن می سپارد يا سرکوب می شود. سرکوب هوش به خاطر حفظ سيستم هميشه معتبر شمرده می شود. پيداست که به اين ترتيب تا چه حد آن انديشه قديمی غيرهوشمندانه است که فکر می کند دنيا بايد به دست هوشمندان اداره شود.

هوش نه ايمنی می آورد و نه سرکوب هوشمند را غيرمشروع می سازد. در حقيقت هوش فردی تنها تا جايی خطرساز نيست که با هوش جمعی حمايت شود. مهاجرت در وطن يا به خارج از وطن يا از اين کار به کار ديگر يا ترک اين زن/مرد برای زندگی با زن/مردی ديگر يا گزيدن دوستی و فرونهادن ديگری تغيير آن سپهر حمايتی است که هوش به آن نيازمند است و گرنه می ميرد. مثل قويی زيبا. مثل اما در آغوش پدر. مثل سهراب در آغوش رستم. هوش و زيبايی و رعنايی و سرکشی برای غلبه بر "پدر" کافی نيست.  

هوش در ذات خود تراژيک است. مثل زندگی.  

در وب:
تنهايی خودآگاهی به "تفاوت" است

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
July 20, 2005  
رياکاری و جسارت  
 

اول
رياکاری دشوارترين و دلهره آور ترين شرارتی است که انسان می تواند دنبال کند؛ لازمه ی آن مراقبتی است دائمی و اضطرابی است غريب، مثل زن بارگی و شکمبارگی نيست که بتوان در اوقات فراغت به آن پرداخت؛ مشغله ای است تمام وقت.
خوانديد؟... اين جمله ی زيبای جناب سامرست موام را بی هيچ دليل خاصی از کتابِ دو زبانه ی فرهنگ گفته های طنز آميز با ترجمه رضی خدادادی از انتشارات فرهنگ معاصر نقل کردم.

دوم
باور کنيد ميزان فرصتی که اغلب صرف می کنم تا خود را متقاعد کنم بنويسم بسيار بسيار بيشتر از وقتی است که صرف يک نوشته می کنم. صادقانه عرض کنم آدم در زندگی به مرحله ای می رسد که تصميم گيری برايش سخت می شود، حالا اين اقتضای سن و انبوه تجربه هاست، عقل و درايت و هوشمندی است، شکنندگی و کم ظرفيتی شرايط است، ملاحظه ی موقعيت ها و منافع خود و ديگران است و يا بی اثری تمامی تلاش ها، نمی دانم، شايد هم ناتوانی در انتقال مفهوم است. اين روزها مثل همه ی آنها که فکر می کنند منهم هم فکر می کنم اما بازهم می رسم به چرای اول. واقعاً چرا؟ اما اين را نيک می دانم اولين شرط حفظ شأنيت هر انسان جسارت اوست، اما جسارت يک امر کاملاً شخصی و صد در صد فردی نيست، امری است نسبتاً عام و فراگير، جامعه ی محتاط و بی جسارت هر خلاقيتی را در خود خفه می کند. اگر خاتمی در دوران مسئوليتش همين يک خصيصه را پرو بال داد، کاری سترگ کرد، هرگز نشد کسی به علت جسارتش در نقد خاتمی هر چند تند و غير منصفانه مورد مؤاخذه قرار گيرد.

از حسين پاکدل

نسخه اصل "لبه تاريکی" Edge of Darkness را می بينم. بعد از سالها که دوبله آن را از تلويزيون ايران ديده بودم. شاهکار است. فکر می کنم نسل اما کريون Emma Craven به نسل ما نزديک بودند. نسلی که آرمانی داشت. امشب می خواستم در باره لبه تاريکی بنويسم. می گذارم برای وقتی ديگر. فقط به مطلب پاکدل اين را اضافه می کنم که نسل هم عوض شده است. هم اين سوی آب هم آن سو. ياد حرف متين شهريار مندنی پور می افتم: اين نسل برای گريز از ايدئولوژی از هر آرمانی تهی شده است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
July 18, 2005  
چرا آدمکش ها اعتصاب غذا نمی کنند  
 

ظاهرا ديگر کسی از مقامات از ماندن گنجی در زندان دفاع نمی کند. اما می گويند اگر او را آزاد کرديم اين سنت بدی می شود که ممکن است بقيه زندانيان نيز از آن برای فشار وارد کردن به مقامات استفاده کنند. در ميان همه دروغهايی که در باره گنجی و مسائل پيرامون او مطرح می شود ظاهرا اين نکته از وجاهتی برخوردار است. اما در واقع در آن مغالطه ای وجود دارد از جنس همان دروغ هايی که هر روز برای به هم ريختن افکار عمومی به جامعه پمپاژ می شود تا از شکل گيری قضاوتی عمومی و واحد جلوگيری کند.

فرض اصلی در اين گزاره "اگر اين پس آنگاه آن" اين است که دو سوی گزاره معادل اند. به زبان ديگر، ادعای به هم خوردن نظم زندان با آزاد کردن گنجی مفروضاتی دارد که هيچيک تاييد شدنی نيست. من به دو نکته اشاره می کنم:

الف- گنجی چون در زندان است با بقيه زندانيان يکی است.
 هر زندانی با زندانی ديگر متفاوت است: هر زندانی پرونده خود را دارد و جرائم خود را. کسی که آدم کشته است يا قاچاق هروئين کرده است يا چک بی محل کشيده است يا شوهرش را با همدستی معشوق اش به قتل رسانده است يا در تصادف جاده ای سرنشينان اتوموبيلی را به دره پرتاب کرده است يا با فريب دختران روسپيخانه راه انداخته است يا بمبگذار بوده است و مانند آن هرگز با کسی که کتاب نوشته است و سخنرانی کرده است و عقايد خاصی داشته است يا به مذهب معينی دلبسته است يکی نيست. گنجی تبهکار نيست.

ب- گنجی اعتصاب غذا می کند پس هر زندانی ديگری هم می تواند اعتصاب غذا کند.
اعتصاب غذا در همه جای دنيا يک روش اعتراضی است برای احقاق حقی پامال شده. در تمام مثالهای بالا هر کسی دارای يک جرم تعريف شده است بجز نويسنده و صاحب عقيده. روانشناسی کسی که واقعا جرمی مرتکب شده با روانشناسی کسی که خود را مجرم نمی داند از اساس فرق دارد. اصلا مهم نيست که مقامات گنجی را مجرم بدانند. مهم اين است که گنجی هم خود را مجرم بداند يا دست کم افکار عمومی او را مجرم بداند و گرنه اصولا زندان کار لغوی می شود. چرا کسی را به زندان می فرستند؟ يا بايد حقی از عموم پامال شده باشد و يا حقی از شخصی به عنوان شاکی خصوصی پامال شده باشد. گنجی به خاطر کداميک در زندان است؟  

روش آدمکش ها با روش آدمساز ها فرق می کند. برخورد زندانبان هم با آنها متفاوت است. همانطور که در عمل هم می بينيم که زندان جمهوری به آدمکش ها تا رده های پايين تر مجرمان مزايايی اعطا می کند  که همان را از گنجی دريغ کرده است. اگر مقامات می خواهند وانمود کنند که گنجی ممکن است به نمونه ای برای زندانيان تبديل شود نخست بايد نشان دهند که تا به امروز با گنجی و ديگران يکسان برخورد کرده اند. اگر نکرده اند پس دليلی ندارد که گنجی نمونه ديگرانی شود که بدون اعتصاب غذا از مزايايی که لازم دارند برخوردار می شوند.

آدمکش ها و تبهکاران اصولا از راه گنجی نمی روند. آنها راههای ديگری برای کنار آمدن با زندانبان خود دارند که امثال گنجی نمی توانند و در شان خود نمی دانند که از آن راه بروند. می بينيم که مساله اساسی برای زندانبان در هم شکستن کسانی مانند گنجی است. طبيعی است که روش مقابله با هتک حيثيت مقاومت است. اعتصاب غذا مسالمت آميزترين روش برای اين کار است. تبهکاران اگر هم از شرايط زندان به تنگ آيند معمولا دست به شورش می زنند نه اعتصاب غذا. 

به اين ترتيب، قصه ديگر می شود. حجم دروغهايی که در باره گنجی منتشر می شود خود نشان دهنده نگرانی هايی است که زندانبانان از روشن شدن حقيقت دارند. گنجی نه جرمی کرده است و نه از محاکمه و محکوميت منصفانه ای برخوردار بوده است و نه از مزايای يک زندانی بهره مند شده است و نه يک محکوم عادی است. روش او اختصاص به خود او دارد. چنين روشی هرگز نمی تواند فراگير شود. اهميت آن هم به همين منفرد بودن و استثنايی بودن است. اين را مقامات زندان بهتر از همه می دانند. گنجی مقامات را آچمز کرده است. آنها خوشحال خواهند شد که از اين مخمصه راهی آبرومندانه به بيرون پيدا کنند. اما گنجی راه را بر آنها بسته است. آنها او را زندان کرده اند اما حال خود به زندان او گرفتار شده اند. آنها او را زندان کرده اند تا در هم بشکنند اما خود در حال درهم شکستن اند. آنها از قدرت خود بيش از اندازه استفاده کرده اند و فکر کرده اند در پناه چارديواری زندان هر چه کنند کسی از آن باخبر نمی شود. اما اکنون قدرت مقاومت گنجی که برايش حسابی باز نکرده بودند آنها را فرو می کوبد. زندان جمهوری ممکن است بلد  باشد با تبهکاران چگونه رفتار کند اما وضعيت موجود نشان می دهد که ماشين قدرت اش در برابر مقاومت کسی که حق پامال شده خود را طلب می کند چقدر ناتوان است. به همين دليل است که آنها هنوز سعی می کنند تا گنجی را در کنار ديگر زندانيان بنشانند و از او چهره يک مجرم تبهکار ترسيم کنند که بايد دوره حبس اش را بگذراند. گره کار به دست زندانبانان باز نخواهد شد. تنها کسی می تواند اين گره را باز کند که نخست اين گره را فروبسته است. کسی که از وزن و اهميت سياسی گنجی درکی بالاتر از کارگزاران زندانبان خود دارد.

در وب:
عليزاده با تاييد تلويحی اعتصاب غذای گنجی:  اگر تسليم شويم می توانيم زندان را اداره کنيم؟ 
مرتضوی حرفهای عليزاده را نقض می کند: گنجی اساسا در اعتصاب غذا نيست! 
کيهان: عکس های اخير گنجی از قبل گرفته شده بوده شايد خارج از زندان!
رئيس بيمارستان هم بعله: گنجی برای پارگی مينيسک پا به بيمارستان آورده شده اما روی پای خودش به راديولوژی می رود (بايد پرسيد پس اين چه جور بيمارستانی است که مريضی که برای درمان پا آنجاست اجازه دارد راه برود!) 

همچنين:
ظاهرا گزارشگران ويژه سازمان ملل خبرهاشان را از مقامات قضايی و بيمارستانی ايران نمی گيرند. بنابرين نگران اند. حمايت آنها از گنجی مهمترين اتفاقی است که می توانست بيفتد. اين گزارشگران ارشدترين افراد در حيطه حقوق بشر در سازمان ملل اند: ليگابو گزارشگر ويژه آزادی بيان، نواک گزارشگر ويژه در زمينه شکنجه، جيلانی نماينده ويژه دبير کل در امور مدافعان حقوق بشر، زراگوی رئيس بررسی بازداشت های خودسرانه، و پل هانت گزارشگر ويژه در حق دستيابی به بالاترين استاندارد سلامتی جسمانی و روانی.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
July 15, 2005  
حجاب و تفاوت  
 
ذيلی بر نامه اکبر گنجی

اکبر گنجی از هزينه سنگين تفاوت می گويد. اما تفاوت چيست؟ مطلوبيت آن از کجاست و چرا در ايران بايد برای آن هزينه سنگين پرداخت؟ ايده اصلی من در توضيح مساله اين است که مقوله حجاب در وسيع ترين معنای آن مانع تفاوت است و مساله فقط سياسی نيست.

حجاب فقط روسری و چادر و مانتو و جداسازی زن و مرد و تمام اخلاق وابسته به مقوله سکس و عشق و جنسيت نيست. اين کشف من نيست که حجاب مساله ای عميق تر و يک مقوله عام فرهنگی است؛ گرايش است به پوشيدگی و نهان روشی. اما من می کوشم با به يادآوردن اين عموميت نکته ای تقريبا مغفول را بر آفتاب افکنم.

من فکر می کنم زندگی ايرانی و اخلاق عمومی ايرانيان به يک معنا تمايل به حجاب داشتن است. تمايل به پوشيدگی است. تمايل به در خفا کار کردن است. اگر نيک به خود و اخلاق فردی و اجتماعی خود بنگريم اين نکته را بازمی شناسيم که ما مردمی هستيم که ميان آنچه در ظاهر - مثل حجابی- رعايت می کنيم و ميان آنچه واقعا هستيم همواره  فاصله ای بزرگ حس می کنيم.

قراردادهای اجتماعی ما ناگفته چنين است که بسيار چيزها را رعايت کنيم تا پدر و مادر و معلم و مدير و همکار و رئيس و همسايه و "ديگران" بر ما خرده نگيرند. خود ما هم وقتی پدر يا مادر يا معلم و مدير و همکار و رئيس و همسايه هستيم همين توقع را از بقيه داريم. به آنچه ادب و آداب و تعارفات و عرف می نامند خود را پايبند نشان می دهيم. اما در خلوت و در جمع دوستان محرم و در حوزه خصوصی خود آدم ديگری هستيم و چه بسا هيچ کدام از همان ديگرانی را که رعايت می کنيم و با ايشان رودربايستی حس می کنيم را به پشيزی نگيريم.

اين خصلت که در اينجا من به دنبال ريشه هاش نيستم عادات زيادی را در ميان ما رشد داده است که هيچ کدام نشانی از يک جامعه سالم ندارد. چنان که ما در فرهنگ خود عادت کرده ايم که پشت سر ديگران حرف بزنيم و رو در روی آنان دوستی نشان دهيم. ما واقعا با ديگران تعارف داريم. يعنی از ورای حجاب با آنها تماس برقرار می کنيم. تقريبا هرگز خودمان نيستيم. مشتی عقايد عمومی را که معلوم نيست وقتی هيچکداممان قلبا به آن تعلق خاطری نداريم از چه اعتباری برخوردارند، بی انديشه و از روی عادت دنبال می کنيم و به آنها تن می دهيم. ما ميان خود و ديگری حجابی غليظ می بينيم.

ما نمی توانيم راحت حرفمان را بزنيم. عقايد خود را بگوييم. پسند و ناپسند خود را آشکار کنيم. اگر حافظ ما می توانست بگويد من چنين ام که نمودم دگر ايشان دانند ما هنوز هم نمی توانيم بگوييم. و چون دست و پای خود را بسته می بينيم دست و پای ديگران را هم می بنديم و دست و پای هيچ کس را آزاد نمی خواهيم و اگر هم  کسی از اتفاق خود را از قيد و بند ما رها کرد به او حسادت می کنيم و در راهش سنگ می افکنيم يا به او بدگمان می شويم و فکر می کنيم حتما پشتگرم به جايی است که ما نمی دانيم کجاست که می تواند آزاد و رها و بی دغدغه حرف بزند.

تفاوت برداشتن حجاب است. دست کشيدن از نهان روشی است. نشان دادن من فردی است. آشکار کردن انديشه و پسند و ناپسند فرد است. قدم گذاشتن به راه تجدد است. نه گفتن است به اينهمه فشار و حجاب و اين بگو و آن مگو و اين کن و آن مکن. انتخاب آگاهانه فردی است. طبيعی است که فشار اجتماعی و فرهنگی بر روی چنين فردی بسيار سنگين است. و طبيعی تر است که در اين مرحله از "کشف حجاب" که ما در آن قرار داريم، تنها افرادی با انگيزه و آگاهی قوی و استوار می توانند از پس اين فشارها برآيند و راه خود را پيدا کنند و از فاش گفتن اينکه به چندين هنر آراسته اند نترسند. مثل هر کار ديگری که نخست غولها به آن مشغول می شوند و سپس راه برای همه باز می شود، کشف حجاب اکنون کاری پهلوانانه است.

به اين ترتيب هزار نکته باريک تر ز مو اينجاست. از بس که اين مفهوم پوشيده و مغفول مانده است بسياری از جوانب آن بحث نشده و نوری بر راه تاريک تفاوت انداخته نشده است. از اينجاست که بيشتر کسانی که در جامعه ما راه تفاوت برمی گزينند ممکن است دچار خبط و لغزش شوند يا به افراط و تفريط بيفتند. اما اين راه ناهموار با همه دشواری ها و ترس ها و اضطرابهاش چندان مطلوب است که بسياری به آن قدم می نهند تا با آزمون و خطا راه خود را به سوی سيمرغ شخصی خويش ب